«شیدا محمدی» شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی که در لس‌انجلس سکونت دارد، درباره‌ی خود می‌گوید:

«به یاد نمی‌آورم که در کدامین فصل زاده شده‌ام، اما هر اسفند دل‌ام حال دیگری می‌گیرد و وسوسه‌های بهار در دل‌ام می‌آویزد و تکان دریچه‌ی خاطرات به‌یادم می‌آورد که باز سالی گذشت، اما من همه‌ی دل‌ام در مرداد مانده است و می‌دانم که رازی مرا به آن افسانه پیوند زده است .

و هر فصل یادم می‌آید که چه‌قدر عاشق‌ام، که چه‌قدر جا مانده‌ام در انتظار بی‌تابی. اگر ورقه‌ی تقویم را بخوانیم روی 1354 مانده است.

از همه‌ی سال‌ها پیش از هر چیز، عشق و کتاب را با خود نگاه داشته‌ام، اما بر مدرک خاک‌خورده بر روی طاقچه نوشته است: کارشناسی ادبیات فارسی! و پیوند نام و نان مرا کشانید به روزنامه‌ها که در همان‌جا همه‌ی تدبیرم مغلوب تقدیر شد، تا که در پالت یادگارهایم پر شد از رنگ‌های زنده دوست! و گاه‌گاه هم برای دل‌ام رنگی بر آن می‌آویزم .

دغدغه‌ام نوشتن است که یکی در«مهتاب دل‌اش را گشود بانو» که در سال 1380 مصحف شد و دیگری «افسانه‌ی بابا لیلا «در اتاق انتظار ارشاد چند سالی خاک خورد تا آن‌که در سال... به چاپ رسید.

چرخش قلم در دنیای روزنامه‌نگاری چند سالی مرا دبیر زنان روزنامه‌ی ایران و مدتی هم دبیر تحریریه‌ی فرهنگستان هنر نمود، چند سالی هم پای‌ام را به روزنامه‌ی همشهری و جام‌جم و ... کشاند تا که روزگار بسته‌ی وطن، مرا کوله‌بار بردوش نمود و این روزها در شهروند و لوموند و ... قلم می زنم .
گاهی دل‌ام را به این خیال می‌آویزم و از همه‌ی مرزها می‌گذرم تا باز در وادی خواب و خیال غرق شوم، اما به‌خود که می‌آیم می‌دانم که میان این دو مرز زیستن تنها راه گریز از این ناگریز است «.

«شیدا محمدی» در بهمن‌ماه 1378 هم‌زمان با فارغ‌التحصیل‌شدن از دانشگاه، چند داستان کوتاه در روزنامه‌ی جام‌جم به چاپ رسانید. روزنامه‌ی جام‌جم زبان نوشتار و نثر شیدا را پسندیدو او را به تحریره‌ی روزنامه دعوت کرد. بدین ترتیب نخستین کار مطبوعاتی شیدا محمدی با سرویس اجتماعی روزنامه و هم‌زمان با سرویس فرهنگی آغاز شد. این دوره زیاد به درازا نکشید، چون فضای روزنامه با روحیات شیدا سازگاری نداشت.

شیدا از بهار 1379 با همشهری تهران و روزنامه‌ی همشهری  در زمینه‌ی ادبیات و گفت‌وگو با هنرمندان همکاری کرد. پس از آن نیز مدیر صفحه‌ی زنان در روزنامه‌‌ی ایران شد و هم‌زمان مدیر صفحه‌‌ی«خشت و سرشت» در مجله‌ی وطن. آخرین همکاری شیدا محمدی قبل از خروج از ایران، با فصل‌نامه‌ی فرهنگستان هنر به‌عنوان دبیر تحریریه‌ی این مجله بود و داستان‌هایش نیز در ایران جمعه منتشر می‌شد. شیدا محمدی در طی این سال‌ها، با مجله‌های فرهنگی و ادبی معتبر آن‌زمان نیز همکاری داشت.

«شیدا محمدی» مثل خیلی از هم‌وطنان‌اش به خارج از ایران مهاجرت کرد و در ابتدای این مهاجرت بی‌وقفه در حال جابه‌جایی بود و به همین دلیل به‌طور موقت کار مطبوعاتی را کنار گذاشت اما با این حال چندین مقاله و گزارش در لوموند فرانسه و نیز در شرق‌الاوسط و شهروند کانادا. شیدا می‌گوید:

«در امریکا و کانادا پیشنهاد همکاری بسیاری دریافت کردم، اما فضا را مناسب برای این امر نیافتم. نمی‌دانم شاید همه‌ی هیجان من در تحریریه‌های پُردود و پراز استرس، اما دل‌چسب ایران بود که برای چاپ هر کلمه باید از هزار در ناگشوده می‌گذشتی و می‌جنگیدی و در بیش‌تر مواقع خسته و خالی برمی‌گشتی. اما همه‌ی این‌ها انگیزه‌ی ادامه و حرکت من بود، به‌خصوص زمانی که در زمینه‌ی زنان فعالیت می‌کردم و از هر لحاظ در مضیقه و فشار بودم، اما همین جنگیدن و چاپ گزارش‌های اجتماعی که گاهن تیتر اول روزنامه‌ی ایران هم می‌شد، تنها دلیل حرکت من بود. این‌جا من برای چاپ مطلب‌ام با هیچ نوع سانسور و فشاری روبه‌رو نیستم، اما احساس می‌کنم این مسایل مربوط به ایران است نه این‌جا. مخاطب واقعی من در ایران است...نمی‌دانم شاید به قول برخی دوستان من هنوز به هوای مهاجرت عادت نکرده‌ام.»

شیدا محمدی پیش از مهاجرت دو کتاب در ایران به چاپ رسانید: کتاب «مهتاب دل‌اش را گشود بانو...» که نثر شاعرانه بود و در سال 1380 به چاپ رسید و نیز رمان «افسانه‌ی بابا لیلا» که در سال 1380 به چاپ سپرده شد و در نمایشگاه کتاب سال 1385 چاپ و توزیع شد. در واقع شیدا در پاییز همان سال کتاب را به ارشاد سپرد وماه‌ها در بی‌خبری مطلق در انتظار ماند. پس از پی‌گیری مکرر ناشر، گفتند که کتاب ایرادهایی دارد و در حال بررسی میان چند ممیز است.

در بهار سال 1382 با شیدا تماس گرفتند و گفتند برای توضیحاتی  به وزارت ارشاد مراجعه کند. شیدا می‌گوید: «تعلل و بوروکراسی دولتی بسیار وحشتناک است. یادم می‌آید زمانی را درنهایت تعیین کردند که متاسفانه من به خاطر سفر خارج از کشورم، نتوانستم حضور داشته باشم. در آن زمان سفرهای کوتاهی داشتم. به هر جهت کار با همان ایرادات در ارشاد ماند و پاییز آن سال من از ایران خارج شدم و این وظیفه برعهده‌ی ناشر ماند. ایشان هم در پی‌گیری‌های متعدد و قانع کردن وزارت ارشاد مبنی بر عدم حضور نویسنده در ایران موفق شده بود پس از دو سال مجوز نشر کتاب را دریافت کند.

وقتی کتاب «افسانه‌ی بابا لیلا» منتشر شد، من یاد فیلم«بانو»  داریوش مهرجویی افتادم که بعد از گذشت هشت سال از ساخت فیلم، بر روی پرده‌ی سینما آمد و چه‌قدر کارگردان و عوامل فیلم را مایوس و دل‌سرد کرد. مهرجویی در آن زمان گفت حرف این فیلم، مال هشت سال پیش است نه حالا .اگرچه من و شمای بیننده با موضوع و ساخت فیلم و بستر فلسفی آن هنور هم ارتباط می‌گیریم، اما همین تعلیق باعث می‌شود هنرمند تا مدت‌ها نتواند هیچ کار تازه‌ای خلق کند و شاید برای همیشه.»

شیدا معتقد است که پیش از مهاجرت، نثر برای‌‌اش مهم‌تر از شعر بوده و با اینکه بعضی از شعرهایی که در ایران منتشر کرده، هنوز جزو بهترین کارهای اوست اما نثر را ترجیح می‌داده است. اما پس از مهاجرت و دور شدن از ایران،  زبان در او، موجزتر و تصویری‌تر و عاشقانه‌تر شد و به سمت شعر رفت و در حال حاضر داستان کوتاه را دل‌چسب‌تر می‌بیند.

شیدا محمدی در گفت‌وگویی با وب‌سایت«سارا شعر» در این زمینه که چه‌قدر از شخصیت‌اش در داستان‌هایش جریان دارد گفت:

«حقیقت این است که هراثری، بخشی از حقیقت خالق‌اش را دربردارد که این می‌تواند ناآگاهانه اتفاق بیفتد و درنهایت هر نویسنده‌ای بخشی از شخصیت درونی‌اش را که درگیر زنده‌گی بیرونی‌ست، به تصویر می‌کشد. تضادها هم از همین‌جا آغاز می‌شود. به گمان من انسان معاصر همواره درگیر این تضادهاست. مثلن برای من که هستی را از خاستگاه عرفانی آن به معنای خاص این کلمه ارزیابی می‌کنم، یعنی سراسر عشق و شور، در زنده‌گی واقعی‌ام در بیش‌تر لحظات از کمبود آن در رنج‌ام. انسان معاصر، انسان تنهایی است که در جمعی از اضداد زنده‌گی می‌کند. از یک‌سو در پی آفرینش دنیای ایده‌آل و انسانی خویش است و از یک سو دنیای پُرشتاب مادی، او را به بیابان خشک و بی‌احساسی پرتاب می‌کند که گاه برای حتا زنده ماندن، ناچار به کشتن همان عشق است.

من از یک سو خانواده‌ای شاد و عاشق داشتم که همه‌ی باورهای مرا بر این اساس پی‌ریزی کردند و پدری داشتم که برخلاف مردان سنتی ایران، مرا مستقل و آزاد پرورش داد و مادری که قدرت و جسارت زنانه‌گی و درعین حال فرهنگ اصیل ایرانی را به من آموخت. اما همه‌ی این‌ها در روبه‌رو شدن با واقعیت جامعه، یک درد بغرنج بود، چون آن‌چه من در جست‌وجویش بودم در واقعیت امروز خیلی کم‌رنگ بود و هرچه با آن روبه‌رو می‌شدم محدودیت و سرکوب و تضاد بود، بنابراین عصیان در من جوشش کرد و در کارم راه یافت.»

مجموعه‌‌ی شعرهای شیدا درحال چاپ و انتشار است و او آرزو دارد که این مجموعه در سرزمین خودش به چاپ برسد. شعر برای شیدا، بی‌قراری مداوم است، نادانسته‌گی در عین آگاهی، یک شوریده‌گی و شیدایی مداوم که می‌رود تا به موسیقی برسد. تصویرهایی که پُر از کلمه‌اند و کلمه‌هایی که پُر از تصویرند، به گونه‌ای که بعد از خواندن شعر گمان کنی این لحظه را تازه کشف کرده‌ای. این‌ها را خودِ شیدا گفته است.

شیدا در این مورد که تاثیرات متقابل اجتماع بر شعر و شعر بر جامعه، باعث بروز فضایی اروتیک در آثار او شده که این اروتیسم تلخ و درعین حال روشنگر، از ویژگی‌های بارز آثارش به شمار می‌رود، به سایت سارا شعر گفت: «شعر برای من یک شوریده‌گی و شیدای‌ست. من لحظه‌ها را به شعر می‌کشم و درحقیقت آن‌چه به تصویر می‌کشم، برخورد لحظه‌ای من با اتفاق یا احساسی درونی‌ست. من لحظه‌ی زنانه‌ای را به تصویر می‌کشم که از منظر دنیای مردانه‌ی ما، همیشه دور و پنهان مانده است و در این کار هیچ تعمد و اصراری ندارم. من آرزوها، خواسته‌ها، حسرت‌ها و حتا فانتزی زن شرقی و بعضن ایرانی این عصر را به تصویر می‌کشم که خودم هم بخشی از همان تجربه‌ام و قطعن دنیای زنانه‌ی یک ایرانی که تنیده با اسطوره و مذهب و سنت است، با دنیای زنانه‌ی یک غربی متفاوت است و این تلخی، زاده‌ی همان لحظه‌های عدم درکی است که در ما اتفاق می‌افتد.»

او ادامه داد: «من از پنجره‌ی خودم به هستی نگاه می‌کنم. گاه دریچه‌های این پنجره بر روی جهان بیرون از من بسته است و آن‌چه در فضای کارم ایجاد می‌شود، فضای درونی و حسی است، یعنی برخورد من با دنیای بیرون، تجربه‌ای درونی‌ست. زمانی هم بیش‌تر درگیر دنیای پیرامون‌ام بودم مثل زمان روزنامه‌نگاری‌ام. همه اتفاقات بیرون بر روی من اثر مستقیم می‌گذاشت، بچه‌های خیابانی، زنان یا مردان تن‌فروش، معتادها، آدم‌های بی‌کار، تبعیض، فقر ...همه‌ی این‌ها مرا سخت به درد می‌آورد، اتفاقات بزرگی که هر روز در سرزمین‌ام و جهان می‌افتد و گاه دل‌ام می‌خواهد آن‌قدر کودک شوم تا در بغل مادرم پنهان شوم و شاهد این‌همه جنگ نباشم.

این‌ها شعر مرا به‌زعم برخی دوستان معناسالار می‌کند. برخورد من با زنده‌گی تلخ نیست، اما لحظه‌های شاد در کار من خیلی کم است، شاید چون آن‌چه بیش‌تر مرا متاثر می‌کند، این‌همه اندوه پراکنده و واقعی در پیرامون‌ام است. هر چه از فضای بیرونی، حتا سرزمین‌ام دور شدم، شعرم درونی‌ترشد، بنابراین زبان، تصویری‌تر و موجزتر شد و به گمان‌ام گاه اتفاقات زیبایی در شعرهای آخرم افتاد.»

شیدا محمدی به مرزبندی ادبیات فارسی به درون‌مرزی و برون‌مرزی اعتقادی ندارد، اما نظرش را در این زمینه این‌گونه بیان می‌کند:

«تا زمانی که از ایران خارج نشده بودم تصویر مبهمی درباره‌ی ادبیات خارج از کشور داشتم، شاید مثل خیلی از ایرانیان مقیم داخل کشور، فکر می کردم ادبیات حقیقی در انحصار ماست، اگر چه من به این مرزبندی‌ها اعتقادی ندارم. اما وقتی فضایم وسیع‌تر شد و شانس دیدن و تجربه کردن را به دست آوردم، دریافتم ادبیات در این‌جا در حوزه‌ای وسیع‌تر و متفاوت‌تر در حال رشد و بازآفرینی است. ما از دو زاویه‌ی متفاوت به این منظر می- نگریم. زبان مشترک ما فارسی است اما نه آن فارسی که ما در کوچه‌های تهران می‌شنویم، این فارسی آخرین خاطره‌ی گویشی ما در سرزمین‌مان است که حالا مثل هر پدیده‌ی جاندار دیگری رشد کرده، تغییر یافته و به شکل دیگری در آمده است.

ما تنها از طریق روزنامه، مجله و کتاب و بیش از همه از راه اینترنت این تغییر را درمی‌یابیم و این اصل ماجرا نیست. یعنی من دیگر نمی‌توانم در تاکسی بنشینم و با راننده بحث کنم. به گفت‌وگوی میان مردم در اتوبوس شهری گوش دهم، یا میان مردم کوچه و بازار بگردم و از این همه قصه‌ی در حال حرکت، تصویر بردارم و آن‌ها را تبدیل به کلمه کنم. من تنها می‌توانم از پنجره‌ی خانه‌ام در لس‌انجلس، پنجره‌ی اتاق‌ام در تهران را تجسم کنم و درباره‌ی آن بنویسم، درباره‌ی مادرم، ترافیک تهران، گرانی و آلوده‌گی هوا و...

اما این‌ها دیگر مثل آن روزها دغدغه‌ی هر روزه‌ی من نیست. تنها می‌توانم به آن‌ها فکر کنم و درباره‌اش بنویسم. دغدغه‌ی من چیزهای دیگری‌ست، حتا اگر همین روزمرگی هم باشد، به شکل دیگری اتفاق می‌افتد که شمایی هم که در ایران زنده‌گی می‌کنید، نمی‌توانید آن‌را تجسم کنید، تنها می‌توانید از روی اثر من، با آن ارتباط بگیرید.

پس می‌بینید که این زبان فارسی از درون دچار تحولاتی می‌شود، بدون آن‌که بر روی آن دخل و تصرف داشته باشید. اتفاق دیگری که می‌افتد این است که زبان دومی که درحال حاضر در محاوره از آن استفاده می‌کنید، کم‌کم وارد ادبیات شما می‌شود. فضا، زمان، عادات، مردم و گویش‌های متفاوت، همه‌ی این‌ها ادبیات شما را شکل می‌دهد. بنابراین درمی‌یابید ادبیات فارسی که در خارج از کشور درحال رشد است، از شکل دیگری‌ست.

آن‌چه من به واقع در این‌جا یافتم نویسنده و شاعرانی است که با عشق و کوششی رشک‌برانگیز سعی می‌کنند ارتباط  خود را با ریشه‌های‌شان حفظ کنند و هر روز نسبت به وقایع داخل ایران آگاه و مطلع باشند.، ضمن آن‌که ادبیات کشور دوم خود را هم دنبال می‌کنند. مثلن در جنوب کالیفرنیا اتفاقات فرهنگی خوبی می‌افتد و گروه‌های ادبی مثل «دفترهای شنبه» سالیان درازی است که جلسات ماهانه‌ی خود را حفظ کرده است، یا نشست‌های دانشگاهU.C.L.A   و خیلی از اتفاقات خوب فرهنگی و ادبی که در گوشه و کنار جهان، میان ایرانیان می‌افتد و این حادثه‌ی کوچکی نیست با توجه به فاصله‌ی زمانی و مکانی میان ما. با وجود مشکلات چاپ و نشر و نیز توزیع کتاب، باز هم  ما هر روزه شاهد آثار خوب و قابل تاملی میان هنرمندان خارج از کشور هستیم.»

شیدا محمدی درباره‌ی «فروغ فرخزاد» و شباهت‌های او با فروغ به سایت «سارا شعر» گفت:

«فکر می کنم این قیاس بزرگی‌ست. من اصولن از تابوساختن بیزارم و در تمام زنده‌گی‌ام تابوشکن بوده‌ام، برای همین نمی‌توانم با چنین مقایسه‌هایی راحت کنار بیایم. فروغ برای من در وهله‌ی اول، همه‌ی آن زیبایی و کشف یک شعر ناب است و نیز شاعری که نمونه‌اش در ادبیات فارسی معاصر ما کم است. من بیش ار هر چیز، صراحت و جسارت فروغ را ستایش می‌کنم. او نمونه‌ی یک زن آزاداندیش در تاریخ معاصر ما است و زنانه‌گی سرشاری که در شعر اوست، راز ماندگاری شعر فروغ است. او زمان‌هایش را با همه‌ی ابعاد زنده‌گی می‌کند و به شعر می‌کشد، به همین علت است که پس از گذشت این سال‌ها، ما هربار که به سراغ شعر او می‌رویم آن‌را تازه و ناب می‌یابیم.

آشنایی با فروغ، دردوران رشدم اتفاق افتاد و فکر می‌کنم جوهره‌ی درونی مرا پرورش داد و مرا به همان سمتی کشاند که قطب‌نمای وجودم بود؛ یعنی«دل». این شاید رمز موفقیت کار من بوده است، چون من به تمامی اصول زنده‌گی‌ام که پیروی از دل‌ام بود وفادارم. پدرم به من می گفت؛ تو همیشه می‌خواهی زنجیرها را پاره کنی. خب این در ذات من بود و هرچه بیش‌تر بند می‌یافتم، بیش‌تر دل‌ام می‌خواست رها شوم. به قول مولانا «چون که من از دست شدم، در ره من شیشه منه/ ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم». فروغ، آن ساکسون، سیلویا پلاث، ویرجینیا وولف...و خیلی زن‌های دیگر با همین خصیصه، زنده‌گی مشابهی داشتند.

طی این سال‌ها بسیار از این شباهت گفتند و من همیشه در پاسخ گفتم تا مادامی که ما یک تابو بسازیم و بخواهیم همه را به قد و قواره‌ی همان الگو برش دهیم، درجا می‌زنیم. آن‌چه بارزه‌ی فروغ است، همین هنجارشکنی‌اش بوده، درست است که ما نمونه‌ای چون او کم داشتیم (یک مجموعه) اما باید از فروغ‌ها و شاملوها و هدایت‌ها ... عبور کنیم تا بتوانیم باز‌آفرینی کنیم و این باید با حفظ همه‌ی آن بزرگی‌ها و نوآوری‌هایی باشد که آن‌ها در زمان خویش به وجود آوردند.

من زمان خودم را تجربه می‌کنم و طبیعی است که زبان من و آثار من، برداشتی از همین دوره است. نهراسیدن از داوری و پیش‌داوری، خصیصه‌ی دیگر کارم است.این شاید آن شباهتی باشد که شما به آن اشاره کردید. دوره‌ی فروغ، پایان عصر غول‌ها بود، دیگر پس از آن ما در هیچ کجای جهان شاهد به دنیا آمدن «ابر» نبودیم، چون عصر ارتباطات همه چیز را با سرعت به‌وجود می‌آورد و با همان سرعت از بین می‌برد، بنابراین مجال حضور خیلی کوتاه است .این بزرگ‌ترین تفاوت عصر من با فروغ است.»

 

آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی نودودو

دوم امرداد ماه 1389 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved