|

هراس ابریشم
شیدا محمدی
سلام صدای روشن آب!
چه خبر از گلبوسهی باد
از ناجی نای
از نان بهار
سر سفرهی ما
چندیست كه هیمهی ماه سوخت شدهست
چندیست پیامی نمیآید از شادی راه.
چه خبر از فروردین
چه گذشت در غزلوارهی تیر
مرداد در انحنای ما مُرد.
شهریور پُر بود از یاد و خیال
چه بهشتی داشتیم در كف دست
یك چمدان خاطره از قطار جاده میریخت
فال حافظ وارونه بود در پاییز
شعر فروغ بی رونق باد
ورق میخورد در كوبهی مهر
امروز هم در بیخبری!
كاجها تاج نقرهای مهر بر سر دارند
و من رنگینی پاچینام را به خلوت خاطرهی چند شنبه.
آه! باز پیچك و ماه.
باز راز رایحهی یاس.
باز بیانگشتی فال ورق خورهی ما
چه شكوه حزینی دارد مهتابی
وقتی بیدریچه باز میشود رو به بازی باز...
رو به تكرار خیال
رو به هر چه من و ماست.
چه خالیست تقویم از روزهای نیامده پاییز
و من چندیست كه حوصلهی باران مینوشم
و رنق خیال میبافم
و بی تو و بوریا
روی پهنهی هر چه حیات
دار بیرنگی اسفند میبافم.
میدانم كه میآیی
و سر سفرهی ما
چندی عطسه و آه می نشانی
و میگویی
پشت پرچین همین پاییز
ما بین دو فصل
خوشهچین جند بلدرچین بودم...
و همین پیوسته
میرود تا نقطههای موهوم
می رود تا یك - دو - سهی بیاندیشه
و من مبهوت
خیره به سكوت سارها
سر میروم از حوصلهی بام.
آن طرفتر خورشید
تشت خونی آسمان را میشوید
و دل زنگی من از خدا آوار.
رو به سجود سنگچین
از هراس ابریشم میپرسی
چه خبر از شیدا؟

خرمن سوخته
امیر کشاورز
سمت شما نیست کسی یار ما
نیست کسی لوطی عیار ما
ما همه بخت
و بر خود دوختیم
پای شعارات شما سوختیم
هر که کسی گشته، کَساش ما بُدیم
سلسله
جنبان تباش ما بُدیم
این همه کردید و نگفتیم؛ اِی
وعده سر خرمن ما تا به
کِی
خرمن ما رفت، دل ما چه دید
مُغبچه اینگونه کجا؟ کو؟ که دید؟
این همه
طراری و زاهد شدن!
تیغ بِنَگرِفته مجاهد شدن!
فرصت ما سوخته از نامتان
خوش
بزنید عمر منو کامتان
اینهمه خوردید شب این جام ودوش
این دوسه خون، جرعه
بِماندست، نوش
عمر گذر کرد، خدا نگذرد
هر چه کسی کرد همان بِدرَوَد
در عجبام،
خود که خدا خواندهاید
بر در هر بیپدری ماندهاید

زبانی دیگر
احمدرضا احمدی
صبح لال از هلهله تابان روز
بال زد بشكفت در هذیان برگ
هر درخت افشانده اینك زلف سبز
زندهگی روییده در نیسان مرگ
در تن هر ساقه گویی قاصدیست
كز زمین پیغام بذر آورده است
ریشه سرشار از سروش شاخهها
خاك را بدرود باران برده است
شعرپرداز نسیم از دوردست
نغمه میبافد در امواج هوا
وز لبان برگها پر میدهد
گله گله واژههای تازه را
واژههایش كز زبانی دیگر است
بر گشوده سوی نامعلوم بال
چشم من در جستوجوی لانهشان
مانده از رفتار سرشار ملال
كاش بودم ای تكلمهای دور
آشنا با لهجهتان آشنا
حرفهاتان بر زبانام مینشست
میتپیدم با تپشهای شما
مجلهی اپیزود، شماره
ی نودودو
دوم امردادماه 1389 خورشیدی
Home
|