|



كمدی« تعويض لباس» بر صحنه بود.
هنرپيشهای جوان و خوشبرورو به اسم «كلاوديا ماتوييونا دولسكايا
كائوچوكوا» كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنرمقدس بازيگری تئاتر
وقف كرده بود، دواندوان وارد رختكن خود شد، لباس مخصوص كولیها را از تن
درآورد تا در يك چشمبههم زدن، لباس مخصوص سواركاران را بپوشد. اين بازيگر
خوشقريحه از آنجا كه مايل نبود لباسی كه میپوشد چين و چروك اضافی داشته
باشد، تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و
بهقول معروف روی جامهی حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و درحالی كه تناش
از خنكای اتاق رختكن اندكی میلرزيد، مشغول صاف كردن چينهای شلوارش شد.
اما ناگهان صدای يك آه به گوشاش رسيد. چشمهایاش از فرط تعجب گرد شدند.
بهدقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:
ــ خدايا از سر گناهانام بگذر!… آه …
هنرپيشهی جوان حيرتزده به پيرامون خود نگريست، اما هيچ چيز شبههانگيزی
نديد، با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن
يعنی كاناپهای كه در گوشهی اتاق قرار داشت نگاهی بيفكند و تصور ميكنيد چه
ديد؟ آنجا، اندام بلند يك مرد، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد،
نيمتنهی لباس اسبسواری را روی شانههای خود انداخت و با صدایی خفه فرياد
كشيد:
ــ تو كی هستی؟
از زير كاناپه زمزمهای لرزان به گوش رسيد:
ــ منام… من… نترسيد، من هستم… هيس!
هنرپيشهی جوان وقتی زمزمهی تودماغی را كه به فش فش روغن در ماهیتابهی
داغ میمانست شنيد، به آسانی به هويت مردی كه زير كاناپه مخفی شده بود پی
برد. او كسی جز اينديوكف تهيهكننده و اجارهدار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه
مانند گل صدتومانی سرخ شد و با لحنی آكنده از خشم گفت:
ــ شما؟ چهطور… چهطور جرات كرديد؟ پيرمرد پستفطرت! پس در تمام اين مدت،
همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را كم داشتم!
اينديوكف كلهی تاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فشفشكنان جواب
داد:
ــ عزيز من… عمر من! عصبانی نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم، زير
پایتان لهام كنيد، ولی شما را به خدا قسم میدهم سر و صدا راه نيندازيد!
من تن لخت شما را نديدم و نمیبينم و دلام هم نمیخواهد ببينم. عزيزمن،
خوشگل من، آنقدر نمیبينم كه حتا لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من
پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه
آوردهام! نزديك است قالب تهيی كنم! مگر نمی- بينيد كه از ترس، موی سرم سيخ
شده است؟ میدانيد، «پريندين» شوهر «گلاشا جان» از مسكو برگشته و حالا تمام
تئاتر را زير پا گذاشته است و دربهدر دنبال من میگردد تا بكشدم. میترسم!
وحشتناك است! آخر گذشته از رابطهای كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم
به اين قاتل جانام بدهكارم!
ــ اين حرفها اصلن به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد
وگرنه… وگرنه خدا میداند كه چه بلایی بر سرتان میآورم… پست فطرت رذل!
ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان میكنم، جلو پایتان زانو میزنم! چه جايی
مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايی كه مخفی شوم حتمن پيدا میكند ولی جرات
نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش میكنم! التماستان میكنم! حدود دو
ساعت پيش بود كه ديدماش! در جريان پردهی اول نمايش، پشت دكورها ايستاده
بودم، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه میآيد.
خانم بازيگر وحشتزده پرسيد:
ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و… و هر دفعه هم كه
لباس عوض میكردم مرا ديد میزديد؟
اينديوكف گريهكنان جواب داد:
ــ دارم میلرزم! سراپا میلرزم! وای مادر جان، دارم میلرزم! آن مردكهی
لعنتی میكشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژنی به طرف من تيراندازی كرده
بود… قضيه آنقدر مهم بود كه حتا روزنامهها چاپاش كردند!
ــ آه… رفتار شما غيرقابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم، الان بايد لباس
بپوشم و روی صحنه بروم! بيرون، وگرنه… فرياد میكشم، داد و بيداد راه
میاندازم… چراغ روميزی را به سرتان میكوبم!
ــ هيس!… اميد من!… ساحل نجات من!… اگر بيرونام نكنيد پنجاه روبل به
حقوقتان اضافه میكنم. پنجاه روبل!
هنرپيشهی جوان تن برهنهی خود را با لباسهايی كه دم دستاش بود پوشاند و
به سمت در دويد تا هوار بكشد. اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چهاردست
و پا از پی او راه افتاد و پای زن را اندكی بالاتر از قوزك پا گرفت و
هنهنكنان گفت:
ــ هفتادوپنج روبل! از اينجا بيرونام نكنيد! هفتادوپنج روبل به اضافهی نصف
درآمد تئاتر!
ــ دروغ میگوييد!
ــ خدا لعنتام كند اگر دروغ بگويم! قسم میخورم! از زندهگیام خير نبينم
اگر دروغ بگويم… هفتادوپنج روبل و نصف درآمد!
هنرپيشهی جوان لحظهای دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايی
آلوده به گريه گفت:
ــ من كه میدانم دروغ میگوييد!
ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم!
خيال كردهايد اينقدر رذلام!
زن جوان سرانجام رضايت داد:
ــ بسيار خوب… فقط قولتان را فراموش نكنيد… حالا برگرديد زير كاناپه.
اينديوكف آه بلندی كشيد و فسفسكنان و هنهنكنان به زير كاناپه خزيد.
دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد
غريبهای زير كاناپهی اتاق رختكناش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتی
میكرد، اما از درك اين حقيقت كه گذشتاش صرفن از عشق و علاقهاش به هنر
مقدس بازيگری ناشی میشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظهای بعد، وقتی
نيمتنه را از روی شانههايش به زير میانداخت نه تنها درشتگويی نكرد كه
همدردی هم كرد:
ــ كوزما آلكسي يويچ! عزيزم! میترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالی كه
به دستام میرسد میچپانم زير كاناپه!
نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان، هنرپيشهی خوشقريحه را هلهله كنان يازده
بار به روی صحنه فرا خواندند و دسته گلی كه روی روباناش نوشته شده بود: «
هرگز تركمان نكنيد!» تقديماش كردند. همين كه هلهلهی تماشاچيان فروكش
كرد، زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد، اما پشت دكورها با اينديوكف
روبهرو شد. تهيهكننده با موی ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود، دستهای
خود را به هم میماليد و بهقدری خوشحال بود كه در پوستاش نمیگنجيد،
همينطور كه به زن جوان نزديك میشد با خوشحالی گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه، پيش از هر كاری به ريش من پير
خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلن پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه!…
مُردهشوی ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگام كرده بود… آخر
میدانيد! پريندين هم ريش بور و دراز دارد… و من خنگ، يارو را عوضی گرفتم!
هه ــ هه ــ هه… متاسفم كه بیجهت مزاحم شما شدم، خوشگلام…
ــ ولی قولی را كه به من دادهايد فراموش نكنيد…
ــ فراموش نكردهام عزيزم! عمر من!… ولی يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار
من و شما بر سر پريندين بود، نه هركسی… و حالا كه يارو پريندين نبود دليلی
نمیبينم وفای به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين میبود، وضع كاملن
فرق میكرد، ولی میبينيد كه عوضی گرفته بودم… مردكهی احمق الدنگ را
بهجای پريندين گرفته بودم!
دولسكايا كائوچوكوا با لحنی آميخته به خشم، اعتراض كرد:
ــ رذل! رذل و بیشرم!
ــ اگر يارو خود پريندين میبود شما حق داشتيد متوقع باشيد… ولی پريندين
نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما میفرماييد كه بنده بايد
بابت چنين آدمی پول بدهم؟ عزيزم! من آدم شرافتمندی هستم… میفهميد…
و درحالی كه به راه خود ادامه میداد، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه
كرد:
ــ باز اگر يارو خود پريندين میبود البته وظيفه داشتم وفای به عهد كنم، ولی
من چه میدانم يارو كی و چهكاره بود! … يك مرد موبور… او كه پريندين نبود!
مجلهی اپیزود،
شمارهی نودودو
دوم امرداد ماه 1389
خورشیدی
Home
|