«سهراب سپهری» دو بدن داشت. دو جسم. یکی از جنس استخوان، دیگری خیال. یکی جسم عنصری، همین که به رویت دیگران می آمد، دیگری جسم اختری که تقدیر او را رقم می زد. او تقدیر تن خود را این اواخر دیگر از بر بود. حدود و ثغوری که می توانست طی کرد. آفاقی که درنوردید.

در آغاز، آشوب زده بود. جسم اختری گاه مجال پیدا می کرد که سهراب مدرسه و قیل و قال و تفقد مادر را به تماشا ببرد. هنوز کلمات را نمی شناخت. در ظرفیت اساطیری کلمات غوطه می زد.

هر کدام از کلمات را چون حشره یی با شاخک حساس چنگ می انداخت. به سراپرده می برد و از آن خود می کرد.

یا در گردش ذراتی که روح او را چون مهی فراز می آورد، یکباره به مرز کلمه بیدار می شد و هر کلمه، سکه به نام او ضرب می کرد.

گفته اند تا هشت ساله گی، همگان بی هوا فریفته می شوند. خیره در سایه، افسون شده گلوی غوکی که می تپد. برگی که از شاخه می افتد و با رقص موج ریزه های آب های جوباره، به ناکجاآباد می رود. هدهدی که روی سنگ رو به قبله می ایستد و نماز خود را با تکان صریح متقارب دُم، می- خواند.

بوی علف، تپش ملایم ظهر تابستان، که بر تمامی عالم پرده ی سحرآسای دعوت پهن کرده است، و بسیاری دیگر که فقط در حیطه ی امکان دست تمنای کودکان است.

معلوم نیست در آن زمان، کلمات کجا کمین آدم را می کشند وگرنه همه ی این پهنه را کودک زنده گی می کند. گیرم که خود نمی داند در تقطیر اکسیر ناب حیات دم می زند، بازی می کند. فعل او، فعل هستی است، زمین و آسمان از یک جنس است.

درجه ی غلظت تنفس این عوالم البته برای ابنای بشری کم و زیاد می شود. یکی را جسم اختری مالک بلاقید و شرط است و دیگری اندکی کم و باز کمتر اما هیچکس را از این حصه بی نصیب نگذاشته اند.

«سهراب سپهری» را ما حالا می توانیم مظنه بزنیم که در آن سال ها به قول خود او«آن روزها» در چه هنگامه یی نشاط می کرده است.

برمبنای آن چه ما در نظام فکری خود، برای تطابق عرصات تربیت شده ایم، جسم استخوانی منزلت آینه را برای خیال داشته است. خیال، یک امر واقع بوده است. یک قلمرو مستقل و قائم به ذات که از جنس ماده نیست، اما مقدور می پذیرد. آن چه این جا اتفاق می افتد، از حضور و چگونه گی اشیا گرفته تا فعل و قول آدمی، به تناسب، عکس برگردانی از واقعات پرده یی دیگر، بالاتر، به شمار می رود.

باید عمر بگذرد. سال های کودکی و جوانی سپری شود تا این جسم استخوانی به بوی و خصلت و هنجار جسم اختری خو بگیرد.

به نظر می آید آن سال ها تدارک سفر به خانه ی وجود است.

به آشیانه ی زبان که ترجمان تمام و کمال آن جسم اختری به بسیط زمین است.

«سهراب سپهری» نقاش هم هست. با رنگ و خط و حجم هم در موقعیت بصری اشیا و روابط شبهه کشیده است.

یکی باید از تقابل این دو حد از جلوه و بیان حرف بزند. شاید در اصل تقدیر این مرد به دو شیوه از انعکاس، بی سببی نبوده است.

کلمه، همان تصویر است. هر دو رمزی از عالم مکنون به حساب می آیند. جسم اختری که گفتم قلمروی گسترده است، همان نفس ناطقه است. روح که مجزا ومستقل از ماده عمل می کند، خود سرزمینی علیحده را شامل است. سرزمینی با شهرها و رودخانه ها و درختان و آدم ها. به سیاق همین ترتیب و تنظیمی که در جهان انظار مشاهده می کنیم. منتها آن جا، هر آن چه این جا اجساد گفته می آید، ارواح می شود.

حکم قرنطینه را دارد، عالمی است اوسط، نه این و نه آن، که هم نشان از آن دارد و هم نسخه برای این می پیچد.

این سرزمین، صورتی از بالا را که ملکوت اعلا باشد، باز می تاباند. کشش و کوشش جزءِ ذاتی این عوالم سه گانه است. ملکوت که به یکباره نمی تواند عالم مشاهده و محسوس را سرریز شود، عالمی میانه را می طلبد، آن عالم وسط  که میانجی دو عالم دیگر می شود.

مولوی این عالم واسطه را«مرغزار روحانی» گفته است. عالمی که شاعران، عارفان و اولیاالله بر حسب درجه، در سکوت و خلوت و مجاهده ی خود دیدار می کرده اند.

کودکی مهیا و مساعد انتقال این عالم شیرین و دلکش است.

برمی گردیم به چگونه گی احوال«سپهری». او یک مجموعه منتشر کرده است به نام«هشت کتاب». یک جا و یک کاسه، هستی شاعرانه ی خود را به نمایش گذاشته است.

این «هشت کتاب»در واقع، حکم دو کتاب را دارد. دو دوره از حیات روحانی که او برگذشته است.

ببینیم آن جسم اختری، آن بدن دیگر به چه صورتی این جسم استخوانی را پرتو افکنده است. از کجا و به کدام شیوه به زمین آمده و همه جا را به بوی خود آغشته است.

قرائت شعرهای«هشت کتاب» تماشای مناظر و احوال تنی خاصه است. جسمی خیالی که به زبان امروز، قالب خود را باز جسته است. انگ زمان خود را دارد. به نشئه ی عصر سرمست شده است. به ملال دوران درغلطیده است. این نقشه ی غربت و مهاجرت را روح اصیل او پهن کرده است.

در آغاز، از خواب های خود حرف زده است. آن پژواکی را که جسم اختری درمی افکند، از جنس خواب می دید. سرراست ترین و دم دست ترین اسمی که می توانست گذاشت. در دوره یی که علی العموم خواب، امری منفی و بی اعتبار و بادهوا قلمداد می شد، ارج و قربی نداشت، راه به جایی نمی برد، از جایی نشات نمی گرفت، این طور تعبیر می شد که برگردان همان چیزی است که در زنده گی روزمره اتفاق افتاده است. چه وقت برای سپهری روشن شد که قضیه معکوس است؟ خواب ملتقای دو جریان مستقر ابدی است، رودخانه یی است که سرچشمه اش از وادی های غریب و شگفت الهام گرفته است؟

وقتی از مرز سی ساله گی گذشت، همان سال هایی که شعرهای «شرق اندوه» نوشته می شد، البته به گمان من چهار کتاب اول «مرگ رنگ»  «زنده گی وآب ها» ، «آوار آفتاب» ، و «شرق اندوه» همه در عداد یک دیگرند و همان کتاب اول به حساب می آیند. همان دوره که هنوز خواب معنی واقعی خود را نزد شاعر معلوم نکرده است، جسم اختری در غبار ره می سپرده است.

می توان نغمه ی اصلی نشاط شاعر را در تصاویری بازشناخت که در زیر توده یی آشفته از تصاویر گنگ، گهگاه می درخشند. انتخاب بعدی او، این تصاویر را متمایز می کند. این تصاویر برجسته بعدن وجه مشخصه ی تقدیر او می شوند. زبانی ویژه را در فرهنگ ایرانی باز می سازند. به عنوان سبک سهراب تثبیت می شوند. کسی آیا در او شاعری متفاوت را باز می دید؟ یا خود بر اثر ضرباتی که دمادم می کوفت، متوجه ی نکته شده بود؟

برآنم که باید از بدن حساس او سخن گفت تا روشن شود «سهراب سپهری» از چه موهبتی برخوردار بوده است. کسی که ناگهانی متوجه ی امری نامعقول می شد، اسم خود را از هوای خالی می شنید که صدایش می زدند.

«داستایوسکی» از تن پیتر کارامازوف حرف می زد که ناغافل در عین سرخوشی، احساس اندوه می کرد، یک نیرویی، هجومی جادو-وش، آدم هایی از این دست را جاکن می کند، برمی انگیزد، از خودِ آشنا منفک می کند، در مداری دیگر می چرخاند، به سیاحت می برد، اوست که می بیند، می- شنود،  کیف می کند، گویی به وطن مالوف دست یافته، دچار رقت می شود، این نوع خاطره نوازی است.

«سعدالدین حمویه» عارف قرن هفتم هجری می گفت: به حضور «خضر» رسیدم. با من چیزی گفت، گویی پیغامی که باید از او به حضرت دیگری می بردم. خود خضر شدم و به راه افتادم. دو جسم، یکی شده بود. خضر که خود، صورت نوعی- شخص، توامان بوده است، یعنی همان جسم اختری که تبلور تام وتمامی از همه ی آنات و دقایق عالم المثال را بار برگرفته بود، در جسم استخوانی عارف سرریز کرده بود. این مرحله ی دیرینه یی از حیات پُرکشاکش اهل خبر بوده است.

سپهری در دوره یی زبان باز کرده بود وپای سلوک در جاده های رویا می سپرد که دیگران، آن ها که تنی در ساحت بازی و ترفند و رسن بازی داشتند، میدان را انباشته بودند. اگر سپهری آدمی هم می خواست تن بسپارد، آن نهیب او را باز می داشت، پس خود را می دزدید تا در خلوت گوش به فرمان آن فرشته ی موکل داشته باشد. آن جسم که او را می تراوید. این هم نکته است که سهراب شعر ژاپنی را موافق ضمیر خود می یافت، ساده اما عمیق.

شاخه ی پرگار را بازتر بگیرم که این فقره را هم منظور کنم.

در «هایکوی» ژاپنی تصاویر محمر همان نگر ِ شرقی است که تجلی دم است و تکرار نمی شود. این مطلب امروز به یمن و برکت نفس «توشیکهو ایزوتسو» متفکر ژاپنی ، ملکه ی ذهن ما شده است. او همدمی هستیانه ی بین دو وجهه ی نظر، «ذن بودیسم» و «اشراق ایرانی» پیدا کرده است.

آن چه شاعر ژاپنی می گوید، درست همان است که در منظری دیگر، مولوی ما بازگفته است. تجدد امثال. برهه یی از معرفت شناسی هر دو مکان قدسی عنوان می شود.

پس سهراب از آن خواب ها که پهلو به پهلو در می غلطید، بی این که خود بداند، شاده گی شعر ژاپنی و نوع حضور وخیال بندی شاعران آن دیار را با گردش سماعی «ملای روم» گره زده است. در «شرق اندوه» که اوراق پایانی کتاب اول حیات روحانی اوست، این تقابل و خویشی نهان، به وضوح دیده می شود. اما چرا سهراب این نردبان را بالا نیامد؟

اشعه ی تابناک خورشید«شمس تبریزی» کور می کرد، می هراساند، غرق می کرد و به ساحل بازپس نمی داد. آن ساختمان رفیع که هستی را مسلمان تمام عیار می دید، در ظرف تنگ حوصله ی معاصر در نمی گنجید.

یکی از دوستان پیر و درویش که صحبت سهراب را فیض برده است می گوید که او، یعنی شاعر، «ابولحسن خرقانی» را سخت می ستود. می گفت فلانی، این مرد خرکچی بوده، هیزم از بیابان به بازار فروش می آورد، سواد نداشت، ومن می افزایم که این مرد مکتب ندیده به جسارت می گفت: «گه گاه من ابوالحسن اویم، گه گاه او ابوالحسن من است.»

معلوم است که جسم منتخب این شاعر معاصر، آینه گردان طلعت مُنیر کدام نگار طرفه بوده است.

کتاب دوم او یکباره گُر می گیرد. با «صدای پای آب» شروع می شود. «مسافر» ، «حجم سبز» و «ماهیچ، ما نگاه» را شامل می شود.

حالا این آن سپهری است که دیگران را با خود همراه کرده است. سال های اوج خلاقیت او را به معرض تماشا می گذارد.

زنده گی آن جسم اختری که دیری در غربت و سرشکسته گی، طی طریق کرده بود، حالا به ایوان آرامش خانه تخته پوست انداخته است. حالا او دیگر به خوبی می داند بر او چه رفته است، از کجا آمده است، او را این جا، به چه نامی می خوانند و در فراسو به کدام صفحه بشارت می دهند. جسم اختری آشیانه یی در این خاکدان پیدا کرده است. همه ی آن افعال و اقوالی را که در ذمّه ی جسم استخوانی شاعر بوده به عنوان لباس، حضور و مباحثه تن کرده است.

برای اولین بار، چشم ایرانی بر سطح اشیایی می لغزد که از فرط آشنایی فراموش شده اند. عناصری که زنده گی روزانه را آکنده اند. اما سهراب چون به دقت انتخاب می کند این اشیا و عناصر، از زنده گی روزانه فاصله می گیرند، به کارگاه کیمیاگر ذوب می شوند و به طرفه العینی دوباره جسم خود را باز می یابند. این بار با خود عطری را به ارمغان آورده اند که در دوردست ها، جداره ی سیما بی پرده ی خیال، خیال آفرین نگهبان عالم دیگر بوده است. عالمی که یکسره در تعالق و تملک جسم اختری منظور شده است. از «صدای پای آب» که رنگ روشنی دارد تا «مسافر» که رنگ تند و ملال زده یی گرفته است.

سهراب این جهانی، نسخه یی برای نوعی بخصوص از زنده گی ایرانی پیچیده است. این زنده گی مصرف تاریخی دارد. در خود، تلقی و تعارض اصیل یک قوم را انشا کرده است. او ایران خود را دیده که چه طور زیر آب می رود. آن علقه ها و هم نفسی ها که روزگاری خاطر را می نواخت، اکنون در تهاجم فرهنگ و تمدنی دیگر رنگ باخته است. آن رنگ ها و نورها، عشق ورزی ها، الفت و ودادی که صورت و معنای سلوک ما بوده است. سفرهای او به این طرف و آن طرف، به خصوص غرب اغواگر، این ماده را غلیظ تر کرد. او زادگاه خود را گم کرده بود، پس چرا در گلستانه پی چیزی می گشت؟ توفیر نمی کرد. گلستانه تنها نقطه یی از خاک ایرانی نبود بلکه تکه یی از مقصد اقصا هم بود. آن جا سهراب به تبع غایت مقدور خود، بودا، زیر درختی به معرفت بیدار شد که راز همین جاست. ربطی هم به زمان ندارد. ما این جا هستیم با جسم استخوانی اما از جایی دیگر هم صدا زده اند، در همین نزدیکی ها، زیر این بوته، پای آن ساقه ی نازک، آن سایه ی برگ در آب.

آیا تناقضی در کار سپهری وجود داشت؟ در ظاهر بر اثر لحن شایع شعر معاصر جهانی از تنهایی و فراق می گفت و در باطن، نقطه ی میعان را در جایی دیگر جست و جو می کرد. بر غروبِ ستاره یی دل می سوزاند که در قعر چاه از یاد رفته است و بر طلوع همان ستاره، سرخوشی می کرد که در آسمانی دیگر به جلوه درمی آمد؟

ببینیم از «صدای پای آب» نقطه ی آغاز هستی دیگر تا«ماهیچ، مانگاه» چرا شاعر این همه خود را فشرده است؟ میل به عصاره، تقطیر، دست یابی به آن ذروه که دمادم فرامی خواندمان به گمان من، شکل قاطع سرنوشت سهراب سپهری است.

آن تصاویر متمایز که در چهار کتاب نخست او چون لته نوری در انبوهه ی تاریکی کرشمه یی در کار می کرد، در چهار کتاب بعدی، پهنه را فراگرفته است، راه شاعر را به عافیت مشخص کرده است. آن چه هنگامی فرّار می نمود  و در طاس زبان بی قراری می کرد و شاعر را ماذون به دخول در زنده گی مقدر خود می دانست، حالا لوحه ی جاری و منتشر شده است.

«کریم امامی» در جایی نوشته است که نقاشی سهراب آدم ها را ضبط نمی کرد. در صفحه ی تابلوی او تکه یی هوشر با مملو از غمزه ی جادو، بیننده را از خود یم ستاند و به لمحه یی دیگر از حیات بازمی سپرد. همان کاری که آیا نقاش ریزه نگار ما می کرد؟ به این معنا که از خیال تا به واقع، شبکه ی متقارن تصویر، موج بر موج می شکند و بر صفحه ی کاغذ از حرکت بازمی ایستد، گویی در ساحل، به انتظار نگاه دیگر که او را برانگیزد، معطل مانده است. آن سیر نزولی که در رنگ های ملفوف نور خدایی است در نگر بیننده سیر عروجی خود را می پیماید. این تداوم یک ماجرای بی وقفه ی سرمدی است. کتاب آخر سپهری درست مطابق آن واقعاتی است  که او به نوعی در نقاشی مرور کرده است، بی اختیار در ذهنم می آید که سپهری تمامی این رهروی را بر خود اشراف نداشته است. تن برگزیده، مبعوث آن نیروی هستیانه، از یک اشاره ی ارتجالی هم برخوردار است.

سپهری که در دو کتاب «صدای پای آب» و «مسافر» یک بار، جسم اختری را در عرض زنده گی، به عنوان چشم ناظر داشته و یک بار در طول به نظارت برده است، در «حجم سبز» از زمان حی و حاضر به کاشان کودکی تبعید مرده است، به همان ساحت که بازآمده بود، یک دایره ی کامل را پیمود تا به کلمات خود مجهز باشد.

معلوم است که یکی از وسوسه های بی امان او، پاسخ به عمر بوده است. عاقبت به خیر هم بوده، چون همه ی دوره های حیات جسم استخوانی را زیر پوشه ی نفس روح افزای جسم اختری جا داده است.

این یک زنده گی است که رشک انگیز است. اقبالی هم که به او شده از این ناحیه است. او در شعر و نقاشی پی چیزی می گشت، همان که از قضا حصه ی تن او بوده است، فراتر از آن هم برای کسی نه مقدور بوده، نه میسر است. فقط می توان با تامل در چهره ی باطن او به مابه ازاء آن به مراتب در تن خود بیدار شد. این یک اتفاق ایرانی است، برای ما، معنای هنر هم همین بوده است.

سپهری اکنون در سلسله قرار گرفته است. هم وجهی از امروز ما را بازمی تاباند، هم وجهی از همیشه را، راز تن او، بلاتشبیه غنج و دلال کیهانی ورقی از حدیث آرزوی ما ایرانیان بوده است. از این رومقرّب است.

مجله اپیزود - شماره نُه

نُهم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved