ترانه نویس ما در گقت و گو با «علی کوچیکه» به طور رسمی اعلام کرد که اگر پاک کن در اختیار داشت، نام «تهران» را از شناسنامه اش پاک می کرد!!! به همین ساده گی!!!

شاید این اعلامیه ی جناب ترانه نویس برای برخی تازه و حیرت انگیز باشد ولی برای من که هفت سال است برنامه های رادیویی و تلویزیونی ایشان را دنبال می کنم و آرشیو نسبتن کاملی هم از این برنامه ها دارم، تازه گی نداشت. ترانه نویس در این سال ها، بارها و بارها نه به شکل مستقیم اما با استفاده از تشبیه و استعاره و کنایه و مجاز، این آرزوی قلبی خود را به گوش مبارک مخاطبان اش رسانیده بود. و بعد:

وطن کیه؟ وطن چیه؟

لالاییه بچه گیه

وطن تویی، وطن منم

منم که پرپر می زنم

زمانی که آلبوم «مانیفست» منتشر شد و من ترانه ی «شناسنامه ی من» را شنیدم، از شما چه پنهان بدجور حیرت زده شدم!! باورم نمی شد که این ترانه را ترانه نویسی نوشته باشد که خوب می دانستم از ایرانی بودن اش بیزاراست. به راستی چه گونه می توان از چیزی بیزار بود یا حتا دل خوشی نداشت اما در تمجید اش ترانه نوشت؟؟

هربار که «شناسنامه ی من» را می شنیدم، خوب می دانستم که واژه هایش، واژه های حقیقی نیستند، از دل برنیامده اند، واژه های دردکشیده نیستند، و می فهمیدم که به همین دلیل است که متن ترانه، شکل شعار و سرود به خود گرفته. من همان زمان به این ترانه اعتراض کردم و به دنبال اعتراض من، هواداران خانم گوگوش در یک گروه معلوم الحال، خود را به آسمان زدند و بعد هم به زمین، که ای کافر! چرا کفر می گویی؟ تو هوادار خانم گوگوش نیستی که چنین اعتراضی می کنی!!!  بنابراین مفسد فی الارض!! اعدام!!!

تو گویی متن ترانه را خانم گوگوش نوشته بود و اعتراض من به ایشان بود!!!!!

بعد از این اعتراض، داستان های عجیب و غریبی پیش آمد که به واقع اهمیتی ندارد.

اینک پس از گذشت چهار سال و وقوع ماجراهای مختلف، دستِ کم نزد خودم سرفرازم که اعتراض ام، اعتراض درستی بوده است، اما چه حیف شد موسیقی زیبای این ترانه.

در طی این سال ها، ترانه نویس ضمن این که با توسل به انواع آرایه های ادبی، بیزاری خود را از ایرانی بودن اش اعلام می کرد، دلایلی هم در این زمینه ابراز می داشت و آن این که: سرزمین من، سرزمینی است که حق من ِ هنرمند را نداده است ، سرزمینی است که هنرمند اش را به تبعیدگاه فرستاده است و دلایلی دیگر از این دست که همه ی آن ها از یک ریشه سبز می شدند، همه شبیه به هم.

ترانه نویس از سرزمین اش بد می گفت اما هرگز نگفت که چه چیز این سرزمین، کدام عامل وطن سبب شد که ایشان از حق شان محروم بمانند و سر از تبعیدگاه درآورند؟ آیا «خاک» وطن سبب ساز بود؟ «دریاها و رودخانه ها» ی وطن؟ باغ های میوه؟ جاده ها؟ حروفی که کلمه ی «ایران» را می سازند؟ چه چیز؟

آن چه که به کلمه ی «وطن» معنا می دهد، نه فقط موقعیت جغرافیایی، بلکه فرهنگ آن سرزمین است. وطن یعنی نشانی جغرافیایی به اضافه ی فرهنگِ نهفته در آن نشانی. و فرهنگ یک سرزمین یعنی همه ی باورها، آداب و رسوم، نوع تفکر ، نگرش ها ، گویش ها ، لهجه ها، دانش ها و هنرهای مردمی  که در یک نشانی جغرافیایی با هم زنده گی می کنند. این مجموعه است که یک سرزمین را تشکیل می دهد. اگر مردمی در کار نباشد، فرهنگی هم نیست. بنابراین وقتی جناب ترانه نویس بیزاری خود را از نام «ایران» به طور رسمی اعلام می کند، در واقع بیزاری خود را از مردم هم سرزمین اش اعلام کرده است نه از دریاها و رودخانه های آن.

ترانه نویس هم جزئی از این فرهنگ است چون در این فرهنگ به دنیا آمده و رشد کرده است ، کسانی که ایشان را به دنیا آورده اند هم جزئی از همین فرهنگ هستند ، بنابراین وقتی ترانه نویس می گوید نام ایران را پاک می کنم بدان معنی ست که می گوید: نام خودم را پاک می کنم، نام کسانی که مرا به دنیا آورده اند را پاک می کنم، وگرنه پاک کردن پنج حرفی که کلمه ی «ایران» را تشکیل می دهد که دردی را دوا نمی کند ، صدبار بنویس ایران، صد بار هم پاک کن. چه اتفاقی می افتد؟؟

هنر هر سرزمینی، بخش مهمی از فرهنگ آن سرزمین را تشکیل می دهد، بنابراین هنرمندان، رسالت بزرگی در فرهنگ سازی یک سرزمین دارند. جناب ترانه نویس! اگر از عقب مانده گی فرهنگ سرزمین تان شکایت دارید، یکی از عوامل اصلی این عقب مانده گی، خود شما هستید که نام تان هنرمند است.

انتظار شما این است که سرزمین تان و فرهنگ تان برای شما کاری انجام بدهد، باید معجزه ای کند که شما خیلی خوب زنده گی کنید و غم نان نداشته باشید و در تبعید نباشید و ... در حالی که این شما هستید که به عنوان یک هنرمند، باید کاری برای بهینه سازی فرهنگی سرزمین تان انجام بدهید و شما چه کردید جناب ترانه نویس؟؟؟ اگر شما و امثال شما ذره ای از درد فرهنگی این سرزمین را درمان می کردید، باور بفرمایید این سرزمین هم به شما پاسخ مثبت می داد ، ولی شما به عنوان یک هنرمند چه کار کردید؟؟

همکاران شما، هنرمندانی مانند«ایرج جنتی عطایی» ، «اردلان سرفراز» ، «زویا زاکاریان» و هنرمندان دیگر هم به حق خود نرسیده اند، آن ها هم در تبعیدگاه هستند ، ولی من هرگز ندیده ام که بیایند به طور رسمی بیزاری خود را از وطن شان اعلام کنند. برای این که می دانند که این خودشان هستند که باید فرهنگ و سرزمین شان را بسازند نه آن که فرهنگ و سرزمین، آن ها را بسازد!!

به هر شکل، این نسل شما بود که همه چیز را به هم ریخت، شما و امثال شما که هنرمند بودید و الگوی جامعه، امثال شما بودید که خود را روشن فکر جلوه می دادید و برتر از دیگران، مداوم در حال رفت و آمد به جهان بودید و جهانیان را خوب می شناختید، این شما بودید که سبب به وجود آمدن شرایط به تبعید رفتن را فراهم کردید، این را که نمی توانید منکر شوید، می توانید؟ آیا نسل من و نسل بعد از من انقلاب کرد؟

حالا فرض کنیم که خواستید کشور بهتری بسازید، اما وقتی بهتر نشد چه کردید؟ همه صف کشیدید و یکی یکی از این سرزمین رفتید، رفتید که چه کنید؟ چه کردید؟ تبعید چه حاصلی برای شما و برای ما داشت؟ چه میوه ای از تبعیدگاه نصیب سرزمین تان شد؟

نمی گویم که به راحتی زنده گی کردید، می دانم که سختی هم کشیدید که غربت حتمن که سختی دارد، البته به نظر نمی آید شما یک نفر زیاد سختی کشیده باشید، اما با این همه حاصل چه بود؟ حاصل اش این بود که بیایید و اعلام کنید اگر پاک کن داشتید، نام ایران را پاک می کردید؟؟ این است حاصل غربت و تبعید و سختی کشیدن و روشن فکری و وصل بودن به جهان؟

من با مردم عادی کاری ندارم، مردم عادی یک جامعه، به الگوهای آن جامعه نگاه می کنند. در کشور ما بیش ترین الگو و الگو سازی از طرف هنرمندان است و بعد هم ورزشکاران. وقتی مردم سرزمینی ببینند الگوهای چندین ساله شان یکی پس از دیگری از سرزمین مادری رفتند و آن ها را تنها گذاشتند ، چه کار می توانند بکنند؟ بیخود که نبود به دنبال خارج شدن هنرمندان از کشور، مردم عادی هم گروه گروه سرزمین شان را تنها گذاشتند و خیلی از آن ها انجام بدترین کارها را در غربت  به بودن در وطن شان ترجیح دادند. تقصیری هم نداشتند، الگوها یکی پس از دیگری جلای وطن کرده بودند، و آن ها هم ناگزیر به دنبال شان.

گفتید که در وطن نمی توانستم کار کنم، قدغن ام می کردند!! خوب نسل مبارز شما، چرا مبارزه نکرد؟ نسل مبارز شما که انقلاب کرد، شاه مملکت را به بیرون پرتاب کرد، نوای استقلال و آزادی سر داد ، چنین نسل مبارزی وقتی دید اوضاع کج و معوج شده،  پس چرا راحت ترین راه را انتخاب کرد؟ چرا فرار؟

و بعد انشای «تبعیدی» می نویسید؟ :

« بیچاره هنرمند تبعیدی که از وحشت و خطر و درد گذشته بود تا به تبعیدگاه برسد.

آمده بود که بغض همه را فریاد کند. آمده بود که حنجره ی دیگران باشد. آمده بود که گلوگاه دردمندان و ترس خورده گان باشد. بیچاره نمی دانست در تبعیدگاه کسی آمدن اش را دل دل نمی کند!!!

بیچاره نمی دانست که این جا هیچکس گستاخی اش را آغوش نمی گشاید. طفلکی نمی دانست که این جا هیچکس زخم های اش را با گلاب نمی شوید ...»

جناب ترانه نویس! بشمارید ببینید تا الان چند بار این انشا را خوانده اید؟؟؟ ما که از بر شدیم این قدر شنیدیم ... آخر وقتی که تبعیدی هیچ کدام از این ها را نمی دانست، پس برای چه به تبعید رفته بود؟ نکند فکر می کرد که به تفریح می رود؟ طفلکی تبعیدی، وقتی معنای تبعید و تبعیدگاه را نمی دانست، وقتی نمی دانست به تبعید می رود که چه کند، چرا رفت؟؟

در تبعیدگاه چه کسی باید آمدنش را دل دل می کرد؟ و چرا انتظار داشت که زخم هایش را با گلاب بشویند؟؟ مگر در تبعیدگاه از این کارها هم می کنند؟؟

پس به همین دلیل است که این به تبعید رفتن ها تا کنون هیچ ثمری نداشته است، معنای تبعیدگاه را نمی دانید و ندانسته رفتید.

بدتان بیاید یا نیاید این ها حقایقی است که باید گفته شود. خودتان که در سرزمین تان نماندید چون نمی توانستید کار کنید ، که صدالبته من می دانم که به دلیل کار نکردن نبود، حقیقت این است که شرایط اجتماعی این جا را نمی توانستید تحمل کنید، بنابراین «تبعید» را به معنای «تفریح» گرفتید و رفتید. هنرمندان داخل ایران را هم که اصلن قبول ندارید و بارها و بارها تحقیرشان کرده اید. هنرمندان خارج از ایران که مثل شما در تبعیدگاه هستند را هم که قبول ندارید و آن ها را هم تا می توانستید تحقیر و تمسخر کردید و لقب های رنگارنگ تقدیم شان کردید.

 فرهنگ سرزمین تان هم که بازیچه ی دست تان شده و هر لحظه تحقیرش می کنید و عقب مانده اش می خوانید.  بچه های ایران را هم که اگر حقیقت را بگویند، به امنیه خانه ی خیالی تان وصل می کنید و هزار تهمت به آنان می چسبانید ... شما در واقع مردم سرزمین تان ، هموطنان تان را دوست نمی دارید ، بنابراین وقتی که می گویید اگرپاک کن داشتم نام ایران را پاک می کردم یعنی این که از مردم سرزمین ام بیزارم و نه از پنج حرف کلمه ی «ایران».

از بچه های ایران بیزارید که با بی رحمی برای عضو شدن در سایت تان، از آن ها پول طلب می کنید. از آن ها بیزارید که پول شان را بی تعارف گرفتید و از سایت هم خبری نبود با این که می دانستید این بچه ها در چنین شرایطی، با چه مشقتی آن پول ها را برای تان فراهم کردند و فرستادند. این ها همه نشانه ی بیزاری شماست.

از مردم تان بیزارید که وقتی ترانه سرایی جوان، کتاب اش را برای تان می فرستد، به جرم این که شما را کاپی کرده، در چندین برنامه، بی رحمانه اعدام اش می کنید، تحقیر و تمسخرش می کنید و و استعداد لقب گذاری تان را به نمایش می گذارید.

از مردم تان بیزارید که با بی انصافی،  بهترین وهوشیارترین بچه های سرزمین تان را نوکر وکلفت امنیه خانه می نامید، عمله های امنیه خانه می نامید!!! شرم آور است!!!

از همکاران تان بیزارید که تا وقتی زنده هستند سینی سینی لقب تقدیم شان می کنید، آن ها را نابلد و سارق و تنبل و بی سواد و لمپن و جوجه لات و کفترباز می خوانید، اما وقتی همکاری از دنیا رفت، برنامه ی رادیویی تان را به او اختصاص می دهید و تا می توانید تعریف وتمجیداش می کنید و بعد دیگران را متهم می کنید که عاشق حلوا هستند و مرده پرست اند و از این قبیل انشاهای تکراری.

حتا در مورد زنده یاد« حمید قنبری» هم همین کار را کردید. تا زمانی که زنده بودند هیچ حرفی از ایشان در برنامه هاتان نبود، نه ترانه ای ، نه نمایشی، و نه حتا یک انشای تکراری، اما به محض این که از دنیا رفتند، چند برنامه را ایشان اختصاص دادید؟ پشت هم ترانه هاشان را پخش کردید، نمایش پخش کردید، فکر می کنید مردم نمی فهمند؟ و بعد انشای «حلوا را عشق است» می نویسید؟ شما که بیش از همه عاشق حلواهستید!!

از هموطنان تان بیزارید که افتخار می کنید فرزندتان در ایران به دنیا نیامده و او را با افتخار فرانسوی می نامید و بسیار سرخوش اید که فرزندتان بلد نیست فارسی حرف بزند و هرگز در جامعه ی ایرانی کار نخواهد کرد!!

این ها همه نشانه ی بیزاری شما از فرهنگ و مردم سرزمین تان است و با این همه بیزاری، شما چه گونه می توانید برای وطن ترانه بنویسید و خلیج فارس را وطن و شناسنامه تان بخوانید؟؟؟ آیا این واژه ها قلابی نیستند؟؟ شما ترانه نمی نویسید، در واقع شما واژه می فروشید. اما دو آوازخوان، این ترانه را آن چنان قوی و با حس عالی اجرا کرده اند که واژه های قلابی و بدون حس شما را پوشانده است. احساسی که از این ترانه به مخاطب منتقل می شود در واقع احساس آوازخوانان و حس موسیقی این ترانه است و نه حس شما. حس شما، حس وطن دوستی نیست، حس بیزاری از وطن است.

به باور من، شما اهل هیچ کجا نیستید و هویت مکانی ندارید، بسیار سردرگم هستید و پُر از گره، گره های ناگشودنی. شما باید به جای «تهران» در «هیداشبری» به دنیا می آمدید که از جنس همان ها هستید.

آقای ترانه نویس! مشکل از خود شماست، نه از مردم و کوه و دریا و جنگل و خاک و حروف کلمه ی «ایران».

 لطفن پاک کن را از «علی کوچیکه» بگیرید ونام تان را به عنوان هنرمند پاک کنید.

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره نُه

نُهم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved