نام فیلم:   ویکی کریستینا بارسلونا

بازیگران: اسکارلت جوهانسون ، ربکا هال ، خاویرباردم ، پنه لوپه کروز، پاتریشیا کلارکسون ، کوین دان ، کریس مسینا

ژانر:  عشقی، درام، کمدی

تاریخ اکران:پانزدهم آگست 2008

محصول آمریکا و اسپانیا

 

«وودی الن» یکی از بهترین فیلم های سال های اخیر کارش را ساخته است. یک فیلم شیرین ، فلسفی و تخیلی و ابتکاری که به دنبال جست و جوی معنای واقعی عشق و هوس و رابطه میان این دو است.

«وودی الن» آثار سابق اش را بیش تر در نیویورک فیلم برداری می کرد، اما این بار به سراغ یک شهر اروپایی به نام «بارسلونا» رفته و حتا یک کاراکتر هم ازاین محل به عنوان یک لوکیشن فیلمبرداری ساخته است و سرانجام با قرار دادن آن در کنار دو نام «ویکی» و«کریستینا» شخصیت های اصلی فیلم ، « ویکی کریستینا بارسلونا» را به وجود آورده است.

آخرین باری که با وودی الن مصاحبه کردم، در حال تغییر دکوراسیون آپارتمان اش در منهتن شرقی بود و اکران فیلم«امتیاز نهایی» 2005 نیز نزدیک بود. «امتیاز نهایی» یک نمایش اخلاقی سیاه در مورد یک مربی تنیس جاه طلب و در نهایت متمایل به قتل بود که برای ترقی خودش و رسیدن به آرزوهایش هر مانعی را از بین می برد.

وودی الن هفتاد ساله گی را گذرانده و به قول خودش در حال جنگیدن با دوران پیری و کناره گیری اش از سینماست. این ماه که وودی الن را برای مصاحبه دیدم بسیار خوش اخلاق بود ،متناسب با فیلم آخرش «ویکی کریستینا بارسلونا« یک فیلم شاد و یک کمدی زیبا در مورد دوتوریست آمریکایی (الهه ثابت فیلم های وودی الن، اسکارلت جوهانسون و تازه واردی به نام ربکا هال) که تعطیلات خود را در اسپانیا می گذرانند و در این سفر اسیر نقاشی عاشق و دل سوخته (خاویر باردم) و همسر سابقش (پنه لوپه کروز) می شوند.

«این روزها وودی الن» در حال کامل کردن فیلم دیگرش که بعد از سه یا چهار سال دوباره درنیویورک فیلم برداری کرده است با نام «آن چه که کار می کند» است و برای اکران آن درسال آینده برنامه ریزی کرده است. در این گفت وگو با این فیلمساز هفتاد و دوساله در رابطه باآخرین کارش که باز هم در اروپا و این بار در اسپانیا فیلم برداری شده است و همچنین در رابطه با اپرایی که قرار است کارگردانی کند، صحبتی کرده ایم.

سه سال پیش وقتی قرار بود با هم مصاحبه داشته باشیم من از مهربانی و رک گویی شما واین که آماده بودید در ارتباط با کارتان بحث کنیم، متعجب شده بودم. برای مثال شما بهمن گفتید که«پایان هالیوود 2002» یک فیلم بامزه بود که منتقدان ان را کاملن نفهمیدند و این که «نفرین عقرب یشمی 2001»آن چیزی نبود که شما انتظارش را داشتید.  می خواهم بدانم که فیلم های اخیرتان را چه طور بررسی می کنید: «اسکوپ2006» و «رویای کاساندرا 2007» و امسال هم «ویکی کریستینا بارسلونا»؟

خوب، اسکوپ یک فیلم معمولی و سرگرم کننده است که در فیلم شما شخصیت هایی که من واسکارلت بازی می کنیم را دوست دارید و به طور کل فیلم، آن چنان اثر ارزشمندی نیست . مثل این که شما در زیر آفتاب داغ ایستاده باشید و کار خاصی انجام ندهید و بعد از آن بخواهید زیر کولر خودتان را خنک کنید. باید فیلم را دید. نکات دلپسند و جالبی در آن هست و یک سری ابتکارات و خلاقیت ها. اما من شخصن نمی خواهم راجع به اهمیت و مفهوم آن صحبت کنم. منظورم این نیست که از این اثر متنفرم اما از نظر من این فیلم یک سهل انگاری کوچک و بخشودنی از من است.


فکر می کنم «رویای کاساندرا» یک فیلم خوبی بود با این که مردم زیاد از آن استقبال نکردند اما به عقیده ی من متن کاملن هماهنگی داشت ومن شخصن از این فیلم بسیار راضی بودم حتا بیش تر از فیلم های قبلی ام که خیلی ازآن ها موفقیت های بزرگی کسب کرده اند. اما «ویکی کریستینا بارسلونا« یک سورپرایزدلپسند برای من بود. من می خواستم که یک فیلم برای شهر بارسلونا بسازم و برای بارسلونا هم آن را ساختم.

به «پنه لوپه» و «خاویر» فکر می کردم و این که می دانستم آن ها به شخصیت های نوشته ای که در ذهن من است بسیار نزدیک اند و هنگامی که متن را می نوشتم آن دو را در ذهن خودم داشتم. «اسکارلت» که هر چیزی را می تواند بازی کند، چون که فوق العاده است و این خیلی خوب بود که وقت اش آزاد بود و توانستم از او در کنار «ربکا هال»برای بازی در نقش دو توریست آمریکایی در این فیلم استفاده کنم.

 «جولیت تیلور» مدیرتولید من، به من گفت که باید «ربکا هال» را حتمن ببینی و من هم این کار رو کردم و اوعالی بود. ربکا، اسکارلت نیست، پنه لوپه هم نیست، بلکه برای خودش بازیگر متفاوتی است. البته وقتی شما با او خارج از برنامه ی کاری و فیلمبرداری صحبت می کنید، راحت متوجه می شوید که اوانگلیسی است و لهجه ی آن جا را هم همراه خود دارد اما در تمام طول این فیلم، با لهجه ی آمریکایی صحبت می کند. وقتی فیلم برداری تمام شد و فیلم را به مرحله ی تدوین بردیم وموسیقی و صدا را روی آن قرار دادیم و آن را آماده کردیم، وقتی فیلم را دیدم بهت زده مانده بودم که قسمت هایی از فیلم بی استفاده و شناور است و باخودم گفتم شاید من نظرم این است و وقتی در جشنواره به نمایش در آمد مردم از آن لذت برده بودند و بسیار خوش شان آمده بود.

خیلی جالبه، به این خاطر که شما سابقن گفته بودید که تدوین و صداگذاری آنبه همراه تدوینگر و دیدن آن برای بار اول به نظر کمی ناخوشایند می آید.

شما فکر می کنید اولین باری که یک فیلم را بر روی پرده نمایش می دهید به شما این احساس دست می دهد که خدایا از این بهتر دیگه نمی شود. اما باید بگویم این طور نیست وبه خودتان می گویید، خدایا، من چی کار کردم؟ من همه را نا امید کردم و کار احمقانه ای کردم و این خیلی وحشتناک است.

گاهی اوقات شما به این نتیجه می رسید که از این بهتر نمی شود. اما گاهی هم اشتباه می کنید و فیلم نشان می دهد که صحنه های به درد نخور زیاد دارد و لحظاتی که می توانستند عالی باشند را از دست داده اید. صحنه ای را فیلم برداری کرده اید و در جای دادن آن در فیلم خود هدف داشته اید اما این صحنه در تدوین به طور کل فراموش شده است و متوجه ی تغییر جهت فیلم به سوی برداشتی دیگر می شوید. اغلب اوقات، شما آن را برای بار دوم بررسی می کنید و می بینید که دارد بهتر می شود و برای بار سوم و چهارم متوجه می شوید که دارد شکل جدیدی به خود می گیرد و به یک اثر خوب تبدیل می شود.  «ویکی کریستینا بارسلونا» اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم اثر خوبی است، حتا به خوبی»امتیاز نهایی».

تفاوتی بین کسی که فیلم را می سازد و کسی که آن را می بیند وجود دارد، برداشت ازاثر. چیزی که ممکن است به چشم من خسته کننده و آرام و خیلی بد به نظر بیاید برای مردم به دلایل توجیه ناپذیری دلپسند باشد. گاهی من این جا می نشینم و فکر می کنم که این اثر خیره کننده است و خیلی بامزه است و این صحنه ها عالی هستند و سپس آن را نشان تماشاگران می دهم و آن ها چنین برداشتی از این اثر نمی کنند و آن ها کاملن با من مخالف اند. من کاملن به مخاطب حق می دهم و موافقم که او درست می گوید. البته گاه یبیننده ها راجع به یک فیلم بد قضاوت می کنند که البته این قضیه به ندرت پیش می آید.

چرا بارسلونا؟

یک کمپانی در بارسلونا به من گفت اگر ما از لحاظ بودجه تو را تامین کنیم این جا یک فیلم می سازی؟ و من هم همیشه دنبال چنین پشتیبانی هستم و این سخت ترین قسمت ساخت یک فیلم است وبا خودم فکر کردم که تجربه ی خوبی است. قرار نیست برای ساخت فیلم به سودان بروم. آن جا بارسلوناست، پر از فرهنگ، رستوران، موزه و این خیلی شگفت انگیز است وهمسر من هم موافقت کرد که برای مدتی در بارسلونا اقامت داشته باشیم. من هم شروع کردم به فکر کردن راجع به چیزی که می توانستم در رابطه با بارسلونا بسازم. نمی خواستم متن من منحصرن برای بارسلونا باشد. می خواستم نوشته ای باشد که در هر جایی بتوان آن را فیلم کرد.

یکی از مسائلی که در ساخت یک فیلم بسیار مطرح است، محل فیلمبرداری و شهری که در آن جا این مهم صورت می گیرد می باشد و سوال این جاست که شهر های منتخب شما نیویورک، بعد از آن لندن، ونیز و الان هم بارسلونا است و چه هدفی در این رابطه دارید؟

شهرها مرا حرکت می دهند. این که چرا در این مورد فکر نمی کنم بدین خاطر است که ممکن است من در هر جایی فیلمی بسازم اما بسیار خسته کننده و کاری بیهوده باشد. این مسئله مهم است که من بتوانم در آن شهری که قراراست فیلم برداری کنم فضای داستان را پرورش بدهم و فضاسازی را به نحو احسنت انجام دهم. در ابتدا قرار بود نام فیلم «نیمه شب دربارسلونا» باشد و من از این اسم چندان راضی نبودم و آن را به «ویکی کریستینا بارسلونا»تغییر دادم. به این دلیل که فیلم به طور کل در رابطه با شخصیت «ویکی» ، «کریستینا» و شهر«بارسلونا» بود وهمه ی آن ها شایسته ی حضور در نام فیلم را داشتند. بارسلونا شهری پیچیده، جذاب و ترکیبی از بناهای تاریخی و ساختمان های امروزی ست و این بسیار جالب است.

شما برای مدتی هم به کارگردان نیویورکی معروف بودید و تمام فیلم هاتان در نیویورک فیلم برداری می شد و بعد از این که برای ساخت «امتیاز نهایی» به لندن رفتید، باعث تعجب همگان بود و وقتی دو فیلم در آن جا ساختید و حالا هم در اسپانیا، مردم را بیش ترمتعجب کرد. از این مدتی که دور از نیویورک کار کردید چه قدر خودتان متعجب بودید؟

من متعجب نبودم. اجازه بدهید به شما بگویم، من به دلایلی تصمیم گرفتم دوراز نیویورک کار کنم. و دلیلش این نیست که من در نیویورک اوقات خوبی را سپری نمی کردم. اتفاقن برای من نیویورک بسیار لذت بخش بود. اما خیلی برای من هیجان آور بود که درلندن برای مدتی بمانم و در آن جا کار کنم. تابستان های خنک و نورهم خاکستری. گروه بااستعداد و فعالی آن جا جمع کرده بودم و خانواده ی من دوست داشتند که آن جا اقامت داشته باشند و این یک تجربه خیلی خوب برای من بود.

 وقتی من خواستم همین فیلم «ویکی کریستینا بارسلونا» را بسازم خودم را در رویای یک مرد جوان یافتم. وقتی که جوان بودم وهنوز در فیلمی بازی نکرده بودم، در نیویورک فیلم اروپایی زیاد می دیدیم و آن ها رادوست داشتیم و من هیچ چیز را بیش تر از این که یک فیلمساز خارجی باشم را نمی خواستم. نمی خواستم از آن دسته ای باشم که فیلم تجاری می سازند و این در سینمای آمریکا، یکی ازاهداف فیلمسازی است و زیاد ساخت فیلم به معنای واقعی سینما نبود، مگر این که«جان هاستون» و «ویلیام وایلر» چنین کار بزرگی را انجام دهند و این مسئله به ندرت درسینمای آمریکا بود. استودیوهای فیلم سازی پانصد فیلم در آن ِ واحد فیلمبرداری می کردند وشش تا از آن ها اهمیت ویژه ای داشتند.


وقتی من در اروپا کار می کنم فکر می کردم که چه قدر رویایی خواهد بود و من در حال حاضر در این رویا حرکت می کنم. فیلم من حال وهوای اروپایی پیدا می کند و فکر می کردم که حالا من هم در اروپا در جایی مثل «پاریس» یا دوباره «لندن» باشم  یا برگردم به «اسپانیا» و یا در «ونیز» و یا در «رم» فیلمی بسازم.

درنیویورک که بودم فیلم نامه ی «آن چه که کار می کند» را دوست داشتم در اروپا بسازم اماموقعیت های خانواده گی ام در نیویورک این اجازه را به من نداد و دوباره درنیویورک مشغول فیلم برداری شدم. و بعد از این فیلم، دوباره به اروپا باز خواهم گشت و فیلمی خواهم ساخت که مردم را به شور وشعف در آورد و این هدیه ای است از طرف خودم به خودم.

در فیلم های شما تنها طراحی صحنه و صحنه پردازی متفاوت نیست، بلکه نوع پردازش کاراکترها و از آن شخصیت های یهودی دنیوی و نیویورکی شما فاصله گرفته است. این طور فکر نمی کنید؟

درست است. به این دلیل که شما به سمت چیزی می روید که قابل باور است و شما را وارد فضایی می کند که ازخود بپرسید، چه کسی در اسپانیاست. یا این که چه کسی در لندن است و به طور کل این فضاها، شخصیت ها را هم بامزه می کند. من در حدود سی و دو فیلم درنیویورک ساختم و هم اکنون می توانم دنبال فضاهای خوبی بگردم برای گسترش فیلم ام. درجاهایی می توان فیلم ساخت که من تا به حال حتا اسم شان را هم نشنیده ام.

اما با بازگشت شما به نیویورک و آمدن اسم «لاری دیوید» برای بازی در فیلم شما، مردم دوباره به یاد همان الگوی فیلم سازی و حتا بازی «وودی النی» می افتند.

برام جالبه که این طور فکر می کنند. من مطمئنم، با این فیلم که با «لاری دیوید» کارکرده ام پیش بینی و اظهار نظر زیاد خواهد بود. این که «لاری دیوید» دارد مثل «وودی» بازی می کند.

اصلن این طور نیست. قضیه ی آن چیز دیگری است و او شخصیت خودش را بازی می کند و قرارنیست آن شخصیتی که من در فیلم های نیویورکی خودم ایجاد کردم را دقیقن در این فیلم نشان بدهد و او خود، خودش را بازی می کند.

 

کامیار فرمندیان - مجله اپیزود ، شماره نُه

نُهم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

  با بهره گیری از سایت movieland

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved