|
سروی در محاصرهی شدید تختخواب، میز توالت، کامپیوتر، کمد لباس، قفسهی کتابها و پنجرهای با پردههای کشیده، در وسط اتاقاش ایستاده بود و ذهناش در کشمکش با بُهت و گیجی درحال تاب برداشتن بود. همانطور با مانتو و روسری روی تختاش افتاد، نور کمرنگ غروب از پشت پردههای ضخیم و کشیدهی پنجره، اجازهی ورود به اتاق را نداشت و فضایی نیمهتاریک، اتاق را در خود گرفته بود. سروی احساس کرد که نیاز به هوای تازه دارد، اکسیژن اتاقاش درحال تمام شدن بود، از جا بلند شد که به سمت پنجره برود، پایش به لیوان آب نیمخوردهای که در پایین تختاش بود، خورد و آب نیمخورده بر کف اتاق ریخت. سروی چراغ را روشن کرد و نگاهی به آب ریخته شده انداخت و فکر کرد آب ریختهشده را نمیشه دوباره جمع کرد. پرده را کنار زد، پنجره را باز کرد و به تماشای غروب خیابانشان ایستاد. آرش را در خیابان ندید، آرش در هیچ کجای دیگر شهرش هم نبود، آرش کجا بود؟ ذهناش به پیچ و تاب افتاد و حس کرد که قلباش فشرده شد و ناگهان کش آمد. احساس بدی داشت، احساس تهی بودن، در خیال زندهگی کردن، چشم به روی واقعیت بستن، به رویا دل خوش کردن، خواب دیدن، لبخند زدن به خیالات خوش و بدتر از همه خوشباوری. حرفهای روانشناس به مغزش هجوم آورد، همین دو ساعت پیش به او گفته بود زندهگی دوگانه به سرانجام نمیرسد. گفته بود که بخش رویاهایش را رها کند و واقعیت را ببیند. باید با واقعیت زندهگی کند. واقعیت ریختهشده در خیابان به او میگفت که آرش در خیابان نیست، آرش در هیچکجای شهرش نیست، دستاش به آرش نخواهد رسید... این همه سال!!!! این همه زندهگی با آرش!!! آنهمه شادی و غم و دعوا و آشتی و عشق و جنون در کنارش نبود، لمساش میکرد، به عکسهایش نگاه میکرد، اما کنارش نبود. باخودش گفت: آخه چهجوری میشه چیزی که در کنارت نیست را لمس کنی؟ پس چرا من لمساش میکنم؟ زندهگی دوگانه!! بهنظرش آمد زندهگی دوگانه بدترین نوع زندهگیست. نمیدانی آرش هست یا نیست؟ خودت هستی یا نیستی؟ به زنهایی که در خیابان در حال رفت و آمد بودند نگاه کرد و حسودیش شد: خوش به حالشان، فقط یک زندهگی دارند، حالا یا تلخه یا شیرین، هرچی هست فقط یه زندهگیه، همونی که میبینند و حس میکنند، کاش من هم یه زندهگی داشتم، کاش تلخ بود اما یکی بود، فقط یکی... غروب خیابان داشت به شب نزدیک میشد و چشمهای سروی نورهای رنگی خیابان را مات و درهم میدید ... باز هم فکر کرد، به خودش فکر کرد، به اسماش فکر کرد، اسماش هم مثل زندهگیاش دو بخشی بود، هم سرو بود و هم ناز، سروناز بود، فکر کرد: حالا نه سروم و نه ناز، پس چه هستم؟ من کی هستم؟ باز هم فکر کرد: لعنت بر هرچی اسم دو بخشی... لعنت بر دوگانه زیستن، لعنت بر اکسیژن که نمیخواد تموم بشه، لعنت بر پنجره که زنهای خوشبخت را به رخام میکشه، لعنت بر آرش که اینجا نیست. لعنت بر آب که وقتی ریخته میشه دیگه چمع شدنی نیست. فکر کرد دروناش را از مواد منفجره پُر کردهاند و همین الان منفجر خواهد شد. گوشیاش را از پنجره به بیرون پرت کرد و به سرعت پنجره را بست و پرده را کشید. لباساش را عوض کرد، ساعت روی دیوار را از کار انداخت، چراغ اتاقاش را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید و ملافه را تا جایی که همهی سرش را بپوشاند، بالا آورد و چشماناش را بست.
آنسه امیری - مجلهی اپیزود، شمارهی هشتادوهشت هشتم خردادماه 1389 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |