خون دل و گلوله و باروت

با آن سه رادمرد چه کردند

آن هر سه ایستاده آزاد

اینک اسیر تربت سردند

مرد خدا و مصلح و استاد

هریک زبان مردم خاموش-

رفتند و چون تعرض فریاد

دیگر به سینه بازنگردند

ای زادگاه پاک من! ای خاک!

ناگاه تخت سینه گشودی

در خون خود تپیده درون‌ات

بسیار کودک و زن و مردند

این جاهلان که دست به کارند

گوش سخن نیوش ندارند

رنج است این بسود چه راحت

باصلح پیشه‌گان به نبودند

خودرو سوار و لوله افکن

با تندباد مرگ بتازد

چون باره‌ی گسیخته افسار

برمردمی که راه‌نوردند

برگرد آبگیر پُر از اشک

با قامت خمیده و لرزان

تمثیل لاله‌های سیاه‌اند

این مادران که دختردردند

شاید بهار سبز ببارند

شاید گیاه سبز بکارند

دل‌زنده‌گان سبز که بیزار

از این خزان مرده‌ی زردند

كهن ديارا! ديار يارا! دل از تو كندم ولى ندانم،
كه گر گريزم كجا گريزم؟ و گر بمانم كجا بمانم؟
نه پاى رفتن، نه تاب ماندن، چه‌گونه گويم درخت خشك‌ام؟
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوان‌ام!
در اين جهنم، گل بهشتى، چه‌گونه رويد؟ چه‌گونه بويد؟
من اى بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم كه خود خزان‌ام؟
به حكم يزدان شكوه پيرى مرا نشايد، مرا نزيبد!
چرا كه پنهان به حرف شيطان سپرده‌ام دل كه نوجوان‌ام!
صداى حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كشت،
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم نهان‌ام!
كبوتران را به گاه رفتن، سر نشستن به بام من نيست،
كه تا پيامى به خط جانان ز پاى آنان فرو ستانم!
سفينه‌ی دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمى‌درخشد
در اين سياهى سپيده‌اى كو؟ كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چاره‌جويى مرا مدد كن!
بود كه بر خود درى گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست،
كه صبح عريان به خون نشيند، بر آستان‌ام، در آسمان‌ام!
كهن ديارا! ديار يارا! به عزم رفتن دل از تو كندم،
ولى جز اين‌جا وطن گزيدن، نمى‌توانم! نمى‌توانم!
كه گر گريزم كجا گريزم؟ وگر بمانم كجا بمانم؟

آه اى ديار دور، اى سرزمين كودكى من
خورشيد سرد مغرب برمن حرام باد تا آفتاب توست در آفاق باورم
اى خاك يادگار اى لوح جاودانه‌ی ايام
اى پاك! اى زلال‌تر از آب و آينه
من نقش خويش را همه‌جا در تو ديده‌ام
تا چشم بر تو دارم در خويش ننگرم
اى خاك زرنگار، اى بام لاجوردى تاريخ
فانوس ياد توست كه در خواب‌هاى من زير رواق غربت همواره روشن است
برق خيال توست كه گاه گريستن در بامداد ابرى من پرتو افكن است
اين‌جا هميشه روشنى توست رهبرم
اى زادگاه مهر! اى جلوه‌گاه آتش زرتشت!
شب گرچه در مقابل من ايستاده است
چشمان‌ام از بلندى طالع به سوى توست
وز پشت قله‌هاى مه آلوده‌ی زمين
در آسمان صبح تو پيداست اخترم

اى ملك بى‌غرور! اى مرز و بوم پير جوان بختى‌اى آشيان كهنه‌ی سيمرغ
يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان
مى‌بينم آفتاب تورا در برابرم
سفينه‌ی دل نشسته در گل
چراغ ساحل نمى‌درخشد
نمى‌درخشد، نمى‌درخشد
در اين سياهى سپيده‌اى كو كه چشم حسرت در او نشانم؟
سپده‌اى كو، سپيده‌اى كو
الا خدايا! گره گشايا! به چاره‌جويى مرا مدد كن
بود كه بر خود درى گشايم غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را به چنگ و دندان در‌آورم پوست
كه صبح عريان به خون نشيند بر آستان‌ام در آسمان‌ام
چنان سراپا شب سيه را به چنگ و دندان در‌آورم پوست
كه صبح عريان به خون نشيند بر آستانم در آسمانم
كهن ديارا، ديار يارا
به عزم رفتن دل از تو كندم
ولى جز اين‌جا وطن گزيدن نمى‌توانم، نمى‌توانم
نمى‌توانم، نمى‌توانم

به شب
شبانه دیگر
ز شهر می‌رفتیم
ستاره‌گان مشایع بودند
ستاره‌گان قدیم
فراز آمده از شهر پاک آبی خود
و فوج فوج که از اوج شب نظاره‌گران
کبوتران برفی بودند
سپیدپوشان ارواح رفته‌گان به ما نگران
و اهتزاز پُراندوه دستمال سفید
و اشک‌هاشان باران نور و مروارید
جواهری که نثار من و تو می‌کردند
 ولی تلالو لبخند تو جواهر من
و اشک شوق تو از هر ستاره بهتر من
تو حیف گفتی بازار مردم شیراز
چه قصه‌هایی گفتم
 و اشک اشک تو باز
در آن سفینه‌ی جادوی مسافران من و تو
و روزها و شبان بی‌تسلسل معهود
و آن سفینه‌ی کوچک تمام دنیا بود
دو تن خدا ابدی حکمران در آن من و تو و دور
دور ز دوزخ، ز دیگران من و تو
و ما گذشتیم آرام
ز کوه‌های کریم رفیع رنگارنگ
ز گل، ز سنگ گذشتیم و باغ‌ها گل‌سنگ و از دماغه‌ی امید نیک نیز گذشتیم
ز خویشتن، ز هزاران هزار چیز گذشتیم
وزآن بهشت که در او خدای معجزه‌گر
که قلب تازه بکارد درون سینه‌ی ما
من و توییم و شب دیگر و سفینه‌ی ما ...

 

 مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتاد ودو

بیست‌ودوم اسفندماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved