- وقتی اولین ترانه‌ات را نوشتی چند سال داشتی؟

 - ده یا یازده سال. مادرم درگیری‌های مادی و معنوی داشت. به همین خاطر من زیاد حرف نمی‌زدم. (مادر و پدر «کلی» وفتی که او شش ساله بود از هم جدا شدند و مادرش که معلم مدرسه‌‌ و ناپدری‌اش که پیمان‌کار بود او را بزرگ کردند.) مادرم به من گفت که اگر نمی‌توانم درباره‌ی چیزی که ناراحت‌ام می‌کند حرف بزنم، باید درباره‌اش بنویسم. او به من یک دفتر داد و شعرهای من تبدیل به ترانه شدند. این کار برای من شفابخش بود.

 

 - گفتی که با فقر بزرگ شدی. چه‌قدر بد می‌گذشت؟

 - من در خانواده‌ی بسیار سخت‌کوشی بزرگ شدم. اما ما خیلی پول نداشتیم. من بچه‌ای بودم که پدر و مادر دوستان‌ام برای‌ام هدیه‌ی کریسمس می‌خریدند. اگرچه یک سال وقتی کلاس ششم بودم، مادرم اضافه‌کاری گرفت و به جای پرداختن قرض‌هایش، برای‌ام یک سی‌دی‌پلیر و چهار سی‌دی «ربا مکنتایر» خرید. آن‌قدر به سی‌دی‌ها گوش دادم که خراب‌شان کردم.

 

 - در سال 2001 چندین بورسیه‌ی موسیقی به تو پیشنهاد شده که همه‌ی آن‌ها را به خاطر رفتن به لس‌انجلس رد کرده‌ای.

 - همه فکر می‌کردند که من دیوانه‌ام که چنین کاری کردم. حتا پدر و مادر دوستان‌ام هم قبل از رفتن‌ام من را نشانده‌اند و با من صحبت کرده‌اند. «داری با زنده‌گی‌ات چه کار می‌کنی؟» اما به هر حال من به کالیفرنیا نقل مکان کردم و خیلی سریع شغلی به عنوان هم‌خوان پیدا کردم. یکی از دوستان‌ام و من در خانه‌ای با چند نفر دیگر زنده‌گی می‌کردیم تا این‌که پول کافی جمع کردیم تا بالاخره توانستیم خانه‌ی خودمان را داشته باشیم.

روزی که به آپارتمان‌مان رفتیم، ساختمان آتش گرفت و با خاک یک‌سان شد. من چند روزی در ماشین‌ام بودم تا وقتی که توانستم پول کافی برای برگشتن به تگزاس مهیا کنم. وقتی به خانه برگشتم یکی از دوستان‌ام درباره‌ی آزمون صدای «امریکن آیدل» در دالاس گفت.

 

 - حالا که به شو فکر می‌کنی، چیزی وجود دارد که باعث ناراحتی‌ ونگرانی‌ات شود؟

 - آرم برنامه. و این که رفتن دوباره‌ی من به برنامه در بهار گدشته و اجرا در آن به نظرم عجیب و غریب بود. من تک‌ترانه‌ی جدیدم “My Life Would Suck Without You” را می‌خوانم و نمی‌دانم، خب، «رندی» و «سایمون» واقعن چه فکری می‌کنند؟ آن‌ها همیشه حامی و خوب بوده‌اند اما فکر می‌کنم آن‌ها خیلی خوب بودند چون هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که من برنده شوم.

 

 - هیچ‌کس؟

 - من آدمی بااستعداد ناشناخته بودم. اعضای گروه «امریکن آیدل» بعد از فینال به من گفتند که فکر نمی‌کردند من برنده شوم. این طور نبود که همه هوادار من باشند.

 

 - راجع به وزن‌ات آیا این برای‌ات خیلی اهمیت دارد که به دخترها نشان دهی لازم نیست خیلی لاغر باشید تا موفق شوید؟

 - به تازه‌گی کارگاه اعتمادبه‌نفسی برای دختران مدرسه‌ی پیشاهنگی «نشویل» برگزار کردم. به دخترها گفتم که من تغییر می‌کنم. وقتی که با خانواده‌ام هستم و بیش‌تر غذا می‌خورم چاق‌تر می‌شوم. گاهی که در راه هستم و این انرﮊی زیادی از من می‌گیرد لاغرتر می‌شوم. اما احساس می‌کنم که مهم است که با دخترها درباره‌ی وزن صحبت شود. آن‌ها این عکس‌ها را می‌بینند و دیگر به هیچ وجه آن طور که دوست دارند زنده‌گی نمی‌کنند. از آن‌ها می‌خواهم که کسی را ببینند که حقیقی‌ست و بدانند که نباید مطابق میل هیچ کسی زنده‌گی کنند.

 

 - فرزند طلاق بودن چه تاثیری بر تو گذاشته؟

 - من در آغاز هر رابطه‌ای اعتماد می‌کنم، این طور نیست که آدم‎‌ها را به رابطه با خودم راه ندهم. اما وقتی بعضی‌ها گند بزرگی می‌زنند، برای‌ام سخت است که این موضوع را فراموش کنم. من از آن آدم‌ها نیستم که سراغ آدم‌هایی که اذیت‌ام کردند برگردم.

 

 - این روزها کسی را می‌بینی؟

 - من الان طرفدار سرسخت مجرد بودن هستم. کارهای خودخواهانه‌ی زیادی انجام می‌دهم: سفر کردن، تور دور دنیا. اما یکی از آرزوهای من این است که کسی را پیدا کنم که با او زنده‌گی تشکیل دهم و حضانت کودکی را به عهده بگیرم.

 

 - چرا حضانت؟

 - من در شرایطی بزرگ شدم که پدر و مادرهای دیگران تاثیر زیادی بر من گذاشتند. به همین خاطر تصور نمی‌کنم که برای عشق و حمایت از یک کودک حتمن باید رابطه‌ی خونی داشته باشی.

 

 - در سایت هواداران‌ات مردم می‌گویند که تو برای آن‌ها مثل یک خواهر می‌مانی.

 - همه می‌گویند که من افتاده هستم. خیلی برای من سخت است که بخواهم شخصیت سلبریتی‌گونه‌ای داشته باشم. من نمی‌توانم این طور باشم. این شبیه من نیست. برای‌ام راحت است که خودم باشم. رک بگویم طور دیگه‌ای بلد نیستم که باشم.

 

 - پنج چیزی که درباره‌ی «کلی» نمی‌دانید.

یک – «هیو جکمن» عشق بزرگ من در میان سوپراستارهاست. اما «هیو جکمن» خوشگل را دوست ندارم. من «هیو» پرموتر و کثیف‌تر مثل نقش‌اش در “Wolverine” را دوست دارم!

دو – شوی تلویزیونی همیشه مورد علاقه‌ی من “Designing Women” است. می‌خواهم “Dixie Carter” باشم. از رفتارش با آدم‌های نفهم خوش‌ام می‌آید!

سه – بدترین شغلی که داشتم کار در یک باغ وحش بود. آدم حتمن سعی می‌کند که از تمیز کردن مدفوع میمون در یک باغ وحش تابستانی در تگراس نجات پیدا کند.

چهار- من در مورد اعداد بسیار وسواسی هستم. از بچه‌گی همه چیز باید زوج می‌شد. درجه‌ی صدای تلویزیون، تعداد کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام.

پنج – من طرفدار سرسخت “Scrabble” (نوعی بازی تخته‌ای) هستم. برنده هم می‌شوم؟ صد در صد!

 

منبع: ریدرز دایجست

رُزا صاد - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتاد ودو

بیست‌ودوم اسفندماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved