|



ما شاعر بوديم و خاطرهای نداشتيم. هر روز بعدازظهر، شايد
از ساعت چهار توی آن
خيابان، جلوی كتابفروشی میايستاديم حرف میزديم، شعر
میخوانديم و بحث میكرديم.هر
روز همين بود كه بود. كلمات ديگر حقيقی نبودند، فقط انگار مثل دستهای مگس
رد ما را
میگرفتند و تا به كتابفروشی میرسيديم. وزوز، بالای سرمان پرواز میكردند
و بعد خسته اگر
میشديم قهوهخانهای بود كنار كتابفروشی كه مینشستيم، چای میخورديم و
باز صدای وزوز مگسها در قهوهخانه میپيچيد تا
آروارههایمان خسته میشد و ما بلند
میشديم.
روبهروی كتابفروشی آن طرف خيابان يك رديف مغازه
بود و خانههايی كه
بالای آن مغازهها بود و ما هرگز نديده بوديم تا آن روز كه
فهميديم و ديديم.
شايد شنبه بود، اينكه میگويم شايد چون ناگهان
همهی ما گيج شديم و
تا امروز هم نمیدانيم كه چه روزی بود و چه روزی نبود. اما
اين را همهی ما
میدانيم كه قبلن نبود. نه در آن آپارتمان بالای مغازهی روبهرو كه در
كوچكاش رو به
خيابان باز میشد – دری كه تازه میديديم – و نه حتا در شهر. در شهری كوچك
اگر زنی باشد آن
هم آنطور كه او بود، ما حتمن میدانستيم. ما به دنبال خاطره میگشتيم و
شاعر بوديم و خاطرهی زنی كه لباس سراسر سياه
میپوشيد و روسری سياهاش را گره
نمیزد، طوری كه سفيدی گردناش گاهی و نه هميشه پيدا بود،
توی ذهن هيچكداممان نبود.
اين را از نگاه همديگر میفهميديم كه برق میزد، چشمان ما
آن روز برق میزد، آن
روزها ...
اولين بار ساعت چهار بود كه از خانهاش بيرون آمد.
صورت بيضی شكلی
داشت، لبانی به هم فشرده و باريك و موهای سياهي كه حتمن بلند بود و اگر
آنها را رها
میكرد تا انتهای كمرش میرسيد. غبار غم روی چهرهاش بود و يا شايد چون
سراسر سياه
میپوشيد خيال كرديم كه غصهدار است و ما هم غصه خورديم.
وقتی از آن طرف
خيابان آمد با حركت شيرين سر و گردناش كه ماشينها
را میپاييد و رفت توی كتابفروشی،
تازه يادمان آمد كه بايد نگاهی به كتابها بيندازيم
شايد كتاب تازهای آمده باشد،
هرچند مدتها بود كه ديگر كتاب نمیخوانديم و داخل
كتابفروشی نمیرفتيم. آنجا بود
كه خيال كرديم كارهای«ونگوگ» را میخواهد. با صدایاش گيج
شده بوديم و ديگر گوش
نمیداديم و معلوم نبود كه از اول هم گوش داده باشيم، فقط
كلمات، كلمات شفاف و
درخشان توی هوا بال میزد و به اين نتيجه رسيديم كه نقاش
است و میخواهد سهپايه و
رنگ و بوم بخرد.
وقتی رفت، كتابفروشی هم خالی شد. ديگر كاری
نداشتيم كه
بمانيم، بيرون آمديم اما انگار همديگر را نمیشناختيم و نمیدانستيم پيش
از اينها چرا
آنجا میايستاديم و چه میگفتيم.
همان روز بود انگار كه از دور ديديم در
كوچك دوباره باز شد و لحظهای بعد تازه پردهی خانه
را ديديم كه رنگ و رو رفته بود
و فكر كرديم كه اتاق خيلی بايد بزرگ باشد چرا كه اتاقهای
بزرگ درهای شيشهاي بزرگ
دارند و حتمن آنجا را كارگاه نقاشیاش میكرد، جايی رو به
خيابان كه با برآمدن
آفتاب پُراز نور میشد و برای نقاشی نور حتمن لازم بود.
فردايش كه آمديم
ديديم كه پردهی نويی آويزان است. پردهای پر از
مرغان دريايی. مرغانی كه راهشان را
گم كرده بودند و دور از دريا مانده بودند و حالا
نمیدانستند به كدام جهت بروند.
حركت سر و گردن مرغان دريايی جوری بود كه انگار جهت را از ما میپرسيدند و
از ما میخواستند
كه دريا را به آنها نشان دهيم. اين بود كه ما راجع به مرغان دريايی حرف
زديم و بعد توی كتابفروشی چپيديم تا ببينيم چه
كتابی دربارهی دريا و مرغان دريايی
هست. میخواستيم ببينيم كه مرغان دريايی چهطور
راهشان را پيدا میكنند، میخواستيم
بدانيم و راحت شويم.
يك هفته طول كشيد تا ديگر از دريا و مرغان دريايی
حرف نزديم و بعد
كار ما به جاهای ديگر كشيد. شايد اگر پرده كمی كوتاه نبود و ما
نمیتوانستيم ساق پایش را ببينيم كه معلوم بود رو
به خيابان نشسته است، ما همينجور
راجع به مرغان دريايی حرف میزديم. اما روز هشتم كه آمديم
ديديم نشسته است و معلوم
بود رو به خيابان، چون لبهی دامن سياهاش را كه تا ساقها
میرسيد میديديم و دستی
را كه هرازگاهی چيزی را كه میافتاد از روی زمين برمیداشت
و ما میدانستيم كه حتمن قلممويش افتاده و يا تكهای رنگ و يا يكی از
مدادهای طراحیاش...
آن روز
هوا كه تاريك شد رفتيم و تا صبح ساقهای همهمان تير كشيد
و روز بعد زودتر آمديم و
ديديم نيست. نبود و درست ساعت يكربع به سه بود كه پاهايش
را ديديم. آمد و روی
صندلی نشست، صندلی را كمی جا به جا كرد و مشغول شد، دو يا
سه بار مداد و يا
قلممويش افتاد ... دستاش را هم ديديم همانطور شيرين و
سفيد.
ده روز همانطور
میايستاديم و نگاه میكرديم. هيچكس نمیدانست چه
میكشد. اما هميشه نگاه میكرديم
بلكه پرده تكانی بخورد و خورد. ديگر هر روز يكربع به سه
میآمديم، كنار كتابفروشی
میايستاديم و حتا گاهی زودتر راهمان را كج میكرديم تا
به قهوهخانه برسيم و چايی
در قهوهخانه بخوريم. مزهی چای آنجا هم عوض شده بود.
ديگر كسی در خانهاش چای
نمیخورد و درست شانزده دقيقه به سه از قهوهخانه بيرون
میآمديم و میايستاديم
همانجايی كه بايد ايستاده باشيم.
آن روز پرده را كنار زد. روز يازدهم. ديديم
كه تابلوش را از روی سهپايه برداشت. بوم ديگری روی
آن گذاشت و بیآنكه پرده را
بكشد روی صندلی نشست. ناباور به هم نگاه كرديم، چشمان
همهی ما برق میزد انگار از
عذابی گران راحت شده بوديم، بلند بلند نفس میكشيديم و
زيرچشمی به آنجا نگاه
میكرديم، وانمود میكرديم كه هوش و حواسمان به او نيست و
میديديم كه گاهی از بوم
عقب میكشد و زمانی نزديك میشود، و میدانستيم كه به
بيرون نگاه میكند و حتم
داشتيم كه دارد شكل و شمايل يكی از ماها را میكشد.
اينطور بود كه ما حركات
و رفتارمان تكرار حركات و رفتار روزهای قبل شد. چون
خيال میكرديم كه اگر ديروز تا
اينجا كشيده باشد كه مثلن يكی از ماها دستمان را توی هوا
تكان داده باشيم، دوباره
بايد همان حركت را تكرار كنيم تا او بتواند تابلوش را تمام
كند.
و چون چيزی
از نقاشی نمیدانستيم و اينكه چهقدر طول میكشد
تا طرحی كشيده شود و يا نقشی روی بوم
جان بگيرد به كتابفروشی رفتيم و تمام كتابهای
آموزش نقاشی و نقاشی و سرگذشت
نقاشهای بزرگ را خريديم و خوانديم و تقريبن راحت بوديم و
فقط يك چيز عذابمان
میداد كه موهایمان همينطور بلند میشد و ريشمان
درمیآمد و اين ديگر دست خودمان
نبود، ما سعی میكرديم به هر حال همه چيز را كنترل كنيم
هرچند گاهی همين مسئله، هوش
و حواسمان را میگرفت چرا كه دائم به ريش و موهای همديگر
نگاه میكرديم و حرص
میخورديم و میترسيديم كه ناگهان پرده را بكشد و تا ابد
برود.
و يك روز بعد
از دو ماه كه ما ديگر از ايستادن در يك گوشه و
تكرار حركات و رفتارمان خسته شده
بوديم، انگار فهميد كه ناگهان بلند شد، تابلو را از روی
سهپايه برداشت و بوم ديگری
به جایاش گذاشت و ما اين بار آن طرف مغازه ايستاديم و
كاری كرديم كه در نمای ديگری
ما را بكشد و باز با تكرار رفتار و كردارمان كمك كرديم كه
كارش را بینقص و سريع
تمام كند.
روزهای ما به اين كار میگذشت و شبها، كتابفروشی
كه بسته میشد،
او كه بلند میشد و پرده را میكشيد، همه با هم راه میافتاديم.
نمیتوانستيم
همديگر را رها كنيم. انگار نمیتوانستيم تنها باشيم و يا میترسيديم كه
ناگهان اتفاقی
بيفتد و يا افتاده باشد و يك كدام از ما ندانيم، اين بود كه به نوبت - و
اين نوبت را
معلوم نبود چهطور گذاشته بوديم چون هيچكدام از ما حرفی نزده بود – خانهی
يكی مینشستيم و ته شيشهها را درمیآورديم. اول
نمنمك مینوشيديم، هركدام از ما
نمیخواستيم بيش از ديگری بنوشيم، هر كس میخواست هوش و
حواساش باشد تا بتواند كلامی
از ديگری بشنود و حرفی را اگر كسی برای گفتن داشت ناشنيده
نگذارد. ... اما هيچكس
حرفی نمیزد و فقط دربارهی رنگ و بوم و نقاشی و سزان و
ونگوگ و ... آنچه به
تازهگی فهميده بوديم حرف میزديم و روی گوش بريدهی
«ونگوگ» درنگ میكرديم و مطمئن
بوديم كه لالهی گوش سفيد و شيرينی داشته و به خاطر همين
بود كه گاهی گريه
میكرديم.
ديروقت شب هركس گوشهاي ميافتاد و تا مدتها صداي
آههاي كشدار و
بلند خودمان را ميشنيدم و ميدانستيم كه همهي ما در عالم مستي، خواب و
بيداري حركات و
رفتار امروزمان را مرور ميكنيم تا فردا بتوانيم در همان وضعيت بايستيم و
به كار او لطمه نزنيم.
بعد از مدتی فهميديم كه گاهی ميان ساعت دو و يكربع
به سه به
كتابفروشی میآيد، اين بود كه اغلب از ساعت يك آنجا بوديم ... میآمد،
سری تكان میداد،
به كتابها نگاه میكرد، چيزی نمیخريد و ما میديديم كه انگار دارد
نگاهمان میكند، انگار میخواست همه را وارسی كند
و ببيند كه همه آمدهايم يا نه ...
اين بود كه ديگر بیآنكه حرفی بزنيم از ساعت يك همهگی
آنجا بوديم و بعد از يك
هفته كه ساعت يك میآمديم، لبخندش را ديديم. انگار راضی
بود. ما هم با خودمان
خنديديم، ايستاديم و نگاه كرديم، جوری میايستاديم كه
همهی ما را ببيند و هركس دلاش
میخواست بيشتر ديده شود.
چندبار هم ديديم كه از تاكسی پياده میشود. تاكسی
يا تاكسیبار، حالا درست يادمان نيست، چون معلوم
بود كه بار دارد، سهپايه بود يا
تخت و يا چيزی ديگر. از تاكسیبار كه پياده شد، آن را به
سختی با خودش میكشيد، ما
هم ايستاده بوديم و نگاه میكرديم و ديديم كه راننده
كمكاش كرد و پيش از آنكه تكانی
بخوريم و پا پيش بگذاريم، او در كوچك را باز كرد، راه داد
كه راننده وسايل را بالا
ببرد، ما ناباور به هم نگاه كرديم، مثل مجسمهای بیحركت
ايستاديم و ديديم كه راننده
كه جوانی بود سيهچرده با سبيلی پُرپشت، همانطور كه
پولاش را توی جيباش ميگذاشت، از در
بيرون آمد و در كوچك را پشت سرش بست و تا
میخواستيم برويم با او حرف بزنيم سوار
ماشيناش شده بود و پا روی گاز گذاشته بود و رفته
بود. آن روز بود كه فهميديم هيچكدام
رانندهگی نمیدانيم و بعدها هرچه به دنبال
رانندهی سيهچرده در شهر گشتيم او را
نيافتيم.
يك بار هم خودمان را كشيديم روبهروی دری كه باز
كرده بود. پلههايی
كوچك و سربی و يا خاكستری و تاريك. با خودمان گفتيم كه
حتمن لامپ راهپلههايش
سوخته و هيچكدام از ما از كار برق سر در نمیآورد، آن روز
ما به لامپهای توی
خيابان نگاه میكرديم و به كسانی فكر میكرديم كه از
تيرهای برق بالا میروند و
سيمها را درست میكنند.
تاريخ رفتناش را به خوبی به ياد داريم. روزی كه
همهی ما ناگهان پير شديم و خوب ... هيچكدام از ما
نديده بود كه برود، اما رفته بود
و حتمن در تاريكی شب. جمعه نرفته بود چرا كه ما جمعهها هم
گاهی پياده و زمانی با
تاكسی از آن خيابان میگذشتيم ... هرچند هيچكس نبود و
پرده بسته بود و هيچ ساق
پايی حتا نمیديديم اما میآمديم.
وقتی كه رفت نياز مشترك، نياز فراموش كردن
و يا دوباره ديدن او، ما را به هم نزديك كرد. با هم
حرف زديم و اين بار دربارهی خودش و با صدای بلند. معلوم نبود چهطور اما
همه فهميده بوديم كه او روزگاری كسی را
دوست داشته و يا دو نفر با هم او را دوست داشتهاند
و در زد و خوردی كه بر سر او
درمیگيرد خود را به كشتن دادهاند و يا شايد يكی آن ديگری
را میكشد و آن ديگری در
دادگاهی به اعدام محكوم میشود و او كه خانهاش مشرف به
ميدان اعدام بوده و هر روز
با طلوع صبح بيدار میشده تا برآمدن آفتاب را بكشد،
سربازان خوابآلوده را ديده كه
آن ديگری را برای اجرای مراسم میبردند و آن ديگری پيشاپيش
سربازان كه میرفته
نفسهای عميق میكشيده ... شايد به هوای بوی او كه توی هوا
بوده و يا آن ديگری
میدانسته كه او هر روز صبح زود بلند میشود تا طلوع آفتاب
را بكشد و چه بسا كه
بارها پای پنجرهی او تا صبح بيدار مانده بوده.
اينجور بود كه ما ناگهان
فهميديم كه او از آن به بعد سياهپوش و عزادار خودش
را وقف نقاشی كرده است و خيال
دارد در شهرهای مختلف نمايشگاه بگذارد و اين بود كه تمام
خبرهای هنری را گوش
میكرديم و میكنيم تا ببينيم در چه شهری زنی سياهپوش
نمايشگاه
میگذارد.
ماههای اول هر روز دستهجمعی به گاراژ میرفتيم تا
بپرسيم كه آيا
زنی نقاش و سياهپوش ميان مسافران نبوده است. اما حالا خيال میكنيم كه
بايد هر روز به
نوبت يكی از ما خودش را به گاراژ برساند تا وقتی مسافران پياده میشوند
نگاه كند و آمدن
و نيامدن او را به گوش ما برساند ... كار سختی نيست، سختتر از آنچه ما
میكشيم در خواب و در بيداری ... گاهی بیآنكه به
روی هم بياوريم دلمان میخواهد در
خواب خوابمان ببرد كه فكر او را نكنيم، اما در
خواب هميشه بيداريم و در آن بيداری
اگر بخوابيم خواب میبينيم كه بيداريم و اينجور
است كه سخت میشود، هر روز سختتر و
او اگر میرفت بالا در را میبست و آن پرده حتا اگر
تمام شيشه را میپوشاند ما
اينجور نمیشديم، چون میدانيم اگر در ذهنمان پاك شود يك
روز دوباره میآيد و
پردهی كوتاهاش را آويزان میكند و ما دوباره آن دو تا
ساق پا را میبينيم و دستی كه
زير ميز خم میشود تا مدادی، قلممویی ... را كه افتاده
است بردارد و آنوقت
ساقهای ما دوباره تير میكشد.
هر روز كه میگذرد، حتا همين لحظه، گذشته
میشود و هيچكس نمیتواند گذشته را تغيير دهد يعنی
نمیتواند، همين لحظه، امروز،
فردا و روزهای نيامده را تغيير دهد و میدانيم كه ترس،
ترسی كه با خودمان میكشيم
هميشه هست، رهایمان نمیكند، به ما عادت كرده، میترسد
برود. انگار اگر برود، جای
ديگری ندارد كه زنده بماند و نفس بكشد ... اين است كه ما
دائم میترسيم، از آينده
میترسيم كه همان گذشته است، میترسيم كه دوباره بيايد و
خيال كند كه ما او را
فراموش كردهايم ...
تهران 28 آذر 1369
مجلهی اپیزود،
شمارهی هشتادودو
بیستودوم اسفندماه 1388
خورشیدی
Home
|