پیش‌نوشت:

حکایت غریبی‌ست قصه‌ی آن رادیوی کوچک ناسیونال پدر که هر شب میزبان رادیو«بی‌بی‌سی» بود. اما آن نام و آن صدای خوش و آن نطق‌های بی تپق یک طرف بودند و خاطره‌ی رادیو و برنامه‌های دیگرش یک طرف برای نوجوانی چون من...  مجری برنامه‌ی خبر پس از پایان گفت‌و‌گو یا نطقی که صاحب‌سخن داشت، می‌گفت: «مسعود بهنود» روزنامه‌نگار ایرانی! مجری «عنایت فانی» بود یا «داریوش رادپور» یادم نیست. اما این جمله هنوز در ذهن‌ام مانده و همیشه گمان می‌بردم «بهنود» در ایران نیست. چیزی که از همان ابتدا برای من در آن سن و سال جالب بود، گفتنی‌هایی بود که هیچ کارشناس دیگری این معلومات و اطلاعات را چون او نداشت. سال‌ها گذشت و هنوز نه از ماهواره چون امروز خبری بود و نه از رسانه‌ای چون اینترنت. هنوز مردم دل‌شان خوش بود به سریال‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی و گاهی وقت‌ها برنامه‌هایی مستند و علمی و خبری... گمان‌ام سال 74 خورشیدی بود که چشم‌مان به جمال برنامه‌ای به اسم «هویت» افتاد. این برنامه عصرهای جمعه پخش می‌شد و آن‌زمان‌ها چیزی که از این برنامه مرا جلب کرد یکی نام «بهنود» بود و دیگری نام «نادر نادرپور» که به وفور از این برنامه از اینان نقل‌قول می‌شد. بهنود را نوشتم که نام‌اش اول‌بار از کجا به مخیله‌مان آمد و نادرپور اما از دفتر شعری(چشم‌ها و دست‌ها) که دوستی داده بود و ترانه‌ی «بمان مادر».

هر عصر جمعه من این برنامه را می‌دیدم بلکه از بهنود و نادرپور چیزکی بشنوم. از همین برنامه لوگوی نشریاتی به قول «هویت» شبه‌روشن‌فکری و لانه‌ی فراماسونرها مثل «آدینه»، «دنیای سخن»، «کیان»... پخش می‌شد و این‌گونه در نظر مخاطب القا می‌کردند که این نشریات پایگاه دشمن هستند و شبیخون فرهنگی از این نشریات آغاز شده است. باری، گاهی عدو سبب خیر شود و شد. من از سر کنجکاوی روزی «آدینه» را روی دکه‌ی نشریاتی دیدم و خریدم‌اش. پس از آن هم همه‌ی شماره‌های گذشته(جلد و صحافی شده) را خریدم. از آن‌جا بود که پی بردم نه‌تنها بهنود خارج از ایران نیست بلکه در همین آدینه مقاله‌ها دارد. از آن‌روز آدینه‌خوان شدم. هر جا نامی یا اسمی از «بهنود» بود، محال بود هزینه نکنم و آن نشریه را نخرم.

 بهار مطبوعات با دولت اصلاح‌طلبان آغاز شد و قصابان زمان هم با همین بهار، سلاخی‌ها را دامن زدند. بعدها کتاب «ضدیاد» را خواندم از بهنود، اولین کتابی که از او خواندم. «بهنود» روزنامه‌نگار شد قبله‌ی آمال ما که نگاه و زنده‌گی ما را عوض کرد. همیشه گمان می‌کردم بهنود فقط برای من نویسنده‌ای‌ست که جاذبه دارد اما دیدم کار حرفه‌ایش چنان است که هر مخاطبی را با نوشته‌ها و مقالات‌اش به وجد می‌آورد و این هنر اوست.

 جدیدترین اثر او «کوزه بشکسته» قصه‌ی آخرین شاه ایران(محمدرضا شاه پهلوی) است. در این فرصت با کمک از مصاحبه‌ای که بچه‌های وب‌سایت «قاصدک» کانادا در سال 2004 با او ترتیب داده بودند از پستی‌ها و بلندی‌های زنده‌گی حرفه‌ای در پیش و بعد از انقلاب خواهد گفت. شما هم بخوانید که ژورنالیست بزرگ ایرانی امروز اما جوری دیگر می‌اندیشد. سلطنت‌طلبان او را «اصلاح‌طلب» می‌نامند و حکومت وقت او را «سلطنت‌طلب»... اما او نه آن است و نه این. او راوی بی‌حب و بغضی‌ست که رسالتی دارد. رسالت‌اش شاید چون بیهقی ِ مورخ، روایت معاصر ماست از دریچه‌ی نگاهی تیز و باریک. او بیهقی دیگرست، «بهنود» است.

 زنده‌گی:

او در تهران به‌دنیا آمد. در بیست‎‌وهشتم مردادماه 1325. او خود می‌گوید: در تهران به دنیا آمدم. پدرم اهل انزلی بود. هیچ‌وقت بندر انزلی نرفتم تا شانزده ساله‌گی. دبیرستان تهران رفتم، بچه‌ی «فیروز بهرام» و اخراجی «البرز». شیطانی می‌کردم. روزنامه‌نویسی و این کارها می‌کردم. دنبال این کارها بودم. این کارها را دبیرستان تحمل نمی‌کرد. زمان ما سیکل بود. از کلاس سوم دبیرستان رفتم به سمت روزنامه‌نگاری. یواش‌یواش دیگر مدرسه نمی‌رفتم. عاشق این کارها بودم و در همین زمان می‌رفتم دانشگاه تهران، کلاس استادهای مهم مثل بدیع‌الزمان فروزانفر، آقای همایی. سال های چهل بود. این‌قدر می‌رفتم و می‌آمدم که بچه‌های دانشگاه تهران فکر می‌کردند که من دانشجویم. بعد هم یواش‌یواش عینک مادربزرگ‌ام را می‌زدم و کراوات می‌زدم. شدم این قیافه. عینک را که تا دو سال پیش می‌زدم شیشه بود. دو سال است که واقعن عینکی شده‌ام. ولی از شانزده ساله‌گی زده بودم و به آن عادت داشتم. بعد هم مرا یک‌کم گنده‌تر نشان می‌داد تا بقیه جدی‌ام بگیرند. بعد بنابراین نمی‌رفتم دبیرستان. معلم‌ها را شوخی می‌گرفتم. فکر می‌کردم که این‌ها بی‌سوادند.

من سیکل دوم رفتم رشته‌ی ادبی. معلم‌‌های ادبیات هم که فسیل بودند. در خاقانی مانده بودند و جلوتر نمی‌آمدند. ماها که دیگر برای خودمان آدم شده‌ بودیم. شعر هم می‌گفتم و در روزنامه‌ها چاپ می‌شد، در مجلات ادبی مانند آرش و این‌ها هم. گاهی هم می‌رفتم مدرسه. مدارس هم طبیعتن بیرون‌ام می‌کردند. من هم اول سال مبصر می‌شدم نمی‌رفتم، چون دیگر با حضور و غیاب‌ام کاری نداشتند. سال 1343 بود که تصمیم گرفتم تحصیلات کلاسیک را ول کنم. تصمیم داشتم که دیپلم را نگیرم. فشار آوردند که نمی‌شود. دوستان فشار آوردند و خلاصه دیپلم را گرفتم. محض اطلاع شما موقعی که امتحان نهایی بود کتاب‌ها را یکی از دوستان‌ام، مهدوی، که الان شاعر است برای‌ام آورد. من تمام سال نرفته بودم مدرسه. کتاب‌ها را آورد و گفت برای امتحان نهایی آماده شو. کار می‌کردم و وقت نداشتم. بعضی از این‌ها را حتا یک بار هم نخواندم. ولی به توصیه‌ی او رفتم و امتحان دادم. او شاگرد زرنگی بود و دقیق می‌خواند. رفتیم امتحان دادیم. من اول این که تاریخ‌ادبیات را بیست شدم. بعدن گفتند در کل امتحان ادبی تنها دو نفر بیست شدند. بعد هم معدل‌ام مثلن شد حدود شانزده. «مهدوی» که خیلی خوانده بود و شاگرد درس‌خوانی بود شده ‌بود مثلن ۱۶.۵. برای همین او معتقد بود که سیستم آموزشی ما خر‌تو‌خر است. چون من این کتاب‌ها را یک‌بار تا ته نخوانده بودم. به‌هر‌حال این شد و بنا به عادت آن موقع، رفتم کنکور دادم و قبول شدم.

رفتم دانشگاه، دانشکده‌ی ادبیات. در این موقع من یک روزنامه‌نگار جدی شده بودم. در مجله‌ی روشن‌فکر، معاون سردبیر شده‌ بودم. این موقع واقعن دنبال تحصیلات کلاسیک نبودم. یک ذره هم برای‌ام زشت بود. بیست‌وسه سال‌ام بود. آدم‌هایی مثل شاملو و آل‌احمد و این‌ها فکر می‌کردند من لیسانس‌ام را گرفته‌ام. بعد نمی‌شد بگویم من تازه کنکور دادم. این قسمت را پنهان می‌کردم. من سه چهار سال بود می‌رفتم دانشگاه تهران. دیگر همه من را می‌شناختند. در این زمان دو درگیری معروف دانشگاه تهران رخ داد. اولین سالی بود که حسنعلی منصور نخست‌وزیر شده بود. وقتی آقای خمینی را تبعید کردند یک حرکت‌هایی در دانشگاه شد. یک عده‌ای را گرفتند از جمله من را. درست بعد از پانزده خرداد. پانزده خرداد من دبیرستان بودم. جزو اولین گزارش‌هایی که من از شهر نوشتم همین گزارش  پانزده خرداد بود برای روزنامه‌ی اطلاعات. کلاس سوم بودم. بعد آقای خمینی را گرفتند و به زندان انداختند. بعد از زندان آزادش کردند. بعد دوباره رفت. انگار سال 1343 اعلامیه داده بود  و با مستشارهای امریکایی مخالفت ‌کرد. دانشگاه و شهر را یک ذره به هم ریخت. بعد رژیم ایران تصمیم گرفت ایشان را تبعید کرد. بعد ما را گرفتند بردند شهربانی و تیمساری هم مشتی زد به من. زیر چشم‌ام پاره شد. به هر حال من هم بی‌کس نبودم ٬ خانواده داشتم. این‌ها افتادند پشت‌مان. این پاره‌گی هم باعث شد من زندان نرفتم وگرنه بقیه‌ی بچه‌ها را انداختنند زندان. تیمسار گفت :«تو چه طوری می‌خواهی انقلاب کنی که خون از تو راه می‌افتد؟» من هم گفتم:«چه ربطی دارد. انگار مثلن انقلاب که می‌کنی خون نباید راه بیفتد.» در ضمن این انگشترش تاج پهلوی بود. زد به من، بغل تاج گرفت به صورت‌ام و یک ذره پاره کرد و خون ریخت روی پیرهن‌ام. من هم یک ذره ترسیدم و بعد کلی جیغ و داد کردم. خلاصه ما را بردند بهداری و پانسمان کردند  و بعد هم آزاد کردند. ولی بقیه را نگه‌داشتند.

این باعث شد که عملن درس دانشگاهی و این‌ها تمام شد. دیگر نرفتم و مدرکی نگرفتم. موضوع هم منتفی شد. سال بعد یا دو سال بعد  دانشگاه تهران یک تصویب‌نامه گذراند که کسانی ‌که در یک رشته‌هایی متخصص باشند برای آمدن و درس دادن در دانشگاه تهران احتیاج به مدرک ندارند. این را گذراندند برای استادهای قدیمی مانند استاد همایی که دانشگاه نرفته بودند ولی آدم‌های عالمی بودند. ولی به هر حال من با استفاده از این قضیه رفتم و در دانشگاه به‌عنوان معلم درس دادم. درست سال بعد از این بود که رفتم و کنکور دادم. بیست‌ویک سال‌ام بود. در این فاصله من نه این‌که شناسنامه ساخته باشم. کسی شناسنامه نمی‌خواست، ولی به زبان‌ها انداخته بودم که من متولد سال 1317 یا 1318 هستم.  بنابر‌این توی کتاب‌ها و مطبوعات آن زمان زیاد می‌خوانید که آمده من را نوشته متولد این سال‌ها. این بیچاره‌ها اشتباه نکردند. من گفته بودم. چاره‌ای نداشتم. آن موقع که من سردبیر اخبار روزنامه‌ی‌ آینده‌گان شده بودم که یکی از سه روزنامه‌ی مهم ایران بود تازه بیست‌وپنج سال‌ام بود. من وانمود می‌کردم که بزرگ‌ترم. بعد روزنامه‌نویس حرفه‌ای شدم دیگر.

من در حقیقت  نوزده سال‌ام بود که ازدواج کردم. درست همان سالی که دیپلم ‌گرفتم و کنکور دادم. سال بعدش هم دخترم به دنیا آمد. دخترم با من بیست سال فاصله دارد و الان سانفرانسیسکو است. دندان‌پزشک است. نیما پسرم درست ده سال از بامداد کوچک‌تر است. دختر من اولین کسی است که به خاطر «شاملو» اسم‌اش «بامداد» بوده است. دختر«توللی» هم اولین دختری هست که به خاطر «نیما یوشیج» نام‌اش نیما شده. بعد از آن دیگر خیلی‌ها گذاشتند.

 

 از مجله‌ی «روشن‌فکر» تا روزنامه‌ی«آینده‌گان»:

قبل از این‌که بیایم آینده‌گان در مجله‌ی «روشن‌فکر» معاون  سردبیر بودم. مجله‌ی «روشن‌فکر» پیداست درست شده بود که مجله‌ی اینتلکچوال‌ها باشد. یک آدم خیلی با سواد مدیرش بود. در زمان دکتر مصدق، در سال 1331 از فرانسه که دکترای حقوق گرفته بود آمد به ایران تا یک نشریه‌ی روشن‌فکری درست کند. تا آمد امتیازش را بگیرد کودتای بیست‌وهشت مرداد شد. امتیاز گرفت ولی کار نمی‌توانست بکند. بنابراین مجله‌ی روشن‌فکر خیلی زود یک نشریه‌ی پاپیولار شد. گوگوش معتقد است اولین بار که اسم‌اش در مطبوعات آمد کار من بود در همین مجله‌. جنجالی بود درباره‌ی پری غفاری، دعوای ویگن و مرضیه و از این چیزهای آبکی. من از این کارها زیاد می‌کردم. شلوغ پلوغ. بعد در عین حال شعر هم می‌گفتم. گزارش هم تهیه می‌کردم. من رپرتاژ خیلی دوست داشتم. می‌رفتم دنبال رپرتاژ و گزارش. ولی در مطبوعات همه کار می‌کردم. شعر می‌نوشتم. قطعه‌ی ادبی می‌نوشتم. تا این‌که روزنامه‌ی آینده‌گان آمد. این روزنامه‌ درست شده بود با این فکر که یک تصور تازه‌ای بیاید به مطبوعات، به اصطلاح کیهان و اطلاعات فسیل شده‌بودند و قدیمی‌ بودند. قرار بود یک نشریه‌ای بیاید که روشن‌فکرها را جذب کند. «داریوش همایون»  همراه با یک گروه حرفه‌ای سطح بالا، کار را آغاز کرده ‌بودند. من هم در آن نشریه‌ آب‌گوشتی‌ها کار می‌کردم و شده بودم معاون سردبیر . هفته‌ای ده تا نامه برای‌ام می‌آمد و عکس‌ام را می‌خواستند. از این کارها.

حالا این روزنامه‌ آمده بود. آمدند به من گفتند این روزنامه من را خواسته. ما هم فکر کردیم می‌رویم آن جا و حالا آن‌ها پیشنهاد می‌کنند که بیا بشو مثلن دبیر. سردبیر نمی‌گویم چون سابقه‌ی ‌کار روزنامه نداشتم. ولی دبیری یکی از سرویس‌ها یا بخش‌های خبری مهم را می‌دهند. بدم نمی‌آمد بروم روزنامه. هیجان‌اش بیش‌تر بود. بعد رفتم پیش آقای همایون. معلوم شد آقای همایون دنبال کسی می‌گردد که جدول طراحی کند. خیلی سخت بود. تازه معلوم شد من را به‌عنوان مسئول جدول هم نمی‌خواهد. برای جدول دکتر سیروس پرهام را  در نظر گرفته. او وقت ندارد شش روز در هفته جدول طراحی کند، من باید بغل‌دست مسئول جدول شوم. من هم گوش کردم و چیزی نگفتم. آمدم بیرون پیش خودم فکر کردم که من که حقوق خوبی دارم. سمت هم دارم و خواننده‌ها  هم که برای‌ام نامه می‌نویسند. این‌ها کی هستند آمدند پیشنهاد دادند که من جدول طرح کنم! ولی یک ندایی در وجودم گفت که من اگر همان کاری را بکنم که طبیعی است، این‌ها هیچ وقت من را نخواهند گرفت. باید بروم بهشان ثابت کنم که اشتباه می‌کنند. بنابراین باید یک ذره تحمل کنم.  دوست‌هایی که با هم در مجله‌ی روشن‌فکر بودیم سر خیابان در کافه‌ی نادری نشسته بودند و عزا گرفته‌ بودند که حالا پول بیش‌تری می‌دهند و فلانی را می‌برند‌ - نمی دانم شايد هم خوش‌حال بودند و شايد هم تفاوتی براي‌شان نمی کرد. بنابراین من باید می‌رفتم و به این‌ها می‌گفتم ما را نمی‌برند و به من می‌گویند برای‌شان جدول طرح کنم. دیدم خیلی بد شد. رفتم گفت‌ام پیشنهادهایی می‌دهند و حالا بررسی می‌کنیم. بعد دو سه تا جدول طراحی کردم بردم آینده‌گان پیش آقای همایون. ایشان هم گفت یک کلاس‌هایی آن بالا هست برای این جوان‌ها که بروند خبرنگاری یاد بگیرند. می‌خواهید شما هم بروید. جوان هستید. گفت‌ام خیلی ممنون و گفت پس بعدازظهرها این بالا کلاس تشکیل می‌شود.

هنوز روزنامه چاپ نشده بود. من رفتم بالا و در کلاس، صفا حایری داشت درس می‌داد. من را می‌شناخت. رفتم بالا، صفا گفت تو چرا آمدی؟ گفتم حالا و رفتم نشستم. جلسه‌ی دوم یک بار به صفا حایری تلفن شد. یک قرار ملاقاتی بود، خواستندش رفت. وقتی داشت می‌رفت به من گفت مسعود تو بیا و قضیه را ادامه بده. من کار دارم باید بروم. آن موقع داشت خبرنویسی یاد می‌داد. من گفتم خیلی خب. رفتم پای تخته که همایون آمد یک سرکی کشید و توی کلاس را دید. با خودش گفت این پسر که من آوردم برای جدول که دارد درس می‌دهد! فکر کرد این جا خرتوخر شده. رفت ته کلاس نشست و گوش داد. من هم داشتم درس می‌دادم. بعد که تمام شد به من گفت شما یک لحظه تشریف بیاورید پایین. من هم رفتم پایین. به روی خودش نیاورد که اشتباه کرده. آن موقع روزنامه منتشر نمی‌شد. گفت شما بروید پارلمان، خبرنگار پارلمانی شوید. این طوری شد که یک پله رفتم بالا. وقتی که در آذر1346  آینده‌گان منتشر شد، من خبرنگار پارلمانی بودم. بعد از یک سال شدم دبیر سیاسی. شش ماه بعد از آن شدم معاون سردبیر. سال ۵۰ هم در نهایت شدم سردبیر اخبار.

روزنامه‌های آن موقع ادعا می‌کردند تیراژشان خیلی بالاست. ولی در عالم واقع تیراژشان از صدهزار تا بالاتر نبود. ما در آینده‌گان حدود شصت‌هزار تا داشتیم. کیهان و اطلاعات صدهزار تا بودند. سال 1357 آینده‌گان یک میلیون تیراژ داشت. آیندگان به‌طور عادی تا روزهایی که تعطیل شد هفتصد تا هشتصد هزار تا چاپ می‌شد. بعد تیراژ روزنامه‌ها ناپدید شد تا «همشهری» که رسید به چهارصدهزار تا.

 کار در رادیو و تلویزیون:

من موقعی که در آینده‌گان بودم تلویزیون یک برنامه‌ای داشت به اسم «روزها و روزنامه‌ها». درباره‌ی مطبوعات بود. هر هفته یک موضوعی را درست می‌کردند درباره‌ی مطبوعات و دعوت می‌کردند یک نفر برود آن‌جا و با او مصاحبه می‌کردند درباره‌ی یک موضوع. برنامه را خانم ژاله کاظمی اجرا می‌کرد و خانم سازگار هم تهیه ‌کننده‌ی برنامه بود. من را نمی‌دانم به چه دلیلی دایمن در این برنامه دعوت می‌کردند، تا سوژه‌ای کم می‌آمد یا به حوادث روز نگاه می‌کردند. به هر حال کسی که در مطبوعات شلوغ می‌کرد زیاد نبود. بنابراین ما را دعوت می‌کردند آن جا. من شده بودم پای ثابت این برنامه. هر دو هفته یا سه هفته یک بار. یک روز آقای گرگین که مدیر برنامه‌ی دوم رادیو تلویزیون بود به من تلفن کرد گفت که این برنامه تهیه‌کننده‌اش که خانم ژيلا سازگار باشد، قرار است یک مجله‌ای درست کند به نام «تماشا» که ایشان قرار است بشود مدیر آن مجله. خیلی کار زیاد است. بنابراین ما فکر کردیم چه کسی تهیه ‌کننده‌‌ی این برنامه شود. فکر کردیم دیدیم خودت این کار را بکنی، بهتر از هرکس دیگری است. گفتم من تا حالا این کار را نکرده‌ام. گفت عیب ندارد، خودت بکن. یک قراردادی تلویزیون با من بست و من شدم تهیه‌کننده‌ی برنامه‌ی «روزها و روزنامه‌ها». می‌نوشتم. دعوت می‌کردم، آدم‌ها می‌آمدند . خانم کاظمی مجری  بود و من پشت پرده بودم.

یک روز آقای مسعودی مدیر اطلاعات را دعوت کرده بودیم برای سالگرد اطلاعات. خانم کاظمی شب‌اش سرما خورد. بنابراین ما وقت استودیو گرفته‌ بودیم. همه چیز آماده شده بود که خانم کاظمی نتوانست بیاید. من تلفن کردم به گرگین که یکی از گوینده‌های جانشین باید بیاید. گرگین گفت کسی نمی‌تواند با  مسعودی صحبت کند. گفت حالا خودت صحبت کن.  گفتم من! گفت خودت بهتر از هر کس دیگری هستی. گفتم  من عینکی‌ام. عینک می‌گویند جلوی دوربین فلاش برمی‌دارد. آن‌موقع امکانات این طوری بود. گرگین گفت کی گفته این جوری است. گفت نه، نه، نه. من خودم می‌آیم پایین. گفتم من مصاحبه را بکنم، برنامه را کی بگوید؟ گفت خودت بگو. گفتم این کار را تا به حال نکرده‌ام. گفت مهم نیست می‌کنی، مگر چیست. گفتم خوب حالا نمی‌دانم. می‌کنیم. خانم کاظمی خب کلی با تجربه است.

به هر حال رفتم و نشستم و آن چیزهایی که برای خانم کاظمی نوشته بودم را خودم گفتم. فیلمی بود، خودم گفتم و مصاحبه با آقای مسعودی را هم خودم کردم. برنامه ضبط شد. بعد حوادثی اتفاق افتاد. از جمله این‌که خانم کاظمی  گفته بود صدای مسعود به این خوبی است.  برای اولین مرتبه کسی به من گفت صدای‌ات برای این کار مناسب است. تا آن موقع کسی در این باره حرفی نزده بود. من خودم هم دقت نکرده بودم که ممکن است این کار را بتوانم بکنم. موقعی که پخش شد همه‌ تو رادیو تلویزیون صدای‌شان در آمد که ما هم چنین چیزی را می‌خواهیم که خود تهیه‌کننده خودش هم اجرا کند. نه این‌که یکی بنویسد و یکی اجرا کند غلط است. بنابراین من به طور ثابت رفتم جلوی دوربین. از این‌جا شروع شد،حدود سال 1350.

 بعد یک برنامه‌ی هفته‌گی بود که من اجرا می‌کردم. بعد از مدتی یک برنامه‌ی دیگر درست کردم به اسم «رسانه» که من و دکتر ابراهیم رشید‌پور تهیه می‌کردیم. معروف بودیم به مک لوهانیست‌های تهران. ما چون مک‌لوهان‌ را خیلی دوست داشتیم و همه‌اش در این باره حرف می‌زدیم، این‌ها به ما می‌گفتند مک‌لوهانیست‌ها. خلاصه ما یک برنامه ديگر درست کردیم  و آن هم یک مدتی بود، تا سال 1354. سال 1354 من دعوت شدم به رادیو برای این‌که یک فکری بکنیم به حال شب‌ها. من یک برنامه‌ای درست کردم که البته اسم‌اش را از رادیو فرانسه گرفتم، به اسم «راه شب».  برنامه‌ی زنده‌ و گاهی جنجالی. شب‌ها با پاسبان‌ها صحبت می‌کردیم. یکی توی خیابان گم شده و یک بچه فلان طور شده و یک کسی می‌خواهد خود‌کشی کند و چیزهای جنجالی این ‌طوری. تا قبل از آن رادیو شب‌ها می‌خوابید از ساعت دوازده. خبر که پخش می‌شد ساعت دوازده، بعد موزیک پخش می‌شد تا پنج صبح. پنج صبح دوباره بیدار می‌شدند. به ما گفتند این فاصله را می‌دهند به ما.

زود یک تیم جمع کردیم و رفتیم آن‌جا. همه‌ی دوست و آشناهای روزنامه‌ها را جمع کردیم. رفتیم و یک سری فیل هوا کردیم. خیلی گرفت و اعتبار مفصلی به ما دادند. گفتند که هر کاری می‌خواهی بکنی بکن. در تلويزيون  یک باند دست راستی‌ها هم بودند که ما در دوره‌ی شاه به آن‌ها می‌گفتیم ساواکی. مثل الان که هر کسی به هر کسی می‌گوید اطلاعاتی. هر کی با هر کی بد بود این را می‌گفت. ما هم به یک گروه می‌گفتیم ساواکی. ساعت یازده‌وسی از آینده‌گان که صفحه را می‌بستم می‌رفتم رادیو  تا پنج صبح. پنج صبح می‌خوابیدم تا نُه،  بعد دوباره می‌رفتم آینده‌گان. یک زمانی علاوه بر این کارها ته برنامه‌ی تلویزیون ساعت یازده‌وسی که تمام شد گفتند که یک چیزی ته خبرها باشد که یک‌ دفعه گوینده نیاید بگوید شب‌به‌خیر. برنامه‌ای درست کرديم من و ساسان کمالی که ترکيبی از اخبار داخلی و خارجی روز بود به اضافه بررسی مطبوعات.  

یک موقع دیگری هم صبح رادیو را به ما دادند. صبح وقت بسیار پُرشنونده‌ای بود و شاه و این‌ها هم گوش می‌کردند. برای همین همه نگران بودند وای رادیو چی می‌شود ساعت شش صبح. یک موقع شاه یا فرح یک مصاحبه کرده بودند و  گفته بودند فاصله‌ی شش تا شش‌وسی، شاه دارد صبحانه می‌خورد رادیو هم گوش می‌کند تا شش‌وسی که می‌رود به دفترش. بعد توی مملکت طوری شده بود که  هر کسی می‌خواست کار خود را به رخ بکشد می‌خواست در آن زمان در راديو مطرح شود که  شاه بشنود.  البته من خودم نمی‌رفتم پشت میکروفون. «مانی» گوینده بود. من  و مرحوم پرويز نقيبی می‌نوشتيم. برنامه صبح همه چیز زنده بود. بحث بر سر این است که مردم را بفرستد سر کار. بر خلاف شب‌ها که آرام است. خلاصه خیلی کار می‌کردم. خارج هم می‌رفتم.  هر جا جنگ بود می‌رفتم. کودتا هم بود می‌رفتم. خیلی زندگی سنگینی بود. ولی خب دوست داشتم. زنده‌گی‌ام شبیه جوکی شده بود. دو تا منشی داشتم که یکی که شیفت‌اش تمام می‌شد مرا تحویل می‌داد به دیگری. در بعدازظهر آن یکی هم از پا در می‌آمد. تا ساعت دو بعد از نیمه‌شب کار می‌کردم. آن‌ها هم باید با من کار می‌کردند. بنابراین دو نفر در این فاصله از پا درمی‌آمدند ولی من هم‌چنان ادامه می‌دادم. راضی هم بودم.

یک بار یکی از منشی‌ها با من آمده بود در هواپیما. می‌رفتم پاریس با شیراک که آن موقع شهردار بود مصاحبه کنم. آن هم همین‌طور کارها را یادداشت می‌کرد. این همین‌طور با من آمد توی هواپیما. بعد هم هی می‌گفتم و او هم می‌نوشت. یک دفعه دو تایی‌مان متوجه شدیم که هواپیما در آسمان است. گفتم تو پاسپورت داری؟ گفت نه. به یکی از مهماندارها ماجرا را گفتم. گفت چه طوری این اصلن سوار هواپیما شده؟ بعد بلند شدم رفتم به خلبان گفتم. خلبان گفت نمی‌شود من برگردم بنشینم. یک راه‌اش این است که برویم آن‌جا. از من پرسید که ساواک و این‌ها با من کاری ندارند. گفتم نه. گفت اگر این طوری است ما می‌رویم و فردا صبح از پاریس برمی‌گردیم و خب این هم برمی‌گردد. گفت ولی در پاریس نمی‌تواند برود توی شهر. من هم گفتم این را درست می‌کنم. بعد با ما آمد، بی‌پاسپورت.

از این ماجرا‌ها هم خلاصه پیش می‌آمد. ما هم مشهور شده‌ بودیم. امکانات داشتیم. کسی به ما گیر نمی‌داد. بعد دیگر از پا در ‌آمدم. مدتی رفتم امریکا. سه چهار ماهی آن‌جا ماندم. يک دوره درس  هم  شروع کرده بودم  هنوز در آینده‌گان بودم. بعد که  برگشتم، ریتم را آرام‌تر کردم. از آينده‌گان هم رفتم برنامه‌ای درست کردم که در راديو خیلی کار خوبی بود. هنوز یکی از بهترین کارهای خودم می‌دانم، به اسم «بعدازظهر روز ششم» برای رادیو. بعد از ظهر پنجشنبه‌ها بود که کارهای خرده ریز را همه جمع و جور می‌کردم. ادبیات داشت، دنیا، گزارش‌های جهانی، موزیک خوب. موزیک‌های آبکی پخش نمی‌کردیم. کلاسیک، فرانسوی، ایرانی هم بنان و چیزهای جدی و این‌ها. خلاصه برنامه‌ی خیلی خوبی بود که مثل بقیه‌ی کارهایی که ما می‌کردیم بعد از مدتی این کسانی که ما بهشان می‌گفتیم ساواکی، که بیچاره‌ها ساواکی هم نبودند، طرفدارهای حکومت بودند، دست راستی‌هایی بودند که خیلی ما را دوست نداشتند، این‌ها سه چهار مرتبه مرا بیرون کردند و برنامه را قطع کردند. ما دوباره می‌رفتیم و برمی‌گشتیم از یک راه دیگر.

 تا سال 55 که من از آینده‌گان جدا شدم. اول کیهان دعوت‌ام کرد. رفتم آن‌جا در حقيقت مشاور«پرویز مصباح‌زاده» شدم. ولی یکی دو هفته بیش‌تر طول نکشید، چون رفتم تلویزیون و کارهایم را متمرکز کردم آن‌جا. یک برنامه‌ی هفته‌گی خبری درست کردم که اسم‌اش بود «صفحه‌ی اول» بعد شد «تیتر اول». برنامه‌ای بود که تا انقلاب ادامه داشت. غیر از این برنامه، رادیو هم بود. آن هم بعد از مدتی شد «بعدازظهر روز هفتم». روزهای جمعه پخش می‌شد. برنامه‌ی روشن‌فکری بود بیش‌تر برای دانش‌جویان و جوانان. این وسط‌ها یک مجله مثل نشنال جیوگرافی برای طرفداران طبیعت در آوردم به اسم «سبز».


- مصاحبه‌هایی که با شخصیت‌های مهم دنیا انجام دادید مال چه دوره‌ای است؟

از سال 55 که رفتم و این برنامه را برای تلویزیون درست کردم تا سال ۵57 که انقلاب شد، هر حادثه‌ای که در دنیا شد رفتم و فیلم گرفتم و مصاحبه کردم. با رهبران دنیا و شخصیت‌های معروف و حتا هنرپیشه‌ها. با هر کسی اسم‌اش مطرح می‌شد. این‌ کارها را برای تلویزیون ملی ایران می‌کردم. البته در این فاصله با خبرگزاری فرانسه هم کار می‌کردم. برای آن‌ها هم فیلم‌هایی ساختم. در این فاصله از ژورنالیسم رفتم به سمت
TV ژورنالیسم. رفتم آن کار را یاد گرفتم. یک سی تایی فیلم مستند ساختم. دو تا فیلم بلند هم ساختم. در آن کار هم یک مقدار شناخته شدم. ژوری فستیوال‌های مختلف شدم. دو سه بار در فستیوال فیلم تهران جزو هیات منتخب بودم. تا سال 57، که انقلاب شد. انقلاب خبر خیلی خوبی بود. ولی فکر نمی‌کردیم که اولین آدم‌هایی را که انقلاب دفع می‌کند خود ما باشیم. من ایران بودم. آخرین برنامه‌ی تلویزیونی من روزشانزدهم شهریور 57 پخش شد. پنج‌شنبه بود. آخرین برنامه‌ی رادیویی‌ام خود روز هفده شهریور بود. ساعت یک تا چهار بعدازظهر که در شهر آن حوادث اتفاق ‌افتاد. من یک لگد زدم زیر سانسور. اتفاقات توی شهر فقط در برنامه‌ی من منعکس ‌شد. نه این که دقیقن اتفاقات شهر، خیلی با کنایه. مثلن من ترانه‌ی حکومت نظامی مر‌کوری را پخش کردم. اولین بار در برنامه‌ی من گوینده‌‌ی خبر بود که اعلام کرد حکومت نظامی شده. خانم تاج‌نیا که آمد خبر را بخواند به لرزه درآمد. نمی‌توانست بخواند. دست‌پاچه شده بود گفت غلامعلی ... غلامعلی اویسی. بعد هم بلافاصله بعدش ما ترانه‌ی خوش‌بختی را پخش کردیم. شلوغ کردیم. هرچی ممنوع بود را پخش کردیم. از صمد بهرنگی، شاملو، آل‌احمد، هر چی ممکن بود را پخش کردیم. چون معلوم بود دیگر ما را در این برنامه راه نمی‌دهند. شب قبل‌اش هم، شانزده شهریور، می‌دانستم فردا حکومت نظامی می‌شود، ولی نمی‌دانستم آن اتفاقات در هفده شهریور می‌افتد. می‌دانستم حکومت نظامی بشود ما را راه نمی‌دهند. بنابراین یک جور تصمیم عجیبی گرفتم. تا آن زمان آقای خمینی نجف بود. بعد فیلم‌های ماهواره‌ای می‌آمد. جعفریان می‌رفت پایین در قسمت ماهواره می‌ایستاد. هر چه می‌آمد را پاک می‌کرد که کسی بعدن یک موقعی برندارد از یک تصویری استفاده کند.

من شب رفتم پیش عظيم جوان‌روح، دوست‌ام که سرش بوی قورمه‌سبزی می داد و درد می کرد برای کارهای اين طوری. گفتم می‌آیی یک کاری بکنیم. فیل هوا کنیم در شهر و این‌ها. گفت چه کاری. هر کاری بگویی. گفتم فردا بیا دفتر من در مجله‌ی سبز. آمد. به  این دستيار تهيه‌مان آقای فرهادی  گفتیم برو هر چه اعلامیه در شهر هست جمع کن. او هم رفت هر چه اعلامیه، شب‌نامه و از این چیزهای زیرزمینی بود جمع کرد. کلی آوردند. عکس‌های آقای خمینی. ما هم گفتیم در را ببندید و حالا از این‌ها  فیلم بگیریم. عظيم گفت چه کار می‌خواهی بکنی. گفتم بگیر یک کاریش می‌کنیم. گفت برای کجا فیلم بگیریم؟ گفتم بگیر یک کاریش می‌کنیم. این‌ها را گذاشتیم روی دیوار با پروژکتور نور دادیم، فیلم گرفتیم. یک حلقه فیلم چهار دقیقه‌ای شد همه‌اش تصویر آقای خمینی.  رفتیم پیش آقای «محمدرضا شاهيد» که الان پاریس است و کارشناس موزيک برنامه بود. موزیک برنامه را می‌داد. گفتم یک موزیک مناسب بده که هم انقلابی باشد هم نوستالوژیک. پیدا کردیم ولی بچه‌ها هنوز نمی‌دانستند می‌خواهیم چه کنیم. من رفتم گفتم این را بگذاریم سر فیلم‌های شب‌ام. از شانزده شهریور هر چه فیلم داشتم که قبلن سانسور شده بود و اجازه‌ی پخش نداشت از ساندیست‌های نیکاراگوئه تا خود مسایل ایران، آن‌ها را گذاشتیم روی هم و یک نوار درست کردیم و رفتیم.

به اعتماد من، کسی فیلم‌های من را تست نمی‌کرد. همین‌طور گذاشتیم و رفتیم و برنامه هم زنده بود. بعد زد گفت تست تله سینما. گفتم «به نام آزادی که بدون آن نمی‌توان نفس کشید. قبل از هر کاری تصویر کسی را نگاه کنیم که در دل مردم ایران نشسته است.» بعد عکس آقای خمینی را نشان دادیم. اصلن مملکت در یک لحظه رفت روی هوا. در مملکت توقع این‌که از رادیو تلویزیون شاهنشاهی تصویر آقای خمینی پخش شود توی کله‌ی کسی نمی‌رفت. من همین طور که نشسته بودم پشت میز اتاق فرمان، صدای شهرستان‌ها را که با مداربسته با تهران تماس داشتند می‌شنیدم. صدای این‌ها که داد و بیداد می‌کردند را می‌شنیدیم. انگار در باز بود. پنج شش دقیقه گذشت، یکی از بچه‌ها آمد گفت آقای قطبی پشت تلفن است. می‌خواهی بیا. گفتم نه،  می‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط خدا خدا می‌کردم برنامه تا انتهایش بتواند برود. بعد هر چی بشود عیبی ندارد.

خلاصه ساندیست‌ها و همه را پخش کردیم. من هم خداحافظی کردم گفتم معلوم نیست کی دوباره در خدمت شما باشم. من از آن وقت دیگر هیچ‌وقت در تلویزیون ایران ظاهر نشدم تا الان. این وداع من بود با TV ژورنالیسم. تمام شد. خودم امضا کردم. پخش کردیم و آمدیم. دم در، بچه‌ها بودند. گفتند چند تا پلیس دم در هستند. بعد من را بردند از در پشتی. از آن پشت ماشین آمد سوار شدیم و رفتیم. بعد آقای دکتر بهشتی تلفن کرد. دکتر بهشتی آن موقع نمایند‌ه‌ی امام بود. در تهران کارها را می‌چرخاند. همه‌ی خبرگزاری‌ها پخش کرده بودند که تصویر خمینی برای اولین بار از تلویزیون پخش شد. خبر مهمی بود. شلوغ کرده بودیم. تماس گرفت و گفت به ما پیغام رسیده شما را مخفی کنیم. گفتم نه. من جا دارم، خیلی ممنون. گفت شما را می‌گیرند. به هر حال امکان‌اش هست. خارج از کشور هم می‌خواهید بروید می‌توانیم درست‌اش کنیم. اما من ماندم. پنج‌شنبه بود. فردا هم برنامه‌ی رادیویی‌مان بود. صبح یکی را فرستادم دم در رادیو تا ببیند کسی ایستاده که بخواهد مرا را بگیرد یا نه. به بچه‌ها صبح تلفن کردم گفتم خبریه؟ گفتند ما از تلویزیون خبری نداریم ولی در رادیو که خبری نیست. ظاهرن اوضاع درهم‌تر از این بود که کسی به فکر  رادیو باشد. ما هم همه‌ی نوارها را گذاشتیم زیر بغل‌مان، هرچی پخش نشده‌ی شاملو بود، از آل‌احمد که ممنوع بود، از بهرنگی که ممنوع بود، جمعه‌ی فرهاد. ما همه‌ی این‌ها را گذاشتیم و نوار را بردند بالا. می‌خواستیم ته قضیه را جمع کنیم و برویم.

خلاصه رفتیم و سه ساعت شلوغ کردیم و وسطش هم که حکومت نظامی شد و معلوم شد پیش‌‌بینی‌ام غلط نیست. خبر را دادیم و آخر برنامه هم گفتم:«من دیشب یک‌بار با شما خداحافظی کردم. متاسفانه در موقعیتی دارم خداحافظی می‌کنم که از شهر دارد خبرهای بدی می‌آید. این جمعه در تاریخ ما خواهد ماند. این جمعه‌ی سیاه.» بعد هم جمعه‌ی فرهاد را پخش کردم و با آن تمام کردم. دیگر خیلی چریکی بود. از آن پشت  پریدیم در پارک شاهنشاهی و رفتیم.

ادامه دارد...

 

محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتاد و دو

بیست‌ودوم اسفندماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved