شیدا محمدی: به یاد نمی‌آورم که در کدامین فصل زاده شده‌ام، اما هر اسفند دل‌ام حال دیگری می‌گیرد و وسوسه‌های بهار در دل‌ام می‌آویزد و تکان دریچه‌ی خاطرات، به یادم می‌آورد که باز سالی گذشت اما من همه‌ی دل‌ام در مرداد مانده است و می‌دانم که رازی مرا به آن افسانه پیوند زده است.

و هر فصل یادم می‌آید که چه‌قدر عاشق‌ام، که چه‌قدر جا مانده‌ام در انتظار بی‌تابی. اگر ورقه تقویم را بخوانیم روی 1354 مانده است .

از همه‌ی سال‌ها پیش از هر چیز عشق و کتاب را با خود نگاه داشته‌ام، اما بر مدرک خاک‌خورده‌ی به‌روی طاقچه نوشته است کارشناسی ادبیات فارسی! و پیوند نام و نان، مرا کشانید به روزنامه‌ها که در همان‌جا همه‌ی تدبیرم مغلوب تقدیر شد، تا که در پالت یادگارهایم پُر شد از رنگ‌های زنده‌ی دوست! و گاه گاه هم برای دل‌ام رنگی بر آن می‌آویزم.

دغدغه‌ام نوشتن است که یکی در «مهتاب دلش را گشود بانو» که در سال 1380 مصحف شد و دیگری «افسانه بابا لیلا» در اتاق انتظار ارشاد چند سالی خاک خورد تا آن‌که در سال...... به چاپ رسید.
چرخش قلم در دنیای روزنامه‌نگاری چند سالی مرا دبیر زنان روزنامه ایران و مدتی هم دبیر تحریریه‌ی فرهنگستان هنر نمود. چند سالی هم پای‌ام را به روزنامه‌ی همشهری و جام جم و ... کشاند تا که روزگار بسته‌ی وطن، مرا کوله‌بار بردوش نمود و این روزها در شهروند و لوموند و ... قلم می- زنم.

گاهی دل‌ام را به این خیال می‌آویزم و از همه‌ی مرزها می‌گذرم تا باز در وادی خواب و خیال غرق شوم، امابه خود که می‌آیم می‌دانم که میان این دو مرز زیستن، تنها راه، گریز از این ناگریز است.

از شیدا محمدی، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگارایرانی، در بهمن‌ماه سال 1378 خورشیدی،  هم‌زمان با فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، چند داستان کوتاه در روزنامه‌ی «جام جم» به چاپ رسید. اما نخستین همکاری مطبوعاتی رسمی‌اش  با سرویس اجتماعی و هم‌زمان با سرویس فرهنگی آغاز شد. این هم‌کاری زود به پایان رسید چرا که فضای آن‌جا با روحیات شیدا هم‌خوانی نداشت. از بهار 1379 با همشهری تهران و روزنامه همشهری همکاری خود را آغاز کرد. پس از آن مدیر«صفحه‌ی زنان» روزنامه‌ی ایران شد و هم‌زمان مدیر صفحه‌ی «خشت و سرشت» در مجله‌ی وطن.. آخرین همکاری او نیز قبل از خروج از ایران، دبیر تحریریه‌ی فصل‌نامه‌ی فرهنگستان هنر بود.

پس از خروج از ایران، یا بنابرگفته‌ی خودش «حادثه‌ی بزرگ مهاجرت» به‌طور حرفه‌ای به کار مطبوعاتی نپرداخت بود چرا که مداوم در حال جابه‌جایی بود. با این‌حال اما، چندین مقاله و گزارش در لوموند فرانسه و«شرق الاوسط» و «شهروند» کانادا به چاپ رساند.

شیدا محمدی خود در این باره می‌گوید: «بیش‌تر به چاپ داستان و شعر در روزنامه و مجلات خارج از کشور مشغول بودم.در امریکا و کانادا پیشنهاد همکاری بسیاری دریافت کردم، اما فضا را مناسب برای این امر نیافتم. نمی‌دانم شاید همه‌ی هیجان من در تحریریه‌های پُردود و پراز استرس، اما دل‌چسب ایران بود که برای چاپ هر کلمه باید از هزار در ناگشوده می‌گذشتی و می‌جنگیدی و در بیش‌تر مواقع خسته و خالی برمی‌گشتی .اما همه‌ی این‌ها انگیزه‌ی ادامه و حرکت من بود .به خصوص زمانی که در زمینه‌ی زنان فعالیت می‌کردم و از هر لحاظ در مضیقه و فشار بودم، اما همین جنگیدن و چاپ گزارش‌های اجتماعی که گاهی تیتر اول روزنامه‌ی ایران هم می‌شد، تنها دلیل حرکت من بود. این‌جا من برای چاپ مطلب‌ام با هیچ نوع سانسور و فشاری روبه‌رو نیستم، اما احساس می‌کنم این مسایل مربوط به ایران است نه این‌جا. مخاطب واقعی من در ایران است ...نمی‌دانم شاید به قول برخی دوستان من هنوز به هوای مهاجرت عادت نکرده ام.»

«تا زمانی که از ایران خارج نشده بودم تصویر مبهمی درباره‌ی ادبیات خارج از کشور داشتم، شاید مثل خیلی از ایرانیان مقیم داخل کشور فکر می- کردم ادبیات حقیقی در انحصار ماست (اگر چه من به این مرزبندی‌ها اعتقادی ندارم) اما وقتی فضایم وسیع‌تر شد و شانس دیدن و تجربه کردن را به دست آوردم، دریافتم ادبیات در این‌جا در حوزه‌ای وسیع‌تر و متفاوت‌تر در حال رشد و بازآفرینی است. ما از دو زاویه متفاوت به این منظر می- نگریم. زبان مشترک ما فارسی است اما نه آن فارسی که ما در کوچه‌های تهران می‌شنویم، این فارسی آخرین خاطره‌ی گویشی ما در سرزمین‌مان است که حالا مثل هر پدیده‌ی جاندار دیگری رشد کرده، تغییر یافته و به شکل دیگری در آمده است. ما تنها از طریق روزنامه، مجله و کتاب و بیش از همه از راه اینترنت این تغییر را درمی‌یابیم و این اصل ماجرا نیست. یعنی من دیگر نمی‌توانم در تاکسی بنشینم و با راننده بحث کنم. به گفت‌وگو میان مردم در اتوبوس شهری گوش دهم یا میان مردم کوچه و بازار بگردم و از این همه قصه‌ی در حال حرکت، تصویر بردارم و آن‌ها را تبدیل به کلمه کنم. من تنها می‌توانم از پنجره‌ی خانه‌ام در لس‌انجلس، پنجره اتاق‌ام در تهران را تجسم کنم و درباره‌ی آن بنویسم. درباره‌ی مادرم، ترافیک تهران، گرانی و آلوده‌گی هوا و ...اما این‌ها دیگر مثل آن روزها، دغدغه‌ی هر روزه‌ی من نیست. تنها می‌توانم به آن‌ها فکر کنم و درباره‌اش بنویسم. دغدغه‌ی من چیزهای دیگری‌ست حتا اگر همین روزمرگی هم باشد به شکل دیگری اتفاق می‌افتد که شمایی هم که در ایران زنده‌گی می‌کنید، نمی‌توانید آن‌را تجسم کنید، تنها می‌توانید از روی اثر من با آن ارتباط بگیرید. پس می‌بینید که این زبان فارسی از درون دچار تحولاتی می‌شود، بدون آن‌که بر روی آن دخل و تصرف داشته باشید .اتفاق دیگری که می افتد این است که زبان دومی که در حال حاضر در محاوره از آن استفاده می‌کنید، کم کم وارد ادبیات شما می‌شود .فضا، زمان، عادات، مردم و گویش‌های متفاوت همه‌ی این‌ها ادبیات شما را شکل می‌دهد.»

«خوب هزار ساله» اولین نوشته‌ی شیدا محمدی بود که به شکل کتاب منتشر شد. با کتاب در حقیقت نطفه‌ی «مهتاب دلش را گشود بانو»بسته شد. «مهتاب دل‌اش را گشود بانو» نثری شاعرانه است که در سال 1380 منتشر شد. «خوب هزار ساله»  یک پاز ادبی بود که در ایران مخاطبین محدود و خاص خودش را داشت. نوشته‌های کتاب همه با ذکر تاریخ نگارش آن‌هاست که از پاپیز 1374 تا 1380 را شامل می‌شود و درحقیقت بیانگر حقیقت درونی و فکری زنده‌گی  نویسنده و اتفاقات آن سال‌های گذشته است و دنیای ساده و معصومی که با همه‌ی عاشقی و زیبایی‌اش، اندوهگین و معترض است.

شیدا معتقد است که هراثری، بخشی از حقیقت خالق‌اش را دربردارد که این می‌تواند نا آگاهانه اتفاق بیفتد و درنهایت هر نویسنده ای بخشی از شخصیت درونی‌اش را که درگیر زنده‌گی بیرونی‌ست، به تصویرمی‌کشد. او بر این باور است که انسان معاصر همواره درگیر تضادهاست و انسان معاصر، انسان تنهایی است که در جمعی از اضداد زنده‌گی می‌کند، از یکسو در پی آفرینش دنیای ایده آل و انسانی خویش است و از یک سو دنیای پُرشتاب مادی او را به بیابان خشک و بی‌احساسی پرتاب می‌کند که گاه برای حتا زنده ماندن، ناچار به کشتن همان عشق است.

شیدا نوشتن کتاب «افسانه‌ی بابا لیلا» را در سال 1380 به پایان رسانید و همان زمان به دست ناشر سپرد. درنمایشگاه کتاب همان سال، بروشویی تهیه شده بود که بریده‌هایی از کتاب به همراه مشخصات‌اش در آن چاپ و توزیع شده بود. پاییز همان سال کتاب برای دریافت مجوز انتشار به ارشاد رفت. پس از ماه‌ها انتظار و پس از مراجعات پی‌درپی ناشر، گفتند که کتاب دارای اشکالاتی است و در حال بررسی میان چند ممیز است. در بهار سال 1382 از طرف ارشاد به شیدا گفتند که برای ادای توضیحات به آن‌جا مراجعه کند، اما زمانی که تعیین شده بود زمانی بود که شیدا به دلیل مسافرت خارج از کشور نتوانست برای ادای توضیحات حضور یابد و درنتیجه کار با همان اشکالات در ارشاد ماند و پاییز آن سال هم شیدا از ایران خارج شد. سرانجام ناشر کتاب پس از دو سال دونده‌گی موفق شد مجوز نشر کتاب را بگیرد. «افسانه‌ی بابا لیلا» در نمایشگاه کتاب سال 1385 چاپ و توزیع شد.ا

شیدا باورمند است که شعر برای‌اش بی‌قراری مداوم است. نادانسته‌گی درعین آگاهی، یک شوریده‌گی و شیدایی مداوم که می‌رود تا به موسیقی برسد. تصویرهایی که پُر از کلمه هشتند و کلمه‌هایی که پر از تصویراند، به گونه‌ای که بعد از خواندن شعر گمان کنی، این لحظه را تازه کشف کرده ای.

شیدا محمدی درباره‌ی ادبیات زنانه می‌گوید:

«ویرجینیا ولف ضعف آثار نویسنده‌گان زن را چنین ریشه‌یابی می‌کند:" ناتوانی زنان، یک نوع ناتوانی اجتماعی و اقتصادی است. زن نویسنده ناچار است از دشواری‌های بزرگ، پیش‌داوری‌ها و خودخواهی‌های اقتصادی مردان جان به در برد و کلید آزادی او، کلید در اتافی است که می‌تواند آن را اتاق خود بنامد و می‌تواند با همان آزادی و استقلال برادران‌اش در آن زنده‌گی کند. این اسارت اقتصادی، آدم‌ها را به خشم درمی‌آورد. خشم پُر- هیاهوی تحکم‌آمیز، مرد را که برادعای برتری خود پا می‌فشارد و ابراز انزجار نق نقوی تیز زن را که برای دست یافتن به حقوق خود جیغ می- زند. محصول هر دوی این‌ها ادبیات بد است، زیرا ادبیات -در اینجا داستان- هم‌دردی فراگیر را می‌طلبد که بر فراز احساسات هر دو جنس قرار می‌گیرد و آن‌ها را درک کند. هنرمند بزرگ باید دوجنسی باشد."

این سخن در حالت کلی گویای همه‌ی ادبیات زنانه‌ی جهان است، اما برای من به عنوان نویسنده‌ی زن ایرانی مسئله دیگری هم در حال شکل‌گیری است و آن هویت فرهنگی و ملی من است که از یک بوم متفاوت است. در کشور من، زنان نویسنده شاید بعد از مشروطه و بهتر بتوان گفت در این پنجاه سال اخیر، مجال گفت‌وگو و عرضه‌ی خویش در صحنه‌ی ادبیات را یافتند، چرا که سنت و عرف و نیر مذهب ما همیشه بازدارنده بوده است. بزرگ‌ترین رمان نویسنده‌ی زن که پا به عرصه وجود گذاشت «سووشون» سیمین دانشور بود، اما در آن کتاب هم می‌بینیم که زری با همه‌ی زیبایی ها و زایش‌هایش که در زنده‌گی شکل می‌دهد از خود اراده‌ای ندارد و منتظر است که یوسف برای‌اش تصمیم بگیرد. بعد از انقلاب زنان به یک‌باره وارد عرصه‌ی اجتماعی شدند، شاید به قول شهرنوش پارسی پور:" تجربه‌ی انقلاب و جنگ و پیامدهای اقتصادی روانی آن، زنان را به میدان حادثه پرتاب کرده و گویا این یک فرمان تاریخی است."

در این مقطع ما شاهد حضورخواننده‌گان زن هم در جامعه هستیم که علاقه‌مند ادبیات زنانه است چرا که بخشی از جذابیت داستان‌های نویسنده‌گان زن در این است که دنیای زنان، ناشناخته‌تر از دنیای مردان است. در داستان‌های ما اغلب از دید مردانه به مسایل زنان نگریسته شده و زن چهره‌ی مستقل خود را کمتر به نمایش گذاشته است. تلاش برای کشف فردیت و هویت خویش به عنوان یک زن، جای چشمگیری در ادبیات زنان می‌یابد، ادبیاتی که از ذهنیتی زنانه به جهان می‌نگرد و با تاکید بر نقش اجتماعی و درونیات زنان، تصویری متفاوت از تصویر زن در آثار نویسنده‌گان مرد ترسیم می‌کند. اما زنان نویسنده‌ای که می‌کوشند خارج از چهارچوب‌های مرسوم به احساسات و امیال زنان بپردازند، با مشکلات گوناگون مواجه می شوند، زیرا ناگزیر ار طرح مسایلی بحث‌انگیز و مشوش کننده‌اند. بنابراین ادبیات نوپای زنانه‌ی ایران در این چنبره اسیر است و تا طی کردن این راه، شاید بیش‌تر با ادبیاتی از این دست روبه‌رو باشیم که برای خواننده(حتا زن) ملول و جیغ باشد.»

شیدا محمدی از شاعران پس از فروغ است و بالطبع شعر فروغ بر او نیز چون بیش‌تر خانم‌های شاعر پس از فروغ، تاثیرگذار بوده است. شیدا در این باره می‌گوید:

«من اصولا از تابو ساختن بیزازم و در تمام زنده‌گی‌ام تابوشکن بوده‌ام. برای همین نمی‌توانم با چنین مقایسه‌هایی راحت کنار بیایم. فروغ برای من در وهله‌ی اول همه آن زیبایی و کشف یک شعر ناب است و نیز شاعری که نمونه‌اش در ادبیات فارسی معاصر ما کم است. من بیش از هر چیز  صراحت و جسارت فروغ را ستایش می‌کنم. او نمونه‌ی یک زن آزاداندیش در تاریخ معاصر ما است و زنانه‌گی سرشاری که در شعر اوست، راز ماندگاری شعر فروغ است.او زمان‌هایش را با همه‌ی ابعاد زنده‌گی می‌کند و به شعر می‌کشد، به همین علت است که پس از گذشت این سال‌ها ما هربار که به سراغ شعر او می‌رویم آن‌را تازه و ناب می‌یابیم.

آشنایی با فروغ، دردوران رشدم اتفاق افتاد و فکر می‌کنم جوهره‌ی درونی مرا پرورش داد و مرا به همان سمتی کشاند که قطب‌نمای وجودم بود، یعنی"دل". این شاید رمز موفقیت کار من بوده است، چون من به تمامی اصول زنده‌گی‌ام که پیروی از دل‌ام بود وفادارم. پدرم به من می‌گفت تو همیشه می‌خواهی زنجیرها را پاره کنی. خُب این در ذات من بود و هر چه بیش‌تر بند می‌افتم بیش‌تر دل‌ام می‌خواست رها شوم. به قول مولانا "چون که من از دست شدم، در ره من شیشه منه/ ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم" فروغ ،آن ساکسون، سیلویا پلاث، ویرجینیا وولف...و خیلی زن‌های دیگر با همین خصیصه،زنده‌گی مشابهی داشتند.ا

طی این سال‌ها بسیار از این شباهت گفتند و من همیشه در پاسخ گفتم تا مادامی که ما یک تابو بسازیم و بخواهیم همه را به قد و قواره‌ی همان الگو برش دهیم در جا می‌زنیم، آن‌چه بارزه‌ی فروغ است،همین هنجارشکنی‌اش بوده. درست است که ما نمونه‌ای چون او کم داشتیم (یک مجموعه) اما باید از فروغ‌ها و شاملوها و هدایت‌ها ... عبور کنیم تا بتوانیم بازآفرینی کنیم و این باید با حفظ همه‌ی آن بزرگی‌ها و نوآوری‌هایی باشد که آن‌ها در زمان خویش به وجود آوردند. من زمان خودم را تجربه می‌کنم و طبیعی است که زبان من و آثار من برداشتی از همین دوره است. نهراسیدن از داوری و پیش‌داوری خصیصه‌ی دیگر کارم است. دوره‌ی فروغ پایان عصر غول‌ها بود. دیگر پس از آن ما در هیچ کجای جهان شاهد به دنیا آمدن "ابر" نبودیم چون عصر ارتباطات همه چیز را با سرعت به وجود می‌آورد و با همان سرعت از بین می‌برد، بنابراین مجال حضور خیلی کوتاه است.این بزرگ‌ترین تفاوت عصر من با فروغ است.»

شیدا در مورد نوع نگاه‌اش به «زن» می‌گوید:

«نگاه پدر من به مادرم و من و خواهرم و اصولن زن، توام با عشق و احترام بوده است و مادرم زن با قدرت و باجذبه‌ای‌ست. مجموعه‌ی این دو کاراکتر، بر روحیات من تاثیر شگرفی گذاشت. درضمن معتقدم هر فردی با خصوصیات خاص خودش به دنیا می‌آید و در من جنگیدن علیه هرچه به نام محدودیت در پیرامون‌ام بود، رُل بزرگی در شکل‌گیری شخصیت‌ام داشت.آن‌چه من در جامعه می‌دیدم برخلاف همه‌ی آن شعارها و اصول‌هایی بود که در بلندگوهای تبلیغاتی آن‌را فریاد می‌زدند. جامعه‌ی مردسالار و سنتی ما از یک‌سو و مدرنیزه شدن زنده‌گی اجتماعی انسان امروز از سویی دیگر، جامعه‌ی ایران و شاید همه‌ی جوامع بشری را دچار شکاف و تضادی عظیم کرده است. بعد از انقلاب و جنگ، زن‌ها در تمامی عرصه‌ها حضور گسترده‌ای در ایران پیدا کردند و همین بخش پنهان اما درونی، جامعه را به یک‌باره به سطح و بستر جامعه سوق داد. به کار، دانشگاه و تمامی عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی. اما عرف، سنت و مذهب رایج در ایران در تضاد با این رشد بوده است، در نتیجه زن‌ها همیشه از یک‌سو در یک جنگ درونی با خود و ناخودآگاه جمعی جامعه و خانواده هستند و از یک‌سو با تضادهای بیرونی دست به گریبان‌اند. در میان زن‌ها هم همواره بر سر این اصول، تفاوت نگاه و عمل وجود داشته است، از یک‌سو زن‌هایی که به این عرف و سنت تن داده‌اند و گاه خود در همان صف حرکت می‌کنند و بازدارنده‌ی زن‌های دگراندیش جامعه‌اند و از یک‌سو زن‌هایی که برای احقاق حق‌شان در تلاش و مبارزه با همه این عوامل‌اند. اما روشنگری مردان دگراندیش جهان و بعضن ایران بازکننده‌ی این راه بوده است. من به این حرکت به شکل یک حرکت جمعی و انسانی نگاه می‌کنم که جنسیت در آن از بین می‌رود و انسان‌ها در تلاش یک‌سان‌سازی موقعیت‌های برابر یک‌دیگرند و این از عهده‌ی یک جنس یا قشر برنمی‌آید. من با نگاه مردستیز و یا مظلوم‌نمایی زنانه مخالف‌ام. من با حقوق انسانی هر فرد و شهروند سازگارم و به آن باور دارم.»

شعر برای شیدا چیست؟ بهترین توضیح را فقط خود شیدا می‌تواند داشته باشد و شیدا در این باره می‌گوید:

«شعر برای من یک شوریده‌گی و شیدایی‌ست. من لحظه‌ها را به شعر می‌کشم و درحقیقت آن‌چه به تصویر می‌کشم، برخورد لحظه‌ای من با اتفاق یا احساسی درونی‌ست. من لحظه‌ی زنانه‌ای را به تصویر می‌کشم که از منظر دنیای مردانه‌ی ما همیشه دور و پنهان مانده است و در این کار هیچ تعمد و اصراری ندارم. من آرزوها، خواسته‌ها، حسرت‌ها و حتا فانتزی زن شرقی و بعضن ایرانی این عصررا به تصویر می‌کشم که خودم هم بخشی از همان تجربه‌ام و قطعن دنیای زنانه‌ی یک ایرانی که تنیده با اسطوره و مذهب و سنت است با دنیای زنانه‌ی یک غربی متفاوت است و این تلخی زاده‌ی همان لحظه‌های عدم درکی است که در ما اتفاق می‌افتد.

من از پنجره‌ی خودم به هستی نگاه می‌کنم. گاه دریچه‌های این پنجره بر روی جهان بیرون از من بسته است و آن‌چه در فضای کارم ایجاد می‌شود، فضای درونی و حسی است، یعنی برخورد من با دنیای بیرون، تجربه‌ای درونی‌ست. زمانی هم بیش‌تر درگیر دنیای پیرامون‌ام بودم ( مثل زمان روزنامه نگاری‌ام) و همه‌ی اتفاقات بیرون بر روی من اثر مستقیم می‌گذاشت. بچه‌های خیابانی، زنان یا مردان تن‌فروش، معتادها، آدم‌های بی‌کار، تبعیض، فقر ...همه‌ی این‌ها مرا سخت به درد می‌آورد، اتفاقات بزرگی که هر روز در سرزمین‌ام و جهان می‌افتد و گاه دل‌ام می‌خواهد آن‌قدر کودک شوم تا در بغل مادرم پنهان شوم و شاهد این‌همه جنگ نباشم. این‌ها شعر مرا به‌زعم برخی دوستان معناسالار می‌کند. برخورد من با زنده‌گی تلخ نیست اما لحظه‌های شاد در کار من خیلی کم است شاید چون آن‌چه بیش‌تر مرا متاثر می‌کند، این‌همه اندوه پراکنده و واقعی در پیرامون‌ام است. هرچه از فضای بیرونی ( حتا سرزمین‌ام) دور شدم، شعرم درونی‌تر شد، بنابراین زبان تصویری‌تر و موجزتر شد و به گمان‌ام گاه اتفاقات زیبایی در شعر های آخرم افتاد.

حقیقت این است که وقتی می‌خواهم شعر بخوانم دنبال نام نیستم، دنبال شعر خوب‌ام. به همین علت جنسیت برای‌ام مهم نیست. در ضمن بنا به شرایط روحی و فضای شعری خودم، انتخاب‌هایم هم متغیر است... در حال حاضر شعرهای گراناز موسوی، فریده دهدران، لیلا فرجامی، فرشته ساری، فریده نصوحی، فیروزه یحیا، سارا محمدی، مریم هوله و شاید خیلی ها که نام‌شان یادم نیست را دوست دارم.»

 

آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتادویک

هشتم اسفندماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved