|
دنیای کوچکی داشتم که در چشمهای
تو جا میشد سبز، آبی، قهوهای و در رنگین کمان ... دو گوشوارهی آویزان از دستانام که آویخته بود بر دهان تو.
دنیای کوچکی داشتم که در تن تو جا میشد. یک تخت و لحاف کهنه و بوی نای ماه عرق تو بر دستان من.
دنیای کوچکی داشتم که تو گاه گاه از آن عبور میکردی در کافهی نیمه راهی با یک فنجان چای دمنکشیده و مرا در طعم مکرر شیر و شکر حل میکردی.
دنیای کوچکی داشتم یک فصل ضربدر شانههای تو و خیابان یکطرفهای که روی نازکترین شاخهی چنارش گربهی وحشی کسالت آفتاب را خمیازه میکشید.
دنیای کوچکی داشتم وقتی با چمدانی از چنار از اندوه تنام گذشتی. و از پشت صندلی قلهی دماوند پیدا بود.
سُربهای یخزدهی وحشی نشانه میروند سوسنهای سپیدی را که به اندازهی همهی سروهای جهان آزادند. دیوهای چشمدریده با دهانی پُر از خاکستر و دستانی پِر از آتش به معرکهی خون مینازند.
در انبوه سلسلهی بیداد وقتی سرما هم یخ میزند سوگوارهترین واژههایم هر روز به اندازهی بیستوچهار ساعت عمیقتر میشوند. سوسنهای سپید اما در دل سرمای یخزده نشانی آشیانهی نوروز را میپرسند و زمان همچنان شیهه میکشد در امتداد هذیانهای تبدار دیوها سوسنهای سپید در کشاکش خیابانهای عصیانزده بیوقفه عشق میبارند و در لابهلای تصاویر زمان به یادگار میمانند.
هنگام رویش است ققنوس تازهای میروید.
من صدایم را گم کردهام آن گرانمایه پروردهی شبنم را
مجلهی اپیزود، شمارهی هشتادویک هشتم اسفندماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |