در این ماه‌ها و روزها ، فیلم بسیار کم می‌بینم. دیرزمانی است که دیگر تردیدهای فلسفی سینمای مدرن دهه‌ی شصت، یا حتا تلخ‌خندهای غریب سینمای «وودی آلن» تسکین‌ام نمی‌دهد. روزهایی که تنها راه را، خزیدن در گوشه‌ی تنهایی می‌بینم، کتابی باز می‌کنم و هدفون را با نوای ملایم موسیقی «جان لنن» روی گوش‌هایم می‌گذارم. طنینی آهنگین و محزون که احساس رنجور درون‌ام را نوازش می‌کند.

حس غریبی از تنافر جغرافیای طبیعی با طبیعت انسانی مرا می‌آزارد، این‌که در پهنه‌ی تاریخ، دون کیشوت وار به جبر جغرافیایی می‌تازم. همه‌ی این‌ها با من، به تماشای «ملکه و من » آخرین ساخته‌ی «ناهید پرسن سروستانی» فیلم‌ساز ایرانی - سوئدی آمدند که پس از روایت دنیای نابه‌سامان زنان ایرانی در آثار اولیه‌اش، اینک خود را در برابر چالشی بزرگ می‌بیند. چالشی ورای باورداشت‌های سیاسی و عقیدتی. چالشی بر سر بنیان‌های اخلاق بشری، رفتن به درون بنایی که سایه‌ی بلندش، جلوه‌ای مهیب به آن می‌بخشد.

«ناهید پرسن سروستانی» کمونیست پیشین و دخترک هفده ساله‌ی آن روزها که « مرگ بر شاه »گویان، در خیابان ماشین به آتش می‌کشیده، رو در روی ملکه‌ی پیشین می‌نشیند. رو در رو، انسان در برابر انسان. «پرسن» احساسات ملکه‌ی پیشین را طلب می‌کند، چیزی ورای مستندی که باید برای شبکه‌ای معظم ساخت، مستندی از احساسات درونی انسانی که بخشی از احساسات من و میلیون‌ها ایرانی، در تاریخ با آن«هم‌بسته» شده‌اند. مستندی درباره‌ی«او» و لاجرم درباره‌ی«من». وجود دوپاره‌ای اما مظنون، دوپاره‌ای که از پیوستن به یک‌دیگر بیم دارند.

«پرسن» به پاریس می‌رود، در آپارتمان «فرح» روبه‌روی او می‌نشیند. لبخندها و در پس آن ترسی پنهان و سوالاتی فروخورده. دیالکتیک جذب و گریز میان دو زن، که در پاریس امروز هر یک با بغضی در گلو مانده به دیگری لبخند می‌زنند، اما هنوز نمی‌توانند واهمه‌ای را که از یک‌دیگر دارند پنهان کنند. زنی فیلم‌ساز، زنی را که روزی می‌اندیشید با رفتن او و همسرش ایران آرام خواهد گرفت در برابر خود دارد و ملکه زنی را در پیش روی خود دارد که روزی آرزوی مرگ او را داشته است.

دو زن سعی می‌کنند این دیالکتیک جذب و گریز را پیش برند، برای رهایی از کابوس گذشته، ترس‌های امروز را برای لمحه‌ای فراموش کنند. بازخوانی صلب تاریخی را کنار بگذارند و احساسات هم‌دیگر را به ارتعاش درآورند. دیگر این دو سایه‌ی هول‌انگیز از ایسم‌ها نیستند که در برابر هم‌دیگر ایستاده‌اند، بل انسان‌هایی‌اند که جرات بغض کردن دارند. گویی که این دیگر مستند زنده‌گی «فرح دیبا» نیست، بل فیلمی است که در دوردست ها ساخته می‌شود و هر دوی آنان تنها نظاره‌گرند.

جایی از فیلم صحنه‌ای است که «فرح» به مراسم تشییع جنازه‌ی همسر پمپیدو، رییس جمهور سابق فرانسه می‌رود، آرام در گوشه‌ای از کلیسا می‌نشیند و به جمعیت خیره می‌شود. اندکی بعد برای ناهید تعریف می‌کند که دیگر حکم یک تماشاگر را یافته‌ام. «پرسن» اندک اندک درمی‌یابد که برای بقای فیلم‌اش، باید در سوژه متحد شود چرا که مستند واقعی در تلاقی این دوپاره‌ی به هم پیوسته است که شکل می یابد.ا

«پرسن» در نهایت، مستند عاشقانه‌ای آفریده است. عشقی در ساحت اخلاق مدرن، برای هم‌بسته‌گی انسانی دو زن با فرهنگ‌های سیاسی متفاوت. عشقی برای روایت نیالوده به قضاوت اخلاقی. پاسخی به یک کنجکاوی تاریخی، که برای تحقق‌اش باید ترس را کنار گذاشت. «پرسن» به‌واسطه‌ی مستند « ملکه و من » ، نشان می‌دهد که یگانه ره‌یافتی که می‌توان از تاریخ به‌دست آورد، جز به‌واسطه‌ی درک پالوده‌ی انسانی محقق نمی‌شود. شاید این تجربه‌ای باشد در برابر تصویر رایج از جریانات از هم گسسته‌ی مخالف در خارج از ایران، که تنها سایه‌های هول‌انگیزشان بر سر و صورت هم‌دیگر پنجه می‌کشند، اما آیا این توان اخلاقی را در خود می‌بینند که بغض‌های‌شان را با هم قسمت کنند؟!

«پرسن» روایت تاریخی‌اش را از دریچه‌ی چشمان خیره‌ی ملکه در رود «سن» می‌گشاید، تاریخ در قلب‌های ما ساخته می‌شود، در چشمان نگران و لب‌های به هم فشرده‌ی ما!

دیدن این مستند منحصربه‌فرد را به همه‌ی دوستان پیشنهاد می‌کنم . نوعی رمانتی‌سیسم مستند از دریچه‌ی تاریخ‌نگاری سیاسی.


 

مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتادویک

هشتم اسفندماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved