عشق پرستوی پرگشا به همه سو است
عشق پیام‌آور بهار دل‌آراست
حیف که از سرزمین سر گریزان است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاه سپید سینه‌ی پرستو
می‌رسد از راه
ولوله می‌افکند به خلوت هر کو
سرزده بر بام‌های کاگلی ما
بال فرو می‌کشد به جستن لانه
می‌ریزد پایه‌ای به قالب یک جان
می‌سازد لانه با هزار ترانه
می‌آید می‌رود تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار پرستوست
روزی هم در غروب سرد که روید
لاله پر گستر کرانه‌ی مغرب
چلچله‌ها می‌پرند از لب این بام
بال‌کشان دور می‌شوند از این شهر
داغ سیه می‌نهند بر ورق شام

 

باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می‌گذرد
باید عاشق شد و رفت چه بیابان‌هایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می‌نگرد
می‌گوید
چه بیابان‌هایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره‌ها مردانی می‌میرند
و زنانی دیگر به حکایت‌ها دل می‌سپرند
پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می‌نگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می‌نوشند
و برای تو برای تو و باد
آب‌هایی دیگر در گذر است
 باید این اندیشه‌کنان می‌گویم
رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید
و شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه‌کنان می‌گویند
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می‌گذرد
می‌خواند باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند

 

 

شبانگاهان لب دریاچه می‌رفتم
و می‌گفتم به خود او یک شب آن‌جا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده، نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم
نمی‌دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمان‌ها در شنا بودیم
شبی آمد ولیکن دیروقت آمد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر توفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزاب‌ها رفتیم تا دیری
ولی دردا چه تقدیری
من او را باز هم شناختم زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه‌ی تلخی است
ای افسوس، ای اندوه
او را موج‌ها بردند
و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می‌روید...

 

 مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتاد

بیست‌وچهارم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved