«جان فرانکن هایمر» در نوزدهم فوریه‌ی سال 1930 در مالبای نیویورک دیده به جهان گشود. مادرش یک ایرلندی کاتولیک و پدرش «والتر» یک یهودی آلمانی بود. «جان» پس از گذراندن دوران ابتدایی تحصیل در نیویورک به دبیرستان رفت و در سال 1947 از آن‌جا فارغ‌التحصیل شد و پس از آن برای ادامه‌ی تحصیل رهسپار کالج «ویلیامز» لندن شد.

«جان» در دانشگاه شیفته‌ی بازی تنیس بود به‌طوری‌که قصد داشت تا در آینده یک تنیسور حرفه‌ای شود، اما پس از بازی در یکی دو نقش کوچک در تئاترهای دانشجویی، مجذوب هنر نمایش شد و از آن پس بیش‌تر وقت خود را صرف پرداختن به بازیگری در تئاتر می‌کرد. پدرش در ابتدا مخالف علاقه‌ی «جان» به تئاتر بود و مدام با او بر سر این موضوع مشاجره می‌کرد تا جایی‌که در یکی از این دعواها «جان» خانه را ترک کرد و بلافاصله به نیروی هوایی ملحق شد.

در اواخر سال 1950 یک واحد فیلم در نیروی هوایی به نام «فیلم اسکادران» تاسیس شد و«جان» که علاقه‌اش به تئاتر و سینما را فراموش نکرده بود، به عنوان افسر جزء در این قسمت پذیرفته شد. او در آن‌جا اجازه داشت تا در مدت زمانی که گروه مشغول کار است از هر چیزی فیلم‌برداری کند و بنابراین از این فرصت استفاده کرد و توانست در آن مدت، یک فیلم کوتاه درباره‌ی شیوه‌ی تولید آسفالت بسازد. پس از این تجربه، «جان» فیلم کوتاه دیگری درباره‌ی یک گاوداری در کالیفرنیا را ساخت و با این فیلم موفق شد تا توجه مسئولان تلویزیون آن زمان را به خود معطوف کند و از آن‌ها سفارش کار بگیرد. او هم‌چنین در این دوران به مطالعه‌ی کتاب‌های مقدماتی در باب سینما پرداخت و بیش‌تر توجه خود را بر سبک و سیاق فیلم‌سازی آیزنشتاین معطوف کرد.

پس از گذشت مدت کوتاهی، شبکه‌ی تلویزیونی CBS، «جان» را به استخدام خود درآورد. جان در CBS تجربیات موفقی را پشت سر گذاشت تا جایی که برای یکی از بهترین برنامه‌های دراماتیک آن‌جا به نام «تو آن‌جا هستی» که «سیدنی لومت» آن‌را کارگردانی می‌کرد، تیزر تبلیغاتی ساخت که البته بسیار هم مورد تحسین قرار گرفت. «فرانکن هایمر» در مدت پنج سال کار در تلویزیون حدود 120 شوی تبلیغاتی ساخت و به عنوان یکی از باهوش‌ترین چهره‌های عصر طلایی تلویزیون امریکا مطرح شد. او اینک در سن بیست‌وسه ساله‌گی، با دریافت حقوقی نزدیک به سیصد دلار در هفته و هم‌چنین کار در محیط مورد علاقه‌اش، افکار وسیع‌تری را در ذهن می‌پروراند و به دنبال تجربیات بزرگ‌تری در سینما می‌گشت.

این اندیشه سرانجام سبب شد تا او نخستین اثر بلند سینمایی‌اش را با نام «بیگانه‌ی جوان» در سال 1956 بسازد. این فیلم که براساس یک نمایش تلویزیونی اثر «رابرت دوزیر» بود، درباره‌ی پسر نوجوانی است که با  بی‌تفاوتی از سوی والدین‌اش روبه‌روست. پسر از خانه می‌گریزد و سرانجام کارش به قانون می‌افتد و در انتها نتیجه این می‌شود که پدر به سوی پسرش برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد نسبت به نیازهای او جدی‌تر فکر کند.

«فرانکن هایمر» در این اثر بیش از هر چیز به تجربیات شخصی خودش می‌پردازد و در اثری که از نظر ساختار تا حدودی ابتدایی به نظر می‌رسد، شخصیتی مشابه با دوران نوجوانی خود را خلق می‌کند که تنها راه آزادی فردی را عصیان می‌داند. «بیگانه‌ی جوان» تجربه خوشایندی برای «فرانکن هایمر» نبود و او در نخستین گام مجبور به تحمل مشقت‌های زیادی از جانب گروه همکارش شد، به‌طوری‌که پس از این فیلم، مجدد به تلویزیون بازگشت و برای مدت پنج سال، فیلمی نساخت.

در سال 1961 «فرانکن هایمر» باردیگر با سینما آشتی کرد و خود دلیل آن‌را نشان دادن و اثبات توانایی‌هایش در فیلم‌سازی، به دیگران عنوان نمود. «وحشی‌های جوان» که اقتباسی از رمان «ایوان هانتر» بود، حکم شروعی دوباره و البته پخته‌تر را برای «جان» داشت. او در این فیلم به سراغ مضمون دادخواهی در برابر بی‌عدالتی نظام دولتی رفت و چون بسیاری از آثار مشابه این ژانر، بستر تعریف داستان خود را به فضای یک دادگاه برد، جایی که یک وکیل (با بازی برت لنکستر) حاضر به دفاع از سه جوان محکوم به مرگ می‌شود، درحالی که ممکن است در این راه شغل‌اش را هم از دست بدهد. «فرانکن هایمر» در این فیلم سعی در رسیدن به مفاهیمی چون صداقت، عدالت و ایثار می‌کند و تا حدودی هم به نتیجه می‌رسد.

یک سال پس از «وحشی‌های جوان»، فرانکن هایمر با تکیه به قوه تخیل خویش توانست تا اثری خوش ساخت و خیره کننده به نام «پرنده‌باز آلکاتراز» را بسازد. فیلم درباره‌ی زنده‌گی مردی به نام رابرت استرود (با بازی برت لنکستر) است که به دلیل کشتن دو نفر، مابقی عمرش را به حبس ابد در سلول انفرادی زندان آلکاتراز، محکوم می‌شود. استرود برای غلبه بر تنهایی کشنده‌ی خود به تیمار پرنده‌هایی که بر پنجره‌ی سلول او می نشینند می‌پردازد و کم کم سلول‌اش را به ماوایی برای پرنده‌گان تبدیل می‌کند. فرانکن هایمر در «پرنده‌باز آلکاتراز» ضمن خلق روایتی بدیع در توصیف احساسات درونی آدمی، به جنبه‌های مختلف روان یک انسان می‌پردازد و اعلام می‌کند یک انسان هرچه‌قدر هم سنگ‌دل و سیاه، اما بُعد دیگری هم دارد و چه بسا اگر از ابتدا نیمه‌ی روشن وجود او پرورش می‌یافت، سرنوشت دیگری در انتظارش می‌بود.

پس از آن‌که «پرنده‌باز آلکاتراز» با تحسین منتقدین و فروش نسبتن خوب مواجه شد، «فرانکن هایمر» در همان سال، فیلم بعدی‌اش را به نام «همه سقوط می‌کنند» روانه‌ی پرده‌های سینما کرد. این فیلم که اقتباسی از روی رمان «جیمز لئوهرلی» بود، روایت یک جوان عاصی و سرگردان است که از نظر عاطفی قادر به برقراری ارتباط با مادرش نیست. او که مورد پرستش برادر کوچک‌ترش است، به‌تدریج به حقایق پیرامون‌اش پی می‌برد و با شکسته شدن بت کاذبی که از او تصور شده، بسیاری از مفاهیم زنده‌گی برای‌اش روشن می‌گردد.

«فرانکن هایمر» در این فیلم همانند «بیگانه‌ی جوان» به مسایل جوانان و کشمکش‌های عصبی آن‌ها با محیط اطراف‌شان می‌پردازد، اما با این تفاوت که او این بار مشکل را در خود فرد می‌یابد، به‌طوری‌که شخصیت اصلی‌اش را پس از کسب تجربیات سختی از زنده‌گی با حقیقت آن آشنا می سازد. پس از این فیلم و در سال 1963، «جان فرانکن هایمر» یکی از بهترین و ماندگارترین آثار دوران فیلم‌سازی‌اش را ساخت. «کاندیدای منچوری» که اقتباسی از روی رمان معروف «ریچارد گوندن» بود، با ایده‌ای سراسر فانتزی و بدیع، آمیزه‌ای از ایده‌های هولناک و تکان‌دهنده است که باعث شد تا اثر، تقریبن بی‌عیب و نقصی شکل بگیرد. فیلم درباره‌ی یک گروهبان امریکایی به نام «ریموند شاو» است که طی جنگ اسیر کمونیست‌ها شده و مورد شست‌وشوی مغزی قرار می‌گیرد، به گونه‌ای که نسبت به علایم از پیش تعیین شده واکنش نشان می‌دهد و دست به جنایت می‌زند. شاو قصد دارد تا در آخرین قتل‌اش یکی از نامزدهای ریاست جمهوری را که به تازه‌گی با مادرش نامزد شده، را ترور کند. درنهایت او پس از کشتن مادر و نامزدش، با شلیک گلوله‌ای به زنده‌گی خود نیز پایان می‌دهد.

پس از«کاندیدای منچوری» فرانکن هایمر بار دیگر به اقتباس از روی رمان مطرح دیگری روی آورد و این بار فیلمی را به نام «هفت روز در ماه می» از روی کتابی به همین نام، نوشته‌ی «فلچر بنل» و «چارلز وبیلی» کارگردانی کرد. او در این فیلم با به کارگیری هنرپیشه‌گان مطرحی چون «برت لنکستر»، «کرک داگلاس» و «فردریک مارچ» دست به خلق یک فضای پر از دسیسه در داخل کاخ سفید زد و توانست تا حدودی زیادی تقابل شخصیت‌های درگیر در چنین ماجراهایی را به نمایش بگذارد. فیلم درباره‌ی یک رییس جمهور لیبرال است که تن به امضای عهدنامه‌ای جدید با شوروی می‌دهد که در ظاهر خائنانه به نظر می‌رسد. در این حال معاون اول او ژنرال اسکات (با بازی برت لنکستر) در اندیشه‌ی طرح یک کودتای نظامی است و از سوی دیگر سرهنگی به نام کیسی (با بازی کرک داگلاس) نسبت به ژنرال اسکات احساس خطر می‌کند.

درحالی که «فرانکن هایمر» مشغول انجام مراحل پایانی «هفت روز در ماه می» بود، «آرتور پن» که دو هفته بر صندلی کارگردانی فیلم «ترن» نشسته بود، دست از کار کشید و «برت لنکستر» بلافاصله «جان» را برای کارگردانی «ترن» که در فرانسه انجام می شد، به آن‌جا دعوت کرد. ماجرای «ترن» به دوران اواخر جنگ جهانی دوم برمی‌گردد، در زمانی که آلمان در معرض شکست کامل قرار داشت. سرهنگی به نام فون والدهایم (با بازی پل اسکافیلد) در صدد خارج کردن تعدادی تابلوی نقاشی قیمتی از موزه‌ای در فرانسه و فرستادن آن‌ها به ترنی به آلمان است و این درحالی است خانم ویلارد (با بازی ژان مورو) که مسئول موزه است، از گروهی به سرپرستی مردی به نام لابیش (با بازی برت لنکستر) خواسته تا مانع رسیدن قطار به مقصد شوند. فرانکن هایمر در «ترن» به ترسیم مینیاتوری از جنگ می‌پردازد و و با خلق شخصیت‌هایی در دو موضع تجاوز و دفاع به گونه‌ای هوش‌مندانه، دلیل اصلی وقوع جنگ را تحلیل می‌کند. او تابلوهای نقاشی را به منزله‌ی میراث به‌جامانده‌ی یک کشور می‌داند و دفاع در جهت حفظ آن‌ها دقیقن مانند دفاع از خاک وطن برمی‌شمرد و لابیش را به عنوان نماینده‌ی مدافعان این میراث می‌خواند، که با چنگ و دندان سعی در حفظ فرهنگ و قومیت خود دارند. هم‌چنین در سوی دیگر، دزدیدن تابلوها به تجاوز به تاریخ و فرهنگ یک ملت تشبیه می‌کند و سرهنگ فون والدهایم  را به عنوان سمبلی از طرز تفکر متجاوز پیش روی‌مان می‌گذارد.

«دومی‌ها»، محصول 1966 عنوان پروژه‌ی بعدی «فرانکن هایمر» بود. فیلم درباره‌ی زنده‌گی بانکدار موفقی به نام آرتور همیلتون است که پس از آزار دیدن از سوی همسرش، دیگر از زنده‌گی مرفهی که دارد لذت نمی‌برد. تا این‌که روزی از دوستی می‌شنود که سازمانی وجود دارد که می‌تواند فرصت دوباره‌ای را به انسان بدهد و او می‌تواند تا این فرصت را برای خود بخرد. همیلتون در یک حادثه کشته می‌شود. اینک بانکدار قبلی از نظر روحی و جسمی به انسان دیگری به نام تونی ویلسون تبدیل شده است. تونی نقاش خوش‌تیپی است که خانه‌ای رویایی در مالیبو دارد. ولی به‌زودی عیاشی‌های او باعث د‌ل‌زده‌گی و یاس همیلتون در خود بیگانه‌اش می‌شود، به‌طوری‌که حالا در آرزوی سومین شانس خود به سر می‌برد.

«دومی‌ها» با قالبی شبه سورئال سعی در تشریح این موضوع دارد که فرصت زنده‌گی تنها یک بار رخ می‌دهد و حتا اگر در رویا بتوان تولد دیگری را تجربه کرد باز هم سرخورده‌گی از زنده‌گی اجتناب‌ناپذیر است. این فیلم که برای نخستین بار در فستیوال «کن» به نمایش درآمد، با برخورد صریح و سرد منتقدین مواجه شد و همین امر موجب شکست تجاری آن نیز گردید.

 

 

پس از«دومی‌ها» فرانکن هایمر فیلمی به نام «جایزه‌ی بزرگ» را عرضه کرد که بیش‌تر به گیشه توجه داشت. فیلمی با سکانس‌های اکشن قوی که درباره‌ی زنده‌گی، عشق و مرگ تعدادی از قهرمانان مسابقات راننده‌گی ساخته شد و هنرپیشه‌گان مطرحی چون «جیمز گارنر»، «توشیرو میفونه»، «ایو مونتان» در آن به ایفای نقش پرداختند. «فرانکن هایمر» با  «جایزه‌ی بزرگ» تا حدودی توانست اعتبار ازدست رفته‌ی خود را پس از «دومی ها» بازپس گیرد و اثرش علاوه بر تحسین منتقدین، در گیشه هم موفق عمل کرد.

 

«فرانکن هایمر» در ادامه‌ی راه، چند فیلم کم‌هزینه را ساخت که اظهار نظرهای متفاوتی را از سوی منتقدین به همراه شد. از آن جمله می‌توان به فیلمی با نام «تعمیرکار»، محصول 1968، اشاره نمود که به زعم خودش بهترین اثرش بود. این فیلم که تا حدودی در تداوم «وحشی‌های جوان» قرار دارد، درباره‌ی یک یهودی فقیرنشین است که به جرم قتل مورد محاکمه و شکنجه قرار می‌گیرد اما درنهایت بی‌گناهی‌اش اثبات می‌شود. پس از «تعمیرکار»، «دریانورد استثنایی» با بازی «دیوید نیون» ساخته شد. «نیون» در این فیلم در نقش روح یک افسر نیروی دریایی بریتانیا که برای دفاع از شرافت خانواده‌گی‌اش فرمان یک سفر دریایی را صادر می‌کند. یک سال بعد و در سال 1969، «فرانکن هایمر» باز هم به سراغ ستاره‌های سینما رفت و فیلمی تحت عنوان «پروانه‌های کولی» را با بازی «برت لنکستر»، «جین هکمن» و «اسکات ویلسون»، ساخت. فیلم درباره‌ی سه جوان بی باکی است که در حین گذر از غرب میانه، برای سرگرمی روستاییان از جان‌شان مایه می‌گذارند. پس از این فیلم، هایمر «سوارکاران» را ساخت و در آن زنده‌گی یک سوارکار افغانی به نام اوراز (با بازی عمرشریف) را تصویر کرد که به دلیل شکستن زانویش در حین یک مسابقه‌ی اسب‌دوانی، از ادامه‌ی آن باز می‌ماند و حال می‌خواهد برای کسب اعتبار از دست رفته‌اش دوباره تلاش کند.

 

ا«هدف دست‌نیافتنی» محصول 1973، عنوان فیلم بعدی «هایمر» بود. داستان این فیلم که براساس رمانی نوشته‌ی خودش ساخته شد، حول محور زنده‌گی یک نویسنده و روابط او با همسرش می‌چرخد. این فیلم با پشتوانه‌ی مالی بسیار ناچیزی ساخته شد، طوری‌که «فرانکن هایمر» مجبور به پرداخت حقوق تعدادی از بازیگران، از حساب شخصی‌اش شد.ا

چارلی چاپلین در مورد این فیلم گفت که «فیلم یک ماجرای عاشقانه است و از لحاظ زیبایی بصری مسحورکننده است.» هایمر در گام بعدی «مرد یخی» را ساخت و یک سال پس از آن یک کمدی گنگستری با نام «44/99 درصد مرگ» را عرضه کرد، که هیچ‌کدام نتوانست تا موفقیت درخشانی را برای وی در پی داشته باشد. اما سال 1975، «فرانکن هایمر» با خلق قسمت دوم «ارتباط فرانسوی» باز هم قدرت خویش را در عرضه‌ی بی کم و کاست صحنه‌های پُرتعلیق و ناب تعقیب و گریز، به رخ همه‌گان کشید. او در این فیلم ضمن تاکید بر جغرافیای داستان خود، به بستر اصلی حوادث اشاره می‌کند و بدین وسیله تصویر راستینی را از مسئله‌ی قاچاق مواد مخدر و دو قطب مثبت و منفی درگیر در ماجراهای مربوط به آن، ارایه می- دهد. «ارتباط فرانسوی 2» روایت پلیسی درست‌کار و تنها در میان همکاران‌اش است که می‌خواهد یکه و تنها در برابر ناهنجاری بزرگی چون قاچاق مواد مخدر بایستد و آن‌را از میان ببرد. «ارتباط فرانسوی 2» نمونه‌ی یک فیلم سیاه پلیسی است که برخلاف سایر آثار این ژانر، در آن از هیچ گونه معمای پلیسی خبری نیست، بلکه قصد دارد تا اخلاقیات را به داوری بگذارد و هم‌چنین به تحلیل روانی شخصیت‌های اصلی خود، بازرس پاپای (با بازی جین هکمن) و شارنیه (با بازی فرناندو ری)، دست بزند. بدون اغراق «ارتباط فرانسوی 2» را می‌توان کامل‌ترین اثر«فرانکن هایمر» محسوب کرد، چراکه توانسه علاوه بر خلق صحنه‌های خوش‌پرداخت تعقیب و گریز با مایه‌ی اکشن بسیار، اثری درون‌نگر و معناگرا نیز باشد و حضور این دو ستون در کنار هم، فیلم را به اثری ماندگار تبدیل کند.ا

 

پس از«ارتباط فرانسوی 2» و در سال 1977، «هایمر» فیلمی را براساس رمان پُرفروش «تامس هریس» به نام «یک‌شنبه‌ی سیاه» ساخت. «یک‌شنبه‌ی سیاه» فیلمی در باب رسیده‌گی به اقدامات تروریستی است که در آن «مارت کلر» و «بروس درن» در قالب دو تروریستی فرو می‌روند که قصد دارند تا در روز برگزاری مسابقه‌ی فوتبال، هزاران نیزه‌ی کشنده را به سمت تماشاگران که رییس جمهور امریکا نیز در میان آن‌هاست، روانه کنند. این فیلم نه تنها نقطه‌ی درخشانی در میان آثار«هایمر» نبود، بلکه یک شکست سنگین نیز برای وی به حساب آمد.

 

پس از این فیلم «فرانکن هایمر» آثار ضعیفی را با هزینه‌هایی اندک ساخت که هیچ‌کدام آن‌ها نه در گیشه و نه در جشنواره مورد توجه قرار نگرفتند. آثاری چون «پیش‌گویی»، که اثری در ژانر دلهره و با موضوع تکراری به‌وجود آمدن موجوداتی عجیب و غریب، این‌بار در اثر آلوده شدن آب رودخانه بود و یا «مبارزه» با بازی «توشیرو میفونه» و درون‌مایه‌ای مبتنی بر افسانه‌های شرقی (که هایمر بعدا از آن در ساخت رونین بهره گرفت)، درباره‌ی دو برادر که قصد دارند بر سر تصاحب یک شمشیر سامورایی با هم مبارزه کنند و هم‌چنین اثری ساخته‌گی، با احساسات و هیجانات کم رنگ تحت عنوان «قرارداد هولکرافت» که اقتباسی از رمان «رابرت لادلوم» بود که درباره سه ژنرال آلمانی که در زمان جنگ گنجی را مخفی می‌کنند که بعدها در زنده‌گی پسران آن‌ها تاثیر می‌گذارد. در واقع ساخته شدن این آثار پس از فیلم‌های درخشانی چون «پرنده‌باز آلکاتراز»، «ترن»، «هفت روز در ماه می» و «ارتباط فرانسوی 2» موجب ناامیدی طیف گسترده‌ای از مخاطبین از «فرانکن هایمر» شد.

پس از«قرارداد هولکرافت»، فرانکن هایمر سه فیلم نه چندان مهم دیگر با نام‌های «52 Picked up»، «شلیک مرگبار» و «جنگ چهارم» را ساخت و پس از آن‌ها به دهه‌ی 90 پا نهاد. دهه‌ای که باز هم «فرانکن هایمر» در آن تولدی دوباره داشت و توانست تا آثار قابل توجهی را در آن بسازد. او در شروع و به سال 1991 فیلمی تحت عنوان «سال اسلحه» را کارگردانی کرد و با این فیلم به نوعی به تم‌هایی که پیش از آن در «کاندیدای منچوری» و یا «ارتباط فرانسوی 2» به‌کار برده بود، بازگشت. وقایع «سال اسلحه» در دهه‌ی هفتاد و در کشور ایتالیا می‌گذرد و حوادث پیرامون دوره‌ی فعالیت گروهکی به نام «بریگادهای سرخ» در جریان است. در این فیلم «فرانکن هایمر» به مفهوم هدف و مبارزه پرداخته و ضمن ابراز موضع بی‌طرفی نسبت به بریگادهای سرخ توجه خود را به پرداختن اکشن داستان معطوف می‌کند تا تحلیل آن.

«سال اسلحه» علارغم ضعف‌های بسیارش، به خصوص در فیلم‌نامه، توانست بار دیگر«هایمر» را امیدوار به بازگشت به سینمای درخشان اویل دهه شصت‌اش کند. «جزیره‌ی دکتر مورو» فیلم بعدی «فرانکن هایمر» بود که با تاخیری پنج ساله نسبت به «سال اسلحه» ساخته شد. این فیلم که باز هم حاوی درون‌مایه‌ای علمی تخیلی بود نه تنها فیلم مهمی محسوب نشد، بلکه به انگاره مجالی برای بروز ضعف‌های فیلم‌سازی هایمر بود. «جزیره‌ی دکتر مورو» در واقع صحه‌ای بود بر این جمله پالین کیل که آن‌را سی سال قبل در توصیف «فرانکن هایمر» گفته بود: «فرانکن هایمر از آن دست فیلم‌سازانی است که فکر می‌کنند با این تدبیر ساده که فیلم‌شان سرگرم‌کننده نباشد، می‌توانند خودشان را جزو دسته هنرمندان مهم و با ارزش جای بزنند.»

«رونین»، محصول 1998 فیلمی بود که توانست حیثیت از دست رفته‌ی «فرانکن هایمر» را بار دیگر به او برگرداند و نام وی را در سال‌های آخر دوره‌ی کاری‌اش دوباره بر سر زبان‌ها بیندازد. در تاریخ ژاپن «رونین» به سامورایی‌های بی‌اربابی گفته می‌شد که براساس نظام فئودالی ژاپن از حق اقامت در محل خود محروم می‌شدند تا جایی که این محرومیت می‌توانست به مرگ آنان نیز منجر شود. رونین‌ها گاه برای امرار معاش دست به راهزنی می‌زدند و یا حتا به عنوان راهب معتکف صومعه‌ها می‌شدند و تعدادی از آنان نیز به استخدام ثروتمندان شهر درمی‌آمدند. آنان در روزگار جنگ در زمره‌ی افراد مهم اجتماع به حساب می‌آمدند اما در هنگام صلح به چشم یک موجود اضافی دیده می‌شدند. «رونین» که درون‌مایه‌ی آن‌را می توان با فیلم «سامورایی» ساخته‌ی «ژان پیر ملویل» مقایسه کرد، یک تریلر پُرشور و کشش است که بیش از هر چیز به فیلم‌های نوار دهه‌ی شصت  نزدیک است.

فرانکن هایمر در «رونین» تعدادی حرفه‌ای را برای انجام یک سرقت گرد هم جمع می‌کند. این آدم‌ها همه‌گی در زمره‌ی حرفه‌ای‌هایی قرار می‌گیرند که اکنون اربابی برای خدمت ندارند و بنابراین حاضرند تا خود را به بالاترین قیمت به اربابی جدید واگذار کنند و از این روست که «هایمر» آن‌ها  را رونین می‌خواند. پس از «رونین»، فرانکن هایمر یک فیلم نه چندان مهم دیگر را با نام «بازی‌های گوزن قطبی» ساخت که در قیاس با رونین باز هم پس‌رفتی در کار او محسوب می‌شد. فیلمی که «هایمر» بار دیگر در آن به درون‌مایه‌ی آثار اولیه‌اش برگشت و با قرار دادن چهره‌های جوانی چون بن افلک و چارلیز ترون در نقش‌های اصلی، بار دیگر به فضای پُرتنش دنیای جوانان پرداخت.ا

«جان فرانکن هایمر» سرانجام در ششم جولای سال 2002 در شهر لس‌انجلس، دیده از جهان فرو بست. شیوه‌ی خاص و منحصربه‌فرد «فرانکن هایمر» در خلق صحنه‌های پُرتعلیق و هیجان‌انگیز اکشن و تعقیب و گریز، هم‌چنان مورد توجه فیلم‌سازان جوانی است که خواهان ورود به سینمای اکشن هستند.

فیلم‌شناسی (کارگردان):

راه‌های جنگ (2002) فیلم تلویزیونی /  کمین (2001) / بازی‌های گوزن قطبی (2000) /  رونین (1998) /  جورج والاس (1997) فیلم تلویزیونی / جزیره‌ی دکتر مورو (1996) /  سال اسلحه (1991) /  جنگ چهارم (1990) /  شلیک مرگبار (1989) /  ریویرا (1987) فیلم تلویزیونی / 52 Picked up (1986) /  قرارداد هولوکرافت (1985) /  مبارزه (1982) / باران ساز (1982) فیلم تلویزیونی /  پیش‌گویی (1979) /  یک‌شنبه‌ی سیاه (1977) /  ارتباط فرانسوی 2 (1975) / 44/99 درصد مرگ (1974) /  مرد یخی (1973) /  ماجرای داستان عشق (1973) /  سوارکار (1971) / روی خط می- روم (1970) /  پروانه‌های کولی (1969) /  دریانورد استثنایی (1969) /  تعمیرکار (1968) /  جایزه‌ی بزرگ (1966) /  دومی‌ها (1966) /  ترن (1964) /  هفت روز در ماه می (1964) /  کاندیدای منچوری (1962) /  پرنده‌باز آلکاتراز (1962) /  همه سقوط می‌کنند (1962) / وحشی‌های جوان (1961) /  ستون پنجم (1960) فیلم تلویزیونی /  کمدین (1957) فیلم تلویزیونی /  بیگانه‌ی جوان (1957) /  روز نهم (1956) فیلم تلویزیونی

فیلم‌شناسی (تهیه‌کننده):

راه‌های جنگ (2002) فیلم تلویزیونی /  جورج والاس (1997) فیلم تلویزیونی /  اندرسونویل (1996) فیلم تلویزیونی /  فصل سوخته (1994) فیلم تلویزیونی /  جایزه‌ی بزرگ (1966) /  دومی‌ها (1966) /  کاندیدای منچوری (1962)

فیلم‌شناسی (بازیگر):

دختر ژنرال (1999) /  قرارداد هولوکرافت (1985) صدا /  یک‌شنبه‌ی سیاه (1977)

جوایز و افتخارات

نامزد دریافت جایزه‌ی «گلدن گلاب» برای بهترین کارگردانی (هفت روز در ماه می / 1964)

نامزد دریافت جایزه‌ی «گلدن گلاب» برای بهترین کارگردانی (کاندیدای منچوری / 1962)

نامزد دریافت نخل طلایی از فستیوال «کن» (دومی‌ها / 1966)

نامزد دریافت نخل طلایی از فستیوال «کن» (همه سقوط می‌کنند / 1962)

نامزد دریافت شیرطلایی از فستیوال «ونیز» (پرنده‌باز آلکاتراز / 1962)

برش‌های بلند - پایگاه خبری تحلیلی سینما

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هشتاد

بیست‌وچهارم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved