|
همسر سرهنگ ناشاتيرين ساکن اتاق شمارهی 74 برافروخته و کف بر لب، به
صاحب هتل پريد و فرياد زنان گفت:
ليليا و ميليا ، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشتها را تكيهگاه
گونههای گوشتآلودشان کرده بودند، چشمهای ريز خود را به خانم محترم! ايشان گاریچی نيستند، اسمشان سروان ستاد کيكين است … ايشان اشراف زادهاند… حالا که ايشان اشرافيتشان را طوری از ياد بردهاند که درست مانند يك گاریچی حرفهای رکيك میزنند، مستحق تحقير و تنفر بيشتری هستند! خلاصه آقای محترم، بهجای آنكه با من جر و بحث کنيد، تشريف ببريد و اقدام کنيد! خانم محترم، آخر بنده چهكار میتوانم بكنم؟ نه فقط شما، بلكه همه از دست او مینالند، من که کاری از دستام ساخته نيست! گاهی اوقات به اتاقاش میروم و سرزنشاش میکنم و میگویم: «گانيبال ايوانيچ! از خدا بترسيد! حيا کنيد » ولی او مشتهايش را گره میكند و هزار جور لیچار و حرف مفت تحویلام میدهد، مثلن میگوید: «بیلاخ» و از همين حرفهای رکيك… افتضاح است ، افتضاح! مثلن صبح که از خوب بيدار میشود يك وقت می بينيد ببخشيدها با لباس زير، توی راهرو راه میافتد… گاهی وقتها هم که مست میكند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به ديوارهای اتاق شليك میكند… از صبح تا غروب شراب کوفت میكند، شبها هم قمار میزند… بعد از قمار هم دعوا و کتكکاری راه میاندازد… باور بفرماييد از روی مشتریهای هتل، خجالت میكشم! چرا اين پستفطرت را بيرون نمیاندازيد! بيرون؟ مگر میشود اين آدم را بيرون انداخت؟ درعرض همين سه ماه گذشته، کلی به بنده بدهكار شده… البته ما حاضريم از خير طلبمان بگذريم به شرط آنكه به زبان خوش ول کند و برود…. قاضی صلح حكم تخليهی اتاق را صادر کرده، ولی او کار را به تجديد نظر و استيناف و پژوهش و اين جور حرفها کشانده است و مرتب هم قضيه را آش میدهد… باور بفرماييد بلای جانام شده! ولی راستاش را بخواهيد مرد خوبیست! جوان، خوش قيافه، باهوش… وقتی که هشيار است از خوبی لنگه ندارد. همين ديروز که مست نبود همهی روز را نشست و برای پدر و مادرش نامه نوشت. همسر سرهنگ آهی کشيد و گفت: بيچاره پدر و مادرش!
راستی که بيچاره! کدام پدر و مادری خوش دارند فرزندشان تنبل و بیعار
بار بيايد؟… هم فحشاش میدهند، هم از هتلها بيروناش میكنند، ولی خانم سرهنگ بار ديگر آه کشيد و گفت: بيچاره زناش! ايشان مجرد هستند خانم! کی حاضر میشود به اينجور آدمها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد بايد خدا را شكر کند… خانم سرهنگ از اين گوشهی اتاق تا گوشهی ديگر قدم زد و پرسيد: گفتيد مجرد است؟ بله خانم محترم.
خانم سرهنگ، راه رفته را بازگشت، لحظهای به فكر فرو رفت و زير لب به
آهستهگی گفت:
و بعد از دمی تأمل با لحن ملايمی اضافه کرد: اطاعت میكنم خانم! بگوييد: خانم سرهنگ و دخترهايش .. لااقل بيايد از ما عذرخواهی کند… بعدازظهرها بيرون نمیرويم، هستيم! آه، ميليا، پنجره را ببند!
بعد از رفتن صاحب هتل، ليليا با صدای کشدار خود پرسيد: عزیزم! اين حرفها را نزن، هميشه از همين حرفها میزنيد و … روی دستام میمانيد! او هر که میخواهد باشد، ولی آدم نبايد نسبت به ديگران بیاعتنايی کند… بيخود نيست که میگويند: هر بذری که کاشته شود به سود انسان است.
سپس آهی کشيد و نگاه آکنده از غمخواریاش را به دخترها دوخت و ادامه
داد:
مجلهی اپیزود، شمارهی هشتاد بیستوچهارم بهمنماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |