همسر سرهنگ ناشاتيرين ساکن اتاق شماره‌ی 74 برافروخته و کف بر لب، به صاحب هتل پريد و فرياد زنان گفت:
گوش کنيد آقای محترم! يا همين الان اتاق‌ام را عوض می‌کنيد يا از هتل لعنتی‌تان بيرون می‌روم! اين‌جا که هتل نيست، پاتوق اوباش است!
ببينيد آقا! من دو دختر بزرگ دارم و از پشت ديوار اتاق‌مان، از صبح تا غروب حرف‌های رکيك و زننده شنيده می‌شود! آخر اين هم شد وضع؟ شب
و روز! گاهی اوقات حرف‌هايي می‌پراند که مو به تن آدم سيخ می‌شود! عين يك گاری‌چی! باز جای شكرش باقی‌ست که دخترهای بينوای من،
چيزی از اين حرف‌ها نمی‌فهمند وگرنه می‌بايست دست‌شان را می‌گرفتم و می‌زدم به کوچه … بفرماييد ، می‌شنويد؟ الان هم دارد بد و بيراه می‌گويد!
خودتان گوش کنيد!
از اتاق ديوار به ديوار اتاق شماره‌ی 74 صدايی بم و گرفته به گوش می‌رسيد که می‌گفت:
من، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف يادت هست که؟ يك روز که داشتيم بيليارد بازی می‌كرديم پايش را بلند کرد و زانوی‌اش را گذاشت روی ميز تا به گوشه بزند، يكهو يك چيزی گفت: جر ر ر ر! اول فكر کرديم که ماهوت ميز بيليارد جر خورد، ولی وقتی دقت کرديم برادر، ديديم ای بابا ايالات متحده‌ی جناب سروان ، پاك در رفته! اين لامذهب پای‌اش را آن‌قدر بلند کرده بود که خشتك‌اش از اين سر تا آن سر، جر خورده بود … ها ها ها! چند تا از زن‌ها از جمله زن اوکورکين بی‌بته هم آن‌جا بودند … کفر اوکورکين درآمد و رنگ‌اش شد گچ خالی … جنجال به پا کرد و مدعی شد که دروژکف حق نداشت در حضور زن او بی‌ادبی کند … معلوم است ديگر، حرف حرف می‌آورد… تو که بچه‌های ما را می‌شناسي! … اوکورکين شاهدهای‌اش را پيش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت کرد، ولی دروژکف به جای آن‌كه مرتكب حماقت شود ها ها ها گفت: به من چه مربوط است! بگذار شاهدهاش بروند سراغ خياطی که شلوارم را دوخته بود … تقصيراوست نه من… ها ها ها! ... ها ها ها!

ليليا و ميليا ، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشت‌ها را تكيه‌گاه گونه‌های گوشت‌آلودشان کرده بودند، چشم‌های ريز خود را به
زمين دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو کرد به صاحب هتل و ادامه داد:
شنيديد؟ و شما می‌گوييد که اين‌جور حرف‌ها اشكالی ندارد؟ آقای محترم! من زن يك سرهنگ هستم! شوهرم يك فرمانده‌ی نظامی است! من اجازه نمی‌دهم که يك گاری‌چی، تقريبن در حضور من، حرف‌های زشت و نامربوط بزند!

خانم محترم! ايشان گاری‌چی نيستند، اسم‌شان سروان ستاد کيكين است … ايشان اشراف زاده‌اند…

حالا که ايشان اشرافيت‌شان را طوری از ياد برده‌اند که درست مانند يك گاری‌چی حرف‌های رکيك می‌زنند، مستحق تحقير و تنفر بيش‌تری هستند! خلاصه آقای محترم، به‌جای آن‌كه با من جر و بحث کنيد، تشريف ببريد و اقدام کنيد!

خانم محترم، آخر بنده چه‌كار می‌توانم بكنم؟ نه فقط شما، بلكه همه از دست او می‌نالند، من که کاری از دست‌ام ساخته نيست! گاهی اوقات به اتاق‌اش می‌روم و سرزنش‌اش می‌کنم و می‌گویم: «گانيبال ايوانيچ! از خدا بترسيد! حيا کنيد » ولی او مشت‌هايش را گره می‌كند و هزار جور لیچار و حرف مفت تحویل‌ام می‌دهد، مثلن می‌گوید: «بیلاخ» و از همين حرف‌های رکيك… افتضاح است ، افتضاح! مثلن صبح که از خوب بيدار می‌شود يك وقت می بينيد ببخشيدها با لباس زير، توی راه‌رو راه می‌افتد… گاهی وقت‌ها هم که مست می‌كند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به ديوارهای اتاق شليك می‌كند… از صبح تا غروب شراب کوفت می‌كند، شب‌ها هم قمار می‌زند… بعد از قمار هم  دعوا و کتك‌کاری راه می‌اندازد… باور بفرماييد از روی مشتری‌های هتل، خجالت می‌كشم!

چرا اين پست‌فطرت را بيرون نمی‌اندازيد!

بيرون؟ مگر می‌شود اين آدم را بيرون انداخت؟ درعرض همين سه ماه گذشته، کلی به بنده بدهكار شده… البته ما حاضريم از خير طلب‌مان بگذريم به شرط آن‌كه به زبان خوش ول کند و برود…. قاضی صلح حكم تخليه‌ی اتاق را صادر کرده، ولی او کار را به تجديد نظر و استيناف و پژوهش و اين جور حرف‌ها کشانده است و مرتب هم قضيه را آش می‌دهد… باور بفرماييد بلای جان‌ام شده! ولی راست‌اش را بخواهيد مرد خوبی‌ست! جوان، خوش قيافه، باهوش… وقتی که هشيار است از خوبی لنگه ندارد. همين ديروز که مست نبود همه‌ی روز را نشست و برای پدر و مادرش نامه نوشت.

همسر سرهنگ آهی کشيد و گفت: بيچاره پدر و مادرش!

راستی که بيچاره! کدام پدر و مادری خوش دارند فرزندشان تنبل و بی‌عار بار بيايد؟… هم فحش‌اش می‌دهند، هم از هتل‌ها بيرون‌اش می‌كنند، ولی
روزی نيست که به‌خاطر دعوا و رسوايی، کارش به دادگاه نكشد … راستی که بدبختی است!

خانم سرهنگ بار ديگر آه کشيد و گفت: بيچاره زن‌اش!

ايشان مجرد هستند خانم! کی حاضر می‌شود به اين‌جور آدم‌ها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد بايد خدا را شكر کند…

خانم سرهنگ از اين گوشه‌ی اتاق تا گوشه‌ی ديگر قدم زد و پرسيد: گفتيد مجرد است؟

بله خانم محترم.

خانم سرهنگ، راه رفته را بازگشت، لحظه‌ای به فكر فرو رفت و زير لب به آهسته‌گی گفت:
هوم! … مجرد است … هوم! ليليا ، ميليا ، از پشت پنجره بياييد اين طرف، می‌ترسم سرما بخوريد! حيف! اين‌قدر جوان و اين‌قدر فاسد! چرا بايد اين‌طور باشد؟ لابد کسی را ندارد که اثر مطلوب روی‌اش بگذارد! مادری در کنار خود ندارد که… گفتيد که متأهل نيست؟… که اين‌طور…

و بعد از دمی تأمل با لحن ملايمی اضافه کرد:
بسيار خوب… لطفن به اتاق‌اش برويد و از قول من خواهش کنيد که… از ادای کلمات زشت و ناهنجار خودداری کند… بگوييد: خانم سرهنگ
ناشاتيرينا خواهش کرده‌اند… بگوييد که ايشان يعنی من به اتفاق دخترهايم در اتاق شماره‌ی 74 زنده‌گی می‌كنيم… بگوييد که آن‌ها يعنی ما، از ملك شخصی‌شان آمده‌اند…

اطاعت می‌كنم خانم!

بگوييد: خانم سرهنگ و دخترهايش .. لااقل بيايد از ما عذرخواهی کند… بعدازظهرها بيرون نمی‌رويم، هستيم! آه، ميليا، پنجره را ببند!

بعد از رفتن صاحب هتل، ليليا با صدای کشدار خود پرسيد:
مادر جان‍ آخر اين آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان می‌خورد؟ آخر اين هم شد آدم که دعوت‌اش کنيد! می‌خواره، عربده‌جو، لات!

عزیزم! اين حرف‌ها را نزن، هميشه از همين حرف‌ها می‌زنيد و … روی دست‌ام می‌مانيد! او هر که می‌خواهد باشد، ولی آدم نبايد نسبت به ديگران بی‌اعتنايی کند… بيخود نيست که می‌گويند: هر بذری که کاشته شود به سود انسان است.

سپس آهی کشيد و نگاه آکنده از غمخواری‌اش را به دخترها دوخت و ادامه داد:
چه می‌دانم؟ شايد اين خود سرنوشت است… حالا محض احتياط هم که شده خوب است لباس عوض کنيد…

 

مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هشتاد

بیست‌وچهارم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved