|
«لئو تولستوی» چند سال پیش از مرگاش نوشت: «چخوف ار معدود نویسندهگانی است که مانند چارلز دیکنز و پوشکین، همیشه میشود کارهایشان را دوباره خواند.» «تولستوی» در اواخر قرن نوزدهم، زمانی این مطلب را نوشت که شهرت و اعتباری جهانی داشت و پنهان نمیکرد، آثار نویسندهگان نسل جوان زیاد به مذاقاش خوش نمیآید. چخوف یکی از این نویسندهگان بود که تازه سی سالهگی را پشت سر گذاشته بود. در میان مطرحترین داستاننویسان امروز نیز کم نیستند کسانی که مانند«تولستوی» آثار«چخوف» را همچنان خواندنی میدانند. «ریموند کارور» امریکایی یکی از اینهاست که در داستانی، به زندهگی «چخوف» میپردازد و علاقهی خود را به آثارش نشان میدهد. «آنتون پاولوویچ چـِخوف » در بیستونهم ژانویهی سال 1860 میلادی، در شهرتاگانروک ، در جنوب روسیه، شمال قفقاز، ، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. پدرش مغازهی خواربار فروشی داشت. او مرد مذهبی خشنی بود و فرزنداناش را تنبیه بدنی میکرد. روزهای یکشنبه هر پنج پسرش را که آنتون دومین آنها بود، مجبور میکرد به کلیسا بروند و در گروه همسرایانی که خودش تشکیل داده بود آواز بخوانند. اگر اندکی ابراز نارضایتی میکردند آنها را با چوب تنبه میکرد. همچنین آنها را در ساعاتی طولانی، حتا در زمستانهای سرد، در مغازهاش به کار میگرفت. آنتون درسن هفت سالهگی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسهی دینی یونانی آغاز کرد، اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهای معمولی به تحصیل خود ادامه داد. پدر چخوف شیفتهی موسیقی بود و همین شیفتهگی، او را از کاسبی باز داشت و به ورشکستهگی کشاند. پدر« آنتون»، در سال 1876 از ترس طلبکاراناش به همراه خانواده به مسکو رفت و آنتون تنها در«تاگانروک» ب ماند تا تحصیلات دبیرستانیاش را به پایان ببرد. او در سالهای پایانی تحصیلات دبیرستانی در تاگانروک به تآتر میرفت و نخستین نمایشنامهی خود را به نام «بیپدری» و بعد کمدی «واز مرغ بیدلیل نبود» را نوشت. او در همین سالها یک مجلهی غیررسمی و دستنویس را منتشر میکرد که توسط برادراناش به مسکو هم برده میشد. آنتون نیز در سال1879 تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشتهی پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول تحصیل شد.
چخوف در دانشگاه مسکو به تحصیل پزشکی پرداخت، اما همچنان
به دنبال راهی برای تامین رمعاش خانواده بود. آسانترین کار برای او نوشتن
بود. او خمیرمایهی کار را همیشه از مشاهدات روزمره میگرفت. صحنههای زندهگی را با امانت بازگو میکرد. او ناپاکیها و پلشتیها، حماقتها و کوتهفکریها را به ریشخند میگرفت. چخوف جوان برای ویرایش نوشتههای خود وقت زیادی نداشت. آنچه از زیر دست او بیرون میآمد، باید یکراست به چاپخانه میرفت و در مجلات مسکو و سنپترزبورگ چاپ میشد و دستمزدی به او میرساند. تمام سبک بدیع و اسلوب تروتازهی چخوف، که از آن به عنوان «دید امپرسیونیستی» یاد کردهاند، از همین «عکسبرداری فوری و رتوشنشده» بیرون آمده است. او خود تمام فوت و فن نویسندهگی را در دوکلمه خلاصه کرده است: «دقیق نگاه کن و درست بنویس!» یكی از خصوصیات بارز نویسندگی چخوف این است كه شخصیتهای داستانهایش تخیلی نیستند، بلكه اغلب متعلق به زمان خویشاند و جالب اینكه همانندیهای زیادی به انسانهای روزگار ما دارند. چخوف در اغلب داستانهایش با وجود سانسور شدید كه حكومت تزاری در روسیه برقرار كرده بود، اما با ظرافت خاصی به صاحبان مقام و به زورمندان حاكم با نیش قلم طعنه میزد.
چخوف بعد از پایان تحصیلاتاش در رشتهی پزشکی به طور حرفهای به داستاننویسی و نمایشنامهنویسی روی آورد. در سال 1885 همکاری خود را با روزنامهی « پتربورگ» آغاز کرد. در سپتامبرقرار بود نمایشنامهی او به نام« در جادهی بزرگ» به روی صحنه برود که کمیتهی سانسور از اجرای آن جلوگیری کرد. مجموعهی داستانهای «گلباقالی» او در ژانویهی سال بعد منتشر شد. اما در فوریهی سال 1886 با «آ. سووُربن» سردبیر روزنامهی عصر جدید آشنا شد و داستانهایاش در این روزنامه، با نام اصلی «چخوف» منتشر شد. آنتون چخوف نخستین مجموعهی داستاناش را دو سال پس از دریافت درجهی دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان «هنگام شام» فرهنگستان روسیه، جایزهی «پوشکین» را به اواهدا کرد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته است. در داستانهای او معمولن رویدادها از خلال وجدان یکی از آدمهای داستان، که کمابیش با زندهگی خانوادهگی «معمول» بیگانهاست، تعریف میشود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستاننویسی تغییر داد. ایجاز و بیطرفی شاید دو ویژهگی مهم سبک کار«چخوف» باشد. او گرچه از نویسندهگان رئالیست به شمار میرود، برخلاف برخی از بزرگان این سبک چون «بالزاک»، علاقهای به تشریح جزییات رفتار، گفتار و موقعیت شخصیتهای داستانهایش نداشت. مهمتر این که، «چخوف» عمیقن معتقد بود کار نویسنده قضاوت انسانها و ارشاد آنها نیست. این رویکردی است که «چخوف» از همان سالهای نخست نویسندهگی، آگاهانه انتخاب کرد و همواره به آن پایبند بود. «توماس مان»، نویسندهی بزرگ آلمانی، چخوف را «تماشاگر بزرگ زندهگیهای کوچک» دانسته است. «چخوف» امور ساده و پیش پاافتادهی زندهگی را توصیف میکرد، و قهرماناناش همان مردم عادی روزگار بودند. هنر چخوف، که آثار او را تا زمان ما ماندگار کرده در آن بود که توانست ماجراهای کوچک و «مبتذل» را به صحنههای بزرگی پیوند بزند، که در آنها روح و معنای یک دوران به چشم میخورد.
«چخوف» در یکی از نامههای خود در سال 1888، و با همان سبک نوشتن فشرده و دقیقاش چرایی این انتخاب آگاهانه را تشریح میکند: «گمان نمیکنم که وظیفهی نویسنده پاسخ دادن به پرسشهایی در مورد خدا، بدبینی، خوشبینی یا مسایلی از این قبیل باشد. مسئلهی نویسنده به تصویر کشیدن و نشان دادن این است که چه کسی، چهگونه و در چه موقعیتی در مورد این موضوعها چیزی گفته یا چیزی اندیشیده. هنرمند نباید قاضی شخصیتهای آثارش و گفتههای آنها باشد؛ باید شاهدی بیطرف و خونسرد بماند. قضاوت بر عهدهی هیات منصفه است، یعنی بر عهدهی خوانندهگان. مسئلهی من [به عنوان نویسنده] فقط داشتن استعداد است، یعنی باید این توانایی را داشته باشم که اظهارات مهم را از غیرمهم تشخیص دهم، بر شخصیت داستانام نور بیفکنم و حرف آنها را بزنم.» شخصیتهای داستانهای كوتاه و نمایشنامههای «چخوف» از طبقات آشنای جامعه بودند و از میان آنها، معلمان و پزشكان سهم بیشتری داشتند. پزشكان به دلیل اینكه «چخوف» همپیشهی آنها بود و معلمین به دلیل آنكه او معتقد بود، این صنف ارزش و اهمیت فراوانی در تربیت مردم دارند، و در ضمن طبقات محروم جامعه بهویژه روستاییان و كارگران هم در داستانهای چخوف حضور فعال و قابل ملاحظهای دارند. آنتون چخوف به مقامی در ادبیات كشورش رسید كه به او «وارث فرهنگ روسیهی قرن نوزدهم» لقب دادند. علاقهی آنتون چخوف به معلمان به اندازهای بود كه در این زمینه نوشتهاند: «... برای او هیچ حرفهای والاتر از حرفهی معلمی نبود. او حرفهی معلمی را حتا از حرفهی توأمان خود، یعنی پزشكی و نویسندهگی برتر میدانست.» او میگفت: «... اگر مردم آموزش و پرورش پیدا نكنند، كشور مانند بنایی كه با آجرهای نیمهپخته بنا شده باشد درهم خواهد ریخت.» احترام چخوف به صنف معلمان به اندازهای بود كه از وضع زندهگی معلمین كه در آن زمان هم وضع مشقتباری داشتند، احساس ناراحتی و نارضایتی میكرد و میگفت: من برای اوضاع و احوال نابسامان معلمان كه شاهد آن هستم، خود را قابل سرزنش میدانم. در این زمینه در نامهای به «ماکسیم گورکی» نوشت: "اگر من پول فراوانی داشتم، آسایشگاهی برای معلمین بیمار روستاها میساختم... ساختمانی سرشار از روشنایی و نور...» «چخوف» پزشکی را حرفهی اصلی خود میدانست. در این باره سخنی مشهور دارد: «نویسندهگی معشوقهی من است، و طبابت همسر واقعیام!»
قضاوت
چخوف درخصوص حرفهی پزشكی كه خود از اعضای برجسته آن بود، خیلی جالب است.
وی میگفت: چخوف «دید حماسی» نداشت، و هرگز دربارهی مسایل مهم فلسفی و تاریخی چیزی ننوشت. او به «لئو تولستوی» ارادت میورزید، اما هرگز به سبک او نزدیک نشد. «ماکسیم گورکی» را دوست داشت، اما از مضامین سیاسی دوری میکرد، زیرا به روشنفکران و رسالت آنها معتقد نبود. «چخوف» استاد نمایش زندهگی واقعی است، و جلوههای رنگین واقعیت را زنده و شاداب به روی کاغذ میآورد.
نخستین نمایشنامهی چخوف «ایوانف» نام دارد که آن را در سال 1887 نوشت. این نمایشنامه و چند نمایشنامهی بعدی او چنان با سردی و انتقاد روبهرو شد که چخوف در میانهی دومین شب نمایش آن، سالن را ترک کرد و قسم خورد دیگر هرگز برای تئاتر چیزی ننویسد. اما نخستین موفقیت چخوف در این زمینه اجرای «مرغ دریایی» در سال 1897در سالن تئاتر مسکو، هفت سال پیش از مرگاش بود. او در این دوران داستاننویسی مشهور بود که آوازهاش هر روز از مرزهای روسیه فراتر میرفت. در واقع چخوف با چهار نمایشنامهی بزرگ (مرغ دریایی، باغ آلبالو، دایی وانیا و سه خواهر) در کنار سوفوکل، شکسپیر، مولیر، ایبسن و چند نام بزرگ دیگر قرار میگیرد. بعدها با وجود اختلافاتی که میان «آنتون چخوف» و «کنستانتین استانیسلوفسکی» کارگردان نمایشنامههای وی ـ پیش آمد، آثار دیگری از چخوف ـ مانند «دایی وانیا»(1899)، «سهخواهر» (1901) و چند نمایش دیگر نیز بر همان صحنه به اجرا درآمد. بیشترین اختلاف چخوف و استانیسلوفسکی بر سر نحوهی اجرای نمایشنامهها بود. «چخوف» اصرار داشت که نمایشنامهها کاملن کمدی هستند و «استانیسلوفسکی» مایل بود بر جنبهی تراژیک نمایشنامهها تاکید کند. چخوف در اواخر عمر بیشتر در روستاها بهسر میبرد و وقت خود را صرف نوشتن و نیز معاینهی بیماران روستایی میكرد. نخستین شب اجرای نمایشنامهی «باغ آلبالو»، استانیسلاوسكی (كارگردان بزرگ و صاحب سبك تئاتر روسیه) و دیگر بازیگران نمایش، پارچهای قلابدوزی شده به او هدیه كردند. او خطاب به آنها گفت: «... چیزهای عتیقه تنها به درد موزهها میخورد. هرگز به یك نویسنده قلم نقره یا دوات عتیقه هدیه ندهید!» بیماری سل بر نیمهی دوم زندهگی کوتاه آنتون چخوف سایه افکند. دکتر آنتون چخوف از بیستوچهار سالهگی میدانست که بیماری سل در بدن او لانه کرده و ذره ذره او را به سوی مرگ میراند. در سی سالهگی با وجود توصیهی پزشکان و دوستان، به جزیرهی ساخالین رفت، تبعیدگاه زندانیان و محکومان که در شرایطی وحشتناک زندهگی میکردند. پس از بازگشت از این جزیره، در مسکو به کار طبابت ادامه داد. مطب او به روی مردم فقیر و تهیدست باز بود، که برای دوا و درمان پولی نداشتند. بیماری اما از چخوف دستبردار نبود. او در این مورد به یكی از دوستانش نوشت: «... در زمستان و پاییز و بهار و در هوای شرجی تابستان بیشتر سرفه میكنم. من از دیدن خون كه از ریههایم جاری میشود، وحشت میكنم. رنگ این خون، مثل شرارههای آتش میماند كه از دور برافروخته باشند!»
آنتون چخوف در شانزدهم ژوئن 1904، همراه همسرش «اُلگا»، بهدستور پزشکان برای معالجهی بیماری سل، به آلمان و به استراحتگاه بادن ویلر رفت. در این استراحتگاه حال او بهتر شد اما این بهبودی زیاد طول نکشید بهطوریکه روز به روز حال او وخیمتر میشد. «اُلگا» در خاطرات خود شرح دقیقی از روزها و آخرین ساعات زندهگی چخوف نوشتهاست. ساعت یازده شب حال چخوف وخیم شد و اُلگا پزشک معالج او، دکتر شورر، را خبر کرد. اُلگا در خاطراتاش مینویسد:«دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پُر برداشت. مزهمزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است شامپاین نخوردهام.» وآن را لاجرعه سرکشید. به آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویاش بدوم و رویاش خم شوم و صدایاش کنم. اما او دیگر نفس نمیکشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود.» و این ساعات اولیه روز پانزدهم ژوئیهی سال 1904 بود. تشییع جنازهی «چخوف» یک هفته پس از مرگ او در مسکو برگزار شد. «ماکسیم گورکی» که در این مراسم حضور داشت بعدها به دقت جریان برگزاری مراسم را توصیف کرد. جمعیت زیادی در مراسم خاکسپاری حضور داشتند و تعداد مشایعت کنندهگان به حدی بود که عبور و مرور در خیابانهای مسکو مختل شد. علاوه بر نویسندهگان و روشنفکران زیادی که در مراسم حضور داشتند، حضور مردم عادی نیز چشمگیر بود. سرانجام چخوف در گورستان صومعهی نووو-دویچی در شهر مسکو به خاک سپرده شد.
روز تولد چخوف، بیستونهم ژانویه، مطابق تقویمی ثبت شده که تا سال 1918 در روسیه معتبر بوده است. برابر با تقویمهای کنونی این روز هفدهم ژانویه (بیستوهفتم دیماه) است. در برخی از کشورها همین تاریخ را به عنوان زادروز نویسنده، مبنا قرار داده و جشن میگیرند. برای بزرگداشت صدوپنجاهمین سالروز تولد «آنتون چخوف» برنامههای مفصلی در کشورهای مختلف، به ویژه در شهرهای مختلف روسیه تدارک دیده شد.
منابع: دانشنامهی ویکیپدیا بهزاد کشمیریپور - دویچهوله دکتربهمن مشفقی – وبسایت لاهنگ علی امینی نجفی - بیبیسی
آنسه امیری - مجلهی اپیزود، شمارهی هشتاد بیستوچهارم بهمنماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |