من و سهراب به تقریب از اوایل جوانی با هم آشنا شدیم و در فاصله ی سی و چند سال، آن قدر خاطره و حوادث گوناگون در میان آشنایی ما وجود دارد که اگر بخواهم از آن ها یاد کنم و شاهد بیاورم، به یقین بیش تر از آثار هر دومان می شود. زیباتر است به اشاره ای سرسری بسنده کنم که هم یادی از آن هنرمند شده باشد، هم اجابت تکلیف.

آن چه ما را به سوی هم جذب می کرد شاید تمایل طرفین به هنر بود. هر دومان به نقاشی سخت شیفته بودیم و خط و رنگ به دوستی ما دامن می زد. یکی دو سال این گونه گذشت، زمان پُر تحولی بود. کم کم نقاشی را به عنوان هنر اول رها کردم و سخت دلبسته ی نویسنده گی شدم. این گرایش را مدیون «هدایت» بودم که تحولی در ادبیات آن روز به وجود آورده بود و بعد یکسره به آغوش شعر پناه بردم.

شعر تنها هنری بود که عطش جوانان تشنه ی آن زمان را فرو می نشاند و «نیما»ی بزرگ در کار تحول شگفت انگیز هنر خود بود.  با این همه باید اعتراف کنم که حتا در شعر، من بیش تر از «هدایت» بهره گرفتم. البته از لحاظ محتوا «نیما» در کار فرم مرا یاری کرد.

«سهراب» همچنان که به نقاشی عشق می ورزید در حاشیه ی آن به شعر هم می پرداخت اما از مسئله ی شعر و نقاشی که بگذریم، نیروی دیگری ما را به سوی هم می کشید، گمان می کنم آن تضاد شگفت انگیز روانی بود که میان ما به شکل غریبی، گوناگون بود.

او جوانی آراسته، خجول، شکیبا، کم و بیش منزوی و خودگرا بود. من بر عکس او، شلوغ، شتاب زده و مجنون.

در این یادداشت سردستی، قصد تجزیه و تحلیل «سهراب» را ندارم، اگر اصرار دوست پرارزشی پشتوانه ی این نوشته نبود از نوشتن همین جملات شتاب زده نیز طفره می رفتم.

در هر صورت، جمله ی جالبی «کانت» دارد که می گوید: « دو چیز انسان را وادار به شگفتی می کند، یکی آسمان پُرستاره که بالای سرماست، دیگری قوانین اخلاقی که در دل هر کس به شکلی به ودیعه گذاشته شده است.»

باری من از «تهران» و او از «کاشان» به سوی یکدیگر کشیده می شدیم. شگفت این که تمام سفرهایی که به اروپا یا سرزمین های دیگر جهان کرد، نتوانست در روان پاک او اثری بگذارد.

شاید من شیفته ی صفا و پاکی روح او بودم و او علاقه مند به ناآرامی ها و عصیان های وجود من! نمی دانم. آن چه می گویم یک فرض است، بشر موجود پیچیده ای ست که با یک خودکار نمی توان او را شکافت!  دوران پُرآشوبی را می گذراندیم. کمتر جوانی که تحصیلاتی داشت و چند کتابی خوانده بود، می توانست بی جبهه باشد و به یک سو، گرایش پیدا نکرده باشد، سهل است که به طرفداری از ایدئولوژی خود، یقه ای هم ندرانده باشد.

در این میان، سهراب یکی از چهره های شاخص این روزگار بود که ممکن بود عقاید خاص را عنوان کند ولی هرگز به هیچ انجمنی دل نبست، همان طور آرام سر به زیر سرگرم کار خود بود. لازم به توضیح نیست که این همه احتیاط و پیروی از عقل دوراندیش، باب پسند آن روزگار نبود.

اما سهراب، سهراب بود بی اعتنا به جنجال های مختلف به نقاشی و شعر دلبسته بود. با شکیبایی کار خود را دنبال می کرد. کم کم آثار سهراب را می دیدیم، نامی میان نقاشان پیدا کرده بود و شیوه ی خاص او متمایزش می کرد، ولی هنوز راهی دراز در پیش داشت. یکی دو کتاب شعر از او خوانده بودم ولی بیش تر به نقاشی او دل سپرده بودم تا این که روزی، کتابی به نام «آوارآفتاب» گمان کنم چهارمین کتاب شعرش بود که به من هدیه داد.

سهراب آدم بی اطلاعاتی نبود، حتا در همان کتاب آغاز کارش، کم و بیش آگاهی از روال معمول شعر روز پیدا بود، اما همراه با احتیاط، اغلب کارها به شکل چهارپاره بود، شیوه ی بازی با کلمات و فرم های گوناگون زمان اش را با احتیاط رعایت می کرد.

اما در «آوار آفتاب» با مردی دیگر، بهتر است بگوییم با شاعری با شهامت رو به رو می شدیم. خلاصه، کسانی که کارهای گذشته ی او را می شناختند، بیش تر تعجب می کردند، چون آن رعایت های بی دلیل به هم ریخته بود و آن فرم های احتیاط آمیز درهم شکسته بود و کتاب نوید دیگری دربرداشت. من هنوز یکی از شعرهای زیبای آن کتاب در ذهن پریش ام باقی مانده که در آن از «موپریشان های باد» سخن می گوید.

در هر صورت، این کتاب قواعد گذشته را درهم شکسته بود تا به موقعیتی خاص دست یافته بود. اما کسانی که با کار شعر آشنا بودند، خوب می دانستند که باید شاعر پیدا شود که قوانین رعایت شده در این کتاب را درهم بریزد تا به قله ی دلخواه دست یازد.

و چنین شاعری، کسی جز خود «سهراب» نمی توانست باشد!

گاه پیش می آمد که من و او بر سر یک میز می نشستیم، از همه جا و همه چیز سخن می گفتیم جز در موارد شعر.

اجازه بدهید در این جا یک پرانتز باز کنم (در ایران شاید در شرق، به نظر من پناهگاهی بسیار ایمن وجود دارد. وقتی که نویسنده ای اجتماعی یا سیاسی مثلن در کارش با شکست روبه رو شد، با خیال راحت، خود را به آن پناهگاه ایمن می رساند و بی اعتنا به گذشته اش با خیال راحت باز شروع به نوشتن یا سرودن می کند و آن پناه گاه مطمئن، همان پهنه ی عرفان ماست که قرن ها که هر شاعری که تاریخ ادب می شناسد، به آن پناه برده است و گاه پیش آمده که شاهکاری هم در این روال به وجود آمده است.)

«سهراب» به خوبی عرفان ما را می شناخت. مردی جهان گشته و مطلع بود. اما اگر می خواست در همان دایره ی «آوار آفتاب» بماند که به این می مانست که کار خود را دائم تکرار کند، و از سویی جز عده ای معدود شاعر، کسی به آن دفتر شعر، توجهی نکرد و این چیزی نبود که سهراب بتواند تحمل کند، ولی تحمل کرد.

از طرفی،  بار توشه ای که عرفان هند و ژاپن و ایران داشت و با شیوه و شگردی که در کار سرودن به دست آورده بود، احساس می کرد برای درخشیدن در خود، چیزی از دیگر شاعران مشهور کم ندارد.

با چنین ره توشه ای، پشت پا به گذشته ی خود زد و با تمام آگاهی خود، کار را شروع کرد. ناگاه، کشف و شهودی رخ داد و یار، چهره نمایان کرد. سهراب به جوهر شعر دست یافته بود. سهراب از آن چه یافته بود، چنان ذوق زده شده بود که بی هیچ وقفه ای می خواست آن گوهر نایاب را به هر شکلی که مقدور است به تماشا بگذارد.

برای نمایش چنین کاری، تابلوهای نقاشی را انتخاب کرد.

اما این نکته را در نظر نگرفت که اندیشه ای را که کلام و موسیقی با تمام قدرت اش به سختی قادر است گوشه ای از آن را بنمایاند، آیا بوم و رنگ می تواند چنین بُرد شگفتی داشته باشد ، در این جا نمی توان جواب درستی داد، این بسته گی دارد که چه قدر نقاش باشی، یا چه اندازه شاعر!!

تکنیک و قدرت نقاشی را مدتی به کار گرفت. پس از تلاشی بسیار به این نتیجه رسید که نه، با چنین شیوه ای قادر نیست اندیشه های شاعرانه ی خود را بنمایاند، گویی رنگ و قلم مو به او خیانت می کردند. روش های آگاهانه را به کناری نهاد. او می خواست با رنگ و بوم دست به کشف و شهود بزند. حاصل کارش، همان تابلوهایی شد که از  تپه های شنی ساخته یا جوی آبی که نیلوفری کنار آن روییده بود.

این ساختار نیز جواب او را نداد. شیوه ی کار ژاپنی ها را انتخاب کرد. با آب رنگ، مرکبی کم رنگ در روی بوم می دواند، آن گاه با قلم مو، چند نی یا یکی دو برگ!!  در این جا نقاشان بر علیه اش صف بستند، هر «ایسمی» که خواستند به او بستند. تابلوی «درخت هایش» که از کارهای بسیار پر ارج اوست، کپی ناقصی از فلان نقاشی خواندند. این انتقادها او را نه آبدیده کرد و نه مایوس.

یک شب درون دکه ی خلوتی به هم رسیدیم. بی اختیار به سوی هم رفتیم. نمی دانم چه مدت گذشت، ناگاه سکوت را شکست و گفت:

تو فکر نمی کنی که من باید با شعر، خود را بیان کنم؟

در جواب گفت:

من فقط این را می دانم که تو در نقاشی هایت هم شعر می گویی!

ناگاه این دوست سالیان دیر و دور که همواره خاموشی را بر می گزید، سر حرف اش باز شد و گفت و گفت و گفت.

ما در کار شعر، با هم چندان هماهنگی نداشتیم. به قول یکی از منتقدین، ما درست نقطه ی مقابل هم بودیم. متاسفانه کتاب آن منتقد در اختیارم نیست. او به خوبی تضاد ما را تشریح کرده است، می ترسم امانت رعایت نشود. اما آن شب «سهراب» وقتی چند شعر برایم خواند، احساس کردم که با شاعری بزرگ سرو کار دارم . امروز هم بر همین باورم. بعدها آن اشعار در دو دفتر چاپ شد.

بسیاری بر او ایراد گرفتند که مثلن چرا گفته ای «آب را گل نکنیم» ولی او حرف های دیگری هم زده است که اگر آن ها را می خواندند چنین انتقادهایی از او نمی کردند. مثلن می گوید: « من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خسته گی ام را بچرد.»

امروز دست او از جهان کوتاه است و در باره ی او، بسیار حرف ها می توان زد آن چنان که پاره ای از روزنامه ها می کوشند به نحوی ازاَنحا، با عکس و تفصیلات، او را به گروه خاصی بچسبانند. سهراب اصولن شاعر سیاسی نبود و با دسته و گروهی هم سَر و سِرّی نداشت.

در آخرین گپی که با هم زدیم از من صمیمانه خواست تا عقیده ام را در باره ی آثارش بگویم.

گفتم: اگر نام شعرهایت را از سرلوحه ی آن ها بردارند و آن ها را زیر هم بنویسند به این می ماند که تو فقط یک شعر بلند گفته ای در یک روال و بعد آن ها را تکه تکه کرده ای و اسم های گوناگون بر آن ها نهاده ای.

گفت: پس کتاب «ما هیچ ما نگاه» چیست؟

گفتم: کوشیده ای که از آن سیکل بسته، راهی به برون باز کنی و با «ما هیچ ما نگاه» در دیواری که با شعر قبلی دور خودت کشیده ای رخنه کنی و راهی به پهنه ای دیگر به وجود آوری، اما نتوانسته ای.

گفت: کاملن درست می گویی اما من این فضا را خواهم شکست، خواهی دید.

اما...و زمان این فرصت را به او نداد.

با این همه باید اعتراف کنم که «سهراب» یکی از پُرارزش ترین شاعران زمان ماست. شعرش تشخص دارد. ما شاعری نداریم که بر او ترجیح دهیم، البته شاعران بزرگی در حد او داریم.

ممکن است کسانی، شعر شاعران دیگر را از شعر او، بیش تر دوست داشته باشند ، این یک عقیده نمی تواند باید، یک سلیقه است.

 

مجله اپیزود - شماره هشت

دوم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved