مرد مرده (Dead Man)

کارگردان: جیم جارموش /  فیلم نامه: جیم جارموش

مدیر فیلم‌برداری: رابی مولر /  تدوین: جی رابینوویتس /  موسیقی متن: نیل یانگ

 بازیگران: جانی دپ، گری فارمر، رابرت میچام، جان هارت، میلی آویتال، گابریل بایرن

 محصول: سال 1995 / امریکا

 مدت زمان: 121 دقیقه

خلاصه‌ی داستان:

ویلیام بلیک (جانی دپ) یک حسابدار است که پس از فوت والدین و جدا شدن از نامزدش، در پی یافتن یک پستِ حسابداری راهی کارخانه‌ای در غرب و در شهری به نام ماشین، که سرمایه‌دار خشنی به نام جان دیکنسون (رابرت میچام) آن‌را اداره می‌کند، می‌شود. اما در آن‌جا به‌زودی متوجه می- شود که شغل وی در کارخانه به کسی دیگر داده شده و پس از این‌که توسط «دیکنسون» و سایر کارکنان مورد تمسخر قرار می‌گیرد، به شهر بازمی- گردد.

همان شب با دختری به نام تل (میلی آویتال) که در گذشته معشوقه‌ی چارلی (گابریل بایرن) پسر دیکنسون بوده، آشنا می‌شود. اما در لحظه‌ی معاشقه ویلیام با تل، چارلی نابه‌هنگام سر می‌رسد و این اتفاق منجر به یک درگیری می‌شود که در پی آن «تل» و «چارلی» کشته و «ویلیام» به شدت زخمی می‌شود و از شهر می‌گریزد.

دیکنسون پس از اطلاع از موضوع، چند نفر آدم‌کُش را برای کشتن «ویلیام» اجیر می‌کند. «بلیک» درحالی که زخمی از دست تعقیب کننده‌گان‌اش فرار می‌کند با سرخ‌پوستی به نام هیچ‌کس (گری فارمر) آشنا می‌شود. «هیچ‌کس»، بلیک را همراه خود به سفری دور و دراز می‌برد و او در شرایطی که آرام آرام  در حال مرگ تدریجی است، به کشف سلسله‌ای از تجربیات و شواهد در این سفر می‌رسد.

پلان آخر:

«جیم جارموش»، کارگردان مستقل سینمای امریکا، در ششمین اثر بلند خود فیلمی تحت عنوان «مرد مُرده» را ساخت. اثری که همانند سایر آثار این کارگردان، بیش از هر چیز مبتنی بر مولفه‌های سینمای پست‌مدرن است، سینمایی که ساختار اپیزودیک، روایت عینی، ایهام و ابهام، تمرکز بر شخصیت اصلی و یکی دو نمونه شخصیت فرعی و پایان‌بندی باز و سیال از ویژه‌گی‌های عمده‌ی آن به حساب می‌آید. مکث میان یک سکانس، محو تدریجی یک سکانس و پدیدار شدن سکانس بعدی در این اثر، تا حدی جا افتاده است که به مکث میان اشعار از یک بیت به بیت دیگر شبیه است. کسانی که با اشعار شاعر بزرگ انگلیسی «ویلیام بلیک» آشنا باشند، بهتر متوجه‌ی این تکنیک کارگردان می‌شوند و از آن لذت خواهند برد. اهمیت این اثر زمانی آشکارتر می‌شود که بفهمیم یکی از منتقدین درباره‌ی آن گفته: «اگر تاركوفسكى مى‌خواست يك فيلم وسترن بسازد، فيلم مرد مُرده را مى‌ساخت.»

«مرد مُرده» روایتی شاعرانه ،طنزآلود و البته تلخ از دو مقوله‌ی مرگ و زنده‌گی و چه‌گونه‌گی کیفیت این دو مقوله مجرد است و با این‌که اثری در ژانر وسترن است، اما نمى‌توان آن‌را يك فيلم مطلقن وسترن به حساب آورد.  «مرد مرده» در واقع به نوعی آشنایی‌زدایی از ژانر وسترن است،  به این معنی که استفاده از تضاد عناصر و سمبل‌های به‌کار گرفته شده در آن، متفاوت از سایر وسترن‌های رایج سینما، به‌ویژه وسترن‌های کلاسیک است. به عبارت بهتر «جارموش» به جای آکنده کردن فیلم از تصاویر پُرهیاهو و کُشت و کشتارها و یا با شکوه نشان دادن درگیری‌ها و قهرمان- پروری به سبک وسترن‌های کلاسیک، بیش از هر چیز تمرکز خود را حول شخصیت اصلی داستان (ویلیام بلیک) معطوف می‌کند و او را کسی معرفی می‌کند که به اجبار و بر حسب تصادف به آدم کشتن و درگیری دست می‌زند و در آخر هم کفه‌ی مرگ او، بر کفه‌ی زنده‌گی‌اش می‌چربد.

این مرد برای کشتار و خون‌ریزی و برنده شدن ارزشی قایل نیست و در تمامی صحنه‌هایی که ما در طول فیلم همراه «بلیک» با پدیده‌ی مرگ روبه‌رو می‌شویم، عمل کشتن رقت‌انگیز، تاسف‌بار و اجباری جلوه می‌کند و نه عملی باشکوه که قهرمان از انجام آن بر خود ببالد. به عنوان مثال، صحنه‌ی مرگ بچه آهوی کشته شده در جنگل و صحنه‌ی زانو زدن «بلیک» در مقابل مرگ بچه آهو، یا مرگ دو مامور قانون و شباهت سر یکی از آن‌ها در میان هیزم‌ها با تمثال‌های هاله‌دار مذهبی مسیحیان.

جیم جارموش «مرد مُرده» را با نگاهی استعاری به دنیای مدرن و متعلقات آن و هم‌چنین با ساختاری پست‌مدرنیستی آغاز می‌کند و برای نشان دادن این هدف خود، از عنصر لوکوموتیو که به نوعی نمادی از دنیای مدرنیته و گذر از زمان است، استفاده می‌کند. او مسافران قطار را انسان‌هایی معرفی می‌کند که در گذر از هر مکان، بی‌رحمی و یاغی‌گری خود را نشان می‌دهند و اثری از چپاول و خشونت را بر جای می‌گذارند. در واقع «جارموش» با استفاده از این سکانس‌ها، کنایه‌ای به مسئله‌ی افزایش توحش بشر در گذر زمان می‌زند و بیان می‌کند که با حرکت انسان به سوی مدرنیسم، اخلاقیات او در جهت معکوس ترقی می‌کند.

اما مقصد این قطار شهر ماشین است، شهری که هم اسم آن نشان از دنیای مدرن است و هم ساکنان و اهالی آن. شهری که علارغم صنعتی بودن‌اش، شغل تابوت‌سازی در آن رواج دارد و در و دیوار شهر آکنده از علایم شکار و تخریب محیط طبیعی است و بی‌عفتی و بی‌بندوباری در شهر علنی است.

«جارموش» ویلیام بلیک را سوار بر چنین قطاری، به چنین شهری وارد می‌کند، ورودی که بی‌شباهت به صحنه‌ی ورود قهرمان فیلم «یوجیمبو» کوروساوا به شهر نیست. «بلیک» قهرمانی است که در همان بدو ورود به شهر و بی‌هیچ گناهی محکوم به مرگ می‌شود و ناگزیر ادامه‌ی سفر خود را سرگردان، درون‌گرا، جدا افتاده فرار می‌کند. فراری که به مانند سفری ناشناخته در سرزمینی نامعلوم است. «بلیک» در این راه به طرزی اتفاقی با سرخ‌پوستی به نام «هیچ‌کس» آشنا می‌شود، مردی که او نیز به گونه‌ای از قوم و مردمان خود دور افتاده و رانده شده است.

«هیچ‌کس» بلیک را به سفری دور و دراز و این بار با قایق که نمادی از دنیای گذشته است، به سوی شهری سرخ‌پوستی در کنار رودخانه‌ی «آینه آب ها» که استعاره‌ای از سرچشمه‌ی زنده‌گی است، می‌برد. دهکده‌ای ساده متشکل از مردان، زنان و کودکان که به صورت واحدی اجتماعی، به دور از هیاهو و قوانین شعاری با ارزش‌های خاص خود زنده‌گی می‌کنند. به بیان خلاصه‌تر، سفر«بلیک» به نوعی شبیه به گذر معکوس او از تاریخ است، گذری جسمانی و روحانی که ابتدا از دنیایی خشن، ناامن و پُر از دروغ مدرن آغاز می‌شود و در میانه‌ی راه، او را با انسان‌های بی‌هویت و مدعی که در اوج آن‌ها مردی مسیحی است که رفتار دوگانه‌ای با «بلیک» دارد و دست آخر به «بلیک» می‌گوید امیدوارم خداوند تو را به درک واصل کند و بلیک در جواب او خون‌سردانه،هوش‌مندانه و ملموس می‌گوید خداوند قبلن این کار را کرده است، آشنا می‌کند و سرانجام در پایان، به دنیایی بکر و پاک و آرام ختم می‌شود.ا

یکی از نکات برجسته‌ی این فیلم، موسیقی متن آن است که نباید بی‌تفاوت و به ساده‌گی از کنار آن گذشت. نبوغ موسیقیدانی چون «نیل یانگ» در کنار سینمای بدیع و منحصربه‌فرد «جارموش» به مرز جنون هم می‌رسد. زخمه‌های هیستریکی روی سیم‌های گیتار در لحظات اوج‌گیری موسیقی، بسیار بر ذهن بیننده در القای بهتر مفهوم تاثیر می‌گذارد.

 

برش‌های بلند - پایگاه تحلیلی خبری سینما

 مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادونُه

دهم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved