ترجمه‌‌ی داستان حاضر را به‌روح پاکِ انسان فرهيخته و مترجم برجسته «احمد ميرعلائی» تقديم می‌کنم. بسياری از ما، نام و آثار«بورخس» را به‌همت او شناختيم... پرتو نوری‌علا

 

گرچه مرا به‌خشونت کُشت اما هنوز به‌او ايمان دارم. (سوره ايوب ۱۵:۱۳)


نام‌امم اُتو‌ديتْريش زورلينده است. يکی از اجدادم، کريستوف زورلينده، در نبردِ سواره ‌نظامی که منجر به‌فتح زورنْدورف شد، جان باخت. پدرِ پدر‌بزرگِ مادری‌ام، اولريش فورکِل، در اواخر سال 1780‌ در جنگل مارش ‌نُوار، در ناحيه‌ی فرانک - ‌تايرور به‌قتل رسيد. پدرم کاپيتن ديتريش زورلينده در سال 1914 با فتح نامُور و دو‌سال بعد با عبور از دانوب، شهرت يافت.
(1)

از خودم بگويم، به‌عنوان شکنجه‌گر و قاتل اعدام خواهم شد. دادگاه عادلانه عمل کرد؛ من از همان آغاز، خود را مجرم قلمداد کردم. فردا وقتی‌که ساعتِ زندان، نُه ضربه بنوازد، به‌قلمروِ مرگ، قدم نهاده‌ام. حال که به‌سايه‌های نياکان‌ام بسيار نزديک شده‌ام، طبيعی است که به‌آنان بينديشم؛ به‌گونه‌ای، من خود، از اجداد خويشتن‌ام.

در خلال محاکمه، که خوش‌بختانه کوتاه بود، سکوت کردم. کوشش در مُحق جلوه دادن‌ام در آن زمان، جلو رأی دادگاه را می‌گرفت و ممکن بود حمل بر ‌بُزدلی‌ام شود. اما حالا همه چيز تغيير کرده است؛ در شب اعدام‌ام می‌توانم بدون ترس سخن بگويم. تقاضای عفو نمی‌کنم، زيرا خود را گناه‌کار نمی‌دانم. اما می‌خواهم ديگران وضع مرا درک کنند. کسانی که به‌شنيدن حرف‌های من رغبتی داشته باشند، تاريخ آلمان و تاريخ آتیِ جهان را خواهند فهميد. می‌دانم، مواردی چون مورد من، که اکنون استثنايی و حيرت‌انگيز‌است به‌زودی به‌موردی عادی بَدَل خواهد شد. فردا خواهم مُرد، اما من نمادی از نسل‌های آينده‌ام.

در سال 1908 در مارين‌ بورگ‌ متولد شدم. شور و شوقِ دو چيز که حالا تقريبن فراموش شده‌اند، به‌من امکان داد تا با شجاعت و حتا شادمانی، سنگينی ناخوشايندِ سال‌های طولانی را تحمل کنم: موسيقی و مابعدالطبيعه. گرچه قادر نيستم نام تمامِ بانيان خير را ذکر کنم، اما غيرممکن است نام دو تن را از قلم بيندازم: بِرامْس و شوپنهاور. شعر نيز آموخته‌ام و در اين رابطه می‌توانم نام پُر‌عظمتِ آلمانی‌الاصل ديگری را نيز اضافه کنم: ويليام شکسپير.

پيش از اين به‌الهيات نيز علاقه‌مند بودم. اما شوپنهاور و دلايل صريح و مستقيم‌اش و شکسپير و برامس با دنياهای متنوع و بی‌کران‌شان، باعث شدند تا از اين رشته‌ی موهوم (و ايمان مسيحی‌ام) دست بردارم. بگذار هرآن‌کس که در جزء‌جزءِ کار اين آفريننده‌گانِ خجسته، به‌شگفتی درنگ می‌کند و در برابر آثار آنان سرشار از شفقت و قدرشناسی می‌شود، بداند که من، منِِ منفور نيز در آنان به‌تأمل نشسته‌ام.

در حدود سال 1927، نيچه و اِشْپنگْلر به‌زنده‌گی‌ام راه يافتند. يکی از نويسنده‌گان قرن هيجدهم می‌گويد هيچ‌کس نمی‌خواهد از بابت هيچ‌چيز به معاصرينش بدهکار باشد. من نيز برای آن که خود را از تأثير نفوذی که حس می‌کردم تحمل‌اش دشوار است، برهان‌ام، مقاله‌ای نوشتم تحت عنوان تسويه حساب با‌اشپنگلر. در آن مقاله يادآور شدم که وجوه آشکار و انکار ناپذيری که نويسنده از آن به عنوان آثار فاوست‌گونه ياد کرده است، درام‌های پراکنده گوته(2) نيست، بلکه شعری است که بيست قرن پيش سروده شده است وDe Rerum Natura نام دارد. مع‌الوصف، نسبت به ‌صداقت فيلسوف تاريخ، اصالت آلمانی (Kerndeutsch) و روحيه‌ی نظامی‌اش‌، سرِ تعظيم فرود آورده‌ام. در سال 1929 وارد حزب شدم.

اندکی در‌باره‌ی سال‌های کار‌آموزی‌ام بگويم. برای منی که از رشادت بی‌بهره نيستم اما از خشونت بيزارم، آن سال‌ها نسبت به‌سايرين، دشوارتر بود. فهميده بودم که ما در آستانه‌ی عصر جديدی قرار گرفته‌ايم و گرچه اين عصر، با دوره‌های آغازينِ اسلام و مسيحيت قابل مقايسه است، معذالک انسان جديدی را می‌طلبد. رفقايم، تک‌به‌تک برايم منزجرکننده بودند؛ بيهوده می‌کوشيدم تا دليل بياورم که ما می‌بايست فرديت خود را به‌خاطر آرمان بزرگی که همه‌مان را گِردِ هم‌جمع کرده است، فدا کنيم.

حکمای الهی معتقدند اگر توجه خداوند، تنها برای يک ثانيه از دست راستی که اين کلمات را دنبال می‌کند منحرف شود، هم‌چون احتراق در شعله‌ای خاموش، آن دست نيز پنجه در نيستی خواهد زد. به‌نظر من، بدون توجيه کردن، نه کسی می‌تواند زنده‌گی کند، نه کسی جرعه آبی بنوشد يا قطعه نانی را تکه کند. برای هر فرد، توجيهات، بايد که متفاوت باشد؛ من در انتظار آن جنگ بی‌ترحم بودم تا ايمان‌مان را ثابت کند. برای من کافی بود که بدانم به‌عنوان سربازی در آن جنگ‌ها شرکت خواهم کرد. بارها از اين که بُزدلیِ انگليسی‌ها و روس‌ها باعث شکست ما شود، ترسيدم. اما اقبال يا سرنوشت، آينده مرا به‌طريق ديگری رقم زد. در اول مارس 1939، شب‌هنگام، در تيلْسيت اغتشاشی رخ داد که در روزنامه‌ها منعکس نشد؛ در خيابان پشت کنيسه، ساق پايم در اثر اصابت دو گلوله سوراخ شد، به‌طوری که لازم بود آن را قطع کنند. سه چند روز بعد، سربازان ما وارد ‌بُوهِم‌ شدند. هنگامی که آژير خطر، ورود آنان را اعلام می‌کرد، من در بيمارستان آرامی خوابيده بودم و می‌کوشيدم خود را در شوپنهاور گم و فراموش کنم. گربه عظيم و شُل و وارفته‌ای، نمادی از سرنوشت عبث‌ام، بر‌درگاهِ پنجره خوابيده بود.

در نخستين جلدParerga und Paralipomena از نو می‌خواندم که هرآن‌چه از لحظه تولد تا دَمِ مرگ، برای کسی رخ می‌دهد، پيشاپيش توسط خود او مُقرّر شده است. بدين ترتيب هر اهمالی عمدی است. هرفرصتی در مواجه با ملاقاتی‌ است. هر تحقير، توبه‌ای است. هر شکست، فتحی مرموز است و هر مرگ، خودکشی است. تسلایی ماهرانه‌تر از اين فکر نيست که ما خود ناگواری‌های‌مان را انتخاب کرده‌ايم؛ اين ايقان فردی، نظم اسرار‌آميزی را آشکار می‌سازد و به‌طرزی شگرف، ما را در برابر خداوند مبهوت می‌کند. کدام اراده‌ی مجهولی (بی‌هوده پرسيدم)، در آن بعد از ظهر، مرا به‌طلبيدن آن دو گلوله و بريدن پا واداشت؟ مطمئنن ترس از جنگ نبود، اين را می‌دانستم؛ چيزی ژرف‌تر بود. سرانجام آن را دريافتم. مُردن به‌خاطر مذهب، آسان‌تر از زيستنِ مطلق است. جنگيدن در اِفِه‌سوس عليه جانوران وحشی (کاری که هزاران شهيد گمنام به‌آن تن دادند) کوششی نيست که انسان را به‌منزلت پُل، خادم مسيح، ارتقا دهد؛ تمامی زنده‌گیِ آدمی را نمی‌توان در يک بازیِ تک‌پرده‌ای نمايش داد. جنگ و پيروزی، وسيله‌اند؛ دشوارتر از تعهد ناپلئون، تعهدِ راسْکولنيکُف بود. در هفتم فوريه 1941 به‌عنوان معاون سرپرست بازداشتگاه اسرای جنگی در تارْنُوويتْز انتخاب شدم.

انجام اين وظيفه خوشايند نبود، اما من از هيچ چيز فرو نگذاشتم. آدم بُزدل فطرت خود را زيرِ رگبار گلوله ثابت می‌کند؛ آدم بخشنده، آدم پرهيزکار، دادگاه خود را در زندان می‌جويد و در رنجِ ديگران. اساسن نازيسم، کنشی اخلاقی است. پاک‌سازیِ بشريت تباه شده و پيراستن دوباره‌ی آن. چنين استحاله‌ای در نبرد، در ميان غريو افسران و فرياد و فغان‌ها، عادی است؛ اما در سلولی بی‌مقدار، جایی که ترحم پُر‌نيرنگِ موذی، ما را با حساسيت‌های قديمی وسوسه می‌کند، چنين موردی وجود ندارد. بی‌هوده نيست که اين عبارت را رقم زده‌ام: برای اَبَر مردِ زرتشت، ترحم، عظيم‌ترين معصيت است. هنگامی که آنان داوود اورشليمی آن شاعر برجسته را از بِرسْلاو به اردو فرستادند، (اقرار می‌کنم) من در واقع مرتکب چنين معصيتی شدم.
او حدود پنجاه سال داشت. نادارِ دارایی اين جهان. آزار ديده، انکار شده، ناسزا شنيده، او نبوغ خود را وقف ستايش خوش‌بختی کرده بود. به‌خاطر می‌آورم که آلبرت سورگِل در اثر خود ‌
Dichtung der Zeit داوود اورشليمی را با ويتمن مقايسه کرده بود. اين مقايسه کاملن دقيق نيست. ويتمن، کائنات را به‌صورتی ابتدائی، مُجرّد و با روشی تقريبن لاقيد تجليل می‌کند و اورشليمی با وسواس و عشقی کامل از هر چيز لذّت می‌بَرَد. او هرگز دچار اشتباه محاسبات و فهرست‌نگاری نمی‌شود. من هنوز می‌توانم بسياری از اشعار شش وزنی  او را از آن شعر با شکوه، شعر "تسه‌يَنگ، نگارگر ببرها"، از حفظ بخوانم؛ شعری که گویی با ببرها هاشور خورده است و ببرهای خاموش و لميده بر ‌يک‌ديگر، آن را گران‌بار کرده‌اند. يا هرگز نمايش‌نامه‌ی تک‌نفره‌ی "رُزِنْکرَنتْز با فرشته سخن می‌گويد" را از ياد نخواهم بُرد. اثری که در آن يک رباخوار لندنی قرن شانزدهم، در بستر مرگ، بی‌هوده می‌کوشد تا از جنايات‌اش دفاع کند، غافل از آن‌که توجيه پنهان زنده‌گی‌اش، شخصيت «شای لاک» را در يکی از مشتری‌هايش (‌که تنها يک‌بار او را ديده و به‌خاطر نمی‌آورد) القا کرده بود.

گرچه درحقيقت داوود اورشليمی به‌اشْکنازی تباه شده و منفور تعلق داشت، اما نمونه‌ی يهودی سِفاراديک بود. مردی با چشمانی به‌ياد ماندنی، بشره‌ای يرقانی و ريشی تقريبن سياه. نسبت به‌او بسيار سخت‌گير بودم، اجازه نمی‌دادم نه‌شفقت من و نه شوکت او، هيچ‌کدام مرا به‌ترحم وادارد. می‌بايست سال‌ها پيش می‌دانستم که هيچ‌چيز در روی زمين نيست که بَذر جهنمی محتمل را در بَر نداشته باشد؛ سيمایی، کلامی، قطب‌نمایی، آگهیِ تبليغاتی سيگاری، همه‌گی قادرند کسی را که نمی‌تواند آن‌ها را فراموش کند، به‌سوی ديوانه‌گی براند. آيا کسی که دایمن نقشه‌ی مجارستان را در ذهنش تصوير می‌کند ديوانه نخواهد شد؟ تصميم گرفتم اين اصل را در مورد قواعد انضباطیِ اردوی خودمان به‌کار برم، و . . .(4) در پايان سال 1942 اورشليمی عقل خود را از دست داد؛ و در اول مارس 1943 خود را کشت. (5)

نمی‌دانم اورشليمی دانست يا نه، که اگر من او را نابود کردم، به‌اين خاطر بود تا شفقت خود را نابود کنم. در چشم من او نه انسان بود و نه حتا يهودی. اورشليمی به‌بخش نفرت‌زده‌ی روحِ من بَدَل شده بود. با او رنج کشيدم، با او مُردم و به‌تعبيری با او گم شدم؛ به‌همين دليل سنگ‌دل بودم.
در خلال روزها و شب‌های پرعظمت جنگِ پيروزمندمان شادمانی کرديم. در آن همه هوایی که نفس می‌کشيديم احساسی وجود داشت که بی‌شباهت به‌عشق نبود. قلب‌های ما با شگفتی و ستايش می‌تپيد، گویی که دريا را در نزديکی‌مان احساس می‌کرديم. در آن ايام همه‌چيز تازه و متفاوت بود حتا طعم خواب‌های‌مان. (شايد هرگز من به‌تمامی شادمان نبودم. اما معروف است که بدبختی مستلزم بهشت‌های گمشده است). هر‌انسانی آرزو‌می‌کند با‌حاصل تجربياتی که او قادر به‌لذت بردن از آن‌هاست زنده‌گیِ پُر و کاملی داشته باشد؛ هم‌چنين کسی‌ را نمی‌توان يافت که بيم‌ناک‌ِ فريب خوردنِ بخشی‌از ميراث بی‌کران‌اش نباشد. اما می‌توان گفت که نسل من از تجربه‌ی مفرطی بهره برده است. زيرا ابتدا پيروزی به‌ما اعطا گرديد و سپس شکست.

در اکتبر يا نوامبر 1942 در دوّمين نبرد‌العلمين، در شن‌های مصر، برادرم فردريش به‌هلاکت رسيد. چند ماه بعد بمبارانی هوایی سرای خانواده‌گی‌مان را از ميان برداشت؛ و بمبارانی ديگر در اواخر 1942 آزمايشگاه مرا به‌نابودی کشاند. رايش سوم به‌ستوه آمده از قاره‌های پهناور در حال مرگ بود و به‌تنهایی عليه دشمنان بی‌شمار می‌جنگيد. سپس رخدادی غريب که تنها اکنون باور دارم که آن را می‌فهمم، به‌وقوع پيوست. می‌پنداشتم که جامی از خشم را خالی می‌کنم، اما در ته‌نشست آن با طعم غير‌منتظری مواجه شدم؛ طعم رازآميز و تقريبن سهمناکِ شادمانی. چندين مقاله در توضيح آن نوشته‌ام. اما هيچ‌کدام قانع‌کننده نبودند. فکر می‌کردم: شکست خُشنودم می‌کند، زيرا که نهانی می‌دانم که مقصّرم و تنها مجازات می‌تواند مرا از حس تقصير رها کند. فکر می‌کردم: شکست خُشنودم می‌کند، زيرا شکست فرجام است و من بسيار خسته‌ام. فکر می‌کردم: شکست خُشنودم می‌کند، زيرا که شکست رخ داده است، زيرا که شکست به‌طرزی غيرقابلِ بازگشت، به‌همه‌ی آن وقايعی که اتفاق می‌افتند، که اتفاق افتادند، که اتفاق خواهند افتاد، مربوط است، زيرا حذف يک رويداد واقعی يا رقّت داشتن نسبت به‌آن، کفران کائنات است. من با چنين توضيحاتی سرگرم بودم که ناگاه حقيقت يگانه را يافتم.

معروف است که هر‌فرد با ذهنيتی ارسطویی يا افلاطونی زاده می‌شود. اين گفته همانند آن است که بگوییم هر بيان تجريدی، المثنایِ خود را در مجادلات ارسطو و افلاطون می‌يابد؛ نام‌ها، چهره‌ها و زبان‌ها در سراسر قرون و سرزمين‌ها تغيير می‌کنند، اما اضدادِ اصلی پايدارند. تاريخ ملت‌ها نيز تداومی پنهانی را ثبت می‌کنند. هنگامی که آرمينيوس هنگِ واروس را در باتلاقی شکست داد، خود نمی‌دانست که پيشاهنگ امپراطوری آلمان است؛ لوتر، مترجم کتاب مقدّس، هرگز گمان نمی‌کرد که هدف او به‌جلو راندن مردمانی است که مُقدّر شده است تا برای هميشه کتاب مقدّس را نابود کنند؛ کريستف زورلينده که در سال 1758 با يک گلوله‌ی روسی کشته شد به‌نوعی مهيّا کننده‌ی پيروزی‌های 1914 بود؛ هيتلر باور داشت که تنها به‌خاطر يک ملت می‌جنگد اما در حقيقت او برای همه جنگيد، حتا برای ملت‌هایی که از آنان نفرت داشت و به‌آنان حمله کرده بود.

مهم نيست که منِ او از اين حقيقت بی‌خبر بود؛ خون و اراده‌ی او بر‌آن آگاهی داشت. دنيا از يهوديت، از آن بيماریِ يهوديت و ايمان مسيحی در حال مرگ بود؛ ما به‌دنيا خشونت و ايمانِ شمشير را آموختيم. همان شمشيری که در‌حال نابود کردن ماست، و ما همانند جادوگری هستيم که هزارتویی ساخت و آن‌گاه محکوم شد که سرگردان، تا آخرين روزهای زنده‌گی خود در آن بماند؛ يا به ‌داود پيغمبر می‌مانيم که با قضاوت درباره‌ی مردی گمنام، او را به‌مرگ محکوم کرد، فقط به‌اين خاطر که وحی را بشنود: تو آن مرد گمنامی. برای ساخته شدن نظم جديد می‌بايست بسياری چيزها نابود می‌شد؛ ما اينک می‌دانيم که آلمان نيز يکی از آن چيزها بود. ما بيش از جان‌های خود، بخشيده‌ايم. مائی که سرنوشت سرزمين پدریِ محبوب‌مان را قربانی کرده‌ايم. بگذار ديگران نفرين کنند و بگريند؛ اما من از اين حقيقت شادمان‌ام که سرنوشت‌مان دايره‌اش را کامل می‌کند و بی‌عيب است.

عصر تاريخی بی‌ترحمی در سراسر جهان می‌گسترد. ما آن را به‌جلو رانديم، ما، همان کسانی که طعمه آن هستيم. مادامی که خشونت به‌جای بُزدلی مسيحيتِ برده، حکم‌رانی می‌کند، چه اهميتی دارد که انگلستان چکش باشد و ما سندان؟ اگر پيروزی و بی‌عدالتی و شادمانی از آنِ آلمان نيست، بگذار نصيب ملل ديگر گردد. بگذار بهشت بزيَّد هرچند که مأوای ما جهنم است. روياروی مرگ، در آينه بر‌خويشتن می‌نگرم تا پی‌ببرم که کيستم، تا دريابم که چه‌گونه در اين ساعاتِ آخرين،رفتار خواهم کرد. شايد جسم‌ام بترسد؛ اما من نمی‌ترسم.

1‌- يادداشت ويراستار: قابل توجه است که راوی، در اين ميان، مشهورترين جدّش، حکيم الهيات و عِبری‌شناس نامدار، يوهانس فورکل (1846-‌1799) که ديالکتيک هگلی را در مسيح‌شناسی به‌کار برد، حذف کرده است. توضيحات مشروح فورکل بر‌چندين کتاب کاذبه (کتاب‌های مشکوکی که در‌باره‌ی مسيح نوشته شده بود) باعث رد هِنگستنبرگ و تأئيد تيلو و جِسنئوس گرديد.

2- يادداشت ويراستار: ساير ملل، در خودشان و برای خودشان، معصومانه زنده‌گی می‌کنند‌ مثل معادن يا شهاب‌های ثاقب؛ اما آلمان آينه‌ای جهانی است که همه‌چيز را در خود می‌پذيرد، وجدان دنياست
Das Weltbewusstsein گوته نمونه‌ی اصلی دريافت جهانی است. من او را کنار نمی‌گذارم اما در او نيز انسان فاوست‌گونه‌ای را که اشپنگلر در رساله‌اش عرضه کرده است نمی‌بينم.
3‌- ‌يادداشت ويراستار: شايع است که اين جراحت نتايج وخيمی در‌بر‌داشت.

4- ‌يادداشت ويراستار: ضروری بود که چندين خط در اين‌جا حذف شود.

5‌- ‌يادداشت ويراستار: ما نتوانستيم نام داود اورشليمی را در هيچ مأخذی پيدا کنيم، نه‌ در کار سورگل و نه در تاريخ ادبيات آلمان. با‌اين‌همه باور دارم اورشليمی شخصيتی اختراعی نيست. روشن‌فکران يهودی ی زيادی در بازداشتگاه «تارويتز» تحت فرماندهیِ اُتو‌ديتريش زورلينده شکنجه شدند، از جمله اِما‌ُروزنتْوايگ نقاش در ميان‌شان بود. شايد داود اورشليمی نمادی از چنين فردی باشد. گفته شده که او در اول مارس 1943 مُرد. راوی در اول مارس 1939 در تيلسيت زخمی شده بود.

 

توضيح مترجم:

به‌نظر من آن‌چه که در داستان «بورخس» تحت نام يادداشت ويراستار آمده است، چيزی جز نوشته‌ی خود «بورخس» نيست و ويراستاری در کار نبوده است. دليل اين ادعا اين که هيچ ويراستاری در غرب، اجازه ندارد چند جمله از اثری را سرِ خود حذف کند. اين شگردی است که «بورخس» به کار می‌گيرد تا به داستان سراسر تخيلی خود ابعاد جديدی ببخشد.

 1- ‌يوهانس برامس (1897‌-‌1833) آهنگ‌ساز آلمانی، سرآمد آهنگ‌سازان دوران رومانتيسم. او در سال 1863 قطعه موسيقیِ «کُرال»‌ی به‌نام«مرثيه آلمان» نوشت که از شهرت بسيار برخوردار است.

 2- ‌آرتور شوپنهاور (1860-‌1788) فيلسوف آلمانی. از طرفداران افلاطون و کانت، و از مخالفان سرسخت فلسفه «فرا کانت»ی هگل، فيشته و شِلينگ بود. با گوته دوستی نزديکی داشت. او تأکيد زيادی بر نقش «‌اراده» در طبيعت انسان به‌عنوان نيروی خلّاق و غير‌منطقی بشر داشت. افکار و آرای او بر بزرگانی نظير واگنر، تولستوی، پروست و آنتونی‌مان تأثيرگذار بود.

 3 - ‌راوی، شکسپير انگليسی را شاعر آلمانی‌الاصل می‌خواند. شايد اين غلط عمدی توسط نويسنده، تأکيد و نشانگر تعصب آلمانی باشد.

‌ 4 - فريدريش ويلهلم نيچه (1844- 1900) فيلسوف آلمانی، دربيست و‌چهار ساله‌گی به‌استادی فلسفه در دانشگاه بال سويس رسيد و شهروند همان کشور شد. با افکار و اخلاقيات دموکراتيک، ليبرال و مسيحی سخت مخالف بود. به «اَبَر انسان» و توانايی او در ايجاد قانون خودش معتقد بود. فلسفه مرام نازیِ آلمان، برداشتی سطحی از انديشه نيچه بود. 

 5 -  ‌اُسوالد اشپنگلر (1936-1800) نويسنده و فيلسوف تاريخ آلمان. همانند مارکس و هگل معتقد بود که فرهنگ‌ها و تمدن‌ها براساس سرنوشت از پيش تعيين شده و از فراز و فرود دايره‌واری تبعيت می‌کنند. فلسفه او تأثير فراوانی بر‌نازيسم داشت.

 6 -  «"پُل» يکی از قدّيسين و خادمين حضرت مسيح بود.

 7 -  «‌راسکولْنيکُف» قهرمان رمان «جنايت و مکافات» از داستايوسکی که به‌خاطر مسایل اخلاقی و ردِ شخصيتِ رباخوار او را کشت.

 8 -  ‌«چنين گفت زرتشت» اثر نيچه. اين اثر به‌قلم توانای «داريوش آشوری» به‌زبان فارسی ترجمه شده است.

 9 -  اين شخصيت ادبی را در هيچ‌يک از‌ دايره‌المعارف‌های ادبی و عمومی نيافتم و احتمالن زاییده‌ی ذهن نويسنده است برای توجيه شخصيتِ ساخته‌گی داود اورشليمی.
 10- رُزِنْکرَنْتز يکی از شخصيت‌های نمايش‌نامه‌ی هملت نوشته‌ی شکسپير است که در اين‌جا در شعری سروده شده توسط داود اورشليمی، به‌امانت گرفته شده، به‌قرن بيستم آورده شده و انگار که مثل خود او در انتظار مرگ است و دارد «با فرشته‌سخن می‌گويد.»
 11- اشاره‌ی ظريف و نهان بورخس است به‌اين که در شعر داود اورشليمی، شکسپير همان مشتری‌ای است که فقط يک‌بار مرد رباخوار را ديد و از او در ساختن شخصيت «شای‌لاک» در نمايش‌نامه‌ی «تاجر ونيزی»‌اش الهام گرفت.

 12- شخصيتی از نمايش‌نامه‌ی «تاجر ونيزی» نوشته‌ی شکسپير. اين شخصيت، رباخواری يهودی است که به‌قهرمان داستان و مردی که عاشق دختر اوست پول قرض می‌دهد به‌اين شرط که اگر جوان پول را سرِ موعد برنگرداند، تاجر يک تکه از گوشت تن او را خواهد بُريد.
 13- يهوديان «اشکنازی» يهوديان مقيم اروپای شرقی هستند که بيش از همه مورد ظلم و تجاوز و تنفر هيتلر قرار گرفتند. در مقابل، يهوديان «‌سِفارادی» که اکثرن يهوديان مشرق ‌زمين و خاور ميانه هستند و از ظلم هيتلر نيز در امان ماندند.

 

مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادونُه

دهم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved