بهروز وثوقی بازیگر صاحب‌نام و توانای سینمای ایران،  متولد 1316 در شهر«خوی» است. به گفته‌ی خودش از دوران کودکی به فیلم و سینما و بازیگری علاقه‌ی ویژه‌ای داشت. در تئاترهای مدرسه نیز شرکت می‌‌کرد. بهروز وثوقی چند سال پیش کتابی با موضوع زنده‌گی‌نامه و فعالیت‌های سینمایی‌اش منتشر کرد. این کتاب منبع خوبی است برای کسانی که دوست دارند از بهروز وثوقی بیش‌تر بدانند.ا

کتاب به نثر و قلم «ناصر زراعتی» نوشته شده است. راوی تمام ماجراهای اين کتاب «بهروز وثوقی» است و نویسنده‌ی آن «ناصر زراعتی». بهروز وثوقی در این کتاب به دوران تحصیل‌اش در مدرسه اشاره دارد و نیز خاطره‌ای از یکی از تئاترهایی که در مدرسه بازی می‌کرده است. فکر می‌کنم بهترین منبع ماجراهای زنده‌گی هنری بهروز وثوقی، همین کتاب باشد.ا

شرح ماجرای نخستین‌باری که «بهروز وثوقی» به‌عنوان بازيگر به روی صحنه رفته، در صفحات 22 تا 24 این کتاب چنین آمده است:

«. . . آن زمان، رسم بود که در جشن پايان تحصيلی مدرسه‌ها، به کمک انجمن خانه و مدرسه و مدير و ناظم و معلم‌ها، مراسمی برپا می‌شد و نمايشی هم بر صحنه می‌رفت. والدين دانش‌آموزان دعوت می‌شدند، می‌آمدند، بليتی می‌خريدند، به تماشای مراسم و تئاتر می‌نشستند و بچه‌ها را تشويق می‌کردند. . .

در آن نمايش، قرار می‌شود «بهروز وثوقی» نقش يک کارآگاه خصوصی را بازی کند. کارآگاه دستياری دارد که نقش او را دوست قديمی و هم‌شاگردی‌اش «احمد سيدعلی» به عهده می‌گيرد. آن‌ها در پرده‌ی دوم؛ بايد وارد صحنه شوند و قاتل را دستگير کنند. . . آن‌وقت‌ها، گويا عقيده بر اين بوده که کارآگاه جماعت بايد خط مو (يا پازلفی)شان خيلی پايين باشد. (شايد در فيلم‌های خارجی ديده بودند.) گروه تئاتر مدرسه نه گريمور داشته، نه وسايل گريم. بر و بچه‌ها مقداری مو را با سريش می‌چسبانند به سر و صورت کارآگاه بهروز و سيدعلی که با رنگ موی سر آن‌ها فرق دشته؛ مثلن قهوه‌ای بوده يا بور.
کارآگاه همراه دستيارش وارد صحنه می‌شود: با ژست مخصوص، کلاه شاپو بر سر، بارانی به تن و اسلحه در دست. . .

ـ دل تو دل‌ام نبود. اولين بار بود که در عمرم پا می‌گذاشتم رو صحنه. جلوی روی آن همه آدم که نشسته بودند و خيره شده بودند به من.

آن ريخت و قيافه‌ی مضحک، موی دو رنگ و ژست کارآگاه‌مآبانه، تماشاچيان را به خنده می‌اندازد. بهروز که ديگر انتظار خنديدن مردم را نداشته، دستپاچه می‌شود. بايد اسلحه را می‌گرفته طرف قاتل و می‌گفته: «بی‌حرکت! دست‌ها بالا! والا شليک می‌کنم!»

ـ چنان هول شده بودم که گفتم: «دست‌ها بالا؛ والا بی‌حرکت!»

که تماشاچيان از خنده روده‌بر می‌شوند. جمعيت آن‌قدر می‌خندد که معلوم نمی‌شود نمايش چه‌گونه و چه وقت به پايان رسيد.
ـ خيلی ناراحت شدم . . . خيلی خيلی اذيت شدم . . .

پرده را که می‌اندازند، هم‌کلاسی‌ها و دوستان که متوجه‌ی ناراحتی او می‌شوند؛ می‌آيند دور و برش را می‌گيرند و دلداری‌اش می‌دهند که: «مهم نيست، تئاتر است. ما هم که هنرپيشه نيستيم. دانش‌آموزيم. . . همه اين را می‌دانند و از ما زياد توقع ندارند . . .» و از اين‌جور حرف‌ها. دوستان می‌خواهند او را همراه خودشان ببرند تا ناراحتی را فراموش کند. هر کس چيزی می‌گوييد. هر چه اصرار می‌کنند، بهروز نمی‌پذيرد. می‌گويد: «می‌خواهم تنها باشم. می‌روم خانه.»

بهروز پیش از آن‌که به‌طور رسمی به سینما بیاید سر صحنه‌ی فیلم‌های «ساموئل خاپیکیان» حاضر می‌شد و صحنه‌های فیلم‌برداری را تماشا می‌کرد. آن روزها دوران نوجوانی او بود. تا این‌که به سینما آمد. تا سال 1347 در نقش‌های متفاوت اما نه‌چندان پُررنگی ظاهر شد. ا

اولین فیلم سینمایی‌اش فیلم «صد کیلوداماد» را در سال1341 بازی کرد، این فیلم ساخته‌ی«عباس شباویز» بود. یک فیلم دیگر نیز به نام«هوکانی» ساخته‌ی «سیامک یاسمی» در سال 1348 بازی کرد که به نمایش عمومی درنیامد.ا

اما فیلمی که بهروز را به عنوان یک بازیگر خوب شناساند و بسیار مشهور شد، فیلم «قیصر» ساخته‌ی «مسعود کیمیایی» بود که در سال 1348 ساخته شد. بهروز پیش از«قیصر» نیز در «بیگانه‌بیا» نخستین ساخته‌ی «مسعود کیمیایی» بازی کرده بود که آن فیلم موفقیتی کسب نکرد.ا

ساخت فیلم قیصر  با دشواری‌های  زیادی همراه بود و طبعن سرمایه‌گذاران و کارگردان آن در پی استقبال مردم و موفقیت تجاری این فیلم بودند. بهروز وثوقی در کتاب خاطرات خود در صفحات 148 تا 149 در این زمینه می‌نویسد:ا

معمولن چهارشنبه‌ها فيلم‌ها را عوض می‌کنند. سه‌شنبه، برف سنگينی می‌بارد. صبح چهارشنبه، خيابان‌ها پر از برف است.

« ـ سوار ماشين‌ام شدم. رفتم خيابان شاه‌رضا، جلو سينما ديانا. نزديک يازده صبح بود، اولين سانس نمايش «قيصر» . . .»

هوا سرد است. جلو سينما و گيشه‌ی فروش بليت، پرنده پر نمی‌زند. بهروز از ديدن اين صحنه ناراحت می‌شود و می‌رود داخل اغذيه‌فروشی روبه‌روی سينما. جز صاحب اغذيه‌فروشی که تازه مغازه‌اش را باز کرده، هيچ‌کس توی دکان نيست.

بهروز می‌گويد: «يک ليوان ودکا بريز برام.»
بارون ارمنی ساعت‌اش را نگاه می‌کند و می‌گويد: «ساعت يازده صبح؟!» روده‌ات سوراخ می‌شود، جوان!»
بهروز می‌گويد: «کاری به روده من نداشته باش. . . بريز!»
«چی می‌خوری باهاش؟»
«هيچی. . . يک دانه خيارشور بده.»
بهروز ليوان پر از ودکا را سر می‌کشد و خيارشور را گاز می‌زند. . .

می‌آيد بيرون. از اتاقک تلفن عمومی جلوی سينما، زنگ می‌زند به کيميايی:
«اوضاع خيلی خراب است مسعود! من الان جلو سينما ديانام. يک نفر دم سينما نيست!»
کيميايی می‌گويد: «به من نگو. نمی‌خواهم بدانم. اعصاب‌ام خراب است.»

بهروز برمی‌گردد خانه. هوا کم‌کم صاف می‌شود و آفتابی. برف‌ها دارد آب می‌شود و گل و شل خيابان‌ها را پر کرده است. می‌نشيند تو خانه، تنها، فکر می‌کند. . .

ساعت دو و نيم بعدازظهر دوباره از خانه می‌زند بيرون و باز می‌رود جلو سينما ديانا.
« ـ ديدم محشر کبرا است. دم سينما غلغله بود. مردم از سر و کول هم بالا می‌رفتند و يک پاسبان هم با باتوم افتاده بود به جان مردم که از جلو گيشه ردشان کند. . . »

می‌رود داخل همان اغذيه‌فروشی. اين بار، چند مشتری در دکان هستند.
می‌گويد: «بارون جان! قربان دست‌ات، يک ليوان ودکا پُر بريز برام.»
بارون می‌گويد: «امرزو چه خبر است؟ می‌خواهی خودکشی کنی؟»
« ـ نمی‌شناخت مرا. گفتم: «عيب ندارد، بريز. . . اين يکی از خوش‌حالی است.»

آن‌روز تا شب، با کيميايی، به تمام سينماهايی که قيصر را نمايش می‌دهند، سر می‌زنند. همه جا شلوغ است.

درباره‌‌ی فیلم قیصر حرف‌ها و نقدهای فراوانی در همه‌ی این سال‌ها گفته و نوشته شده است، گروهی با این فیلم موافق و گروهی نیز به‌شدت مخالف بودند. فیلم قیصر هرچه که بود تحولی در سینمای ایران به وجود آورد و تاثیر زیادی بر مردم آن روزگار گذاشت. در کتاب بهروز وثوقی  خاطراتی در باره‌‌ی این فیلم نوشته شده است. توضیح این‌که کارگردان فیلم قیصر«مسعود کیمیایی» است ، اما بهروز وثوقی در بیش‌تر جاهای این کتاب که در باره‌ی «مسعود کیمیایی» حرف می‌زند از او بدون آوردن اسم و با لفظ «کارگردان» یاد می‌کند:

وقتی نمايش «قيصر» در شهرستان‌ها شروع می‌شود. برای تبليغ فيلم، بهروز و کارگردان به يکی دو شهرستان سفر می‌کنند. . . قرار می‌شود برای افتتاح فيلم بروند تبريز. . . مهمانان را از فرودگاه به هتل متروپل می‌برند که بالای سينما است. . . بهروز و کارگردان تازه رسيده‌اند و در اتاق هتل نشسته‌اند که رييس شهربانی تبريز، يک سرهنگ تمام، با چند پاسبان به ديدن آن‌ها می‌آيد و «خير مقدم» می‌گويد. . .

ساعت حدود شش بعدازظهر است. در سالن هتل، کنار سرهنگ نشسته‌اند و پاسبان‌ها هم خبردار ايستاده‌اند، پشت سرشان که می‌بينند يک نفر از پله‌ها دارد می‌آيد بالا؛ يکی از جاهل‌های معروف و گردن‌کلفت تبريز است. يک دست کت و شلوار مخمل مشکی پوشيده، مثل لباس قيصر، پاشنه‌های کفش‌اش را هم عينهو قيصر خوابانده، يک تسبيح دانه‌درشت تو اين دست‌اش، يک دستمال يزدی هم پيچيده دور آن يکی دست‌اش، سلانه سلانه می‌آيد طرف آن‌ها. با لهجه‌ی غليظ ترکی می‌گويد: «سام عليکم. خيلی خوش آمدی به تبريز، آقای وثوقی!» سری هم برای سرهنگ تکان می‌دهد و می‌نشيند کنارشان:

«آقای وثوقی! من اين فيلم قيصر شوما را تا حالا ده دوازده دفعه ديده‌ام. هنوز هم می‌خواهم ببينم. . . شوما چه جوری آن جوری را می‌ری؟»
بهروز می‌گويد: «منظورتان را نمی‌فهمم. . .»

«من خيلی سعی کردم مثل شوما راه برم. اما نمی‌شود. پاشو يک خرده اين‌جا راه برو، من ببينم تو چه جوری راه می‌ری.» . . .
بهروز می‌گويد: «آن که شما ديده‌ايد، تو فيلم است که می‌شود آن‌جوری راه رفت. وگرنه من نمی‌توانم بلند شوم اين‌جا آن‌جوری راه بروم.»
جاهله می‌گويد: «نه. . . حالا که من دارم می‌گويم به شوما، بلند شو راه برو ديگر!»

رييس شهربانی هم ساکت نشسته؛ به بهروز اشاره می‌کند که بلند شود و راه برود. . .
بهروز می‌گويد: «نه آقا جان، شما برای خودتان می‌گوييد. بی‌خود می‌گوييد. قرار نيست هر چيزی که شما می‌گوييد من انجام بدهم. آن کار را من جلوی دوربين می‌کنم. کارگردان فيلم به من می‌گويد که می‌کنم. . . اين‌جا من آن کارها را نمی‌توانم بکنم. اگر هم بتوانم، نمی‌کنم.»

جاهله که انگار بهش برخورده، دستمال يزدی‌اش را می‌پيچيد دور دست‌اش و از جاش بلند می‌شود و «بسيار خوب، باشد»ی می‌گويد و با سگرمه‌های درهم، بدون آن‌که با رييس شهربانی و آن‌های ديگر خداحافظی کند، سرش را می‌اندازد زير و راه می‌افتد از پله‌ها می‌رود پايين. . .

بهروز وثوقی را در لابه‌لای ورق‌های کتاب فیلم‌هایش می‌شناسیم. او در کتاب‌اش خاطراتی را در باره‌‌ی فیلم‌هایی که در آن‌ها نقش‌آفرینی کرده، آورده است. از لابه‌لای این خاطرات می‌توان با بهروز وثوقی بیش‌تر آشنا شد.

يکی از اين خاطرات مربوط به سال 1344 است که بهروز مشغول بازی در فيلم «عروس دريا» بود. تهيه‌کننده و کارگردان اين فيلم زنده‌یاد«آرمان» بازیگر مشهور آن‌ سال‌هاست. . . «ويگن»، آوازخوان معروف و محبوب، نقش اول مرد را به عهده دارد و «فروزان» نقش اول زن را بازی می‌کند. محل فيلم‌برداري در شمال ايران، بندر پهلوی و غازيان است. . .

يک بار، فرمانده‌ی نيروی دريايی بندرپهلوی، همه‌ی گروه را برای شام دعوت می‌‌کند روی عرشه‌ی کشتی. پيش از رفتن، «آرمان» از افراد گروه فيلم‌برداری و بازيگران می‌خواهد که زياد مشروب نخورند و به‌خصوص تاکيد می‌کند که با «ويگن» هم‌پياله نشوند.

افسران و درجه‌داران نيروی دريايی در بندر پهلوی با همسران خود آمده‌اند. همه لباس‌های رسمی و شيک پوشيده‌اند. . . شام را که می‌خورند، ويگن گيتارش را برمی‌دارد و شروع می‌کند به نواختن و آواز خواندن. ترانه‌ی اول را می‌خواند، همه تشويق‌اش می‌کنند و برای‌اش کف می‌زنند.

یکی از افسران ارشد نيروی دريايی می‌آيد و با احترام فراوان به «ويگن» می‌گويد: «می‌توانم از شما خواهش کنم ترانه‌‌ی دلِ ديوانه را برای‌مان بخوانيد؟»

ويگن که مشروب خورده است، می‌گويد: «نخير، قرار نيست هر چه شما می‌خواهيد من بخوانم. . . من هر ترانه‌ای را که دوست داشته باشم می‌خوانم.»

افسر ارتش که جلو همسر و هم‌رديف و زير دستان‌اش احساس تحقير کرده، دل‌خور و پکر دست همسرش را می‌گيرد و صحنه را ترک می‌کند. بقيه‌ی افسرها هم دور صحنه را خالی می‌کنند.

فیلم «گوزن‌ها» ساخته‌ی «مسعود کیمیایی» در سال 1354 است. بهروز در این فیلم یکی از بهترین نقش‌های سینمایی خود را ارایه داد و به‌خاطر بازی‌اش در این فیلم، برنده‌ی جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد در سومین جشنواره‌ی جهانی فیلم تهران شد. بهروز یکی از خاطرات‌اش از این فیلم را بدین‌گونه شرح می‌دهد: 

«يکی از روزها، در همان خانه دارند فيلم‌برداری «گوزن‌ها» می‌کنند. مثل هر روز، تو کوچه پشت در خانه پُر است از جمعيت کنجکاو و علاقه‌مند به سينما. حالا نزديک ظهر است. در باز می‌شود و مرد هيکل‌دار داش‌مشدی و رشيدی، کت و شلوار مشکی و پيراهن سفيد بر تن وارد می‌شود. يک‌راست می‌رود طرف بهروز. «آقا بهروز! شما امروز ناهار منزل ماييد. . .»

مرد می‌گويد: «بالاخره ناهار که بايد بخوريد، نه؟ ناهار می‌رويم خانه‌ی ما.» بعد می‌رود سراغ کارگردان: «آقا! شما اجازه بدهيد اين آقا بهروز امروز ناهار بيايد پيش ما..

کارگردان که انگار اين‌جور داش‌مشدی‌ها را می‌شناسد و می‌داند نبايد سربه‌سرشان گذاشت، چون ممکن است دردسر درست کنند، به بهروز می‌گويد: «مانعی ندارد. برو. اما ناهار که خوردی، زود برگرد که می‌خواهيم کار کنيم.»

بهروز به مرد می‌گويد: «پس اجازه بدهيد لباس‌ام را عوض کنم. «مرد می‌گويد: «نه داش‌ام! همين جوری خوبه، بيا بريم. . .»

بهروز همراه مرد راه می‌افتد، با همان لباس سيد بر تن، با همان کفش‌های پاشنه خوابيده، لخ‌لخ‌کنان. . .

تو کوچه، پشت سرشان، صد، صد و پنجاه نفری راه می‌افتند. در راه همين‌طور صحبت می‌کنند و می‌روند تا می‌رسند به خانه‌ای قديمی و بزرگ. . . تو اتاق، سفره‌ای انداخته‌اند رو زمين از اين سر تا آن سر. . . انواع و اقسام غذاها را هم چيده‌اند. می‌نشينند سر سفره و مهمانان ديگر هم مؤدب و ساکت می‌نشينند دور تا دور اتاق و خيره می‌شوند به آن دو.

مرد همه‌ی ليوان‌ها را پُر از مشروب می‌کند و يکی‌اش را می‌دهد دست بهروز. بهروز می‌گويد: « قربان‌ات. . . من وقت کار مشروب نمی‌خورم. . .»

مرد می‌گويد: «ای بابا يک گيلاس که عيبی ندارد. . . بزن آقا بهروز! به سلامتی خودت. . .» خلاصه، يک گيلاس شد دوتا و دوتا شد سه تا و . . .

ناهار که تمام می‌شود سفره را جمع می‌کنند و ميوه می‌آورند. بهروز می‌گويد: «خب ديگر، اجازه بدهيد بروم چون الان افراد گروه منتظر من‌اند، بايد کارمان را ادامه بدهيم. . .»

داش‌مشدی محل، ليوان بهروز را باز پُر می‌کند: «اي بابا . . . حالا يک دفعه آمده‌ای کلبه خرابه‌‌ی ما. امروز بعدازظهر را کار نکن. چی می‌شود؟ به سلامتی. . .»

« ـ اين آقا مگر گذاشت ما بلند شويم؟ تا عصر هی برای ما ريخت و «به سلامتی آقا بهروز، به سلامتی پدر آقا بهروز، به سلامتی مادر آقا بهروز، به سلامتی داداش‌های آقا بهروز. . .» و جماعت هم می‌گفتند: «به سلامتی، نوش. . .»

آفتاب رسيده است سر بام که بهروز خلاص می‌شود و مست و پاتيل برمی‌گردد سر صحنه. افراد گروه بی‌کار نشسته‌اند سينه‌ی ديوار. عده‌ای سيگار دود می‌کنند و بعضی‌ها چای می‌نوشند. کارگردان هم کاردش بزنی، خون‌اش درنمی‌آيد. همه معطل و منتظر بهروزاند.

خب، طبيعتن کارگردان خيلی ناراحت بود، ولی می‌دانست که دست من نبوده. . . خودش بچه‌ی چنان محل‌هايی بود و می‌دانست که با اين‌طور آدم‌ها  نمی‌شود کلنجار رفت و باهاشان سرشاخ شد. بهتر است آدم مدارا کند. . . آن روز ديگر کار نکرديم. »


 

فیلم«هم‌سفر» ساخته‌ی «مسعود اسدالهی» در سال 1354 بود. فيلم‌برداری «هم‌سفر» در شمال تمام می‌شود. «بهروز» و «جمشيد مشايخی» با اتومبيل علی ثابت، از جاده هراز راه می‌افتند طرف تهران. اتومبيل جلويی‌شان يک جيپ مهاری ژيان است که در آن، دستيار کارگردان و دستيار فيلم‌بردار (جمشيد فرحی) نشسته‌اند و وسايل فيلم‌برداری را هم گذاشته‌اند پشت‌اش.

وقتی به نزديکی‌های آبعلی می‌رسند، هوا تاريک می‌شود و باران شديدی بنا می‌کند به باريدن. جاده خيس است و لغزنده. مهاری ناگهان ليز می‌خورد، چپ می‌شود و می‌افتد کنار جاده. 

همه دست به دست هم می‌دهند تامهاری چپ‌شده را بلند کنند و «فرحی» را از زير ماشين بکشند بيرون. در اين هنگام، يک جيپ از جاده می‌گذرد. . . در جيپ باز می‌شود و مردی دوربين عکاسی به دست می‌پرد پايين.

« ـ از همان جا شروع کرد به عکس گرفتن. . . مطبوعاتی بود. گمان اسم‌اش «خاکی» بود. . . آمد جلو و در اين هير و وير، برگشت رو به من که: «می‌شود کمی سر اين آقا را بالاتر بگيری که خون تو صورت‌اش بهتر معلوم شود، من اين عکس را بگيرم. . .»

آقا، من را می‌گويی. . . قبلن از آن حرکت‌اش ناراحت شده بودم. . . اين حرف را هم که زد، کفرم در آمد. «فرحی» را که کشيده بوديم بيرون رها کردم، رفتم دوربين را از دست اين آقا گرفتم، طوری محکم کوبيدم زمين که شکست و فيلم‌اش درآمد و غلتيد، رفت افتاد وسط جاده. . .»

«خاکی» به بهروز دشنام می‌‌دهد. بهروز هم می‌زند تو گوش‌اش. . . آقای خاکی را که سخت تمارض می‌کند، می‌برند درمانگاه می‌خوابانندش.
در صورتی که چيزی نشده بود. يک چک خورده بود فقط. . . » بهروز و همراهان‌اش را در پاسگاه نگه می‌دارند.

می‌توان گفت که «بهروز وثوقی» هم خودش و هم در فيلم‌هايی که بازی کرده، به شکلی يا «دست بزن» داشته، و يا بنا به داستان فيلم، کتک می‌خورد. در صفحه‌ی 296 از کتاب زنده‌گی‌نامه‌ی او، آن‌جايی که از فيلم «کندو» می‌گويد، آمده است:

«بهروز تنها خاطره‌ای که از اين فيلم دارد اين است که در صحنه‌ی بزن‌بزن در آخرين کافه، لب‌اش پاره می‌شود و هفت هشت بخيه می‌خورد.»

چند نمونه‌ی خلاصه شده از اين بزن‌بزن‌ها را همراه با شماره صفحه‌ای که در کتاب به چاپ رسيده، می‌خوانيم.

يک بار، وقتی در يکی از دهات مشغول کار هستند، می‌بينند از دور يک ماشين جيپ می‌آيد. معلوم می‌شود بازرس اداره‌ی بهداشت است، از تهران آمده کار آن‌ها را بررسی کند. بازرس از کار او ايرادی می‌گيرد که مثلن«چرا اين کار را کردی و آن کار را نکردی!»

بهروز می‌گويد: «از مرکز اين جور به من دستور داده‌اند و من هم اجرا کرده‌ام.» بازرس شروع می‌کند با او يکی به دو کردن. صدای‌اش را بلند می‌کند و سرانجام کار به توهين و فحاشی می‌کشد.»

« ـ حالا من جوان‌ام و کله‌شق. تا ديدم فحش داد، محکم گذاشتم تو گوش‌اش.. همکاران‌ام که همه تُرک بودند و خيلی هم مرا دوست داشتند، چون با همه‌شان رابطه‌ی دوستانه داشتم و بهشان می‌رسيدم، به طرفداری از من ريختند دور بازرس و راننده‌اش.

آقای بازرس ترسيد مبادا اين‌ها بريزند سرش و کتک مفصلی بخورد. سريع سوار ماشين شد و در رفت. . .» [صفحه 45 ـ 46]

فيلم «دشت سرخ» ساخته‌ی «حکمت آقانیکیان» در سال 1347 است. این فیلم می‌رود روی پرده‌ی سينماها. يک روز ساعت هشت صبح، «بهروز» از خانه که می‌آيد بيرون، با دو داش‌مشدی جاهل و گردن کلفت (موی سر فرفری و روغن‌زده، پيراهن‌های سفيد يقه‌باز، کفش‌های پاشنه خوابيده) روبه‌رو می‌شود.

يکی‌شان می‌گويد: «سام عليک!» بهروز جا می‌خورد: «سلام. . . امری داشتيد؟»

آن يکی می‌گويد: «آق بهروز! اين چه فيلمی بود شوما بازی کردی؟ (ناگهان بغض گلوی‌اش را می‌گيرد) آخه اينم فيلم بود تو بازی کردی داش‌ام؟ ما رفتيم ديديم. . . (چند لحظه سکوت می‌کند، خيره می‌شود تو چشم‌های بهروز) نکن اين کارا رو. . .»

بهروز که می‌بيند قضيه انگار جدی است و طرف هم سخت عصبانی، می‌گويد: «چشم. ديگر تکرار نمی‌شود. شما ببخشيد. . .»

داش‌مشدی دست‌بردار نيست: «آخه درست نيس داش‌ام، نکن. . .»
رفيق‌اش دست‌اش را می‌گيرد و می‌گويد: «داش عباس! بيا بريم. . . شما ببخش‌اش. . . بيا بريم ديگه، شنيدی که گفت ديگه نمی‌کنه. . .»

هر دو راه می‌افتند. عباس آقا همين‌طور که دور می‌شود تکرار می‌کند: «نکن آق بهروز! اين کارا رو نکن. خوبيت نداره برا شوما.»  

فیلم «دالاهو» را «سیامک یاسمی» در سال 1346 ساخت. محل فيلم‌برداری «دالاهو» کرمانشاه و اطراف آن بود:

« ـ اختلاف و کدروت من و فروزان هنوز ادامه داشت و در تمام طول فيلم؛ با هم قهر بوديم.» صحنه‌ای را فيلم‌برداری می‌کنند که فروزان می‌افتد توی رودخانه و بهروز بايد نجات‌اش بدهد.
بهروز خودش را می‌اندازد تو آب و فروزان را بغل می‌کند بياوردش بيرون.
فروزان همان‌طوری که چشمان‌اش بسته و مثلن بی‌هوش شده، با صدای آهسته زير لب به بهروز می‌گويد: «تو را به خدا، مرا نيندازی تو رودخانه.»

 فیلم «هاشم خان» ساخته‌ی «محمد زرین‌دست» سال 1345:

محل فيلم‌برداری در کوه و کمرهای اطراف آبعلی است. صحنه‌ای را فيلم‌برداری می‌کنند که بهروز را بسته‌اند به يک تير چوبی و غفاری که نقش يکی از افراد ايل هاشم‌خان را بازی می‌کند، بايد با شلاق او را بزند. . .  قرار است که جهانگير غفاری ادای شلاق زدن را درآورد و نقش بازی کند.

شروع کرد به زدن. . . واقعن می‌زد. محکم هم می‌زد. يکی زد تحمل کردم. دومی را زد، هيچی نگفتم. شلاق سوم و چهارم. ديدم نه، تمام تن‌ام آتش گرفت. دست‌ام را باز کردم و گذاشتم دنبال‌اش. او بدو، من بدو. . .

فیلم «لذت گناه» را «سیامک یاسمی» در سال 1343 ساخت. در خاطره‌ی مربوط به این فیلم آمده است:

قرار می‌گذارند که بهروز برود دنبال محمدعلی جعفری و او را سوار کند و با هم اول بروند کرمانشاه و بعد به روستايی نزديک قصر شيرين که محل فيلم‌برداری فیلم «لذت گناه» است. بهروز آن‌روزها يک «ب. ام. و 2002» سفيد رنگ دارد.  الاخره يک روز، ويگن همراه‌اش می‌رود. سوار شورولت «سوفيا»ی بهروز می‌شوند و می‌روند در شهر گشتی بزنند.

شباويز می‌شود تهيه کننده‌ی فيلم قيصر، از طرف آريانا فيلم و مقداری پول می‌گذارد. بهروز ماشين کورسی اپل «جی.تی» زرد رنگ‌اش را می‌فروشد و پول‌اش را می‌گذارد روی سرمايه‌ی فيلم. . .

 فیلم «قهرمانان»  ساخته‌ی «ژان نگلسکو» یک محصول مشترک ایران و امریکا بود که در سال 1349 ساخته شد. در این فیلم «استوارت ویتمن» به همراه «بهروز وثوقی» بازی می‌کرد.

وقتی قرار می‌شود برای ادامه‌ی کار فيلم«قهرمانان» بروند قزوين، «ويتمن» از بهروز می‌خواهد که برود هتل دنبال‌اش و او را بردارد تا با هم راهی قزوين شوند.

صبح زود، ساعت پنج، بهروز می‌رود هتل هيلتون دنبال «استوارت ويتمن» و او را سوار مي‌کند و راه می‌افتند. حدود پنج و نيم می‌رسند کرج، قرار بوده هفت صبح در محل فيلم‌برداری، روستايی بين کرج و قزوين باشند.

بهروز که هنوز صبحانه نخورده، از ويتمن می‌پرسد: «کله‌پاچه می‌خوری؟». . . در کرج، وارد يک «طباخی» می‌شوند. . . بهروز زبان و مغز و پاچه و چشم و بناگوش سفارش می‌دهد.

طباخ که متوجه می‌شود همراه و مهمان بهروز «خارجی» است، سرش را می‌آورد جلو و زير گوش بهروز، با صدای آهسته می‌گويد: «آقا وثوقی! اين آقا رفيق‌ات، ودکا هم می‌خورد براش بيارم؟»

بهروز رو می‌کند به استوارت ويتمن و می‌گويد: «استو! می‌پرسد ودکا می‌خوری؟»
ويتمن ساعت‌اش را نگاه می‌کند و می‌گويد: «ساعت شش صبح؟» کمی مکث می‌کند و می‌گويد: «چرا نه! باشد، بخوريم.» .. . .

« ـ اولش با ترديد و اکراه يک کمی خورد. . . وقتی خورد ديد نه، انگار خوش‌مزه است. خيلی خوش‌اش آمد، به خصوص با ودکا.. . .»

کله‌پاچه خورده و «صبوحی» زده، سر حال و شنگول سوار می‌شوند و راه می‌افتند و البته با تاخير می‌رسند به محل فيلم‌برداری.

در نمايش‌نامه‌ی «رستمی ديگر، اسفندياری ديگر» به کارگردانی «ایرج جنتی عطایی»، خانم بازيگری است که نقش هما خواهر اسفنديار را بازی می‌کند. در صحنه‌ای خانم بازيگر قرار است بهروز را که دست‌هايش را بسته‌اند، شلاق بزند. . .

هنگام اجرا، اين خانم بازيگر، به قول معروف چنان در نقش خود غرق شده بود که يادش رفت اين جا صحنه تئاتر است. . . بنا کرد به شلاق زدن. محکم می‌زد. حالا نزن، کی بزن. . .

پشت صحنه، بهروز لباس‌اش را درمی‌آورد، می‌بيند پشت‌اش از ضربه‌های شلاق خانم بازيگر، کبود شده است. کارگردان را صدا می‌زند. پشت خود را به او نشان می‌دهد و می‌گويد: «اگر يک بار ديگر اين کار تکرار شود، من هم بلدم چه کنم. روی صحنه کاری می‌کنم که هيچ لطمه‌ای به من نخورد و تمام تماشاگران حرکت‌ام را بگذارند به حساب نقش؛ چنان با لگد می‌زنم بهش که پرت شود آن طرف سالن. . .»

کارگردان رنگ‌اش شد مثل گچ. گفت: «نه، تو رو به خدا بهروز! مبادا اين کار را بکنی که آبروی همه‌مان می‌رود!»

بهروز وثوقی، در طول فعالیت سینمایی خود، در بسیاری از فیلم‌ها نقش‌آفرینی کرده است، که بسیاری از این بازی‌ها، بازی‌های خوبی بودند،  اما بازی تحسین برانگیز و خارق‌العاده‌ی بهروز وثوقی در فیلم‌ «گوزن‌ها» ساخته‌ی «مسعود کیمیایی» و فیلم «سوته‌دلان» ساخته‌ی «علی حاتمی» در تاریخ سینمای ایران جاودانه است.

فیلم‌شناسی بهروز وثوقی:

دهه‌ی چهل:

صد کیلو داماد (1340) ، گل گمشده (1341) ، فرشته‌ای در خانه من (1342)، دختر ولگرد (1343)، لذت گناه (1343)، دزد بانک (1344)، عروس دریا (1344)، امروز و فردا (1345)، بیست سال انتظار (1345)، خداحافظ تهران (1345)، هاشم خان (1345)، ایمان (1346)، دالاهو (1346)، زنی به نام شراب (1346)، وسوسه‌ی شیطان (1346)، بر آسمان نوشته (1347)، بیگانه بیا (1347)، تنگه‌ی اژدها (1347)

دشت سرخ (1347)، گرداب گناه (1347)، من هم گریه کردم (1347)، هنگامه (1347)، دزدسیاه‌پوش (1348)، دنیای آبی (1348)، قیصر(1348)، پنجره (1349)، دور دنیا با جیب خالی (1349)، رضاموتوری (1349)، طوقی (1349)، قهرمانان (1349) (The Invincible Six) (مشترک با  امریکا)، لیلی و مجنون (1349)

 

دهه‌ی پنجاه:

داش‌آکل (1350)، رشید (1350)، فرارازتله (1350)، یک مرد و یک شهر (1350)، بلوچ (1351)، دشنه (1351)، غریبه (1351)، تنگسیر (1352)، خاک (1352)، گرگ بیزار (1352)، نفرین (1352)، سازش (1353)، گوزن‌ها (1354)، ممل‌امریکایی (1353)،  ذبیح (1354)، کندو (1354)، هم‌سفر (1354)، بت (1355)، بت‌شکن (1355)، ماه‌عسل (1355)، ملکوت (1355)، سوته‌دلان(1356)، کاروان‌ها (1356) (مشترک با امریکا)، نفس‌بریده (1357)،  گربه در قفس (1357 در امریکا)، دفینه (1359 در امریکا)

 

دهه‌ی شصت:

گروگان (1363خورشیدی / 1983میلادی در آلمان غربی) ، چشمهایش (1365خورشیدی در آلمان غربی)، تهدید (1369خورشیدی در امریکا) ، وحشت در بورلی هیلز (1369خورشیدی)، (1991The Crossing( ، (2005) Zarin

 

منابع:

وب‌سایت پرند

دانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا

فرهنگ فیلم‌های سینمای ایران - جمال امید - جلد اول و دوم

هفته‌نامه‌ی سینما

 

بنفشه.ج - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادونُه

دهم بهمن‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved