در دشت صبحگاهی پندارت
از جاده‌ای که در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد کهن
با اسب سرخ خسته
در بامدادهای بخارآلود
در عصرهای خلوت بارانی
پا تا به سر دو چشم درشت و سیاه
تو گوش با طنین سم مرکب منی
من
چون عاشقان عهد کهن
 با اسب پای پنجره می‌مانم
بر پنجه‌های نرم تو لب می‌نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپیدن در دل مه پنهان
می‌رانم
یک شب
خشمی سیه ز حوصله‌ها می‌برد شکیب
خشم برادران‌ات شاید
و آنگاه در سکوت مه‌آلود گرد شهر
برقی و .... ناله‌ای...
یک بامداد سرد و بخارآلود
آن دم که پشت پنجره با چشم پُرسرشک
دشت بزرگ خالی را می‌پایی
با زین و برگ کج شده اسب نجیب من
با شیهه‌ای که ناله‌ی من در طنین اوست
تا آشیان چشم تو می‌آید
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته یال و دم
گردن به میل پنجره می‌ساید.

 

با آن‌که حرف‌های مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می‌دهد
با لحظه‌های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها می‌کنم هنوز
این حسرت
این ترانه‌ی معصوم
ای با شب‌ام نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروب‌ام ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشم‌های تو خواهم من
در باغ چشم‌های تو می‌خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شب‌ام نشسته چو مهتاب
افسوس حرف‌های مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می‌دهد
با لحظه‌های من همه مغموم

 

و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است در حالت عمیق عزیمت که منظره‌ی راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد
در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی
در گردی مچ تو به هم می‌رسند و باد صفات باد
 شکل عزیز زانو را
که قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصویر می‌کند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیم‌رُخ تو برابر نگه‌ام ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
و آسمان که برابر از درخشش‌های آبی می‌شد ناگاه
نام تو از تمام جهت‌ها می‌آمد
وقتی که باز می‌آیی نام تو را
تمام جهت ها رسم می‌کنند
و در گذار دامن تو دانه‌های شن بر ریشه‌های پیدا پیراهن عبور شعاع می‌پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمی‌آیی
 و هر درخت بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین ثفات باد و تکبیر توفان
و در هوای دهکده‌ پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود می‌کند
تو باز می‌آیی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسا
و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را برمی‌دارد.

 

 مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادوهشت

بیست‌وششم دی‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved