آخرین آرزوی سقراط

پیش از آن‌که سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگ‌ترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگ‌ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان «آتن» صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال‌های زنده‌گی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می‌گذرانید، درحالی که آن‌گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفال‌تان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آن‌ها باقی بگذارید، همت نمی‌گمارید؟

- در ضرورت تعلیم و تربیت دانشگاه تربیت معلم -1352

 ***

 

روزی ابوعلی‌سینا به مجلس درس ابوعلی‌مسکویه از دانشمندان و فضلای معروف زمان وارد شد و گستاخانه گردویی را که در دست داشت نزد مسکویه انداخت و از او خواست که مساحت گردو را حساب کند. ابوعلی‌مسکویه قسمتی از کتاب اخلاق خود را نزد ابن‌سینا گذاشت و گفت: ای جوان! تو به اصلاح اخلاق خود بیش‌تر نیازمندی. نخست اخلاق خود را اصلاح کن و آن‌گاه نزد من بیا تا مساحت سطح گردو را برای تو حساب کنم.

ابن‌سینا این جمله را در سراسر زنده‌گی فراموش نکرد و با به خاطر سپردن و عمل کردن به آن، هیچ‌گاه از مسیر صحیح زنده‌گی قدمی بیرون ننهاد.

- اطلاعات هفته‌گی، هفدهم دی‌ماه 1365.

 ***

 

فیروز اشکانی در جشن با شکوهی که به مناسبت مهرگان بر پا داشته بود اجازه داد هدایایی را که برای وی آورده بودند از نظرش بگذرانند. میان هدایا طبقی از زر بود که روپوش ابریشمین داشت. چون پرده از آن بر گرفت، در طبق دو پاره زغال دید. در شگفت ماند و پرسید آن را که داده است؟ گفتند موبد موبدان.

وی را احضار کرد و چون به درگاه آمد از آن زغال پرسید. موبد گفت: ای شهریار! چند روز پیش از جنگلی که می‌سوخت گذشتم و دیدم که شاهینی قصد گرفتن کبوتری کرده بود. کبوتر چون خویش را در معرض خطر دید به امید آن‌که از درون آتش به مامنی راه یابد از آن گذشت و شاهین نیز به سودای این‌که کبوتر را برباید، خود را در آتش افکند و دیدم که هر دو سوختند و این دو پاره زغال سوخته‌ی آن دو است.

دریافتم که هیچ کس نباید ناسنجیده خطر کند و آن کند که مایه‌ی فنای وی گردد، هم‌چنین هیچ زورمندی نباید در طلب مطلوب چندان حریص باشد که بی اندیشه، خویش را در کام مرگ اندازد.

فیروز لختی اندیشید و گفت: به‌راستی این دو پاره زغال گران‌بهاترین تحفه‌ای است که تا این زمان برای من آورده‌اند و هرگز بهتر از این چیزی نخواهم داشت.

- اقبال یغمایی، طرفه‌ها، صفحه‌ی 207.

 ***

 

تازه به دوران رسیده‌ای به موزه‌ی «لوور» پاریس رفت و تابلوهای استادان بزرگ را تماشا می‌کرد. ناگهان در مقابل تابلوی حضرت مسیح و خانواده اش اث« رافایل» ایستاد و گفت: چه‌قدر این‌ها ژنده و فقیر هستند؟!

راهنما به او گفت حضرت مسیح ثروت نداشت، به طوری که در آغل به دنیا آمد و پدر خوانده‌اش هم یک نجار بود.

تازه به دوران رسیده با تعجب پرسید: خیلی عجیب است، تا این حد فقیر بودند، با این حال می‌دادند رافایل تصویرشان را نقاشی کند!؟

 ***

 

توانگری، واعظی خوش‌طبع را انگشتری زرین داد که نگین نداشت و التماس نمود که مرا بر سر منبر دعا کن.

واعظ او را بر این وجه دعا کرد که: با خدایا! او را در بهشت قصری ده که سقف نداشته باشد.

بعد از آن که از منبر پایین آمد توانگر گفت: ای آقا! این چه نوع دعایی بود که در حق من کردی؟

گفت اگر انگشتری تو نگین می‌داشت قصر تو نیز سقف می‌داشت.

 

 شهرزاد شین - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوهشت

 بیست‌وششم دی‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved