می‌توانست گوشه‌ی بلاگ‌ام این پاره‌نوشته بنشیند و اصلن خیال‌اش نباشد کسی بخواند یا نخواند. می‌توانستم به‌مانند هزاران خاطره‌ی همه‌ی این سال‌ها همین‌جور بگذارم‌اش تا فرسوده شود و دیگر فراموشی بگیرم. خلاصه در عصری که دنیا با چند کلیک به‌هم وصل است، چرا ننویسم و چرا نگویم؟! گاهی از یک تصویر آغاز می‌شود و گاهی از نوشته‌ای و گاهی از حادثه‌ای که شما را پیوند می‌زند به گذشته‌هایی که دیگر بازنخواهند گشت و خوبی‌اش این است که آن‌را با دگران قسمت کنی.

***

برمی‌گردم. به اوایل دهه‌ی هفتاد خورشیدی! دبیرستان ما تا پارکی که روبه‌روی دبیرستان دخترانه بود فاصله‌ی چندانی نداشت. و البته که فاصله‌ی چندانی نداشت تا فروش‌گاهی که پاتوق ما چند نفر بود! من و«روزبه» و بچه‌های دیگر از پارک گاهی عازم جایی می‌شدیم که می‌توانستیم آثار کسانی را بیابیم که برای‌مان عشق بودند. تا می‌رسیدیم دم در مغازه، صدای داریوش بود و دودی از سیگار که مغازه را گرفته بود. می‌گفتیم: آوردی کنسرت را؟ لبخندی می‌زد و نوارهای خام مکسل را آماده می‌کرد تا درون دستگاه تکثیر بگذارد. هنوز لس‌انجلس رونقی داشت و هنوز آوازخوانان خود سرمایه‌گذار آلبوم نبودند که اگر هم بودند مگر چاره‌ای بود جز خریدن آثار کاپی؟!

در فاصله‌ی تکثیر آلبوم‌ها اینسرت‌ها را می‌گرفتیم و با حسرت نگاه می‌کردیم که مثلن فلان ترانه را که نوشته یا ساخته! تصاویر را ورق می‌زدیم و گاهی پانوشت‌ها را می‌خواندیم. روزبه که ذوق مرا می‌دید شاید در دل می‌گفت روزی برای‌اش اصل‌اش را می‌آورم. حافظه‌اش برای ترانه‌ها و سازنده‌گان‌اش بد نیست انگار. به داریوش و بابک افشار و عبدی و آرمیک و بیات و... علاقه هم که دارد. حریص دانستن بودم. شناسنامه‌ها را می‌بلعیدم. اگر ترانه‌ای برای‌ام سازنده‌گان‌اش غایب بودند جوری نچسب بود. گاهی با توجه به اندوخته‌های قبلی حدس می‌زدم.

نوارها را در جیب می‌گذاشتیم و زنگ آخر را هم با شگفتی تمام می‌کردیم و رو به سوی خلوت‌مان می‌رفتیم. فردای‌اش من بودم و روزبه و گاهی دوستان دیگر که هم‌نوا بودیم و در راه می‌خواندیم. در اینسرت آلبومی که «صحنه‌ی دو» بود داریوش به آقای «زعفرانلو» پیش‌کش کرده بود. کسی که به گفته‌ی او عاشق موسیقی بود و آرشیوی غنی از آثار موسیقی‌دانان ایرانی داشت. پزشک جراح عمومی بود. متاسفانه در سال 2003 به‌همراه همسرش در حادثه‌ای پر کشیده و هنوز برای داریوش یاد و نام‌اش زنده است.

اما ترانه‌ای که این روزها مرا به سال‌های نخست دهه‌ی هفتاد  پیوند زده و هنوز با سه نسل از موسیقی‌دانان از بابک افشار تا عبدی و آرمیک پیوند زده، «رهگذار عمر» تورج نگهبان خدابیامرز است! ترانه‌ای که ملودی جاودانی از آقای افشار نازنین دارد. تنظیم‌های استثنایی عبدی در کنسرت‌ها و البته تنظیمی دیگر از آرمیک در آلبوم‌های بی‌کلام‌اش که بی‌نظیر است. تنظیم ابتدایی این ترانه اثر ناصر چشم‌آذر است.

حال که به این ترانه امروز می‌اندیشم به راز مانده‌گاری  و هوشیاری امثال آقای افشار و زنده‌یاد عبدی و داریوش پی می‌برم. افشار عزیز با ملودی مانده‌گاری که هنوز زنده است و عبدی با تنظیمی که هیچ‌گاه برای هیچ‌کس کم ننهاد! در اجرای «صحنه‌ی اول» داریوش این ترانه را با رباعی خیام دکلمه کرده که نشان از آگاهی آوازخوان از مضمون ترانه و فلسفه‌ی آن دارد. برچسبی که متاسفانه سال‌هاست به امثال او می‌زنند که فقط مجری ترانه بودند و دیگر هیچ... آری بودند بسیارانی اما او یگانه بود به شهادت آثارش...

سال‌ها بعد در اواسط همین دهه‌ی هفتاد آلبوم(کاست ِ اوریجینال) «نفرین‌نامه» را از روزبه هدیه گرفتم. آن‌چنان ذوق کرده بودم که هنوز و هم‌چنان این آلبوم برای‌ام حسی دیگر دارد. در آن‌جا با آثار بی‌همتای افشار گرامی برخوردم. یکی از ترانه‌ها همین «رهگذار عمر» بود.

چند روز پیش روزبه به منزل آمده بود و من نبودم. شماره‌ام را گم کرده بود. کس نمی‌داند کدامین روز می‌آید و کدامین روز می‌رود! خودمان را می‌گویم که دوستی‌ها را گم کرده‌ایم و گاهی به تلنگر خاطره‌ای برای هم گُر می‌گیریم. «روزبه» را دوباره پیدا خواهم کرد برای همه‌ی آن خاطرات! برای همه‌ی آن ترانه‌هایی که وجودمان را ساخت. حال دیگر بزرگ‌تر شده‌ایم و آگاهی از قصه و افسانه‌ی هستی پیدا کرده‌ایم.

امروز همه‌ی ما در هارد کامپیوترمان فشرده‌ای غنی از آثار بزرگان جهان تا ایران را داریم. گاهی با شنیدن نسخه‌ای یاد و نام کسانی زنده می‌شود و گاهی... چه‌قدر این حس را دوست داریم. هر چند گاهی افسرده‌مان کند اما این حس و حال از جنس خوبی است. نوستالژی است. پیش‌نهاد می‌کنم نسخه‌ی باکلام و بی‌کلام «رهگذار عمر» را بشنوید. از عبدی تا آرمیک! ببینید در این همه سال‌ها چه‌اندازه پیر شده‌ایم یا چه‌اندازه خاطره داریم. نمی‌دانم به گمان‌ام روح‌ام گاهی در کوچه‌پس‌کوچه‌های منتهی به آن فروش‌گاه پرسه می‌زند. هنوز خاطره‌ها با همین ملودی‌های جاویدان زنده می‌شوند. پس سلام بر افشار و داریوش و آرمیک! روح عبدی و تورج نگهبان هم شاد!

 

محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادوهشت

بیست‌وششم دی‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved