«سیمین دانشور» را زمانی‌که سال اول دبیرستان بودم با «سووشون» شناختم. آن‌زمان  داستان این کتاب مرا عجیب تحت تاثیر قرار داد، نحوه‌ی روایت قصه و توصیف شخصیت‌ها بسیار ملموس بود و حس می‌کردم که «زری» و «یوسف» قهرمانان داستان را از نزدیک می‌شناسم. در طی چند سال، چندین بار این کتاب را از اول تا به آخر خواندم و بعضی قسمت‌های آن را از بر شدم.

هرچه بیش‌تر «سووشون» را می‌خواندم، بیش‌تر به این نتیجه می‌رسیدم که «زری» و «یوسف» همان شخصیت «سیمین دانشور» و «جلال آل‌احمد» می‌توانند باشند، سیمین ویژه‌گی‌های رفتاری و شخصیتی این زن و شوهر را آن‌قدر ملموس به قلم آورده بود که تو گویی سال‌ها با آنان به‌سر برده و همه‌ی وجودشان را می‌شناسد. بعدها که بیش‌تر تحقیق کردم واقف شدم که کسان دیگری هم هستند که چنین فکر می‌کنند.

 خانم دانشور، خودشان نیز در یک گفت‌و گوی اختصاصی با بخش فرهنگی« هاتف» گفته بودند: «داستان‌های من سرگذشت کسانی است که آن‌ها را ديده و می‌شناسم. برای مثال در داستان برهوت، قصه‌ "تيمور بختيار" برای من يک چهره‌ی شناخته شده است. نويسنده هميشه بايد قهرمانان داستان خود را از ميان افرادی که می‌شناسد و ديده است انتخاب کند، اما می‌تواند سرنوشت و شخصیت آن‌ها را به گونه‌ای دل‌خواه تغيير دهد.»

دکترسیمین دانشور نویسنده و مترجم، نخستین بانوی رُمان‌نویس ایرانی است. او در هشتم اردیبهشت‌ماه 1330 خورشیدی،  در شيراز ، از پدری پزشک و مادری نقاش دنيا آمد. پدرش دکتر محمدعلی دانشور(احياالسلطنه( بود، همان كسی كه سيمين در رمان «سووشون» از او با  نام دكتر عبدالله خان ياد می‌كند». احياالسلطنه» مردی از اهالی فرهنگ و ادب بود و عضو گروه«حافظيون»، كه شب‌های جمعه بر سر مزار حافظ جمع می‌شدند و ياد حافظ را زنده نگه می‌داشتند. مادر سيمين، «قمرالسلطنه حکمت» نام داشت، بانوی هنرمندی كه نقاشی می‌کرد و مدیر یک هنرستان بود.

خانم دانشور دوره‌ی مقدماتی  تحصيلات را در مدرسه‌ی انگلیسی « مهرآيين» شيراز گذرانید و در امتحان نهایی دیپلم، شاگرد اول کل کشور شد. سپس به تهران رفت و در رشته‌ی ادبیات فارسی دانشگاه تهران، مشغول تحصیل شد.

سیمین دانشور، پس از مرگ پدرش در سال 1320 خورشیدی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامه‌ی  ایران کرد، آن هم نه با نام خود که با نام مستعار«شیرازی بی‌نام».

درسال 1327، مجموعه‌ داستان کوتاه «آتش خاموش» را منتشر کرد که اولین مجموعه‌ داستانی است که به قلم یک خانم نویسنده‌ی ایرانی منتشر شده است. مشوّق خانم دانشور در داستان‌نویسی«فاطمه سیاح» استاد راهنمای وی، و نیز «صادق هدایت» بودند.

در سال 1329  با مدرک دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان پایان‌نامه‌ی او «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود با راهنمایی «فاطمه سیاح» و «بدیع‌الزمان فروزان‌فر».

 در همان سال 1329 با «جلال آل‌احمد» که از نویسنده‌گان مطرح ادبیات ایران بود آشنا شد و با او ازدواج کرد. تا سال 1348 که جلال آل‌احمد، به‌طور ناگهانی از دنیا رفت، همراه هم بودند. خانم دانشور اندکی پیش از مرگ «جلال آل‌احمد»، رمان سووشون را منتشر کرده بود.

خانم دانشور پس از دريافت درجه‌ی دکترا، در سال 1331 با استفاده از بورس تحصیلی موسسه‌ی « فول برايت» به امريکا رفت و در دانشگاه «استنفورد» به ادامه‌ی تحصيل پرداخت. او در آن‌جا دو سال در رشته‌ی زیبایی‌شناسی  تحصیل کرد و در همین دانشگاه نزد «والاس استنگر» داستان‌نویسی و نزد «فیل پریک» نمایش‌نامه‌نویسی را آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که خانم دانشور به زبان انگلیسی نوشته بود، درامریکا منتشر شد.

خانم دانشور پس از بازگشت به ایران، در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال 1338  استاد دانشگاه تهران در رشته‌ی باستان‌شناسی  و تاریخ هنر شد.

دکتر سيمين دانشور کار مطبوعاتی خود را با مديريت مجله‌ی «نقش و نگار» آغاز کرد و و این کار را در نشريه‌ی «قلم و زنده‌گی»  و کتاب ماه کيهان ادامه داد.

دكتر دانشور نخستین رییس کانون نویسنده‌گان ایران بود و تا سال 1359 به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول بود، اما در این سال به درخواست خود از دانشگاه بازنشسته شد. او در این مدت مجموعه‌ی داستان‌ها و رمان‌های متفاوتی را منتشر کرده است از آن جمله: «آتش خاموش»، «شهری چون بهشت»،  «به كی سلام كنم»، «از پرنده‌های مهاجر بپرس»،  «سووشون» و دو جلد از رمان«جزيره‌ی سرگردانی» با عناوين«جزيره‌ی سرگردانی» و«ساربان سرگردان».

چهار اثر سيمين‌بانو یعنی«آتش خاموش»، «شهری چون بهشت» و داستان بلند «حادثه در جنوب» و «سووشون» از شهرت خوبی برخوردار گشتند. اما «سووشون» در این میان، چیز دیگری است که می‌توان از آن به عنوان یکی از نمونه‌های مطرح رُمان فارسی نام بُرد. این کتاب به هفده زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده و نیز از پُرفروش‌ترین آثار ادبیات فارسی است.

درباره‌ی رمان«سووشون» نقدهای بسیاری منتشر شد.  این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضاشاه پهلوی می‌پردازد که ماجراهای آن در نیمه‌ی اول سال 1322 در شیراز اتفاق می‌افند. بنا به گفته‌ی خود خانم دانشور، در این رُمان او به شکلی رمزی، به سقوط دولت «مصدق» در مرداد 1332 نیز اشاره می‌کند.

خانم دانشور چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله «غروب جلال»، «شاه‌کارهای فرش ایران»، «راهنمای صنایع ایران» و «ذن بودیسم».

در ترجمه‌ی آثار نويسنده‌گان سایر کشورها به زبان فارسی، خانم دانشور از ترجمه‌ی انگليسی اين آثار استفاده کرده است. مانند دشمنان، مجموعه داستان چخوف «داغ ننگ» از هاورون و يا از آثار نويسنده‌گان انگليسی‌‌زبان مانند «برناردشاو» نمايش‌نامه‌ی «سرباز شکلاتی» و «پيک مرگ و زنده‌گی» از ويليام سارويان.

مهم‌ترین آثار سیمین دانشور پس ازانقلاب سال 57 ایران، رمان‌های «جزیره‌ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان» هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازد.

خانم دانشور یکی از دلایل موفقیت‌اش در کار داستان‌نویسی را مطالعه‌ی مستمر می‌داند. او گفته است  با تسلطی که به زبان انگلیسی دارد، کتاب‌های بسیاری را از ادبیات غرب مطالعه کرده و چند کتاب نیز به زبان انگلیسی منتشر کرده است. خودش می‌گوید:

«یه‌عنوان یک نویسنده، در جریان ادبیات معاصر جهان قرار دارم و دوستان و شاگردان زیادی در سراسر دنیا دارم که برای من کتاب می‌فرستند و من آن‌ها را می‌خوانم.»

خانم دانشور دلیل مطالعه‌ی کتاب به زبان اصلی را نارسایی ترجمه‌ها و عدم اعتمادش به ترجمه‌ها عنوان کرده است.

سیمین دانشور در مورد وضعیت خانم‌های داستان‌نویس ایرانی گفته است: « زنان ایرانی در عرصه‌ی داستان‌نویسی جهش بزرگی داشته‌اند. ما داستان‌نویسان و رُمان نویسان خوبی داریم. گذشته از نسل اول داستان‌نویسان که من هم جزو آنان هستم، در نسل دوم به چهره‌های خوبی مانند «شهرنوش پارسی‌پور» و «منیرو روانی‌پور» برمی‌خوریم. آثار «روانی‌پور» فوق‌العاده است.

در میان نویسنده‌گان نسل سوم نیز، چند چهره‌ی خوب ادبی وجود دارد که البته هنوز به طور کامل شکوفا نشده‌اند. ما در عرصه‌ی ادبيات زنان چهره‌های خوبی داريم که من به آن‌ها اميدوارم. برای مثال " سهيلا بسکی"، " سوفيا محمودی"، " ناهيد توسلی"، " فرخنده حاجی‌زاده"،" فرخنده آقایی" و"شهره وکيلی" از اين افراد به شمار می‌روند.»

خانم دانشور با کُت سفید در عکس دیده می‌شوند

در سال 1385 که سیمین دانشور به هشتادوپنج ساله‌گی قدم گذاشته بود، در پاسخ به این پرسش که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش چیست؟ گفته بود:

«من اين را ياد گرفته‌ام كه شانه‌هايم را بالا بياندازم و بگويم: ول كن بابا ... . به دوستان هم می‌گويم شانه‌ها را بالا انداختن و گفتن ‌ول كن بابا ... را ياد بگيرند. من اهل دپرسيون و دغدغه و اضطراب نيستم. بعضی اهل دپرسيون هستند و همه چيز را برای خودشان بزرگ می‌كنند، هی راجع به آن فكر می‌كنند. من می‌گويم گذرا هستند، به جای اين‌كه به گذشته فكر كنند و دپرسيون شوند، ‌پياد‌ه‌روی كنند، آب ميوه بخورند، ورزش‌هايی مانند يوگا كار كنند. من اهل دغدغه نيستم.

تنها چيزی كه برای من خيلی سخت بود،‌ مرگ پدرم بود. پدرم كه از دنيا رفت، من در دانشگاه تهران در حال درس خواندن بودم . قرار شده بود به من نگويند تا امتحان‌های من تمام شود. اما در همان زمان وقتی داشتم روزنامه می‌خواندم، ديدم مطلبی در مورد پدرم نوشته شده است و  جلوی نام‌ او كلمه‌ی"مرحوم" به كار رفته. باخودم گفتم اين درمورد پدر من است! وقتی فهميدم، خيلی برای‌ام سخت بود. می‌دانی! دغدغه‌هایی که همه دارند را من ندارم، من خیلی اعتمادبه‌نفس دارم، من در سن هشتادوپنج ساله‌گی هنوز می‌نویسم، نگران انتشار آن هم نیستم، بالاخره منتشر می‌شود.

يكی از نعمت‌هايی كه خدا به ما داده فراموشی است. فراموشی خيلی مهم است. اگر اين فراموشی نبود ما از دق می‌مُرديم. همه چيز فراموش می‌شود. يك خاطره‌ای از آن در تَه ذهن می‌ماند كه گاهی به ياد می‌آيد، كاری نمی‌شود كرد. آدم بايد قرص و محكم باشد، اعتماد به نفس داشته باشد. ما مردمی هستيم كه گرد هم آمده‌ايم. كردها،‌ لرها،‌ عرب‌ها، ترك‌ها و در زاهدان و سيستان هم بلوچ. در كشوری مانند فرانسه، اگر شما يك شهر را ببينی انگار تمام فرانسه را ديده‌ای. اين همه تنوع نژادی و زمانی ندارد، اما ما داريم . بايد محكم بود. حالا بگو ول كن بابا ... . شانه‌هايت را هم بينداز بالا.»

 

 قصه‌‌ی سووشون و سرگذشت قهرمانان‌اش از یادرفتنی نیست. من قصه‌ی سووشون و غم‌ها و شادی‌های قهرمانان‌اش را همیشه به خاطر خواهم داشت. از نخستین کلمات آغاز قصه:

آن روز، روز عقدکنان دختر حاکم بود. نانواها با هم شور کرده بودند و نان سنگکی پخته بودند که نظیرش را تا آن وقت کسی ندیده بود. مهمان‌ها دسته دسته به اتاق عقدکنان می‌آمدند و نان را تماشا می‌کردند. خانم زهرا و یوسف‌خان هم نان را از نزدیک دیدند. یوسف تا چشم‌اش به نان افتاد گفت: گوساله‌ها، چه‌طور دست میرغضب‌شان را می‌بوسند، چه نعمتی حرام شده و آن هم در چه موقعی...

تا جمله‌های آخر قصه:

گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمین‌ات.

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!؟

 

آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی هفتادوهشت

بیست‌وششم دی‌ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved