|


شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانات نبودند
در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلات که همچون نُقل تر
بود
هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخنهایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفرهی خلق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ایکاش
سلامی هم به میمون میرساندی
اگر نمیدانید سیمین بانو این شعر را برای که سرودهاند، به سایت
youtube بروید و کلمهی«بزغاله» را جستوجو کنید.


سلامhت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانات.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمات گرم و سرت خوش باد
سلامام را تو پاسخ گوی، در بگشای
منام من، میهمان هر شبات، لولیوش مغموم
منام من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منام، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور
نه از رومام، نه از زنگام، همان بیرنگ بیرنگام
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگام
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهات پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابات را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبات میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مُرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامات را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.


پردهی توری برف
جلوی پنجره آویخته است
مرد با خاطرهی عشقی دور
مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد
یادها میریزند
از سر شاخهی اندیشهی او
برگهایی همه زرد
زن در این سوی اتاق
مانده تنها با خویش
عشق او خاطرهی دوری نیست
زیر چشم او را افسوسکنان مینگرد
بر لباش میگذرد
وه که چه نزدیک و چه دوری از من
مرد تنها در خویش
بیصدا میگرید
خیره در چشم خیالی که به او میخندد
میکشد آهی و لب میبندد
وه گه دوری و چه نزدیک به من
پردهی نازک اشک
جلوی پنجرهی چشم زن آویخته است
مجلهی اپیزود
، شمارهی هفتادوهفت
دوازدهم دیماه 1388 خورشیدی
Home
|