|
« انسان فروغ، نه آن انسان کلی و سمبولیک نیما و اخوانست، نه انسان رمانتیک توللی و مشیری و نادرپور، نه انسان اسطورهای سپهری و نه آن شیرآهنکوهمرد شاملو، که میدان خونین سرنوشت به پاشنهی آشیل در می نوردد. انسان فروغ، انسانی عادی و ساده است که در میان کوچه و بازار میگردد و با تمام عیب و نقصها و خوبی و بدی و سستی و کمال و زشتی و زیباییاش انسان است.» نوشتن از«فروغ فرخزاد» و دربارهی او نوشتن بسیار دشوارست، هم از این رو که تا به حال دربارهی او بسیار گفتهاند و نوشتهاند و هم این که فروغ شخصیتیست که انسان در برابرش به عجز میافتد، به قول «شاملو» یکی از دلایل بزرگی شعر فروغ اینست که داوری دربارهی آن آسان نیست، شعر او شکستات میدهد(1). البته این سخن درمورد خود فروغ هم کاملن صدق میکند. اما با وضعیتی که شعر امروز ایران دارد شاید باز هم گفتن و گفتن از فروغ و پرداختن به او ناگزیر باشد چون پس از گذشتن چهار دهه از خاموشی او، هنوز شعرش حرف اول را میزند و هنوز شعری که بتواند به پای آن برسد یا به آن نزدیک شود و با آن همسری و برابری کند خلق نشده است. همین که هنوز هم اشعار او در مجموعه شعرهای قدیمی او تجدید چاپ میشود و هر بار کتابی جدید و مجموعهای نو با ویرایش و چاپی متفاوت ازاشعار او از راه میرسد و هنوز هم تحلیل و بررسی دربارهی او و شعرش ادامه دارد، نشانی از زنده بودن شعر او و عطش شدید جامعهی معاصر به شعر اوست. شعر فروغ هنوز هم به نیازهای خفتهی ما پاسخ میدهد و رویاها و آرزوهای پنهان و آشکارمان را سیراب میکند. شعر فروغ زبان گویای نه فقط زنان جامعهی ما، که زبان مردان هم هست چرا که به چنان حدی از غنای انسانی دست یافته است که دیگر از جنسیت فراتر رفته است، هرچند به باور برخی نظریهپردازان «فروغ» به تنهایی زبان گویای زن صامت ایرانی در طول قرنهاست و او را انفجار عقدهی دردناک و به تنگآمدهی سکوت زن ایرانی میدانند.(2) اما به باور من این تنها زن ایرانی نیست که بغض دردناک و سکوت طولانیاش در طنین صدای فروغ میشکند و با او زبان به سخن میگشاید، بلکه این انسان درد کشیدهی ایرانیست که با نغمههای محزون و جاندار او که از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزند(3) زبان به سخن میگشاید و راز دردناک و اندوهبار خود را با زبان ساده و بیپیرایه و صمیمی این پریشادخت(4) شعر معاصر آشکار میکند. بله این درست است که فروغ در سه کتاب اول خود ( اسیر، دیوار و عصیان ) تا به تولدی دیگر برسد صبغهی مردستیزانه و نوعی فمنیسم دارد و رایحهی جنسیتگرایی از آن به مشام میرسد، اما در سالهای پختهگیاش کاملن از این حد فراتر میرود و به نگاهی کاملن انسانی دست مییابد و اگر طنین صدایی زنانه از آن برمیخیزد به خاطر فردیت و تشخص اوست که از امتیازات شعر او محسوب میشود و طبیعیست که هر هنرمند اصیلی باید به تفردی ویژهی خود دست یابد تا از دیگر هنرمندان قابل شناسایی باشد و اگر چنین نبود طنین صدایاش با معدود شاعران زنی که صدایی مردانه از آنها به گوش میرسد فرقی نداشت و درستی این سخن که او شاعری ورای جنسیت است در همین استقبال و ستایش مردان این سرزمین در کنار زنان، از شعر او آشکارست و نشانیست روشن از پیروزی شگفت فروغ در سرزمین شعرخیز ایران، آن هم جایی که شاعران بزرگ همه مَرد هستند و هزار سال ادبیات مردسالارانه پشت سر اوست. این مهم جز از کسی که دارای نبوغ و نیرویی شگفت و جسارتی بی نظیرست برنمیآید. به نظر من شعر فروغ، جان شعر معاصر فارسی است چرا که با زبانی ساده و صمیمی و با صراحت و جسارت از زندهگی و از انسان سخن میگوید. فروغ را به درستی زن بیپروای شعر امروز نامیدهاند، جسارت او اما تنها در این نیست که گاه چنان سنتشکنی میکند که چشم همه را خیره میکند و گاه بیپروا، پا بر سر سنتهای کهن و تابوهای مقدسی میگذارد که تا پیش از او کسی حتا از مردان جرات نزدیک شدن به آن را نداشتهاند، جسارت و بیپروایی او تنها در این نیست که او با تمام محدودیتهای جانکاه محیط مردسالار و در یک جامعهی سنتی، برای اولین بار از نیازهای زنانه سخن میگوید و لحن و زبانی زنانه که تا آن زمان از ادبیات ما غایب بوده است، به پیشگاه ادب فارسی عرضه میکند و برای اولین بار به عنوان یک زن بیپروا از تجربهی گناهی پر ز لذت در آغوشی گرم و آتشین(5) سخن میگوید. تا امروز اینگونه شعرالگوی برخی دختران و شاعران زن ما قرار گیرد و در این کار افراط کنند و اشعاری بیمایه و مبتذل بسرایند، به این خیال که بیپروایی را به اوج خود برسانند و آنان را بیپرواتر از فروغ بنامند، بلکه بیپروایی و جسارتی به مراتب بالاتر و شگفتتر از اینها در اشعار فروغ موج میزند و آن صمیمانه و ساده سخن گفتن از انسان و زندهگیست. فروغ به مانند بسیاری از شاعران همعصرش، روشنفکرنمایی نمیکند، بلکه راه خود را میرود و زندهگی خود را میکند و صمیمانه خود را بیان میکند و البته در این بیان، روشنفکری آگاه و بینا را به نمایش میگذارد که« من» خود فروغست و با او هیچ فاصلهای ندارد، چون شعر فروغ عین زندهگی اوست. او خود روزگاری برای تفنن و سرگرمی و شاید دغدغههای کوچکی که داشته، شعر میگفته و بهطور غریزی هم میگفته، چنان که خود به این مسئله اذعان دارد، اما در دوران پس از«تولدی دیگر» شعر میشود جان او و همهی وجودش چنان که هر بار شعر میگوید گویی چیزی از او کنده میشود و کم میشود.
گفتم جسارت فروغ در اینست که به سادهگی از انسان سخن میگوید، بله انسانی که فروغ در اشعارش بهویژه از«تولدی دیگر» به بعد ترسیم میکند دیگر آن انسان کلی و اسطورهای و ماورایی شعر کلاسیک و حتا انسان ایدئولوژیک و ابرانسان شاعران مرد معاصر نیست. انسان «فروغ»، نه آن انسان کلی و سمبولیک«نیما» و «اخوان»ست، نه انسان رمانتیک«توللی» و «مشیری» و «نادرپور»، نه انسان اسطورهای سپهری و نه آن شیرآهنکوهمرد «شاملو» که میدان خونین سرنوشت به پاشنهی آشیل در می نوردد(6). انسان «فروغ»، انسانی عادی و ساده است که در میان کوچه و بازار میگردد و با تمام عیب و نقصها و خوبی و بدی و سستی و کمال و زشتی و زیباییاش انسانست. او گاه زنیست که هر روز با زنبیلی از کوچهای میگذرد، گاه طفلی که از مدرسه برمیگردد و گاه مردی که با ریسمانی خود را از شاخه میآویزد(7) و اگر از باغچه بد میگوید و به آن فحش میدهد یا به آن عشق میورزد یا از کنار آن بیتفاوت میگذرد(8) با این همه انسان ست و دایم در تحول و تغییر. نگاه «فروغ» اما نگاهی نوستالژیک و اندوهبارست. به تعبیر دکتر«براهنی» فروغ در غربت جهان میزیست و در آرزوی وصل و اتحاد با کل جهان بود(9). این نکته در شعر بلند «ایمان بیاوریم» آشکارتر پیداست. در بسیاری از اشعار خوب فروغ، نگاهی پوچگرا واگزیستانسیالیستی و سیاه به چشم میخورد و این نگاهیست که بر بسیاری از روشنفکران پیشرو دههی چهل حاکم بوده است و اغلب تاثیریست که از شکست نهضت ملی و پیروزی کودتای بیستوهشت مرداد و هم چنین ادبیاتی متاثر از کسانی همچون «سارتر»، «کمو»، «کافکا»، «بکت» و «اوژن یونسکو» پدید آمده بود. در دههی بیست، هنوز شعر ایران زیر تاثیر رمانتیکهای اروپا بود و صبغهای رمانتیک سیاه در آثار کسانی مانند«توللی» و «نادرپور» و دیگران دیده میشد و«فروغ» در سه کتاب اول خود، بیشتر تحت تاثیر همینها بود. اما از دههی بیست به بعد، شعر فارسی به تدریج از زیر تاثیر شعر اروپا خود را بیرون کشید و به سمت شعر ایرانی سیر کرد تا در دههی چهل به اوج خود رسید و این درست همان زمانیست که فروغ هم به «تولدی دیگر» رسید. شعر فروغ شعری کاملن ایرانیست. او با بهره جستن بسیار از شعر و ادبیات غرب و آثار کسانی مانند «ژاک پرهور» و «الیوت» و«پل الوار» به شعر ایرانی میرسد و گاه در کلام او طنین صدای مولوی و حافظ و خیام را میشنویم. برای مثال آنجا که میگوید:
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود علاوه بر این که وحدت وجود را به ذهن متبادر میکند، یادآور این بیت حافظ ست که:
زین آتش نهفته که در سینهی منست با این همه فروغ در دوران پختهگیاش به سمت روشنی سیر میکند و در میان آن نغمههای یاسآور، گاهی سرودی امیدبخش سر میدهد، برای نمونه آن جا که میگوید:
دستهایام را در باغچه میکارم که رگههایی از عرفان شرق هم در اندیشهاش پیداست و این نشانگر گرایش فروغ به این اندیشهها در این دورانست. از سوی دیگر در « تولدی دیگر» و « ایمان بیاوریم ... » طنین آیات کتاب مقدس پیداست و « آیههای زمینی»اش آشکارا انعکاس توراتست. نکتهی دیگری که در شخصیت فروغ چشمگیرست و به طبع به شعرش هم تسری پیدا کرده است، عشق است. عشق عنصر اصلی و کانونی شعر اوست. او به جایی میرسد که در مییابد«باید باید باید دیوانهوار دوست بدارد»(12) و فریاد میزند که زخمهایاش همه از عشقست(13). عشق اما در نگاه او چنانکه به همه چیز متفاوت مینگرد، تفاوت آشکاری با عشقهای معمول و آن چه به نظر آشنا میرسد دارد. به قول «شاملو» ما نمی- توانیم در شعر فروغ به دنبال عشق به آن معنا و مفهمومی که به طور معمول در ادبیات و شعر ما بوده است باشیم. یعنی او به دنبال یک مجهول مطلق نبوده است. اکنون کمی به ساختار شعر«فروغ» بپردازم. دلیل دیگری که شعر او را جان شعر معاصر نامیدم این که شعرش در نقطهی تعادل فرم و محتوا و وزن قرار دارد. شعر او از یکسو بسیار پُرمعنا و با هدفست و محتوایی غنی دارد و به مسایل مهم زندهگی میپردازد و از سویی دیگر به فرم و ساختار شعرش اهمیت میدهد و از آن غافل نیست و این درست در نقطهی مقابل نظر کسانیست که امروز برای دست یافتن به شعر ناب از معنا میگریزند و در ساختارگرایی و فرمالیسم افراط میکنند و با استفادهی افراطی و فهمناشدهی تئوریهای جدید ادبی، به شعر معناگریز دامن میزنند تا آن حد که گاهی، برخی از آنها زیر برچسب دهان پُرکن «پستمدرنیسم» به هذیان گفتن افتادهاند و متونی بیجان و مکانیکی و همه شبیه به هم تولید میکنند. فروغ به جز برخی از اشعارش مانند « ای مرز پر گهر » و « علی کوچیکه » که زبانش کمی ابزاری میشود و در آن مسایل اجتماعی و گاه سیاسی را خیلی صریح و کمتر هنرمندانه مطرح میکند، در اشعار خوباش مثل « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » و « تولدی دیگر» و « فتح باغ » و « وهم سبز » و مانند آن، به غنای زبانی و ساختاری ویژهای میرسد که اوج تکامل شعر اوست.
این نکته را با استفاده از نطریهای نشانهشناسانه
از«امبرتواکو» بیشتر توضیح میدهم. یک) نشانههای تازه که مربوط اند به نظام نشانهشناسی دلالت. دو) نشانههای برگزیده که مربوط به نظام نشانهشناسی ارتباط میشوند. از دومی شروع میکنم . نشانههای برگزیده، نشانههایی هستند که از پیش تعیین شدهاند و مدلولهایی در ذهن مخاطب پدید میآورند که تکراری و کلیشهایاند و راه به تاویل نمیدهند، این نشانهها در حکم سیگنالهایی هستند که بین دو دستگاه رد و بدل میشوند و به خوبی پیداست که دستگاهها هیچ نقشی در تاویل و تغییر این نشانهها ندارند و باید بهطور خودکار آنها را دریافت کنند، به این ترتیب متنی خشک و تصنعی پدید میآید مانند متون آکادمیک و دانشگاهی یا زبان اداری. اما نشانههای تازه بین دو موجود انسانی رد و بدل میشوند که تنها برای ارتباط به کار نمیروند و دریافت کننده حق دارد در آنها دخل و تصرف کند و آنها را به حکم مدلولهای تازه مورد استفاده قرار دهد. نشانههای تازه به قراردادهای از پیش تعیین هنرمندانه مبدل میکنند. در شعرهای« ای مرز پُرگهر » و « علی کوچیکه » و « دلام برای باغچه میسوزد » و اشعار سه کتاب اول ، نشانهها بیشتر از نوع نشانههای برگزیدهاند، یعنی نشانه هایی از پیش تعیین شده که به عنوان ابزاری در خدمت محتوای شعر هستند. فروغ در این شعرها بیشتر در فکر اینست که حرفهای خود را بزند و برایاش آنقدر مهم نیست تا این حرفها را به بیان هنری محض مزین کند. در شعر « ای مرز ... » فروغ میخواهد شرایطی را که بر جامعهی مصرفی و سودپرستانه و مدگرا و بی بنیاد زماناش حاکمست و ارزشها همه بر معیار پول و مد و پوستههای ظاهری فرهنگ غرب شکل میگیرد تصویر کند و با نیشخند طنز آن را به باد انتقاد میگیرد. در شعر « دلام برای باغچه میسوزد » هم او باغچه را به عنوان نمادی از جامعه در نظر میگیرد و حرفهای خود را میزند، طبیعیست که در این موارد، زبان ابزاری میشود و نمیتواند به بیانی هنرمندانه تبدیل شود، اما در شعرهای بسیار خوباش که او با آنها «فروغ» شده است و به آنها اشاره شد، نشانهها از نوع نشانههای تازه هستند. به این ترتیب که هم در لابهلای سطرهای این شعرها، حرفهای نهفتهی بسیاری هست که مخاطب میتواند آنها را بازخوانی کند و هر بار از آنها تاویلی نو به دست دهد و هم به خاطر تاویلپذیریشان میتواند در آنها آزادنه دخل و تصرف کند و در ذهن خود تغییرشان دهد و معناهای تازهای از آنها بیرون بکشد. این جا دیگر زبان به مخاطب تحمیل نمیشود و خودکامهگی متن میشکند، چون مخاطب در دریافت حس و درک هنری و معنا آزاد ست. علاوه بر این، شعرهای مورد نظر را نمیتوان به راحتی معنا کرد، آنها را باید شنید و حس کرد و در سکوتی که پس از لذت خواندن به دست میآید به راز نهانیشان پی برد. خود فروغ تقسیمبندی بسیار زیبایی در مورد شعرهای مختلف دارد، میگوید: «میدانید بعضی شعرها، مثل درهای بازی هستند که نه این طرفشان چیزی هست نه آن طرفشان، باید گفت حیف کاغذ. به هر حال بعضی شعرها مثل درهای بستهای هستند که وقتی بازشان میکنی میبینی گول خورده ای، ارزش باز کردن نداشتهاند، خالی آن طرف آنقدر وحشتناک است که پُر بودن این طرف را جبران نمیکند. اصل کار آن طرفست ... خوب باید اسم اینجور کارها را هم گذاشت چشمبندی یا حقهبازی یا شوخی خیلی لوس . اما بعضی شعرها هستند که اصلن نه در هستند و نه باز هستند، نه بسته هستند، اصلن چارچوب ندارند. یک جاده هستند . کوتاه یا بلند فرقی نمیکند، آدم هی میرود، هی میرود و برمیگردد و خسته نمیشود. اگر توقف میکند برای دیدن چیزیست که در رفت وبرگشتهای گذشته ندیده بود. آدم میتواند سالها در یک شعر توقف کند و باز هم چیز تازه ببیند.»(15) شعرهای خوب فروغ درست مصداق مورد آخریست که او میگوید، برای مثال شعر تولدی دیگر: آدم هی میرود، هی میرود و برمیگردد و خسته نمیشود. این شعر پر از نشانههای تازه است و تن به معنایی یکه و قطعی نمیدهد، اما شعری معناگریز هم نیست. وقتی او میگوید:
سفر حجمی در خط زمان چه گونه میشود این جملهها را معنا کرد؟ در بین خطوط این شعر حسها و حرفهای ناگفتهی بسیاری هست و سطر سوم و چهارم اوج زیبایی این قطعه است که به هیچ وجه نمیتوان آن را توصیف کرد و آن را تبدیل به نثر کرد. اینجا در آمیختهگی فرم و محتوا تا حدیست که اصلن نمیتوان آن ها را از هم جدا کرد و از زبان، ابزاری برای انتقال معنا و مفهوم پدید آورد. صورت گرایان(17) روسی شعر را به هم ریختن زبان روزمره میدانند، قطعهی بالا درست مصداق همین تعریفست. یا نگاه کنید به قطعهی زیر که در آن شاعرانهگی در اوجست و جادوی شاعرانهگی کلمات به گونهایست که زبان روزمره در آن به محاق رفته است و رفتار متفاوت با زبان و به هم ریختن ساختار روایی زبان روزمره، فضایی به وجود آورده که در آن رایحهی خوش شعر خوب، شعر واقعی بیدروغ به مشام میرسد و میتوان در آن ریهها را از هوایی تازه پُر و خالی کرد:
بر او ببخشایید به خوبی آشکارست که این شعر چهقدر نو و تازه است و چه ترکیبها و تصویرهای زیبا و جانداری در آن موج میزند. نکتهی دیگری که به شعر فروغ زیبایی و دلنشینی خاصی میبخشد، مسئلهی وزنست. فروغ به این مسئله خیلی حساسست و توجه ویژهای به آن دارد. او به شعر بیوزن اعتقادی ندارد. برای او وزن در شعر یک عنصر حیاتیست و از ارکان مهم شعر محسوب میشود. به بیان دیگر شعریت شعر در وزن و موسیقی آنست. خودش در این زمینه میگوید: «من جمله را به سادهترین شکلی که در مغزم ساخته میشود به روی کاغذ میآورم و وزن مثل نخیست که از میان این کلمات رد شده، بی آن که دیده شود، فقط آنها را حفظ میکند و نمیگذارد بیفتند. اگر کلمهی « انفجار» در وزن نمیگنجد و برای مثال ایجاد سکته میکند، بسیار خوب این سکته مثل گرهیست در این نخ. با گرههای دیگر میشود اصل گره را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گرهها، یکجور همشکلی و هماهنگی به وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرده؟ به نظر من حالا دیگر دورهی قربانی کردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد، من به این قضیه معتقدم، در شعر فارسی وزنهایی هست که شدت و ضربههای کمتری دارند و به آهنگ گفتوگو نزدیکترند، همانها را میشود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را میسازد و باید ادارهکنندهی وزن باشد، برعکس گذشته زبانست... من کنار گذاشتن وزن را صحیح نمیدانم. من تجربهی بیوزن را به عنوان شعر قبول نمیکنم، به عنوان فکرهای شاعرانه چرا. وزن باید مثل نخی باشد که کلمهها را به هم مربوط کند، نه این که خودش را به کلمات تحمیل کند. وزنهای کلمات باید خودشان را به وزن تحمیل کنند.»(19) به این ترتیب او در شعرفارسی به پیروی از استاد نیما، دست به کار بزرگی میزند و وزن را گسترش میدهد. او میداند که شعر امروز فضایی دیگر دارد و زبان و وزن دیگری میطلبد. دیگر نمیتوان وزنهایی را که اغلب در شعر کلاسیک استفاده میشد به کار گرفت. او دست به ترکیب وزنها می زند و شعر موزون به تعبیر کلاسیکاش را تغییر میدهد و به آن معنایی دیگر میبخشد. در شعرهای خوب و پیشرفتهی فروغ، دیگر وزنهای ضربی و تند دیده نمیشود، اصلن در نگاه اول وزن چندان حس نمیشود و انسان میپندارد وزنی وجود ندارد. انگار همان نخی که فروغ از آن حرف میزند در این شعرها دوانده شده است و نخی نامریی، کلمهها را مثل دانههای تسبیح به هم میپیوندد. یکی از دلایل موفقیت و جذابیت و زیبایی شعرهایی مثل « تولدی دیگر»، « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، « فتح باغ »، « وهم سبز» و « عروسک کوکی » وزن آنهاست که به شکل یک هارمونی مرکب از نغمهها و آواهای خوشآهنگ مختلف در این شعرها جریان دارد. در پایان، چند نکتهای در مورد شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » بگویم و سخنام را تمام کنم. این شعر یکی از ژرفترین و بهترین شعرهای ادبیات معاصر یا کل ادبیات هزار و اندی سالهی ماست. شعر فضایی فلسفی و عاطفی دارد که گاه شدت و نیرومندی عاطفه در آن پهلو به ژرفترین اندیشههای عرفانی میزند که البته ویژهی خود «فروغ»ست و به هیچ یک از اندیشههای عرفانی رایج در گذشته و حال شباهت ندارد. فروغ در این شعر به تعبیر دکتر«براهنی» مرثیهی بشریت امروز را سروده است(20). در این شعر گویی او از آن سوی پنجره، از آن سوی مرگ و از جهانی دیگر سخن میگوید. او دیگر شمارش اعداد و خطوط را رها کرده است و از میان شکلهای هندسی محدود برگذشته است، از جهان بی- تفاوتی فکرها و حرفها و صداها عبور کرده است و به پهنههای حسی وسعت پناه برده است.(21) جهان او و اندیشهی او دیگر چنان وسیعست که تصور آن برای انسانهایی که در این جهان که به لانهی ماران مانندست(22) زندهگی میکنند و به مسایل حقیر عشق میورزند و بر سر آنها با هم جنگ و جدال میکنند، بسیار مشکل است. فضای گنگ و مهآلود این شعر که دایم در آن باد میآید و کلاغهای منفرد انزوا و ابرهای تیره، که پیغمبران آیههای تازهی تطهیرند در آن میچرخند و غرابت اندوه بار تنهایی(23) را القا میکنند چنان غنی و زنده و محسوس و سرشارست که انسان از بزرگی و مهابتاش و ازهشدارهای مبهم و تکان دهندهاش به وحشت میافتد و از سردی یخ میزند. سرما و غربت و تنهایی و انزوا در این شعر که شاید قصهی غمگین انسان معاصرست، بیداد میکند. «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعریست که در پرتو یک شعور متعالی و به شدت آگاه و حساس، خلق شده و شکل گرفته است. «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعریست ناب از انسانی ایرانی و جهانیشده و مدرن که تاریخی ویران و پرهیاهو و پُرآبچشم، پشت سرش دارد و در جهانی سراسر نامردمی و دروغ و تزویر و نیرنگ و خشونت زندهگی میکند. انسان ایرانی مظلومی که آرمانها و اسطورههایاش همه از بین رفته یا سست شده است و بنیانهای سنتیاش فرو ریخته و بی آن که چیز جدیدی جای آن را گرفته باشد، در میان زمین و آسمان آویزانست و نمیداند به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژندهی خود را.(24) توضیحات:
1- « تبلور جان شعر »، مصاحبهای با احمد شاملو، سال 1371.
13- همان .
مجلهی اپیزود، شمارهی هفتادوهفت دوازدهم دیماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |