|
بخش دوم «شهیدثالث» در ادامهی فعالیت سینماییاش به سراغ داستان زندهگی نویسندهی محبوب و در واقع مرشد و الگوی خویش، «آنتوان چخوف» رفت. «یک زندهگی، چخوف» عنوان فیلمی بود که «شهیدثالث» آنرا برای «چخوف» ساخت و سعی کرد تا در آن تصاویر واقعی را از مکان و زمانی که چخوف در آن میزیست ارایه کند. «شهیدثالث» چخوف را برای خود به یک ماجرای عاشقانه تشبیه میکند و میگوید: «چخوف برای من مسئلهای است شخصی و خصوصی، درست مثل یک ماجرای عاشقانه. او دین زیادی بر گردن من دارد. من نیز اولین کسی هستم در دنیا که توانستم فیلمی از زندهگیاش بسازم.» «یک زندهگی، چخوف» مجموعهای است از اسناد عکسی عصر چخوف، نامههای او، نامههای برادر، خواهر و زناش، حتا نامههای «ویشنیه وسکی» هنرپیشه و نیز نامههای سایر کارگردانها و بازیگرانی که با او کار کردهاند و همچنین اظهار نظرهای «استانیلدوسکی» در مورد قسمتی از رمانهای چخوف و نمایشنامههای «ایوانف» و «مرغ دریایی». «شهیدثالث» پیش از ساختن این فیلم، در این فکر بود که فیلمی عظیم همراه با هنرپیشهگان مطرح جهان در مورد «چخوف» بسازد، اما از آنجا که چنین فیلمی نیازمند سرمایهای هنگفت بود و در آن زمان هیچ تهیهکنندهای حاضر نمیشد که به یک کارگردان سیوهشت سالهی مهاجر، چنین سرمایهای بدهد، لذا او تصمیم گرفت تا اثری مستند دربارهی «چخوف» بسازد. بنابراین برای مدت یک ماه به زادگاه او در تاگانروکِ شوروی رفت و آنجا را به دقت مورد بررسی قرار داد. چخوف و رئالیسم بینظیر او چنان تاثیر عمیقی بر«شهیدثالث» گذاشته بود که خودش دربارهی آن گفته: «فرهنگ من، چخوف است. قصد هم ندارم که خودم را از چخوف رها کنم، زیرا او خیلی واقعی است. روش نشان دادن اوست که اهمیت دارد. او دارای حس بشری بود. چخوف دیگران را دوست داشته و بهخاطر آنها رنج میبرده است.» پس از این اثر مستند، «شهیدثالث» فیلمی فوقالعاده تحسینبرانگیز به نام «اوتوپیا» را در سال 1983 ساخت. «اوتوپیا» دربارهی زندهگی پر از آرزو و آمال پنج زن است که برای تحقق خواستهها و زندهگی ایدهآلی که به دنبالاش هستند، به عشرتکدهای میروند که مردی سادیستیک آنرا اداره می- کند. اما دست آخر به جای رسیدن به اتوپیا، به چیزی جز قتل آن مرد نمیرسند. «اوتوپیا» فیلمی بود که خود«شهیدثالث» برای آن ارزش بسیاری قایل بود و آنرا رادیکالترین اثر خود معرفی کرد، بهطوریکه دربارهی این فیلم گفته است: «موضوع این فیلم برای من دارای یک اهمیت اساسی است. با این که داستان در یک خانهی بدنام اتفاق میافتد، موضوعی پورنوگرافی نیست. نمایش مستقیم انسانهایی است که در غرب، در یک سیستم خاص زندهگی میکنند. این سیستم نیز انتخاب خودشان است. درحالی که امکان انتخاب دیگری هم داشتهاند. در حقیقت آنها قربانی انتخاب خودشان هستند. در خلال این فیلم، یک جامعهی خاص بهنمایش درمیآید. سیستمی که میتوان در آن همهچیز را خرید و همهچیز را مصرف کرد. از اینروست که "اوتوپیا" رادیکالترین فیلم من است.» «اوتوپیا» از حیث نوع روایت و ساختار بصری در ردیف «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بیجان» قرار نمیگیرد. به بیان بهتر«شهیدثالث» در این فیلم تعمد دارد تا اثری تلخ و سیاه بیافریند، بهطوریکه خودش گفته که: «یاد گرفتهام تا به اندازهی کافی سرد باشم، مثل یخ». «اوتوپیا» فیلمی تلخ و گزنده و رنجآور است و آنرا بیش از هر اثر دیگری میتوان با دو فیلم «ناامیدی» ساختهی راینر وارنر فاسبیندر و فیلم «امپراطوری احساس» اثر ناگیسا اوشیما مقایسه کرد. آدمهای «اوتوپیا» انسانهایی سرگردان، آشفته و گاهی امیدوار در جستوجوی چیزی آرمانی هستند، آنان عشرتکدهای را به عنوان مکان برگزیدهی خود انتخاب میکنند و به آنجا میروند، اما این کار سرنوشت تلخی را برای آنان رقم میزند. این انسانها هریک به نوعی به واکنش علیه محیط کشیده میشوند، واکنشی تا سرحد جنایت. فیلم به گونهای استعاری نماد زندهگی در جامعه مدرن غربی است. به عبارت بهتر، «اوتوپیا» اثری نمایشدهنده و تحلیلگراست که گویای زندهگی رقتبار و ترحمبرانگیز در جامعهی غربی است، جامعهای که لذت و هیجان در آن نابود شده و همه چیز به سردترین و تلخترین شکل ممکن در آن اتفاق میافتد. «اوتوپیا» به شدت ناامید کننده و اثرگذار است و میتوان آنرا نمونهی بارزی از یک سینمای تبعیدی دانست. «اوتوپیا» به عنوان تنها فیلم آلمانی آن سال، در فستیوال «برلین» به نمایش درآمد و جنجال عظیمی را به راه انداخت. «شهیدثالث» نقل کرده که وقتی این فیلم در فستیوال «برلین» به نمایش درآمد، نیمی از تماشاگران اعتراض میکردند و علیه او فحش و ناسزا میگفتند و نیمی دیگر به آنهایی که ناسزا میگفتند، پرخاش میکردند. درحالی که اکثر منتقدان در آن سال «اوتوپیا» را شایستهترین فیلم برای دریافت «خرس طلایی» میدانستند، اما «شهیدثالث» موفق به اخذ این جایزه نشد.
پس از «اوتوپیا» شهیدثالث فیلمی را برای شبکههای تلویزیونی ZDF و CrdativeAge آلمان، تحت عنوان «گیرندهی ناشناس» ساخت. این فیلم از حیث درونمایه به نوعی در ادامهی «در غربت» قرار میگیرد و داستان آن دربارهی زنی است که همسرش را ترک کرده و به تنها چیزی که فکر می کند موقعیت شغلیاش است، او در ادامه با مهندس آرشیتکت بیکاری آشنا میشود که احساس بیخانمانی، تنها رشتهی ارتباط آنهاست. «شهیدثالث» در این فیلم در واقع به مسایل و گرفتاریهای کارگران خارجی مقیم آلمان میپردازد و از این منظر انتقادهایی را متوجهی جامعهی آلمان میکند. خودش دربارهی نحوه و انگیزهی ساختن «گیرندهی ناشناس» میگوید: «روزی در روزنامه خواندم که یک زن ترک، خودش را زنده زنده در خیابان آتش زده است، زیرا از جامعهی آلمان دچار انزجار و وحشت شده بود. به کانال اول تلویزیون آلمان رجوع کردم و پیشنهاد ساختن فیلمی برمبنای زندهگی خارجیانی که در آلمان زندهگی میکنند، ارایه دادم. مدیر شبکه گفت که مردم در انتظار دیدن چنین فیلمی هستند. ولی برای من، این مورد دلیل ساختن فیلم نبود. برای من ساختن فیلمی روی این درام، تراژیکتر است. باید دلایل این داستان را به آلمانیها و همچنین به کارگران مهاجر نشان داد. این فیلم داستان عجیبی دارد. دو سوم از گروه فنی را از تلویزیون فرانکفورت به من دادند که آدمهای حرفهای نبودند. من فقط دستیارم (دستیار کارگردان)، فیلمبردار و طراح لباس را خودم انتخاب کردم. بقیهاش از تلویزیون فرانکفورت بود و پنجاه نفر هم از چک و اسلواکی. یعنی حدود هشتاد نفر پشت دوربین بودند، دو تا مدیر تهیه داشتیم که اصلن زبان همدیگر را نمیفهمیدند. خیلی وضعیت مشکل و پیچیدهای بود. اول، آخر فیلم را گرفتند، بعد وسطش را و دستآخر اولاش را. دستیار فیلمبردار را که خرابکاری میکرد بیرون کردند. طراح صحنهی فیلم را بیرون کردند. فیلم را که مونتاژ کردند، شده بود سه ساعت و ده دقیقه، مثل همهی فیلمهای خود من. گفتند ما دو ساعت و نیم بیشتر نمیخواهیم، گفتم بسیار خوب خودم کوتاهاش میکنم.» پس از«گیرندهی ناشناس» شهیدثالث بار دیگر برای یکی از شبکههای تلویزیونی آلمان فیلم ساخت. فیلمی تحت عنوان «هانس، نوجوانی از آلمان» که اقتباسی از رمان «ساعتهای آبی» اثر«هانس فریک» بود. «فریک» در رمان «ساعتهای آبی»، شرح حال سه سال از دوران نوجوانی خود را روایت میکند که طی آن سالها شاهد وقایع ناگواری بوده است. وقایعی از جمله آزار و اذیت مادرش بهوسیلهی نامههایی تهدیدآمیز از سوی افرادی ناشناس و کشته شدن دوستاش توسط افسران گشتاپو و در نهایت فرار او از شهر بهخاطر ترس از کشته شدن به جرم یک کودک نیمه یهودی! این فیلم در فستیوال فیلمهای تلویزیونی «بادن-بادن» شرکت کرد و موفق به اخذ جایزهی Teleplay از این جشنواره گردید. «شهیدثالث» پس از«هانس، نوجوانی از آلمان» و در سال 1984 باز هم به سراغ «چخوف» رفت و فیلمی با عنوان «درخت بید» را براساس داستان کوتاهی به همین نام از این نویسنده ساخت. این اثر از حیث درونمایه و ساختار بصری بیش از هر فیلم دیگر«شهیدثالث» در تداوم«طبیعت بیجان» قرار میگیرد. ترکیببندی تصاویر، نور و رنگ و همچنین فیلمبرداری خیرهکنندهی «رامین مولایی» در این اثر، در چنان مرتبهای به سر میبرد که گویی به تماشای تابلویی متعلق به مکتب امپرسیونیست نشستهایم. پس از«درخت بید» و در سال 1986، «شهید ثالث» فیلمی بلند بر اساس داستانی از«یورگن برست» به نام «فرزندخواندهی ویرانگر» را جلوی دوربیناش برد. این فیلم که مدت زمان اصلی آن 213 دقیقه بود سرانجام در نسخهی نهاییاش به 135 دقیقه تقلیل یافت و با این مدت زمان روانهی سینماها و جشنوارههای سینمایی شد. این فیلم دربارهی زن و شوهری است که به دلیل عدم توانایی در بچهدار شدن، زندهگی سرد و بیروحی را می- گذرانند. درنهایت آنها برای فرار از این سردی، دختربچهای را از پرورشگاه میآورند. اما پیآمد آمدن دخترک، مشکلات تازهتری برای آن زوج پیش میآید، بهطوریکه بار دیگر کودک به خواست خود راهی پرورشگاه میشود. «گلهای سرخ برای آفریقا» محصول 1991، عنوان آخرین اثر«سهراب شهیدثالث» در عرصهی سینماست. فیلمی که او قصد ساخت آنرا پنج سال زودتر داشت، اما بالاخره در ژانویهی 1991 فیلمبرداری آنرا شروع و در جولای همان سال، آنرا به پایان برد. اثری تحسین برانگیز که دربردارندهی نوستالژیک همیشهگی «شهیدثالث» به شکلی مستقیم بود. فیلمی در ادامهی «اوتوپیا» که داستان مردی را شرح میدهد که رؤیای پرواز به آفریقا را در سر میپروراند و وقتی در انتهای فیلم با شلیک گلولهای به زندهگی خود پایان میدهد و خون از گوشهی چشماش خارج می- شود، صدای پرواز هواپیما به گوش میرسد. «شهیدثالث» معتقد است که نمای آخر فیلم او، نمادی از مردی است که انگار در تمام طول زندهگیاش خون گریه کرده است. پس از «گلهای سرخ برای آفریقا»، شهیدثالث از آلمان به امریکا رفت و تا زمان مرگاش در سال 1998 دیگر فیلمی نساخت. ویژهگی بارز رئالیسم شهیدثالث، نشان دادن برخوردها و گزینش موقعیتهای دشوار از طریق ترسیم زندهگی روزمرهی انسانهای ضعیف، تنها، سرخورده و غریب است که او آنرا از طریق نماهای بلند که به تعبیر خودش باید آنقدر روی پرده بمانند تا در ذهن تماشاگر جا بیفتند، به تحقق میرساند. از سوی دیگر شخصیت های آثار«شهیدثالث»، انسانهایی غمانگیز و تراژیک هستند، چراکه قادر نبودهاند که در محیط پیرامون خود راه پویند و با متعلقات آن آشنا شوند و آنها را درک کنند. فیلمهای «شهیدثالث»، آثاری سرد، خشن و به شدت هشداردهنده است. «سهراب شهیدثالث» فیلمساز برجسته و مولف سینمای ایران، که بیگمان نوع و شیوهی سینمای او، یک سر و گردن بالاتر از سایر فیلمسازان سینمای ایران بود و هست، سرانجام در دهم تیر ماه سال 1377 مصادف با دوم جون 1998 بر اثر بیماری مزمن سرطان کبد، در واشنگتن دیده از جهان فرو بست. او اگرچه خود معترف به الهام از سینمای «یاسوجیرو اوزو» و ادبیات نمایشی «آنتوان چخوف» بود، اما هیچگاه تقلیدی از آنان نکرد و همواره برای خود سبک و شیوهای منحصربهفرد داشت، شیوهای غریب و نوستالژیک که از دید من شاید بتوان نمونههای آنرا در آثار بزرگانی چون «آندرهی تارکوفسکی»، «یاسوجیرو اوزو»، «راینر وارنر فاسبیندر»، «پیر پائولو پازولینی» و یا «تئودوروس آنجلوپلوس» مشاهده کرد. شاید اگر«شهیدثالث» در سینمای روسیه بالیده میشد، اکنون ناماش در کنار خداوندی چون «تارکوفسکی» میآمد و یا اگر در اروپا به دنیا میآمد امروز شهرت و آوازهی بزرگانی چون «فلینی»، «برگمان»، «تروفو» و ... را پیدا میکرد. اما افسوس که این همه نبوغ در دورهای از سینمای کشوری شکوفا شد که از آن تنها انتظار ساختن فیلم فارسی میرفت و نه یک فیلم متعلق به جنبش آوانگارد. فیلمشناسی (کارگردان) گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / فرزندخواندهی ویرانگر (1986) / درخت بید (1984) / هانس نوجوانی از آلمان (1983) / گیرندهی ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندهگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بیجان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقصهای محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقصهای تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه فیلمشناسی (نویسنده) گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / درخت بید (1984) / گیرندهی ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندهگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بیجان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقصهای محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقصهای تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه فیلمشناسی (تدوین گر) ساز دهنی (1974) جوایز و افتخارات نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (اوتوپیا / 1983) نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975) برندهی جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975) برندهی جایزهی OCIC از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975) برندهی جایزهی Interfilm از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975) نامزد دریافت جایزهی خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بیجان / 1974) برندهی جایزهی خرس نقرهای از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974) برندهی جایزهی FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بیجان / 1974) برندهی جایزهی OCIC از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بیجان / 1974) برندهی جایزهی Interfilm از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974) برندهی جایزهی OCIC از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974) برندهی جایزهی Interfilm از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974) برندهی جایزهی ویژهی هیات داوران بینالملل از جشنوارهی فیلم لوکارنو (زمان بلوغ / 1976) برندهی جایزهی Teleplay از فستیوال فیلمهای تلویزیونی بادن بادن (هانس، نوجوانی از آلمان / 1985) برندهی جایزهی Teleplay از فستیوال فیلمهای تلویزیونی بادن بادن (اوتوپیا / 1983) برندهی جایزهی بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم تهران (یک اتفاق ساده / 1974) برندهی جایزهی هوگوی نقرهای از فستیوال فیلم شیکاگو (زمان بلوغ / 1976) برندهی جایزهی هوگوی برنز از فستیوال فیلم شیکاگو (نظم / 1980) برندهی جایزهی ویژه از سینماتک انگلستان (تعطیلات طولانی لوته ایزنر / 1979)
برشهای بلند - پایگاه تحلیلی خبری سینما
پینوشت: کلیهی متونی که با رنگ قهوهای در این مقاله آمده است، عینن از سایت رسمی جناب آقای مسعود مهرابی، مدیر مسئول محترم مجله ماهنامه فیلم، و با کسب اجازه از ایشان آورده شده است. پیشدرآمد این مقاله بیانگر دیدگاههای شخصی نویسنده مطلب است و به هیچ عنوان قصدی بر ارزشگذاری و رتبهبندی میان فیلمسازان موج نو سینمای ایران ندارد.
مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادوشش بیستوهشتم آذرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |