|
شاید این لحظه لحظهی آخر
برای سطح ميز يك لامپ كافی ست... (نور پسزمينه آنقدر زياد است كه بر نرمهی انگشتهايم به موازاتاش كش میآيد پايين میكشد صاف و لخت يكدست تا عرض و قسمتی از طولاش را سايه میزند برای سطح ميز يك لامپ كافیست... اين باد بود كه در را بست اينجا را به سرعت برق پيدا كرده بود آن خروس كه فردا را خوانده بود....
زاويهی باد مناسب نبود يا حركت عقربهها پيشبينی نشده بود شيری ولرم كه سر میرفت ازكنارههايش ومن كه از ثانيهای پيش شكسته بودم با تودهای موسمی كه از شمال به شرق میرفت با باريكههایی عمود وقتیكه از بندهای من پس میكشيد آن دقيقه به نوارهای باریکی از انگشتهايم دوخته شده بود.
(بر پلكهای من خوابيده بود، كه آرام آرام به سمت آب میرفت، بر محدودهای گنگ كه مرسوم بود، خطوطی موازی كه به قطب میرفت...
مرسوم است كه اين منحنی واسطهی مناسبی برای لكههای جوهر نيست
نقطهای ثابت فرض شده بودم وباريكههايم يخ بسته بود پارهای از من بر آب بود كه يكدست در لحظه از من جدا میشد و با يك حركت مستقيم به فراموشی میرفت
جاییكه روی سطح يخیاش رخنه كرده بود و شكافهايش را دوپاره میكرد، بر نيمهای كه منتشر میشد، باد قاطع رسوخ میكرد...
من از كنارههای كاغذ پس كشيده بودم كه باريكههايم از اينجا رخت بربست ارتفاعی نه متری كه داشت فرو میريخت در ثانيهای كه معكوس میرفت من بر لبههای شيشه سايه انداخته بودم يك حركت باد بود كه به كاغذها خاتمه داد و چارچوب در را بست.
كركسی ساده روی ديوار نشسته است، بگذار به آب بريزم آنچه را كه از فرط ما گذشته است، ديگر هجاهايش خوانده نمیشود، محو بر سرزمينی از ياد رفته است....
كه تودههای لرزانام بر آب است: اين جا كركسیست كه با آب همخوابه میشود.
تودهای موسمی كه شيار به شيار حافظهام را میبريد آن خط مورب را عجيب به خاك سپرده بود.
تردید و تردیدم، مردی ولی گرمی تردیدهایم را دیگر نمیفهمی
آن روزها رفتند، همراه رویاها آگاهی از دردم، اما چه بیرحمی
این شانههای من، از گریه میلرزد در گریههای من، اما تو بیسهمی
آخر غرور تو من را به خاک انداخت بر خاک افتادن، اینرا که میفهمی؟
آخر کجایی ت...؟ تردید پُررنگ است؟ بیرنگ و ناپیدا، رویایی و وهمی
چاقوی در گنجه، دستان لرزانام ای عشق افسونکار! آخر چه بیرحمی
مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادوشش بیستوهشتم آذرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |