برنامه‌ی هفته‌ی پیش شهیار قنبری(قدغن‌ها) بهانه‌ای شد تا به نکاتی به شکلی خلاصه بپردازم! ایشان طبق رویه‌ی همیشه‌شان که باید به کسی یا چیزی ایرادهای بنی‌اسراییلی بگیرند و البته در بین ایرانیان ایشان تنها نیستند و خودشان هم در برنامه‌شان با اشاره به مقوله‌ی دلقک نام نهادن بعضی‌ها که می‌خواهند دیگران را فحش بدهند یا کوچک کنند، متوسل به واژه‌ی «دلقک» می‌شوند و این شخصیت سیرک را زیر سوال می‌برند و من در این مورد با ایشان البته که موافق هستم ولی حقیر شمردن دو «محسن» که از قضا یکی آقای «مخملباف» باشد و دیگری آقای «سازگارا» با ایشان موافق نیستم و ایرادات ایشان در این بُرهه از زمان محلی از اعراب ندارد! چرا؟ عرض خواهم کرد!

باید بیاموزیم که هر شخصی در گذار از تاریخ و زمان رفته رفته شخصیت و افکارش دگرگون می‌شود و گاهی به سمت‌وسویی مثبت قدم می‌گذارد. امثال این آقایان اگرچه در ابتدای انقلاب یار ِ موافق اندیشه‌های نادرست بودند ولی همینان در بزنگاهی تاریخی به سمتی خیز برداشتند که باید اتفاقن الگوی دیگران باشند و ما به‌جای تحقیر و مورد مضحکه قرار دادن‌شان آن‌ها را حمایت کنیم.

این‌که آقای «مخملباف» تاریخ سینمای دنیا را با دور تند مشاهده کرده چیزی از افتخارات سینمایی او کم نخواهد کرد هر چند نگارنده فیلم و آثارش را دوست نداشته باشم. یا آقای قنبری سخن از جایزه‌هایی کردند که او با زدوبندهایی پشت پرده دریافت داشته که از آن مقوله‌هایی است به گمان‌ام غیرمنطقی و با اصول اخلاقی کسی که مدعی برنامه‌سازی حرفه‌ای است ابدن نمی‌خواند! این‌همه جایزه همه برای زدوبند؟؟!! گمان نمی‌کنید آقای قنبری پس تکلیف آن‌همه داوری که ایشان را شایسته‌ی این جوایز دانسته‌اند چه می‌شود؟؟ یعنی همه‌ی این داوران بی دانستن سینما و الفبای‌اش ایشان را همین‌جوری و از هوا شایسته‌ی جایزه دانستند؟! بگذریم از جوایزش...

بپردازم به آقای «سازگارا» که گمان می‌کنم ایشان را در حد ابتدای انقلاب می‌شناسید که مثلن مترجم آقای خمینی در پاریس (نوفل لوشاتو) بوده و بعد هم یکی از تئوری‌پردازان سپاه پاسداران که اساس‌نامه‌اش را هم به اتفاق دیگران نوشته است. اما همین آقا زندانی رژیمی شد که در به ثمر نشستن‌اش دست داشت البته نه سهمی بزرگ بلکه سهم‌اش بیش‌تر تئوری‌پردازی بود که با توجه به جو زمانه‌اش درست به‌نظر می‌رسید.

آقای «سازگارا» کسی بود که با فضای باز مطبوعاتی دولت اصلاحات(خاتمی) روزنامه‌ی «جامعه» را مدیرمسئول شد و امتیازش را داشت. همین روزنامه نخستین روزنامه‌ای شد که در تاریخ مطبوعات ایران نقطه‌عطفی از لحاظ حرفه‌ای‌گری و توقیف‌های زنجیره‌ای شد. از دل همین روزنامه بعدها «توس» ، «عصرآزاده‌گان»، «نشاط» سربرآورد و در نهایت او به زندان افتاد تا آب خنک بخورد و بداند این‌جا ایران است و نه قلب فرانسه و اجتماع و فرهنگ آزاد!!

روزنامه‌ی «جامعه» برای کسانی چون آقای قنبری و امثال او که از ایران و اجتماع آن‌روزش دور بوده‌اند، مطمئنن غیرقابل فهم است چرا که این روزنامه جامعه‌ی ایران را متحول کرد و قشر روزنامه‌خوان ایران را با دکه‌ی نشریات دوست کرد. وقایعی که تا پیش از این در هیچ کجا مگر منابعی زیرزمینی نشر می‌شد در این روزنامه سخن از آن رفت و کم‌کمک زمزمه‌هایی ساز شد که کشور باید در عرصه‌های حکومتی و اجتماعی باید دگرگون شود اگر سخن از اصلاحات و توسعه‌ی سیاسی‌ست! این روزنامه محفلی برای نویسنده‌گان و استعدادهایی شد که هم‌اینک تعدادی از آن‌ها در بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌های رژیم آب خنک می‌خورند از جمله آقای «زیدآبادی»!!

این روزنامه در شماره‌ی اول‌اش به تبعیت از اندیشه‌ها و افکار «امیرکبیر» تا جایی پیش رفته بود که در سرمقاله و اساس‌نامه‌اش نوشت که زین‌پس حتا مقام معظم رهبری باید تنها "مقام رهبری" خطاب شود و نه یک کلمه کم‌تر و نه بیش‌تر!!!! حذف لقب «معظم» از نام بزرگ‌ترین مقام مملکت کار کوچکی نبود که با شجاعت آقای سازگارا به ثمر رسید. هر چند آن اصول ده‌گانه نوشته‌ی «شمس‌الواعظین » بود.

اینک هنوز آن یادگار در برخی نشریات و در نوشته‌های برخی از نویسنده‌گان و روزنامه‌نگاران رعایت می‌شود و آخرین قربانی آن همین آقای زید‌آبادی‌ست! ایشان به جرم نامه‌ای که خطاب به رهبر مملکت نوشته و صفت «معظم» در آن نامه غایب است، به تحمل شدیدترین احکام قضایی محکوم شده است!

حال آقای قنبری آیا رواست چنین با زبانی بد از کسانی سخن بگویید که امروز می‌خواهند در همان سرزمین‌هایی که شما سی سال در آن بودید و دریغ که نتوانستید به یک اجماع درست و حسابی برسید از امروز ملت‌شان بگویند و نماینده‌شان باشند؟ هر کدام‌تان ساز خود زدید آن‌هم از سر گشادش و امروز مدعی هستید که تبعیدی هستیم و... خواهشن با ترانه‌نویسی ادامه بدهید و کاری به جماعت اهل سیاست نداشته باشید:

یکی از ما می‌تونه ابرا رو سر بکشه

از لج این قفسا صدتا کفتر بکشه

یکی از ما می‌تونه تا قناری بپره

با همین ترانه‌ها آبرویی بخره*

* قلب: شهیار قنبری -  آهنگ وصدا: مارتیک

 

 

 محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوشش

بیست‌وهشتم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved