در سال 1948 یکی از پزشکان معروف امریکا تصمیم گرفت از پنجاه پزشک مشهور سوال کند: شما چرا پزشک شدید؟

از میان جواب‌های رسیده، دو پاسخ توجه او را سخت جلب کرد.

سامرست موام ادیب و پزشک مشهور انگلیسی در پاسخ نوشت: «حرفه‌ی پزشکی ابتدا مورد علاقه‌ی من نبود، اما به من این فرصت را داد که بتوانم در شهر بزرگی مانند لندن زنده‌گی کنم و تجربیاتی به دست آورم که بعدها در نوشته‌های من به‌کار رود. من با چشم خود دیدم که انسان چه‌گونه جان می‌سپارد و چه‌گونه درد و رنج و ملال را تحمل می‌کند. دیدم که چه‌طور خطوط تیره‌ی ناامیدی و یاس بر روی صورت‌ها نقش می‌بندد و اثر باقی می‌گذارد. من این‌ها را دیدم و شرح آن‌ها را در نوشته‌های خود منعکس کردم. به عقیده‌ی من هیچ تجربه وکوششی برای یک نویسنده، بهتر از چند سال طبیب بودن نیست...»

دکتر آلبرت شوایتزر آلمانی که نیمی از عمر خود را در جنگل‌ها و صحراهای افریقا برای نجات بیماران و هدایت سیاه‌پوستان گذرانده بود، در جواب نوشت: «وقتی دیدم بیماران به علت ابتلای به انواع امراض رنج می‌کشند و احتیاج به طبیب و پرستار دارند تا بتوانند آلام و بدبختی‌های خود را فراموش کنند، تصمیم گرفتم پزشک شوم و اینک از شغل خود بی‌نهایت خوش‌حالم، زیرا از این طریق بدون احتیاج به حرف زدن می‌توانم بار اندوه دیگران را سبک کنم و احیانن زندگانی را به انسان‌هایی محروم باز گردانم. در این حرفه من بهتر می‌توانم در باره‌ی عشق به خدا و مذهب سخن گویم. حقیقت را از حرف به عمل در آورم و جهان اندیشه را به واقعیت اتصال دهم.

اطلاعات ماهانه، آبان‌ماه 1333

 ****

 

روزی مالک خانه‌ای به نزد وزیر نظام شکایت برد واظهار کرد که شخصی وارد خانه‌ی من شده و آن را به زور متصرف شده است و هرقدر خواهش و درخواست از او می‌کنم که خانه‌ی مرا تخلیه کرده و پی کار خود رود، به کلی از این کار امتناع دارد.

وزیر نظام در اطراف موضوع مورد شکایت تحقیقات کرد و فهمید که حق با شاکی است که مالک حقیقی خانه می‌باشد.

وزیر نظام شخص غاصب را که متصرف خانه بود خواست و به وی گفت که این شخص قباله دارد ودیگران هم شهادت می‌دهند که او مالک خانه است. تو با چه سند و به چه عنوان متصرف این خانه هستی؟

مرد غاصب جواب داد: من از آسمان افتاده‌ام توی این خانه و فعلن این خانه را متصرف و مالک‌ام.

وزیر نظام پس از شنیدن این گفتار دستور داد که او را دویست ضربه شلاق بزنند. پس از اتمام عمل او را نزد خود طلبیده، گفت: هیچ فهمیدی که تو را چرا شلاق زدم؟ گفت: نه.

وزیر نظام گفت: پس بدان برای این بود که اگر دوباره خواستی از آسمان بیفتی توی خانه‌ی خودت بیفت، نه خانه مردم.

مهدی بامداد، شرح حال رجال ایران

 

****

 

بعد از نگون‌بختی برمکیان (عقابه) مادر «جعفربن یحیی» به کوفه رفت. در روز عید قربان کسی از او پرسید: شگفت‌انگیزترین چیزی که با آن رو به رو شده‌ای چیست؟ گفت :عزت و نکبت روزگار.

در زمانی که خورشید بخت ما می‌درخشید، هر سال به روز عید قربان، صد کنیز پیرامون جایگاه من ایستاده و آماده بودند. اکنون چنان بینوا گشته‌ام  که آرزوی پاره‌ای گوشت دارم و میسرم نمی‌شود.

 

****

 

شخصی شیطان را به خواب دید واز او پرسید: تو را قسم می‌دهم به حق شیاطین انس که فلان شخص شاگرد توست؟

شیطان گفت: نه آن عالی جناب استاد ماست.

لطایف و پندهای تاریخی

حکایات و پندهای تاریخی

 

 شهرزاد شین - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوشش

 بیست‌وهشتم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved