شنبه‌شب هفته‌ی گذشته، آقای «عطاالله خرّم» آهنگ‌ساز صاحب‌نام و پیش‌کسوت، میهمان آقای فرهودی در برنامه‌ی «دو روز اول» صدای امریکا بودند.

آقای بیژن فرهودی صدالبته آقای بسیار خوب و متینی هستند، اما برخی کارهای این دوست گرامی کمی تا قسمتی شگفت‌انگیز است. میهمان برنامه‌ی ایشان چه هنری باشد چه نباشد، چه اهل موزیک باشد چه نباشد، البته نه همیشه، اما معمولن ایشان به‌عنوان مجری برنامه، به طریقی بحث را به خانم گوگوش می‌کشاند! حالا اگر میهمان اهل موسیقی باشد که دیگر نود درصد نام خانم گوگوش هم در گفت‌وگوی مربوطه به میان خواهد آمد و این حیرت‌انگیز است.

آقای عطاالله خرّم که من از همین‌جا به ایشان درود می‌فرستم، نخستین هنرمندی هستند که باشهامت، برخی واقعیت‌ها را در مورد خانم گوگوش بیان کردند. اصولن حیرت‌آور است که وقتی آقای فرهودی می‌دانند که بیش‌تر آثار آقای خرّم، توسط زنده‌یاد «ویگن» اجرا شده، چرا از ایشان در باره‌ی خانم گوگوش می‌پرسند؟

گمان می‌کنم برای مردم ما دیگر بس باشد که باز هم خوراک مسموم فرهنگی به خوردشان بدهند و کسی را با عنوان هنرمند، به مردم تحمیل کنند و فقط محسنات نداشته‌ی هنرمند مربوطه را در ذهن مردم جای بدهند، واقعن گمان می‌کنم بس باشد، چرا که مردم ما از نظر فرهنگ مسمومی که در همه‌ی این سال‌ها از طریق مختلف و به ویژه رسانه‌ها به آنان تحمیل شده، سیراب شده‌اند، آیا بس نیست؟

یک عمر از یک هنرمند معمولی به نام گوگوش، پدیده ساختند و در اذهان مردم جای دادند، تبلیغات اغراق‌آمیز، جار وجنجال‌های بیهوده، زرق و برق‌های ساخته‌گی و نمایش آن‌چه که واقعیت نداشت را از فرط تکرار، ملکه‌ی ذهن مردم ساختند و خود به تماشا نشستند و سود بردند، آیا بس نیست؟ البته این فقط یک نمونه‌اش است و«مُشت نمونه‌ی خروار است»، یعنی باز هم باید با همین روش پیش برویم؟ و بعد انتظار داریم وقتی‌که اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، با این مسمویت فرهنگی که دچارش هستیم به خوش‌بختی برسیم؟

می‌خواهم به دوست گرامی آقای فرهودی بگویم که گوگوش شاید هنوز در ذهن هم‌نسلان شما بُت و پدیده باشد، اما در ذهن نسل امروز چیزی جز یک هنرمند معمولی نیست. هنرمندی که از آثار بهترین خالقین ترانه استفاده کرده و می‌کند و هنوز هم پس از گذشت چهل سال، دارد از همان آثار، پول می‌سازد بدون این‌که حتا یک سکه به خالقین آن همه آثار زیبا تعارف کند، درحالی‌که این حق خالقین آثار است و به‌جز این به قول آقای خرّم، بزرگی و کوچکی را هم که نمی‌داند چیست!!

اوضاع موسیقی ایرانی در لس‌انجلس عادی نیست، بازارش کساد است و همین است هنرمندانی که با ورود خانم گوگوش به تورنتو، مورد لطف و عنایت بی‌دریغ و خالصانه‌ی ایشان!! واقع شده بودند، به خاطر همین بازار کساد ترانه و تامین مخارج زنده‌گی، حاضر شدند به همه‌ی اعتراض‌ها و نظرات قبلی خود در این زمینه پشت‌پا بزنند و با ایشان همکاری کنند. گوگوش هم در واقع از همین موضوع بهره می‌برد.

به نظر می‌آید بهتر این باشد که آقای فرهودی، به‌جای این‌که در گفت‌وگو با هنرمندان دیگر، نام گوگوش را به میان بیاورد و بپرسد ترانه‌های قدیمی ایشان بهتر بود یا ترانه‌های جدید، ای کاش خود خانم گوگوش را دوباره به یک گفت‌وگوی تلویزیونی دعوت کند و به‌جای پرسش‌های کم‌خطر و بی‌خطر و تکراری، از ایشان بپرسد که: هنرمند گرامی! ای بُت! ای‌پدیده! ای گل‌بانو! ای که هیچ‌کس مثل تو نیست! ای فراتر از زمان و مکان! شما چرا در کنسرت مالزی دست‌بند سبز به دست‌‌ات بستی و شعار «نه غزه، نه لبنان، جان‌ام فدای ایران» سر دادی و در کنسرت دوبی، همه‌چیز را پاک از یاد بُردی؟ دست‌بند سبزت را در کنسرت دوبی، کجا مخفی کرده بودی و اصلن چرا مخفی کردی؟

این سوالی است که باید از خانم گوگوش پرسیده شود. هنرمندی که در هر کشوری بنا به موقعیت و میزان پول‌سازی، هر بار به رنگی درمی‌آید، اصلن چه اهمیتی دارد که ترانه‌های قدیمی‌اش بهتر بود یا ترانه‌های جدیدش؟

گمان می‌کنم مقایسه‌ی ترانه‌های قدیمی و ترانه‌های تازه‌‌ی یک آوازخوان، کار درستی نباشد. ترانه‌های قدیمی به دلیل داشتن بار نوستالژی، به شکلی دیگر دیده می‌شوند که در پاره‌ای از موارد، حتا حق‌شان هم نیست. به ویژه برای مردم ما که غرق نوستالژی و خاطرات گذشته‌ی خود هستند، ترانه‌های قدیمی زیباتر و دل‌نشین‌تر است درحالی که این زیبایی و دل‌نشینی همه‌اش مربوط به ترانه نیست بلکه دقیقن مربوط به خاطرات آنان است. ترانه‌های قدیمی حتا زمانی‌که توسط همان آوازخوان دوباره بازخوانی می‌شوند، نیمی از ویژه‌گی اولیه‌ی خود را از دست می‌دهند. نمونه‌اش بازخوانی ترانه‌ی «طلاق» توسط گوگوش است، آیا اجرای قدیمی و اجرای جدید این ترانه را اصلن می‌توان با هم مقایسه کرد؟

در این زمینه حرف برای گفتن فراوان است که در مجالی دیگر به آن خواهیم پرداخت.

به هر شکل بهتر این است که آقای فرهودی در باره‌ی غیبت دست‌بند سبز در کنسرت دوبی از ایشان سوال کند و اگر خانم گوگوش در پاسخ بگوید که شرایط اجرای کنسرت در دوبی به‌شکلی نیست که بتوان در آن‌جا از دستت‌بند سبز استفاده کرد، آقای فرهودی باید بپرسد پس شما که به‌عنوان یک هنرمند جلوی چشم مردم هستید و دست‌بند سبز به دست بستید و شال سبز گذاشتید و فریاد«رای من کجاست؟» سر دادید، با این دست‌مزد خیلی معمولی که به شما می‌دهند، چرا می‌پذیرید در جایی کنسرت اجرا کنید که مجبور شوید رنگ سبز را لگدمال کنید؟‌

ای کاش آقای فرهودی از خانم گوگوش بپرسد: شما که همین چند سال پیش تبلیغات ضد دوبی به‌راه انداخته بودی و باور داشتی و به زبان آوردی که جمهوری اسلامی، پایتخت موسیقی را به‌طور عمد از لس‌انجلس به دوبی انتقال داده است، و مگر برای جمهوری اسلامی کاری دارد که جلوی کنسرت‌های دوبی را بگیرد، و همکاران من اگر در دوبی کنسرت دارند باید بالای آگهی‌شان بنویسند«به نام نامی خلیج همیشه‌گی فارس»، چرا خودش در آستانه‌ی شانزدهم آذر به دوبی تشریف برد و نام خلیج فارس را که نیاورد، به یک طرف، حتا دست‌بند سبز را هم مخفی کرد؟ اصولن دست‌بند سبز بر دستان ایشان چه معنایی دارد؟ ایشان از این دست‌بند سبز چه تعریفی دارد؟

این‌ها سوالاتی‌ست که باید با یک هنرمند مطرح شود و اگر امکان مطرح کردن چنین سوالاتی وجود ندارد، پس به میان آوردن نام این هنرمند در هنگام گفت‌وگو با دیگر هنرمندان هم لزومی ندارد.

آقای عطاالله خّرم در پاسخ به این پرسش که آیا با گوگوش در ارتباط هستید؟ یا کارهای قدیمی بهتر بود یا کارهای بعد از مهاجرت او؟ چنین پاسخ دادند که:« این خانم از روزی که آمده امریکا نه می‌داند بزرگی هست و نه کوچکی، نکرده یک تلفن به من بزند و حال‌ام را بپرسد!!!! بعد من چه بگویم؟! مردم خودشان قضاوت می‌کنند در مورد آثار قدیمی یا جدیدتر.»(نقل به مضمون)

و آقای فرهودی دوباره پرسیدند: آیا شما به کنسرت‌های گوگوش رفته‌اید؟

آقای خُرّم پاسخ دادند که ایشان باید احترام می‌گذاشت و بلیت می‌فرستاد برای پیش‌کسوتان و خلاصه ایشان باید دعوت‌ام می‌کرد.

آقای فرهودی باید در پاسخ می‌گفتند خانم گوگوش زمانی‌که وارد تورنتو شد، نخستین کارش این بود که همکاران‌‌ قدیمی‌اش را جمیعن مورد احترام و محبت بی‌کران خود قرار داد، بنابراین دیگر دعوت کردن‌شان به کنسرت لزومی نداشت، آن سخنان احترام‌آمیز و پوست گوسفندی، در واقع در حُکم دعوت کردن هم‌کاران به کنسرت بود!!!

اما  آقای فرهودی سخنی شگفت‌انگیز بر زبان آورد: «خب شما خودتان می‌رفتید!!!» وآقای خُرّم به شیوه‌ای جالب پاسخ دادند. حرف نهایی‌ پاسخ‌شان این بود که: « من بروم کنسرت گوگوش؟! مگر ایشان کیست؟»

به‌راستی برای چنین پاسخ راست و پوست‌کنده و بی‌تعارفی که رنگ حقیقت را به بیننده‌گان می‌نمایاند، باید از آقای خُرّم سپاس‌گزاری کرد.

و اما پرسش من از دوست گرامی آقای فرهودی این است که منظورشان از گفتن جمله‌ی «خب شما خودتان می‌رفتید!!!» چه بود؟ یعنی خدای ناکرده  فکر می‌کنند که همه‌ی هنرمندان چه پیش‌کسوت چه غیرپیش‌کسوت، چه مایل باشند و چه نباشند، وظیفه دارند که به کنسرت گوگوش بروند؟  یعنی پس از مرحله‌ی بُت‌سازی، اینک به بُت‌پروری رسیده‌ایم؟ یا نه منظور دیگری در کار بود؟؟

البته یک بخش مهم این ماجرا را هم که معمولن مخفی می‌ماند باید درنظر گرفت و آن این‌که شاید اگر آقای خُرّم هم با گوگوش کار می‌کرد چنین پاسخی نمی‌داد، شاید ایشان هم قدوقامت گوگوش را به سروناز تشبیه می‌کرد!! وشاید هم همین پاسخ کنونی را می‌داد، دقیقن نمی‌‌دانم، چون لس‌انجلس است و رازهای سربه مُهر که کم‌کم دارد آشکار می‌شود. این موضوع نیازی به اثبات ندارد و یک مستند واضح است. اگر کمی به پشت‌سر نگاه کنیم خواهیم دید که آقای زلاند پیش از هم‌کاری با گوگوش، نظرشان در مورد ایشان چه بود و می‌توان نظر پیشین ایشان را با گفته‌های‌ اخیرشان درگفت‌وگو با همین برنامه‌ی «دو روز اول» سنجید. صدالبته سنجش بسیار آسانی است و تاسف‌بار. البته فقط  آقای زلاند شامل این پروژه نیست، بیش‌تر هنرمندان ما چنین‌اند، اشاره به نام آقای زلاند، ذکر نمونه بود.

اصولن کیفیت واقعی اثرهنری و رفتار و گفتار و تعهد هنری و شخصیت اجتماعی یک هنرمند، در دنیای هنرمندان چه در داخل و چه خارج از ایران و نیز برای رسانه‌ها، براساس هم‌کاری و نوع دوستی‌ها و دشمنی‌ها سنجیده می‌شود. اگر آهنگ‌ساز یا ترانه‌سرایی با آوازخوانی هم‌کاری داشته باشد و یا برعکس، در هنگام قضاوت هنری، هم‌کار خود را به اوج می‌برد و بدتر از این، رسانه‌ها هستند که دوستی و دشمنی آن‌ها با هنرمندان، میزان قضاوت‌شان در کار هنری آنان قرار می‌گیرد و این یعنی فرهنگ مسموم یک جامعه.

برای سم‌زدایی فرهنگی، انسان‌های دل‌‌سوز و آگاهی لازم است که فقط به حقایق بنگرند و مردم را در جریان آن‌چه که واقعیت است قرار بدهند و قضاوت نهایی را برعهده‌ی مردم بگذارند. اگر مردم تحت تاثیر بُت‌سازی‌های بیهوده واقع نشوند و حقیقت به آنان گفته شود، آن‌زمان قضاوت مردم نیز عادلانه خواهد بود.

در زیر چتر یک فرهنگ سالم، رسانه‌های یک جامعه، پنجره‌هایی خواهند بود که به سوی حقیقت گشوده می‌شوند و روشن‌فکران و هنرمندان و مشاهیر چنین جامعه‌ای، به‌جای تزویر و تظاهر، به مردم جامعه‌شان خوش‌بختی هدیه خواهند داد. چنین جامعه‌ای است که از نظر سیاسی و حکومتی نیز به مشکل برنخواهد خورد و بیهوده و بی‌هیچ آگاهی و مطالعه‌ای، مانند سال 1357 به خیابان‌ها نخواهند ریخت. مفهوم اتحاد و دموکراسی نیز در جوامعی که از فرهنگی سالم برخوردارند، به تحقق خواهد پیوست. 

 

 آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوشش

 بیست‌وهشتم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved