|
میشناسی - به خودم گفتم- همانام که تو را سفتهام بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی آدمکُش بر سر رحم آرد: بسی پیش از آنکه جان ِآدم را پوکترین استخوان تناش همدمی شود بُرنده
جامه به سیب و گندم بردرنده از راه دربرنده یا آزادکننده به گردنکشی.-
غضر و فپارهی جداسری. میشناسی – باخود میگویم- هم آنام من که تو را ساختهام تو را پرداختهام غرّه سرترین و خاکسارترین-
مهری بیداعیه به راهات آورد گرفتات آزادت کرد بازت داشت بر پایات داشت و آنگاه گردنفراز به پای غرورآفرینات سر گذاشت میشناسی، میدانم همانام.
از قیافهی زنام خسته
شدهام
روح میدمم به صفحههای خالی زمانهای که چشمانتظار جوهر است پیچ و تاب سایههای خشک یک درخت در سیاهی فضای کوچهها سراغ نور میدوند با چپاول قطرههای خون یک قلم سیر میشوند دستهای کوچکام سنگهای آسیاب حجم سخت عمر میشود تا عصارهای به کام تلخ پیرمرد خستهی زمان دهد لیز میخورد صدای التماس فکر در سرم و لابهلای جیغ و نالهشان تکههای پیکر مرا به نیش میکشند و خون واژه را هوار میکنند با تماس ذرههای این هوای پاک!!! دود میشوم درون حلق یک سیاهچاله دفن میشوم گهگدار اگر ضربههای سنگهای آتشین دوستیها سوزنی به قلب پارهپارهام شود که باز ناله بردهم هنوز زندهام
مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادوپنج بیستویکم آذرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |