|
گاهی با خودم فکر میکنم که هر لحظه از زندهگی ما میتونه یک داستان کوتاه یا حتا بلند یا گاهی وقتها یک فیلم بلند یا کوتاه سینمایی باشه. هر کدوم از ما میتونیم قهرمان یک داستان باشیم. لازم نیست که اتفاق خیلی مهمی بیفته بلکه لحظه لحظهی زندهگی به ظاهر ساده و بی سر و صدای ما میتونه جذاب و دوستداشتنی باشه. شاید در پس شادیهای کوچیک زندهگی مثل دویدنهای بیانتها، آبتنی توی یه استخر یا رودخونه یا رد شدن از یک پل باریک لذتی باشه که دقایق آدمی رو دگرگون کنه. مثلن کی میتونه ادعا کنه که با خوندن پاراگراف در پیش رو آب به دهناش نمیافته و دلاش هوای لیموترش نمیکنه؟! «گفت: لیموترش را چهطور میخوری؟ گفتم: مثل پرتقال. پوستاش را میکنم بعد قلش میدهم توی نمک. بعد هم میگذارماش توی دهانام. گفت: نه اینطور خیلی انفجاری است. یعنی یکدفعهای لذتاش را تمام میکنی. بیا اینبار اینطور تجربه کن، اینطور که خیلی عادی از شکم به دو قسمت تقسیماش کن، نمک بزن و فقط موقع چلاندناش توی دهان، دندانهای بالایی را بگذار روی پوستاش. اجازه بده مزهی پوستاش با مغزش قاطی شود. گفتم: چرا؟ گفت: نمیدانم من این طور بیشتر دوست دارم.» این قسمتی کوتاه از اولین داستان مجموعهی «آن گوشهی دنج سمت چپ» نوشتهی «مهدی ربّی» است. داستان اول که همنام با کتاب هست یک شب از صدها شب شخصیت اول داستان رو تعریف میکنه که برطبق عادت همیشهگی میدوه و میدوه. دویدنی که به قول خودش بعد از هر شکستی مسافت را کمی طولانیتر یا حداقل استراحتگاهها رو کمتر کرده، مثلن جدا شدن از دخترها یا زنهایی که دوستشان داشته! اما همین بیامان دویدنها انگار اون رو یک بار دیگه به عشقی تازه میرسونه... «شهاب میگفت پدربزرگاش پانزده سالی میشود که آن مقبره را برای خودش و زناش خریده. یک قبر دو طبقه. پدربزرگاش گفته بود هرکدام زودتر مُردند در طبقهی اول و بعدی را هم در طبقهی دوم دفن کنند. بهش گفته بودند حالا چه لزومی دارد یک قبر باشد، دو قبر کنار هم بگیرید. قبول نکرده بود. شهاب میگفت خیلی از پیر و پاتالهای فامیلشان این کار را میکنند. پدربزرگاش گفته بود دوست ندارد مردناش برای بچههایش یا کساناش باعث دردسر و زحمت شود. دوست دارد همه چیز از قبل آماده باشد. میگفت امسال هم خودش و زناش از کربلا کفن خریدهاند. هر سال هم وصیتنامهاش را بازنویسی میکند.» داستان سوم «قربانی ابراهیم» به گواهی پانویس برندهی جایزهی ادبی اصفهان در سال 83 شده: «آب آینهی امواج است. آینهای که گاه دروغ میگوید و گاهی تملق. زمانی تحقیرت میکند و زمانی مجیزت میگوید. اما وقتی در او پریدی دنیای دیگری است. تو در آینه رفتهای. آب اجازه میدهد در او فرو روی. سرت را در دنیایش فرو کنی و چشمانات را باز کنی. رخصت مییابی گاهی چیزی ببینی. اما اگر بخواهی بیش از حد خویش آنجا بمانی، چشمانات را تار میکند، نفسات را میگیرد، خفهات میکند. آب، رنگ، صدا و حرکت دارد. آب زنده است. تو شناور بودن را بیاموز اگر طالب زنده ماندن و سیراب شدنی.» همهجور عشقی در کتاب پیدا میشه. عشق فرزند به مادر یا زن و شوهر به هم در «دوچرخهسوار» یا حتا عشق برادر و خواهر به یکدیگر در «ملیحه»: «ملیحه در برهوت روستایمان یاقوتی بود. همه میدانستند، در تاریخ روستایمان دختری با موهایی به سیاهی پوست گاومیش، چشمانی به درشتی چشم گاومیش و پوستی به سفیدی شیر گاومیش نداشتهایم. خودشان میگفتند. همهی تکههای زیبایی یکجا جمع است. حالا تو مژههای بلند، بینی باریک خوشتراش و گونههای برجستهی سرخ را نیز اضافه کن. به زیبایی همین دخترهای اسپانیایی. آه، اسپانبا، اسپانیا.» حتا چیزی شبیه به مثلث عشقی هم میتونید در کتاب پیدا کنید. مثل داستان «مسیح» که به قول راوی داستان «ما مثلث نیستیم. مربع هم نیستیم. شاید دایره باشیم. شاید هم یک خط راست.» اما گاهی این عشق پرشور جای خودش رو به نفرت میده. مثل داستان تلخ و غمگین «دیگر هیچ چیز با بااهمیتی وجود ندارد» تا باور کنیم که فاصلهی بین عشق و نفرت تار مویی بیش نیست: «بزنم سرت را با همین چوب خرد و خاکشیر کنم؟! پدرسوختهی بی اصل و نسب؟ مگر چهقدر میخواست بخورد این طفل معصوم؟ کمی به آن کمر بیلخوردهات بیشتر زحمت میدادی، به جای این که بشینی و از این فکر و خیالهای شیطانی کنی. خجالت نمیکشی؟ بیشرف! حالا چرا دستهات را جلوی صورتات گرفتی؟ هان؟ که چی؟ که مثلن کسی نشناسدت؟ مگر دیگر برایت فرقی هم میکند؟ من که همین طوری اگر از صد متری هم رد شوی میشناسمات. حالا چرا سرت را بلند نمیکنی؟ هان؟ با توام. حتمن باید یقهی پیراهنات را بگیرم و آویزانات کنم به آن درخت کاج؟ آن که از همه بلندتر است. بیشتر از بقیه شبیه چوبهی دار است، مگر نه؟ همان که گنجشکها روش نشستهاند.» کتاب با داستان متفاوتی تموم میشه، با داستان پلها: «هیچکس هنگام رد شدن از پل به او فکر نمیکند. به فشاری که به او وارد میشود. به گشادهروییاش. به پیوند زدناش. آنطرفیها به اینطرفیها و اینطرفیها به آنطرفیها فکر میکنند. فقط. هیچکس به او توجهی ندارد حتا رودخانهای که پل کوچولو پاهایش را در آن فرو کرده و حتا گلهای روان و ماهیها. از هر طرف به جایی وصل است در حالی که به هیچکدامشان تعلق ندارد. هیچکس برنمیگردد و به مسیری که روی پل جلو آمده نگاه کند. هیچکس روی پل نمیخوابد. نمیرقصد. نمیماند. مگر موقع ترافیک و تازه با چه منتی و چه بیتابییی برای رفتن و نماندن.» «آن گوشهی دنج سمت چپ» کتاب بسیار خوبیه، میشه زندهگی رو در سطر سطر کتاب حس کرد. اتفاقهای کتاب از جنس حوادث دور و بر ماست. بسیار از داستانها در خوزستان اتفاق میافتند. در اهواز، دزفول، کنار رود کارون. «مهدی ربّی» برای این کتاب جایزهی ادبی روزی روزگاری رو برده. کتاب سیزده داستان کوتاه داره و نشر چشمه کتاب رو در پاییز 1386 منتشر کرده. به امید این که از خوندناش لذت ببرید.
رُزا صاد - مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادوپنج بیستویکم آذرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |