دكتر «كلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشكی به شكار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دكتر كلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان كه انجیل می‌خواند و با اهل كلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشك «ارنست» نامیده می‌شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند، «ارنست» از این حیث دچار زحمت و اِشكال بود. مادر به فرزند خود توصیه می‌كرد كه سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می‌داد كه تمرین ماهیگیری كند. در ده ساله‌گی پدرش او را با تفنگ و شكار آشنا كرد. آشنایی او با اسلحه نقش مهمی در زنده‌گی «ارنست» ایفا کرد.

در دبستان «همینگوی» احساس كرد كه ذهن‌اش برای ادبیات مستعد است. او شروع كرد به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه‌ای كه دانش آموزان آن را اداره می‌كردند. رفقای وی سبك انشای روان او را می‌ستودند، با وجود این عملن علاقه و محبتی به او نشان نمی‌دادند، گویی در نظر آن‌ها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. «ارنست» به ورزش خیلی علاقه نشان می‌داد و به قدری در این كار بی‌باك بود كه یك‌بار دماغ‌اش شكست و بار دیگر چشم‌اش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد كه وی هر دو را ترك كند. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چند ماه طول كشید، می‌گفتند او دربه‌در شده و به شداید و سختی‌های زنده‌گی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه كارگری می‌كرد، زمانی به ظرف‌شویی در رستوران‌ها می‌پرداخت و مدتی نیز به‌طور پنهانی به وسیله‌ی قطارهای حامل كالای تجارتی، از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر سفر می- كرد.

بالاخره وی تحصیلات متوسطه‌ی خود را در مدرسه‌ی عالی« اوك پارك» به اتمام رسانید. او با خانواده‌ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیك میشیگان كه به نزهت و خرمی معروف است، می‌گذرانید. در آن‌جا «ارنست» كوچك لذت شكار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق‌العاده از كار درآمد. اما تابستان‌هایی كه در میشیگان سپری می‌كردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام‌العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل‌ها و شخصیت‌های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می‌كشید. «همینگوی» مناظر آن جنگل‌ها را در داستان‌های اولیه‌ی خود كه در پاریس منتشر می‌كرد، منعكس كرده است.

این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود، تحصیلات عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال 1917 امریكا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پُرشور خود را سرباز داوطلب معرفی كرد، ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه‌ی معافی به دست‌اش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه‌ی «كانزاس سیتی‌استار» كه در «میدل وست» منتشر می‌شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای اين روزنامه تهیه می‌كرد. بعدها نیز راننده‌گی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه‌ی جنگ ایتالیا رفت. در زمان جنگ، یك روز كه با آمبولانس خود به كمك مجروحین می‌شتافت زخمی شد، جراحت‌اش وخیم و خطرناك بود و بر اثر آن، به وی مدال جنگی ایتالیا اهدا شد و هم‌چنین از دولت متبوع خود مدال نقره‌ای دریافت كرد. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدت‌ها باقی ماند.

همینگوی به «شیگاگو» برگشت و با نویسنده‌گان بزرگی مانند «شروود آندرسون»و «جان دوس پاسوس» آشنا شد. در این موقع دخترجوان و روزنامه‌نویسی به نام «هدلی ریچاردسون»  علاقه و توجه‌اش را به خود جلب كرد و در نتیجه با هم ازدواج كردند. در سپتامبر 1921 زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و تركیه شدند. با وجودی كه «همینگوی» از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال كرد. جنگ ترك و یونان نیز به نفع ترك‌ها و «كمال آتاتورك» پایان یافت و«همینگوی» از آن‌جا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه‌ی «آندرسون» با «گرترود استن» نویسنده‌ی امریكایی كه در فرانسه موطن اختیار كرده بود، آشنا شد و در مكتب ادبی او به پرورش استعداد نویسنده‌گی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت‌های كوچك و ساده كرد.

«گرترود استن» مردی چاق، جدی و بی‌گذشت بود، با این وصف بین او و همینگوی خیلی زود علایق و روابطی برقرار شد و هر دو از معاشرت هم‌دیگر لذت می‌بردند. «همینگوی» در پاریس علاوه بر «گرترود استن» با «پیكاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آن‌ها از خواندن نوشته‌های سلیس، روشن، بی‌ابهام و درعین حال عامیانه و ساده‌ی «همینگوی» كه مانند آب صاف و زلال بود، استفاده می‌بردند. نخستین آثار و داستان‌های همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد كرده بود. آن موقع «هدلی» همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوش‌اش نمی‌آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیكاگو ترك كرد تا كودك‌اش در دیار خودش متولد شود. در مدتی كه «هدلی» در امریكا وضع حمل كرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و داستان تازه نوشته بود. این نوول‌ها و داستان‌ها مانند میخ محكم و سخت بود. یكی از آن‌ها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود كه در آن ماجرای زنده‌گی مرد ورزش‌كار و مشت‌زنی تصویر شده بود. 

نام داستان دیگر وی، «هفته‌‌نامه‌ی آتلانتیك» بود كه پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله‌ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر كرد. هر كس داستان را می‌خواند به چیره‌دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان‌نویسی او پی می‌برد. همین داستان بیست صفحه ای، اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش كرد. انتشار داستان«هفته‌نامه‌ی آتلانتیك» سبب شد كه خیلی از روزنامه‌ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید كنند. وقتی كه آن‌ها خواستند با وی قرارداد ببندند، وی نپذيرفت. نه این‌كه از پول و اجرت نویسنده‌گی بدش می‌آمد، بلكه اصلن او فكر نمی‌كرد كه باید آثار قلمی را فروخت، زیرا می‌گفت: «نویسنده‌ی آزاد و سرخود بودن، ارزش‌اش برای من بیش از این‌هاست، آن‌چه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زنده‌گی می‌كنم و درعوض هر چه دل‌ام بخواهد چیز می‌نویسم.»

همینگوی در موقع توقف‌اش در پاریس به قدری در غذا قانع بود كه یك ظرف سیب‌زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانك تمام می‌شد! وی در آثارش فقط از افكار و عقیده‌ی خود پیروی می‌كرد و می‌دانست اگر بنا شود پای دست‌مزد به میان آید، باید از سلیقه‌ی شخصی عدول كرد. قطعات گوناگون شعر او در سال 1923 در مجله‌ی «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» فرانسه، كتاب كوچكی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رساند. سال 1924 كتاب «در زمان ما» را در پاریس منتشر كرد كه بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در امریكا به چاپ رساند و داستان‌های كوتاه و ساده‌ای را در بین فصول كتاب سابق جای داد. در سال 1927 وی كتاب «مردان بدون زنان» را منتشر كرد. انتشار این كتاب، همینگوی را تا مقام یك نویسنده‌ی استاد بالا برد و وی را مظهر مكتب خاص داستان‌نویسی مترقی قرار داد. در همین سال 1927 «هدلی»- همسرش - با وجودی كه با عشق، قدم به میدان زناشویی گذشته بود، پیوند و علاقه‌ی خود را از او گسست. همینگوی در این باره گفته است: «هركس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.»

نویسنده‌ی جوان به‌رغم این بی‌وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. «پولین» زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسنده‌گان روزنامه‌ی «وگ» را به عهده داشت.

آثار و نوشته‌های همینگوی با آن‌كه به حد اعلای شهرت می‌رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی كتاب «بیوگرافی نویسنده‌گان امریكایی مقیم پاریس» را انتشار داد، درهای موفقیت به روی‌اش گشوده شد. این نخستین بار بود كه همینگوی می‌فهمید موفقیت در نویسنده‌گی چه طعمی دارد. همه كسانی - اعم از امریكایی، انگلیسی و فرانسوی - كه این كتاب را خوانده‌اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده‌اند و عقیده دارند كه در آن تازه‌گی و ابتكار وجود دارد. به دنبال انتشار این كتاب، كتاب دیگری موسوم به «آدم‌كش‌ها» به منزله‌ی شاه‌كاری به دوستداران ادبيات داستانی عرضه شد. سال 1928 وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترك كرد. شهر «كی‌وست»  فلوریدا مقدم‌اش را گرامی شمرد. مردم او را با شكم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یك لقب پاپا در آن شهر دیدند. ثمره‌ی نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دوم‌اش نیز دو پسر برای او آورد، یكی «پاتریك» در سال 1929 و دیگری «گرگوری» در سال 1932.

در 1929  كتاب «وداع با اسلحه» را منتشر كرد كه در آن به جنگ‌های ایتالیا اشاره كرده است. همینگوی در سال 1932 كتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این كتاب از آن نظر كه نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبكی بسیار بدیع تشریح می‌كند در ادبیات امریكا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال 1933 وی كتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته‌ی تحریر درآورد. همینگوی شكارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شكار شیر و حیوانات خطرناك دیگر به سرزمین آفریقا سفر می‌كرد و تأثراتی را كه در این شكارها پیدا كرده بود در كتاب «تپه های سبز آفریقا» منعكس كرده است. وی این كتاب را در سال 1936 منتشر كرد. در همین سال كتاب‌های «زنده‌گی اهالی پاریس» و «كشتن برای اجتناب از كشته شدن» را نوشت.

سال1940 همسر دوم‌اش نیز به او قطع علاقه كرد. «همینگوی» در اواخر همین سال با زن رمان نویسی به نام «مارتاژلورن» برای سومین بار ازدواج كرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر كردند و مدتی هم در «كوبا» به سر بردند. سال 1937 وی كتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر كرد كه شهرت‌اش افزوده شد.

در سال 1938همینگوی مجموعه داستان‌های «ستون پنجم» را منتشر كرد. پس از آغاز جنگ‌های داخلی اسپانیا، وی با عده‌ای از روشن‌فكران امریكا برآن شدند كه با جمهوری‌طلبان اسپانیا همراهی كنند. «همینگوی» پس از آن كه دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شركت كرد در «كی وست» فلوریدا ساكن شد و به نوشتن آثار پُرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این كتاب خصیصه‌ی دیگری از «ارنست همینگوی» را كه همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشكار می‌كند، چنان‌كه همین خصیصه در یكی دیگر از شاه‌كارهای او به نام  «زنگ‌ها برای كه به صدا درمی‌آیند» تجلی كرد. كتاب اخیر راجع به جنگ‌های داخلی اسپانیا است كه در سال 1940 منتشر شد و قهرمان‌اش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است.

همینگوی در دوران جنگ دوم، رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی‌كرد، تا جایی كه هم‌شهریان‌اش گمان می‌كردند كه استعداد و قدرت نویسنده‌گی هنرمند محبوب‌شان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت كرد و شروع به نوشتن كتابی درباره‌ی دومین جنگ كرد، ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شكار پرداخت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه‌ها مقاله می‌نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» در منزلی به نام «فری ویژی» زنده‌گی می‌كرد. او كوبا را دوست داشت و از سكوت و آرامش محیط آن جا لذت می‌برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند كه در بین آن‌ها ستاره‌گان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده‌ی بزرگ با ریش سفید و قیافه‌ی مقدس از آن‌ها پذیرایی می كرد. 

سال 1950 رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این كتاب داستان عشق بی‌تناسب یك افسر پنجاه ساله‌ی امریكایی نسبت به یك دختر نوزده ساله‌ی ونیزی است. بالاخره در سال 1952 شاه‌كار جاودانه‌ی خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته‌ی تحریر درآورد و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود كرد و امریكایی‌ها دانستند كه قدرت هنری نویسنده‌ی محبوب‌شان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال 1953 به دریافت جایزه‌ی «پولیتزر» و در سال 1954 به دریافت جایزه‌ی ادبی نوبل نایل شد.

ارنست همینگوی در سال 1961 درگذشت و با مرگ‌اش یكی از تابناك‌ترین چهره‌های ادبی امریكا از میان رفت. او معمولن ساعت پنج‌ونیم صبح سر از بالین خواب برمی‌داشت و شروع به كار می‌كرد و معمولن بامداد چیز می‌نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیكته می‌كرد. بعدازظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله‌ی كشتی یا زورق به صید ماهی می‌پرداخت. «همینگوی» همیشه فكر می‌كرد و می‌گفت: «یك نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ كند.»

از آثار دیگر وی می‌توان «سیلاب‌های بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید هم‌چنان می‌درخشد»، «برف‌های كلیمانجارو»، «یك روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاك»، «پس از توفان»، «روشنایی جهان»، «وطن به توچه می‌گوید»، «اكنون دراز می‌كشم» و «كلبه‌ی سرخ پوست» را نام برد.

صبح روز دوم جولای1961 همینگوی از خواب برخاست و بدون این‌که حرفی بزند، اسلحه‌ی شکاری را که پدرش طرز کارش را به او آموخته بود برداشت و در دهان‌اش گذاشت و...... تمام.

سال‌ها پیش همینگوی داستانی نوشته بود به نام «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند»... او غافل بود که ممکن است ناقوس مرگ برای او هم به صدا درآید... شاید او، صدای ناقوس مرگ را شنیده بود... شاید تاب تحمل شنیدن زنگ صدای ناقوس را نداشته و به همین خاطر بوده که قنداق اسلحه شکاری‌اش را بر زمین نهاده و دهانه‌اش را در دهان و فقط  فشار ماشه مانده بود که دستان‌اش این کار را کرد..و وداع با اسلحه... 

کسی چه می داند... این فقط برداشت من است. شاید همینگوی زمانی که در حال نوشتن رمان «وداع با اسلحه» بود خودش هم نمی‌توانست حدس بزند که روزی پرده‌ی آخر «وداع با اسلحه» را خودش ایفا کند... روزنامه‌ها نوشتند که او در حال تمیز کردن اسلحه بوده که اشتباهن گلوله‌ای شلیک می شود... اما سوال این‌جاست که چه‌گونه این گلوله اشتباهی مستقیم به دهان او شلیک شده و از پشت سر خارج شده؟... پزشکی قانونی خودکشی را تایید کرد.

این جمله‌ی او را فراموش نمی‌کنم که «زنده‌گی چیز مزخرفیه اما ارزش جنگیدن داره».  فقط نمی‌دانم چرا او دیگر نجنگید؟

 

مجله‌ی اپیزود - شماره‌ی هفتادوپنج

بیست‌ویکم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved