|




شعری از «نادر نادرپور» خطاب به دلاورکُشان
دوزخیسرشت
ای دوزخیسرشت! اگر ظلم آسمان
میراث سرزمین مرا بر تو عرضه داشت،
در زیر آفتاب دلافروز آن دیار
دست تو، غیر دانهی نامردمی نکاشت
وقت است تا ز کِشته، تو را باخبر کنم.
زان پیشتر که پیک هلاک تو در رسد،
ای ناستوده مرد!
زان پیشتر که خون پلیدت فرو چکد
بر سنگفرشِ سرد،
بگذار تا سرود فنای تو سر کنم:
در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را ربودهای،
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیدهی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب گشودهای.
شبهای بیستاره، که چشمان مادران
بر گونه، اشک ماتم فرزند راندهاند
در دیدگان سرد تو، ای ناستوده مرد!
رحمت ندیدهاند و ندامت نخواندهاند.
پیران موسپید که بر تخته سنگ گور
نام جگرخراش عزیزان نوشتهاند؛
خون گریه میکنند که در روزگار تو
آن را درودهاند که هرگز نکِشتهاند.
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران ربودهای،
یادش همیشه مایهی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامهگوی را
از لابهلای دفتر و دیوان ربودهای،
تنها، سروش اوست که در گوش هوش ماست.
بگذار تا که نالهی زندانیان تو
چندان رسا شود که نگنجد به سینهها،
سیلاب اشک و خونِ کسان را روانه کن
تا بردَمد ز خاک، گل سرخ کینهها.
بگذار تا سپیدهدم روز انتقام،
وقتی که سر بر آوری ز خواب صبحگاه
پیر و جوان و خرد و کلان نعره برکشند
که ای دیو دلسیاه!
مرگات خجستهباد بر انبوه مرد و زن،
نامات زدوده باد ز طومار سال و ماه ….
دانشگاه امیرکبیر


خیابانهای اطراف دانشگاه تهران



مجلهی اپیزود
، شمارهی هفتادوپنج
بیستویکم آذرماه
1387 خورشیدی
Home
|