|


پسرانام! برادرانام! آه...
پسرانام! برادرانام! آه...در لباس غضب هيولایید
حکم بالاتر است میدانم، چيست فرمان او بفرماييد
با دو چشمی که شرم و بادام است به رخانام نگاه میسایید
من همانام! بلی همان شاعر، بيش از اينم چه میپاييد
دوربينهایتان فزونتر باد تا مثال مرا بيافزاييد
پس پرستو کجاست؟ آرش کو؟ راه من سوی دوست بگشاييد
مردمان را چرا پراکنديد؟ از چه رو محکوم حکم بیجاييد؟
خلق را بی سبب دژم کرديد؛ ای خوشا روی خوش که بنماييد
پسرانام، برادرانام! های در لباس ادب چه زيباييد!


در چترهای بسته باران است
خشکی بخارهای معلق را
به خود نمیپذیرد
و در مؤسسات تحقیق، اشباح
حیرت بارانسنجها را اندازه میگیرند
باران ِبی علامت، بیپیغام
هوش بلند ساختمانها را
به بوی خاک تازه، سوغات میکند
و کاخها و کنگرهها، ناگاه
در عطر کاهگل، همه، غش میکنند
در چترهای بسته، اینک! کدام بام
غربال میشود؟
اینک کدام میدان
تاریخ را میان قفس بردهست
تا مردهای باستانی
در زرهِ باران
با عطسههای شمشیر
بر اسبهای سرفه
از خون سایهها میدان را در خلاءِ سرخ رنگین کنند؟
در چتربسته پوستِ معماری
با خشم ِ خارپشت منطق ِارقام را
آشفته کرده است
در چتربسته شبدرهای وحشی
از جلگههای دور به راه اوفتادهاند
و خوشههای دیم
از کوههای اطراف
شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی محاصره کردهاند
ای ارتباطهای گیاهی!
برزیگران شبدر! بازیگران ِ درشب!
نَک ارتفاعها به زمین میآیند
تا راه رفتن ِ باران را بر تپهها تماشا کنند
این تپههای پیموده از میلههای ممتد
که قحط را به حافظهی نخنمای آب میبافند!
در چترهای بسته دروازههای شهر
از ازدحام عاج لگدمال میشود
وقتی که دختران ِجوّ
خط های گرم و طولانی میگریند
انبوه ساکتِ پسران ِزمین
کز پنجره عبارتهای زمزمهگر را میبینند
یاد قیام و خاطرهی فریاد را
بیتاب میشوند
- فرزندان ملت!
دستههای مهاجر کندوها!
در اهتزاز پرچمهاتان
ما جمله کودکیمان را جا گذاشتیم
فراریان افشان
از جبهههای دور
برکشتگاه نزدیک!
ای گامهای بیمهمیز!
ای گامهای برکت!
که درمیان مزرعه تاریخ جنگ را
بیاعتبار کردهاید
شهر از صدای شستن میآید
ما از صدای شسته شدن:
با برگ شسته، صخرهی شسته
دلهای شسته، عینکهای شسته است
تردید ِشسته، احتیاط ِشسته
دفترچههای شسته، سفرنامههای شسته
تصویبنامههای شسته، وزیران شسته، آه
ای اشتیاق شستن، کو سیل؟
باران
شستوشو اما
درچترهای
بسته جاریست
خمیازههای
سیل در ترکِ خاک
یاد عزیز
ابر را
تا انتهای
خشک وریدش
خون
میدواند
و رویش
طناب از غضب مار
و برق شیشه
در گذر سوسمار!


دستانام بوی لیمو میدهند
و سینههایم
خیس از باران و عطر بوسهاند
از حزن پنجره
چند پاییز سرد گذشت
كه زمین پر از ترك پا و
زوزهی بیجفت گربه است؟
دخترك مشقهایش را در
تاریكی مینویسد
و منیژه تقلبهایش را
به پاهای مصنوعیاش نسبت میدهد
دختر ویلچر را بچرخان
میخواهم عكس یادگاری بگیرم
باران هم كه نبارد
ما روی این قاب سفید
فوری میشویم
و سیاهزخمهای پدر
به سیاهسرفههای بیبی شبیه میشود
همهمههای چرخ خیاطی
روزها را زیگزاگ میزند
همیشه از مرز آبان كه بگذری
باد به تو خیانت میكند
گوش كن!
دستی در گلوی پاییز خشخش میكند
عكس را برگردان
روی برچسب آن
یادگاری نوشتهام!
مجلهی اپیزود
، شمارهی هفتادوچهار
چهاردهم آذرماه 1388 خورشیدی
Home
|