سلام ایران!

من دختر حرام‌زاده‌ی توام

پدران‌ام را می‌شناسم

ناصرالدین شاه و ملیجکان‌اش

و مادران‌ام

زنان گیس‌بریده‌ی اندرونی‌ها

من دختر حرام‌زاده‌ی توام

آن ارگ بم 

که دو پای‌اش در زلزله‌هایت فرو رفته‌ست

همان زاینده‌رودی

که دیگر

نمی‌زاید

صدها سال می‌شود

و این اولین نامه‌ای‌ست که برای‌ات نوشته‌ام

می‌دانم

پدرت مرده است

و مادرت بر سر بریده‌ی خودش

تاج می‌زند

پسرت هم سرباز بوده است

و شیمیایی آبادان و خرمشهر و اهواز

می‌دانم

همیشه جنگ‌هایت نبردی مقدس بوده‌اند

و کتاب‌های آسمانی‌ات

معجزات خدایان کوری که حروف نابینایان می‌دانسته‌اند

شاید برای همین

تنها مرده‌گان‌اند که می‌توانند تاریخ تو را

ادراک کنند

سلام ایران

من دختر حرام‌زاده‌ی توام

و امروز که حامله‌ام

جنین‌ام درخت نحیفی‌ست

که هرگاه به تجاوز خواهران کوچک‌اش فکر می‌کند

می‌لرزد و برگ‌هایش

زرد می‌ریزند

سلام ایران

من دختر حرام‌زاده‌ی توام

و دوست دارم آن‌قدر صدای‌ات کنم

تا بفهمند هنوز هم زنده‌ای

که اگر نه

تنها چون ندا

پس از مرگ 

مشهور خواهی شد.


بی آن‌که بدانی حرف زده‌ای
بی‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای
بی‌آن‌که بدانی مُرده‌ای.

ساعت را بپرس کمک‌ات می‌کند
از هوا حرف بزن کمک‌ات می‌کند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را

سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلن رنگ‌ها مثلن رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت

به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل‌ها را، مثلن برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودن‌ات پیدا کن، دُور بردار
ممکن است بقیه‌ی چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعن
به مرگ‌ات
عادت، کرده‌ای.


هى دنیا مى‌چرخد
هى عقربه‌ها مى‌خوابند
هى دنیا مى‌خوابد
هى عقربه‌ها مى‌چرخند
هى من قصه مى‌گویم و
هى مرگ‌ام یك شب به تعویق مى‌افتد، چرا؟
شده‌ام مثل ماه چهارده به بعد
مثل بغداد كه یك روز زیبا بود
بیا, بیا مرا ببر میان آینه‌هاى شهر بگردان
به خدا من شهرزاد نیستم
چند بار این را كتیبه كنم
بكوبم بر سینه‌ی سنگ تاریخ؟
بی‌رحم نیستى؟
نیم‌رُخ‌ات را در برق خنجرها دیده‌اند!
هزارو یك شب گذشته
و خون هنوز گرم مى‌ریزد.

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوسه

 هفتم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved