نام ترانه: دیوار یار

متن ترانه: شهیار قنبری

آهنگ، تنظیم و اجرا: مهرداد آسمانی

آلبوم: عکس فوری

ترانه‌ی «دیوار یار» یک ترانه‌ی کاملن اجتماعی و جسورانه است... جسورانه به معنای درست کلمه.

مفهوم ترانه آن‌قدر روشن است که نیازی به بازگشایی ندارد، اگر چه نمادها و نشانه‌هایی در ترانه هست که می‌تواند با اندیشه‌های گوناگون به گونه های متفاوت تاویل شود، اما در نهایت، ترانه بدون تاویل‌های گوناگون هم ارتباط کاملی با مخاطب برقرار می‌کند و حرف خود را بی‌پرده به مخاطب می رساند.

من بر این باورم که هنرمند باید از درد شخصی خود حرف بزند اما نمی تواند از اجتماع خود جدا باشد و یک انسان خواه ناخواه با جامعه‌ای که در آن زنده‌گی می‌کند، وارد یک تعامل ناخودآگاه می‌شود، به گونه‌ای که بسیاری از دردهای اجتماعی، تبدیل به درد شخصی می‌شوند و فرد نمی‌تواند خودش را از آن دردها جدا بداند یا بهتر است بگوییم آن دردها را از خودش جدا بداند.

برای مثال انقلاب اسلامی که سی سال پیش در مملکت ما رخ داد، فاجعه‌ای بود که بر زنده‌گی شخصی و اجتماعی همه‌ی افراد جامعه تاثیر گذاشت و زنده‌گی بسیاری از مردم از جمله هنرمندان و به‌ویژه دست اندرکاران ترانه را زیر و رو کرد، بسیاری از آن‌ها را از خانه و کاشانه‌شان تاراند و آواره‌ی جهان کرد.

حالا اگر مثلن ترانه‌سرایی بیاید و در ترانه‌هایش از ابعاد گوناگون این فاجعه سخن بگوید به هیچ وجه نمی‌توان گفت که دارد شعار سیاسی می‌دهد، چرا که این فاجعه، زنده‌گی خود ترانه‌سرا را هم دگرگون کرده  و بر همه‌ی جنبه‌های زنده‌گی او، به‌ویژه بر اندیشه و نگرش او به دنیای پیرامون‌اش، تاثیر گذاشته است و امروز اگر حرفی در این باره بزند ، به‌یقین از درد شخصی خودش سخن می‌گوید، دردی که با تمام وجود حس‌اش کرده است که این درد، درد مشترک او با دیگر مردم هم سرزمین‌اش هم هست و نمی‌توان گفت که او دارد شعار می‌دهد.

«مارسل پروست» به گونه‌ای دیگر به این ویژه‌گی اجتماعی بودن هنر اشاره دارد، «پروست» می‌گوید:

نبوغ و حتا استعداد عظیم، بیش از آن که زاییده‌ی عنصرهای فکری و پالوده‌گی‌های اجتماعی برتر از دیگر آدمیان باشد، از توانایی تبدیل و جا به جا کردن آن‌هاست... آنان که آثار نبوغ‌آمیزی می‌آفرینند کسانی نیستند که در فرهیخته‌ترین محیط ها زنده‌گی می‌کنند، از درخشان‌ترین گفت‌وگوها برخوردارند و دارای گسترده‌ترین فرهنگ‌اند، بل کسانی که توانسته‌اند یک‌باره از زنده‌گی کردن برای خودشان دست بردارند و شخصیت‌شان را به صورت آینه‌ای درآورند، به گونه‌ای که زنده‌گی‌شان، هر چه‌قدر هم که می‌توانست از نظر اجتماعی و حتا به تعبیری، از نظر فکری پیش‌پاافتاده باشد، در آن آینه بازبتابد ... چرا که نبوغ در توانایی بازتابانیدن نهفته است و نه در کیفیت ذاتی نمایشی که بازتابانده می‌شود.

در فضاسازی این ترانه از کنار هم چیدن واژ ه‌ها و عبارت‌های ویژه‌ای چون چراغ زنبوری، دیوار زنونه مردونه، مهمون خونه، حوض، سه‌تار، تور و قند حجله‌ی عروس و مهریه و ... استفاده شده است که محیط سنتی زنده‌گی زن را نشان می‌دهد و ناخود آگاه، ذهن مخاطب را به سمت سنت‌های کهنه و غبارگرفته‌یی می‌برد که از قرن‌ها پیش در فرهنگ اجتماعی ما وجود داشته، اما امروزه دیگر نه با آن معنا و مفهوم واقعی‌شان که فقط به شکل نمادهایی بی‌رنگ و رو و بی‌خاصیت، از گذشته باقی مانده‌اند که برای زنده‌گی در دنیای مدرن امروز، بیش‌تر دست و پاگیر و ویران کننده‌اند تا مفید وسازنده.

 آن‌چه در این ترانه اهمیت دارد نگاه شاعر به مفهوم آزادی است که باور دارد آزادی و رهایی در گروی تغییر حکومت سیاسی نیست که مستقیمن به دگرگونی فرهنگی مربوط می‌شود و مادامی که ما اسیر سنت‌های دست‌وپاگیر و بی‌خاصیت گذشته‌گان خود هستیم، رهایی ما میسر نیست.

این باور از همان مصرع اول، با نگاهی طنز‌آلود وارد ترانه شده است:

ته این سیاهی بد یه چراغ زنبوریه
لحظه‌ی رهایی ما پس چرا این جوریه؟!
نمی‌دونی مگه امشب تو کوچه عروسیه
این دیوار زنونه مردونه پس کار کیه؟!

نگاه طنزآلود شاعر، در نوع اجرای«مهرداد» کاملن مشخص است.

چراغ زنبوری را در این ترانه می‌توان نماد اصلی برای اشاره به سنت‌های قدیمی دانست. مصرع نخست «ته این سیاهی بد یه چراغ زنبوریه»، به فضای سیاه و خفقان‌آور زنده‌گی مردم اشاره می‌کند که این سیاهی توامان می‌تواند حاصل سلطه‌ی یک حکومت دیکتاتوری سیاسی و نیز نتیجه‌ی دیکتاتوری سنت‌های قدیمی باشد که از دیرباز تا امروز، بر زنده‌گی مردم سایه افکنده و افق دید آن‌ها را تیره و تار کرده است.

مصرع دوم «لحظه‌ی رهایی ما پس چرا این‌جوریه» در اجرای مهرداد یک خط فاصله وجود دارد میان فضای خفقان‌آور حاصل از دیکتاتوری سیاسی و دیکتاتوری سنت‌ها و باورهای کهنه، که روشن می‌کند اعتراض شاعر در حقیقت به همین دیکتاتوری شوم باورهای دست و پاگیری است که از گذشته تا امروز، آزادی ما را در چنگ خود گرفته و حتا اگر ما بتوانیم از شر دیکتاتوری سیاسی رهایی پیدا کنیم اما باز هم لحظه‌ی رهایی‌مان، لحظه  رهایی از این «سیاهی بد» نیست، چرا که روشنی زنده‌گی ما فقط یک چراغ زنبوری است و نه خورشید واقعی ... یعنی این که این چراغ زنبوری که در واقع نمادی است برای همان سنت‌های قدیمی، نورش بسیار کوچک‌تر از آن است که بتواند «سیاهی بد» را از زنده‌گی ما بشوید و ما برای رهایی از این سیاهی مطلق، به نوری قوی‌تر و بزرگ‌تر چون خورشید واقعی، به شعور اجتماعی و بینش انسانی که برازنده‌ی زنده‌گی در دنیای مدرن امروز باشد، نیاز داریم.

دو مصرع بعد، این اعتراض را نمایان‌تر می‌کند و به این حقیقت اشاره می‌کند که این سنت غلط در فرهنگ کهنه‌ی جامعه‌ی مذهبی ما است که دیوار زنانه مردانه را ساخته و چه اشاره ی درستی ! چرا که این دیوار زنانه مردانه، به دست حکومت جمهوری اسلامی بین مرد و زن جامعه‌ی ما کشیده نشد، که از دیرباز این دیوار وجود داشت...از همان نخستین سال‌های حمله‌ی اعراب به ایران، این سنت غلط عرب‌ها به مردم سرزمین ما تحمیل شد.

نمی‌دونی مگه دختر
رسمِ بازی کلاغ پَر
در نبرد نابرابر
مردا این‌ور، زنا اون‌ور

اما شگفتا که در این همه سال، حتا پس از رهایی از دست اعراب، باز هم مردم ما به این سنت نادرست پای‌بند می‌مانند و کوششی نمی‌کنند که این باور غلط اعراب را از متن جامعه‌ی ایرانی دور کنند و سال‌هاست که ما این دیوار سنگین نابرابری و جدایی مرد و زن را به دوش می‌کشیم و بی آن که به درست و غلط بودن‌اش بیاندیشیم، به پیروی از گذشته‌گان، «دیوار» را رعایت می‌کنیم و احترام‌اش را به جا می‌آوریم و حتا آن زمان که کسی چون رضا شاه می‌خواهد این دیوار کج را ویران کند و ریشه‌ی این عقب مانده‌گی را در ایران بخشکاند، زیر عبای ملایان پناهنده می‌شویم و در برابر شاه می‌ایستیم و او را دیکتاتوری ستمگر می‌نامیم.

و چیزی نمی‌گذرد که شاه و خاندان‌اش را از کشور می‌رانیم و با دست خود دوباره سلطه‌ی اعراب را به کشورمان بازمی‌گردانیم و به این ننگ تاریخی تن می‌دهیم و می‌پذیریم که دیگر در همه‌جا برای‌مان دیوار زنانه مردانه بکشند...در خانه، در مدرسه، در پارک، در دانشگاه، در صف سینما، در صف اتوبوس، در خود اتوبوس، در همه‌ی اداره‌ها، در همه‌ی سالن‌های ورزشی، در همه‌ی موزه‌ها و فرهنگ‌سراها، در همه‌ی نمایشگاه‌ها... همه جا.

و گاه از ترس این که مبادا دیگر پیاد‌ه‌روهای‌مان را هم زنانه مردانه کنند، می‌رویم پای صندوق‌های رای، و از بین بد و بدتر، به خیال خودمان بد را انتخاب می‌کنیم که دستِ‌کم اجازه بدهد در پیاده‌روها در کنار پدر و برادر و پسر و خواهر و مادر و دختر و همسرمان راه برویم!!

این ترانه، به درستی با اشاره به «چراغ زنبوری»، ریشه‌ی این عقب‌مانده‌گی‌ها را نشانه می‌گیرد و ما را متوجه‌ی این حقیقت می‌کند که راه رهایی ما مبارزه و دگرگونی فرهنگی است، نه سیاسی .... که اگر دگرگونی حکومت‌های سیاسی درمان درد سرزمین ما بود که با دست خودمان همان نیمچه آزادی‌هایی که با هزار زحمت به دست آمده بود را ویران نمی‌کردیم و پادشاه‌های ایرانی را از کشور خود بیرون نمی‌کردیم و دوباره رهبران عربی را به فرمانروایی مطلق بر سرنوشت خود نمی‌گماشتیم و به این خاک سیاه نمی‌نشستیم.

وسط پرده‌های گم‌شده در هجوم باد
چرا داماد نمی‌تونه از عروس بوسه بخواد
دست مهمونا تفنگه دست بچه‌ها فشنگ
توی مهمون‌خونه هم بارون دیگه بند نمی‌یاد

باز هم بر فرهنگ غلط حاکم بر زنده‌گی مردم تاکید می‌شود و اشاره به این‌که این خود مردم هستند که با آزادی سر جنگ دارند و حرمت خلوت یک دیگر را نگه نمی‌دارند.

این که یک زن و مرد در جامعه‌ی ما حتا اگر زن و شوهر باشند، حتا در قشنگ‌ترین شب زنده‌گی‌شان، در شب عروسی‌شان هم نمی‌توانند جلوی چشم همه، یک‌دیگر را ببوسند چرا که این کار در چشم عُرف جامعه‌ی سنتی، کاری زشت و ناپسند به‌شمار می‌آید ... همه‌ی ما این‌گونه حرف و حدیث‌های خنده‌دار را در جمع دوستان، آشنایان و اقوام شنیده‌ایم و می‌دانیم که این سنت‌های دست و پاگیر همیشه وجود داشته و کسی هم انگار جرات بر هم زدن‌شان را ندارد. من همیشه به این درد بزرگ فرهنگی فکر می‌کردم... به این‌که ما مردم، خودمان بیش‌تر از حکومت اسلامی که بر ما حاکم شده، مزاحم آزادی‌های فردی یک‌دیگر می‌شویم، گویی تفنگ و فشنگ، دست خودمان است که به سمت هم شلیک می‌کنیم!!

حوض بی‌کاشی و ماهی
جای خالی سه‌تار
تور سوخته، قند بی‌سر
وحشت حجله‌ی یار

در این جا هم به کار گرفتن نمادهایی چون حوض بی‌کاشی و حوض بی‌ماهی، به فرهنگ غلط یا بهتر است بگویم به بی‌فرهنگی مردم جامعه اشاره می‌کند. به نظر من «حوض بی‌کاشی» نشانه‌ای است برای اشاره به خانه‌های بی‌هنر، خانه‌هایی که با هنر و کتاب بیگانه‌اند و«حوض بی‌ماهی» نمادی است برای خانه هایی که عشق و لطافت در آن‌ها به چشم نمی‌خورد، خانه‌هایی که افراد آن و به‌ویژه دختران‌اش نمی‌توانند مثل ماهی، آزادانه به هر سو که می‌خواهند شنا کنند و از زنده‌گی لذت ببرند و باز هم جای خالی« سه‌تار» اشاره دارد به غیبت هنر و روح موسیقی در این خانه‌ها.

اما در این چند مصرع، اشاره به «جای خالی سه‌تار» که یک ساز سنتی است و در پی آن، آوردن «تور سوخته» و «قند بی‌سر»، اشاره‌هایی است بسیار ظریف و پُرمعنا که به نظر من بدین معنی‌ست که از سنت‌های قدیمی، به جای این‌که ارزش‌های واقعی بر جا بماند، فقط ظاهری آشفته از باورهای کهن برجای مانده است.

«تور سوخته» و «قند بی‌سر» به نظر من اشاره دارد به این که خود آن سنت‌های کهنه هم حتا دیگر با معنا و مفهوم اصلی‌اش بر جای نمانده ( که اگر به همان شکل گذشته‌اش باقی مانده بود شاید هنوز ارزشی داشت) اما آن چه امروز از آن‌ها باقی مانده، نمایشی ظاهری و آشفته و نادرست است از آن چه روزی در فرهنگ مردم گذشته، با معنا و مفهوم خاصی به کار می‌رفته است و استفاده‌ی نادرست و ظاهری از این سنت‌ها، باعث ایجاد گرفتاری در زنده‌گی ما شده است. همان‌گونه که تورسپید عروس و کله‌قند سفره‌ی عقد که باید سالم و درست باشند تا برای حجله‌ی عروس شگون داشته باشند، حالا سوخته و بی‌سر شده و کسی هم توجه ندارد که این تورسوخته و قند بی‌سر که به ظاهر سر سفره‌ی عقد چیده می‌شود، دیگر از آن مفهوم واقعی که برای مردم روزگار گذشته ارزش داشت، تهی شده و حجله ی عروس به جای شادی و شیرینی پر از وحشت و درد و اضطراب است.

می‌شه پیشونی‌نوشت من و تو این نباشه
می‌شه از جا بکنیم دیوارا رو، یک، دو ، سه، چهار

و در این جا شاعر پس از وصف همه‌ی سیاهی‌های بد و زشتی‌ها، باز هم دریچه‌ای را به سوی امید و روشنایی باز می‌کند و افق تازه‌ای پر از نور و بینایی، پیش چشم مخاطب می‌گستراند تا در دل سیاهی‌ها و نابسامانی‌ها گم نشود و راه را از بیراهه باز شناسد و برای رسیدن به نور روشنی‌بخش آزادی حرکت کند و دیوارهای سر راه‌اش را از جا بکند.

می‌شه مهریه‌ی تو نسیم آزادی باشه
می‌شه گریه‌هاتم از سر شادی باشه
می‌تونه نجابت تو رنگ دستمال نباشه
می‌تونه فریادی که بی‌وقفه سر دادی باشه

دراین جا  باز هم سنت‌های غلط دیگری به چالش کشیده می‌شود، به مهریه اشاره می‌شود و این که در جامعه‌ی ما رسم است که مردم برای دختران مهریه‌های مادی تعیین کنند...حتا خود دخترها بر این باورند که هر چه مهریه‌شان از نظر مادی سنگین‌تر باشد، ارزش‌شان بیش‌تر می‌شود و در حقیقت خانواده‌ها گمان می‌کنند که مهریه می‌تواند پشتوانه‌ی خوبی برای دختر و تضمین محکمی برای دوام ازدواج آن‌ها باشد ... درحالی که می‌بینیم در عمل چنین اتفاقی نمی‌افتد و اگر دختر و پسر به هر دلیلی نتوانند یا نخواهند با هم زنده‌گی کنند، نه تنها مهریه که هیچ چیز دیگر نمی‌تواند جلوی طلاق آن‌ها را بگیرد. با این‌همه، باز هم بر روی مهریه‌ی سنگین تاکید می‌کنند!!!ا

بنابراین آن چه می‌تواند به زن ارزش بدهد و او را در یک پیوند زناشویی سربلند و شاد نگه دارد، مهریه‌ی سنگین نه، که حق آزادی و برابری با مرد است که اگر زن بتواند این حق را به دست آورد، به با ارزش‌ترین پشتوانه برای زنده‌گی خود دست یافته است...از همین روست که شاعر دختران سرزمین‌اش را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: «می‌شه مهریه‌ی تو، نسیم آزادی باشه».

از سوی دیگر سنت غلط دیگری در این ترانه نشانه گرفته می‌شود و آن رنگ دستمالی است که باید نشانه‌ی باکره‌گی و نجابت دختر باشد!! شاعر به نبرد با این باور غلط  برمی‌خیزد تا آن را از ریشه برکند و دانه‌ی این باور درست را، در ذهن مخاطب بکارد که نجابت را باید در اندیشه و باورهای انسانی زن و تلاشی که زن برای رسیدن به هویت و ارزش واقعی خود می‌کند، جست‌وجو کرد نه در جسم او و نه در رنگ دستمالی که در آن شب، می‌تواند به هزار دوز و کلک قرمز شود، بی‌آن‌که به راستی نشانی از نجابت صاحب آن داشته باشد!!

و اما تکه‌ی آخر که زیباترین جای ترانه و البته روشن‌ترین حرف آن است، نیازی به هیچ توضیح اضافی ندارد:

نمی‌دونی مگه دختر
این همه کلاغ سیا پَر
صبح بعد از شام آخر
بازی از سر، بازی از سر
مردا این‌ور، زنام این‌ور

«مهرداد آسمانی» آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده‌ی این ترانه است و ترانه را نیز به زیبایی اجرا کرده است که جا دارد در این جا از او سپاس‌گزاری کنم که در روزگاری که بازار ترانه‌های گندیده، داغ داغ است و ترانه‌های بی‌درد و بی‌خاصیت بسیار پول‌ساز هم هستند، خطر می‌کند و دست در دست ترانه‌ی نوین می‌گذارد و هنرآهنگ‌سازی و صدای‌اش را به ترانه‌هایی می‌سپارد تا جسورانه، به ریشه‌ی عقب مانده‌گی‌های فرهنگی بتازند.

شاید که خیلی‌ها برداشت‌های دیگری از هنر داشته و دارند و هنر را به طور کل جدا از هر گونه نگاه سیاسی - اجتماعی می‌پسندند، من اما همیشه بر این باور بوده و هستم که هنر و هنرمند رسالتی بردوش دارند و باید در خدمت جامعه‌ی انسانی باشند و به رشد فرهنگ مردم و بالا بردن بینش و تفکر جامعه کمک کنند و مادامی که چنین کنند، کارشان با ارزش است.

 

مریم.ب.آزاد - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادوسه

هفتم آذرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved