|



ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامام توی
دهانام بود كه باز خُرده فرمايشات شروع شد:
- بيا دستات را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهی منو بيار.
عادتاش اين بود. چشماش كه به يك كداممان میافتاد شروع میكرد به من
يا مادرم يا خواهر كوچكام. دستام را زدم توی حوض كه ماهیها در رفتند و
پدرم گفت:
- كُره خر! يواشتر.
و دويدم به طرف پلكان بام. ماهیها را خيلی دوست داشت. ماهیهای سفيد و
قرمز حوض را. وضو كه میگرفت اصلن ماهیها از جاشان هم تكان نمیخوردند.
اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میكردند
پايين و دُمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. اين بود كه
از ماهیها لجام میگرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی
پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد كه نگو. و همسايهمان داشت
كفترهايش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ايستادم به تماشای
كفترها. اينها ديگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسايهمان كردم كه
تازهگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندهگی میكرد.
يكی از كفترها دور قوزك پاهايش هم پر داشت، چرخی و يك ميزان و آنقدر قشنگ
راه میرفت و بقو بقو میكرد كه نگو. گفتم:
- اصغر آقا دور پای اين كفتره چرا اينجوريه؟
گفت: به! صد تا يكی ندارندش. میدونی؟ ديروز ناخونك زدم.
- گفتم: ناخونك؟
- آره يكیشون بیمعرفتی كرده بود، منم دو تا از قرقیهاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با اين همسايهی كفترباز را قدغن كرده بود. اما مگر میشد
همهی امر و نهیهای بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو
حياط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. يك بار هم از بخت بد درست
وقتی بابام سرحوض وضو میگرفت يك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه
صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهاب بابام ترسيده بودند و بيا و ببين چه
داد و فريادب! بابام با آن همه ريش و عنوان، آن روز فحشهايب به اصغرآقا
داد كه مو به تن همهب ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت و من از
همان روز به بعد از اصغرآقا خوشام آمد و با همهی امر و نهیهای بابام هر
وقت فرصت میكردم سلاماش میكردم و دو كلمهای دربارهی كفترهايش
میپرسيدم و داشتم میگفتم:
- پس اسماش قرقيه؟
كه فرياد بابام آمد بالا كه: كُره خر كجا موندی؟
ای داد بيداد! مثلن آمده بودم دنبال حولهی بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم
پايين. نزيك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستاش دادم يك چكه
آب از دستاش روی دستام افتاد كه چندشام شد. درست مثل اينكه يك چك ازو
خورده باشم و آمدم راه بيفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.
- بدو ببين كيه. اگه مشد حسينه بگو آمدم.
هر وقت بابام دير میكرد از مسجد میآمدند عقباش. در را باز كردم. مامور
پست بود. كاغذ را داد دستام و رفت. نه حرفی نه هيچی. اصلن با ما بد بود.
بابام هيچوقت انعام و عيدی بهش نمیداد. اين بود كه با ما كج افتاده بود و
من تعجب میكردم كه پس چرا باز هم كاغذهای بابام را میآورد. برای اينكه
نكند يك باراين فكرها به كلهاش بزند پيش خودم تصميم گرفته بودم از پول
توجيبی خودم يك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگويم حاجیآقا داد. يعنی
بابام. توی محل همه بهش حاجیآقا میگفتند.
- كُره خر! كی بود؟
صدای بابام از تو اتاقاش میآمد. رفتم توی درگاه و پاكت را دراز كردم و
گفتم: پستچی بود.
- وازش كن بخون. ببينم توی اين مدرسهها چيزی هم بهتون ياد میدن يا نه؟
بابام رو كرسی نشسته بود و داشت ريشاش را شانه میكرد كه سر پاكت را باز
كردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط
شكسته داشت اصلن از عهدهی من برنمیآمد و درمیماندم و باز سركوفتهای
بابام شروع میشد. اما فقط اسم بابام را وسط خطهای چاپی با قلم نوشته
بودند. زيرش هم امضای يكی از آخوندهای محضردار محلمان بود كه تازهگی
كلاهی شده بود. تا سال پيش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
- ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخندهی هفده دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در
بنده منزل...»
كه بابام كاغذ را از دستام كشيد بيرون و در همان آن شنيدم كه:
- بده ببينم كُره خر!
و من دررفتم. عصبانی كه میشد بايد از جلوش در رفت. توی حياط شنيدم كه
يكريز میگفت: - پدرسگ زنديق! پدرسوختهی ملحد!
به زنديقاش عادت داشتم. اصغرآقای همسايه را هم زنديق میگفت. اما ملحد
يعنی چه؟ اين را ديگر نمیدانستم. اصلن توی كاغذ مگر چی نوشته بود. از همان
يك نگاهی كه به همهاش انداختم فهميدم كه روی هم رفته بايد كاغذ دعوت باشد.
يادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خيلی خلاصه بود. از
آيهالله و حجهالاسلام و اين حرفها خبری نبود كه عادت داشتم روی همهی
كاغذهايش ببينم. فقط اسم و فاميلاش بود و دنبال اسم او هم نوشته بود
«بانو» كه نفهميدم يعنی چه. البته میدانستم بانو چه معنايی میدهد. هرچه
باشد كلاس ششم بودم و امسال تصديق میگرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا
حالا همچه چيزی نديده بودم.
از كنار حوض كه میگذشتم ادای ماهیها را درآوردم با آن دهانهای گردشان كه
نصفاش را از آب درمیآوردند و يواش ملچ مولوچ میكردند.
بعد ديدم دلام خنك نمیشود. يك مشت آب رویشان پاشيدم و دويدم سراغ مطبخ.
مادرم داشت بادمجان سرخ میكرد. مطبخ پُر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز
شده بود. مثل وقتی كه از روضه برمیگشت.
- سلام! ناهار چی داريم؟
- میبينی كه ننه. عليك سلام. بابات رفت؟
- نه هنوز.
بادمجانهای سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چيده بود و پيازداغها
را كنارشان ريخته بود. چندتا از پيازداغها را گذاشتم توی دهنام و
همانطور كه میمكيدم گفتم:
- من گشنمه.
- برو با خواهرت سفره رو بندازين. الان میآم بالا.
دو سه تای ديگر از پيازداغها را گذاشتم دهنام كه تا از مطبخ دربيايم توی
دهنام آب شده بودند. خواهرم زير پايهی كرسی جای مادرم نشسته بود و داشت
با جوراب پارههای دست بخچهی مادرم عروسك درست میكرد خپله و كلفت و
بدريخت. گفتم:
- گه سگ باز خودتو لوس كردی رفتی اون بالا؟
و يك لگد زدم به بساطش كه صدایش بلند شد:
- خدايا! باز اين عباس ذليل شده اومد. تخمسگ!
حوصله نداشتم كتكاش بزنم. گرسنهام بود و بادمجانها چنان قرمز بود كه اگر
مادرم نسقام میكرد خيلی دلام میسوخت. اين بود كه محلاش نگذاشتم و رفتم
سراغ طاقچهی اسباب و اثاثيهام. كتابهايم را گذاشتم يك طرف و كتابچهی
تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش.
ديگر از دست تمبرهای عراق و سوريه خسته شده بودم. اما چه كنم كه برای بابام
فقط ازين دو جا كاغذ میآمد. توی همهی آنها يكی از تمبرهای عراق را دوست
داشتم كه برجی بود مارپيچ و به نوكاش كه میرسيد باريك میشد. يك سوار هم
جلوی آن ايستاده بود به اندازه يك مگس. آرزو میكردم جای آن سوار بودم. يا
حتا جای اسباش...
- عباس!
باز فرياد بابام بود. خدايا ديگر چهكارم دارد؟ از آن فريادها بود كه وقتی
میخواست كتكام بزند از گلويش درمیآمد. دويدم.
- بيا كُره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجرهی عموت
بگو اگه آب دستشه بگذاره زمين و يك توك پا بياد اينجا.
- آخه بذار بچه يك لقمه نون زهرمار كنه...
مادرم بود. نفهميدم كی از مطبخ درآمده بود. ولی میدانستم كه حالا دعوا باز
در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.
- زنيكهی لجاره! باز توكار من دخالت كردی؟ حالا ديگر بايد دستتو بگيرم و
سرو كون برهنه ببرمات جشن.
بابام چنان سرخ شده بود كه ترسيدم. عصبانيتهايش را زياد ديده بودم. سر
خودم يا مادرم يا مريدها يا كاسبكارهای محل. اما هيچوقت به اين حال نديده
بودماش. حتا آن روزی كه هرچه از دهناش درآمد به اصغر آقای همسايه گفت.
مادرم حهاج و واج مانده بود و نمیدانست كجا به كجاست و من بدتر ازو.
رگهای گردن بابام از طناب هم كلفتتر شده بود. جای ماندن نبود. تا كفشام
را به پا بكشم مادرم با يك لقمهی بزرگ به دست آمد و گفت:
- بگير و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمهام دستام بود كه از درخانه پريدم بيرون، سوزی میآمد كه
نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقيهی لقمهام را توی كوچه با دو تا گاز فرو
دادم و در مسجد كه رسيدم دهانام را هم پاك كرده بودم.
فقط كفشهای پاره پوره دم در چيده شده بود. صفهای نماز جماعت كج و كولهتر
از صف بچه مدرسهایها بود. و مريدهای بابام دوتا دوتا و سهتا سهتا با هم
حرف میزدند و تسبيح میگرداندند. احتياجی به حرف زدن نبود. مرا كه ديدند
تك و توك بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من
میافتاد میفهميدند كه لابد باز آقا نمیآيد.
بعد دويدم طرف بازار. از دم كبابی كه رد میشدم دلام مالش رفت. دود كباب
همه جا را پر كرده بود. نگاهی به شعلهی آتش انداختم و به سيخهای كباب كه
مشهدی علی زير و روشان میكرد و به مجمعهی پر از تربچه و پيازچه كه روی
پيشخوان بود و گذشتم. چلويی هيچوقت اشتهای مرا تيز نمیكرد. با پشت
دریهايش و درهای بستهاش. انگار توی آن به جای چلو خوردن كارهای بد
میكنند. دكان آشی سوت و كور بود و ديگی به بار نداشت. حالا ديگر فصل هلیم
بود و ناهار بازار دكان آشی صبحها بود. صبحهای سرد سوزدار. جلوی دكاناش
يك برهی درسته و پوست كنده وسط يك مجمعه قوز كرده بود و گردناش به كندهی
درخت میماند و روی سكوی آن طرف يك مجمعهی ديگر بود پر از گندم و يك
گوشكوب بزرگ -خيلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فايده نداشت بايد زودتر
میرفتم و عمو را خبر میكردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپيچ يك آشپز دورهگرد ديگ آش رشتهاش را ميان پاهاش گرفته
بود و چمبك زده بود و مشتریها آش را هورت میكشيدند. بيشتر عملهها
بودند وكلاه نمدیهاشان زير بغلهاشان بود. ته بازار ارسیدوزها، دلام از
بوی چرم به هم خورد و تند كردم و پيچيدم توی تيمچه. اينجا ديگر هيچ سوز
نداشت. گوشهايم داغ شده بود و زير پا فرش بود از پوشال نرم و گوشه و كنار
تا دلات بخواهد تخته ريخته بود و چه بوی خوبی ميداد! آرزو میكردم كه سه
تا از آن تختهها را میداشتم تا طاقچهام را تختهبندی میكردم. يكی را
برای كتابها- يكی را برای خرده ريزها و آخری را هم بالاتر از همه
میكوبيدم برای خرت و خورتهايی كه نمیخواستم دست خواهرم بهشان برسد. و
اينهم حجرهی عمو. اما هيچكس نبود. دم در حجره يك خرده پا به پا كردم و
دور خودم چرخيدم كه شاگردش نمیدانم از كجا درآمد. مرا میشناخت. گفت عمو
توی پستو ناهار میخورد. يك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویاش بود و
عبا به دوش روی پوست تختاش نشسته بود و داشت خورش فسنجان با پلو میخورد.
سلام كردم و قضيه را گفتم و همانطور كه او ملچ ملچ میكرد داستان كاغذی را
كه آمده بود و حرفی را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برایاش گفتم. دو
سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی يك تكه نان يك قاشق فسنجان خالی
ريخت كه من بلعيدم و بلند شديم. عمو عبایاش را از دوش برداشت و تا كرد
وگذاشت زير بغلاش و شبكلاهاش را توی جيباش تپاند و از در حجره آمديم
بيرون. میدانستم چرا اين كار را میكند. پارسال توی همين تيمچه جلوی روی
مردم، يك پاسبان يخهی عمويم را گرفت كه چرا كلاه لبهدار سر نگذاشته و تا
عبايش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هيچ يادم نمیرود كه آنروز رنگ عمو
مثل گچ سفيد شده بود و هی از آبرو حرف میزد و خدا و پيغمبر را شفيع
میآورد. اما يارو دستاش را انداخت توی سوراخ جا آستين عبا و سرتاسر جرش
داد ومچالهاش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همين امروز نمیدانم
چه اتفاقی افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتيم به طرف
خانه میرفتيم كه آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسيد بابام جواز سفرش را تجديد كرده يا نه و من
نمیدانستم. هر وقت بابام میخواست سفری به قم يا قزوين بكند اين عزا را
داشتيم. جوازش را میداد به من میبردم پهلوی عمو و او لابد میبرد كميسری
و درستاش میكرد. اين بود كه باز عمو پرسيد امروز رییس كميسری به خانهمان
نيامده! گفتم نه. رییس كميسری را میشناختم. يكی دو بار اول صبحها كه
میرفتم مدرسه، در خانهمان با او سينه به سينه شده بودم، مثل اينكه از
مريدهاي بابام بود. هر وقت هم میآمد دم در منتظر نمیشد، در را باز میكرد
و يااللهی میگفت و يكراست میرفت سراغ اتاق بابام.
به خانه كه رسيديم عمو رفت پيش بابا ومن ديگر منتظر نشدم. يك كله رفتم پای
سفره كه مادرم فقط يك گوشهاش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجانهايی
كه باقی مانده بود پيدا بود خودش چيزی نخورده. هر وقت با بابام حرفاش
میشد همين طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در
اطاق بابام كه میگذشتم فريادش بلند بود و باز همان «زنديق» و «ملحد»ش را
شنيدم. لابد به همان يارو فحش میداد كه كاغذ را فرستاده بود. خيلی دلام
میخواست سری هم به پشت بام بزنم و يك خرده كفترهای اصغرآقا را تماشا كنم.
اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دير شده بود.
يعنی دير نشده بود اما وضع من جوری بود كه بايد زودتر میرفتم. بله ديگر سر
همين قضيهی شلوار كوتاه! آخر من كه نمیتوانستم با شلوار كوتاه بروم
مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه میگفتند، و اگر بابام میديد؟ از همهی
اينها گذشته خودم بدم میآمد. مثل اين بچههای قرتی كه پيشاهنگ هم شده
بودند و سوت هم به گردنشان آويزان میكردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...»
بله ديگر هيچكس از متلك خوشاش نمیآيد. و همين جوری شد كه آخر ناظم از
مدرسه بيرونام كرد كه «يا شلوارت را كوتاه كن يا برو مكتبخونه».
درست اوايل سال بود، يعنی آخرهای مهرماه و مادرم همان وقت اين فكر به
كلهاش زد به پاچههای شلوارم از تو دكمه قابلمهای دوخت ومادهگی آن را هم
دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو، و يادم داد كه چهطور دم مدرسه كه
رسيدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و
بكشم پايين. همينطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت میشد و نمیتوانستم
بدوم، و آن روز هم كه سر شرطبندی با حسن خيكی توی حوض مدرسه پريدم آب لای
پاچهام افتاد و پف كرد و بچهها دست گذاشتند به مسخرهگی، اما هر چه بود
ديگر ناظم دست از سرم برداشت. به همين علت بود كه سعی میكردم از همه زودتر
بروم مدرسه و از همه ديرتر دربيايم. زنگ آخر را كه میزدند آنقدر خودم را
توی مستراح معطل میكردم تا همه میرفتند و كسی نمیديد كه با شلوارم چه
حقهای سوار كردهام. با اينحال بچهها فهميده بودند و گرچه كاری به اين
كار نداشتند از همان سر بند اسمام را گذاشته بودند «آشيخ». كه اول خيلی
اوقاتام تلخ شد، اما بعد فكرش را كه میكردم میديدم زياد هم بد نيست و هر
چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.
در مدرسه كه رسيدم خيس عرق بودم. از بس دويده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم
توی ايوان ايستاده بود و با شلاق به شلوارش میزد. نمیشد توی دالان مدرسه
شلوارم را بالا بزنم. همان توی كوچه داشتم اين كار را میكردم كه شنيدم يكی
گفت:
- خدا لعنتتون كنه. بهبين بچههای مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا كردم. زن گندهای بود و كلاه سياه لبه پهنی به سر داشت و زير
كلاه چارقد بسته بود ودستههای چارقد را كرده بود توی يخهی روپوش گشاد و
بلندش. فكر كردم «زنيكه چهكار به كار مردم داره؟» و دويدم توی مدرسه.
عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگام با بچهی شيرخورهاش آمده بود خانهی
ما. خانهشان توی يكی از پسكوچههای نزديك خودمان بود و روز هم میتوانست
بيايد و برود. سرو گوشی توی كوچه آب میداد و چشم آجانها را كه دور میديد
بدو میآمد. سرش را با يك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام.
بچهاش وق میزد و حوصلهی آدم را سر میبرد و مشهدی حسين مؤذن مسجد هی
میآمد و میرفت و قليان و چای میبرد. لابد بابام مهمان داشت و مادرم چايی
مرا كه میريخت داشت به خواهرم میگفت:
- میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حيف كه توپ مرواری رو سر به نيست كردند
وگنه بچه رو دو دفعه كه از زيرش رد میكردی انگار آبی كه رو آتش بريزی.
و من يادم افتاد كه وقتی كلاس اول بودم چهقدر از سروكول همين توپ بالا
رفته بودم و با شيرهای روی دوشاش بازی كرده بودم و لای چرخهايش قايم باشك
كرده بوديم و روی حوض آن طرفترش كه وسط كاجهای بلند ميدان ارك بود، سنگ
پله پله كرده بوديم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله میرفت، حتا ده
پله و چه كيفی داشت و چايیام را با يك تكه سنگك هورت كشيدم.
- حالا بيا يك كار ديگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كميسری از زير قنداق تفنگ
درش كن.
- مادر مگه اين روزها میشه اصلن طرف كميسری رفت؟ خدا به دور!
- خوب ننه چرا نميدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زير قنداق تفنگ درش كنه بعد هم
يك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث میكردند كه صاحب تفنگ دولت است يا خود پاسبانها كه من چايی
دومام را هورت كشيدم و رفتم سراغ دفترچهی تمبرم. هنوز به صفحهی برج
مارپيچ نرسده بودم كه صدای مادرم درآمد.
- ننه قربون شكلات برو، دو سه تا بغل هيزم بيار پای حموم. بدو باريكلا.
فيشی كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفی زده. اين بار
خواهرم به صدا درآمد كه:
- خجالت بكش پسر گنده. ميخای خودش بره هيزم بياره؟ چرك از سر و روی خودت هم
بالا ميره، تو كه حرف گوشكن بودی.
اين حمام سرخانه هم عزايی شده بود. از وقتی توی كوچه چادر را از سر زنها
میكشيدند بابام تصميم گرفته بود حمام بسازد و هفتهای هفت روز دود و دمی
داشتيم كه نگو. بديش اين بود كه همهی زنهای خانواده میآمدند و
بدتر اينكه هيزم آوردناش با من بود. از ته زير زمين آن سر حياط بايد
دستِكم ده بغل هيزم میآوردم ومیريختم پای تون حمام كه ته مطبخ بود.
دستِكم دو روز يك بار. درست است كه از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر
حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه میداد سر مرا مثل خودش از ته
تيغ میانداختند و پوست سرم را میكندند. اما به اين دردسرش نمیارزيد. هر
دفعه هم يكی دو جای دستام زخمی میشد. شاخههای هيزم كج و كوله بود و پر
از تريشه و بايد از تلمبار هيزمها بروم بالا و دستهدسته از رويش بردارم
وگرنه داد بابام درمیآمد كه باز چرا شاخهها را از زير كشيدهای.
سراغ هيزمها كه رفتم مرغها جيغ و داد كنان در رفتند. هوا كيپ گرفته بود
ومرغها خيال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا.
دستهی دوم را كه میچيدم يك موش از دم پایام در رفت و دويد لای هيزمها.
آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتمن بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور
رفتم شايد درش بيارم اما فايده نداشت. اين بود كه ول كردم و دوباره رفتم
سراغ هيزمها. دستهی چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدی حسين
بود و میرفت در را باز میكرد. محل نگذاشتم و هيزمها را بردم توی مطبخ.
خواهرم داشت نبات داغ درست میكرد و مادرم چراغها را نفت میريخت. مرا كه
ديد گفت:
- ننه مگر نمیشنوی؟ بدو درو واكن. مشد حسين رفته مسجد.
فهميدم كه لابد بابام باز نمیخواسته بره مسجد. هوا داشت تاريك میشد كه
رفتم دم در. يك صاحب منصب بود و دنبالاش يك زن سرواز. يعنی چارقد به سر،
همسنهای خواهر بزرگام. چارقد كوتاه گل منگلی داشت. هيچ زنی با اين ريخت
توی خانهی ما نيامده بود. كيف به دست داشت و نوك پنجه راه میرفت. سلام
كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روی كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من
نمیشناختماش. يعنی چه كار داشت؟ اول شب با اين زن سرواز؟ صبح تا حالا توی
خانهمان همهاش اتفاقات تازه میافتاد. يك دفعه نمیدانم چرا ترس برم
داشت. اما دالان تاريك بود و نديدند كه من ترسيدهام. نكند باز مشکلی برای
جواز عمامهی بابام پيدا شده باشد؟ شايد به همين علت نه امروز ظهر مسجد رفت
نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دويدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش
را كشيد سرش و آمد دم دالان و سلام عليك و احوالپرسی و صاحب منصب چيزهايی
به مادرم گفت كه فهميدم غريبه نيست، خيالام راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
- دختر ما دست شما سپرده. من ميرم خدمت حاجیآقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اتاق
بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود، اما معلوم بود كه
به مهمان آشنا بايد چايی داد. چايی را كه بردم ديدم عمو آنجاست و رییس
كميسری هم هست و يك نفر ديگر بازاری مانند. همه دور كرسی نشسته بودند. عمو
بغل دست بابام و آنهای ديگر هركدام زير يك پايه. چايی را كه میگذاشتم
صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف میزد:
- بله حاج آقا. متعلقهی خودتان است ترتيباش را خودتان بدهيد.
كه آمدم بيرون. ديگر متعلقه يعنی چه؟ يك امروز چند تا لغت تازه شنيده بودم!
مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالاش سر جا بود يا سرش خلوت بود
میرفتم ازش میپرسيدم. هميشه ازين جور سوالها خوشاش میآمد، يا وقتی كه
قلم نيی برای مشق درشت میدادم بتراشد. من هم فهميده بودم، هروقت كاری
باهاش داشتم يا پولی ازش میخواستم با يكی از اين سوالها میرفتم پيشاش
يا با يك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببينم ديگر اين زنكه كيست.
مادرم پايين كرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا سر جای خودش. يك جفت
كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشستهی نماز
جماعت ايستاده باشد. يك بوی مخصوصی توی اتاق بود كه اول نفهميدم. اما يك
مرتبه يادم افتاد. شبيه بويی بود كه معلم ورزشمان میداد. به خصوص اول
صبحها. بله بوی عطر بود، از آن عطرها. لبهايش قرمز بود وكنار كرسی نشسته
بود و لبهی لحاف را روی پاهايش كشيده بود. من كه از در وارد شدم داشت
میگفت:
- خانوم امروز مزاجاش كار كرده؟
و خواهرم گفت: - نه خانوم جون. همينه كه دلاش درد میكنه. گفتم نبات
داغاش بدم شايد افاقه كنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟
زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس میخونم.
- جه درسي؟
- درس قابلهگی.
سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:
- پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهكترو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم
واسهشون چايی بيارم.
و بلند شد رفت بيرون. من دفترچهی تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه
بيخودی ورقاش میزدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روی كرسی باز كرد
و زنيكه دو سه جای شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهیهای بابام سفيد
بود و هنوز حرفی نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد، مرا صدا
میكرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق
بابام برمیگشت. گفتم:
- شما كه اومده بودين چايی ببرين واسه مهمون!
- غلط زيادی نكن، ذليل شده!
و رفتم توی اتاق بابام. چايي میخواست و بايد قليان را ببرم تازه چاق كنم.
تا استكانها را جمع كنم و قليان را ببرم شنيدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص
را با لشكر روم میگفت. میدانستم اگر يك اداری پهلويش بود قصهی سفر هند
را میگفت و اگر بازاری بود سفرهای كربلا ومكهاش را. و حالا دو تا نشون به
كول توی اتاق بودند. آمدم بيرون چايی بردم و برگشتم قليان را هم كه مادرم
چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسيده بود كه عمروعاص تك و تنها اسير
رومیها شده بود و داشت در حضور قيصر روم نطق میكرد. حوصلهاش را نداشتم.
حوصلهی اين را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچهی شاشی بچهی
خواهرم را تماشا كنم. از بوی آن زنكه هم بدم آمده بود كه عين بوی معلم
ورزشمان بود. اين بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچهها خبری نبود. لابد
منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع میشديم و يك
كاری میكرديم. میرفتيم سر خيابان و به تقليد آجانها، كلاه نمدی عملهها
را از سرشان میقاپيديم و دستشده بازی میكرديم يا توی كوچهی بغل خانهی
خودمان جفتك چاركش راه میانداختيم يا فيلمهامان را با هم رد و بدل
میكرديم يا يك كار ديگر و من خيلی دلام میخواست گيرشان بياورم و تارزانی
را كه همان روز عصر توی مدرسه با يك قلم نيی خوشتراش عوض كرده بودم
نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابی كه بغل دستاش آويزان بود و يك دستاش
دم دهاناش بود و داشت صدای شير درمیآورد. اما هيچكدامشان نبودند. چه
كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم به تماشای مردم. ديدنیترين چيزها
بود. صدای «خودخدا» از ته كوچه میآمد كه لابد مثل هر شب يواش يواش قدم
برمیداشت و عصايش روی زمين میسريد و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و
استغاثهی ديگری، مرتب میگفت «يا خود خدا» و همين جور پشت سرهم و كشيده.
لبويی هم آمد و رد شد. توی لاوكش چيزی پيدا نبود، اما او دادش را میزد. يك
زن چادر نمازی سرش را از خانه روبهرويی درآورد و نگاهی توی كوچه انداخت و
خوب كه هر طرف را پاييد دويد بيرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرفتر- در را
هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همين جور كه تند تند در میزد سرش را
اينور آنور میگرداند. عاقبت در باز شد و داشت میتپيد تو كه يك مرتبه
شنيدم:
- هوپ! گرفتماش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستاش دنبال چيزی میگشت و
میگفت:
- آب پدر سوخته! خوب گيرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاريك تاريك بود و نور چراغ كوچه رمقی نداشت و من نمیدانم در آن
تاريكی چهطور چشماش مگسها را میديد و آن هم درين سوز سرما. شايد
خيالاش را میكرد؟ همسايهی دو تا خانه آنطرفتر ما بود. مدتها بود
عقلاش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانهشان مینشست و مگس میگرفت و
میگفتند میخورد. اما من نديده بودم. به نظرم فقط ادايش را درمیآورد و
حرفاش را میزد كه «باهات يك فسنجون حسابی درست میكنم.» يا «ديروز يه مگس
گرفتم قد يه گنجشك.» يا «نمیدونی رونش چه خوشمزهاس.» اوايل امر وسيلهی
خوبی بود برای خنده و يكی از بازیهای عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا ديگر نمیشد بهش خنديد. زناش خانهی ما رختشويی میكرد. ده روزی
يك بار و میگفت مرتب كتكاش میزند و بيروناش میكند. اما میبيند خدا را
خوش نمیآيد و باز غذايش را درست میكند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم
و رفتم و گفتم:
- ابوالفضل! چه مزهای میداد؟
گفت: مزهی گندم شادونه. نمیدونی! قد يه گنجشك بود.
گفتم: نكنه خيالات ورت داشته؟ تو اين سرما مگس كجا پيدا میشه؟
گفت: به! تو كجاشو ديدی؟ من ورد میخونم خودشان میآن. صبركن.
و دست كرد توی جيب كت پارهاش و داشت دنبال قوطی كبريتی میگشت كه مگسهايش
را توی آن قايم میكرد كه ديدم حوصلهاش را ندارم. ديگر چيزی هم نداشتم بهش
بگويم بلند شدم كه برگردم خانه كه در خانهمان صدا كرد و از همان جا چشمام
افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند درمیآمدند. لابد خيلی بد میشد اگر
مرا با ابوالفضل ديوانه میديدند. فوری تپيدم پشت ابوالفضل و قايم شده بودم
كه به فكرم رسيد «چرا همچی كردی؟ اونا ابوالفضل رو كجا میشناسن؟» اما ديگر
دير شده بود و اگر درمیآمدم و مرا میديدند بدتر بود. وقتی از جلو
ابوالفضل گذشتند دختره داشت میگفت:
- آخه صيغه يعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت: همهش واسه دو ساعته دخترجون. همينقدر كه باهاش بری
مهمونی...
آهان گيرش آوردم. بيا ببين چه گندهس!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. يعنی از چه حرف میزدند؟
يعنی قرار بود دختره صيغهی بابام بشود؟ برای چه؟... آها ... آها ...
فهميدم.
نگاهی به قوطی كبريت انداختم كه خالی بود. اما ديگر حوصله نداشتم دستاش
بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاريكی دالان شنيدم كه عمومیگفت:
- عجب! خيلیيهها! عجب! دختر نايب سرهنگ...
صدای پای من حرفاش را بريد. نزديك كه شدم رییس كميسری را هم ديدم. بيخودی
سلامی بهشان كردم و يكراست رفتم توی اتاق خودمان. خواهر بزرگام رفته بود.
مادرم توی مطبخ میپلكيد و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خيلی خسته
بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپيدم زير كرسی.
بوی دود ته دماغام را میخاراند و توی فكر ابوالفضل بودم و قوطی كبريت
خالیاش و كشفی كه كرده بودم كه شنيدم عمو گفت:
- آهای جاری! بلا از بغل گوشات گذشتها! نزديك بود سر پيری هوو سرت
بياريم.
عمو مادرم را جاری صدا میكرد، عين زنعمو و صدای مادرم را شنيدم كه گفت:
- اين دختره رو ميگی ميز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشاش زمين بود پاشنهاش
آسمون.
و عمو گفت: جاری! تختههای رو حوضی را نمیذارين؟ سرد شدهها!
فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگيرم ديدم در اتاق بابام قفل است. ماهیها
هنوز ته حوض خوابيده بودند، اما پولكهای رنگی توی پاشوره ريخته بود. گله
به گله و تك و توك. يك جای سنگ حوض هم خونی بود. فهميدم كه لابد باز بابام
رفته سفر. هر وقت میرفت قم يا قزوين در اتاقش را قفل میكرد و هر شب كه
خانه نبود گربهها تلافی مرا سر ماهیهايش درمیآوردند. وقتی برگشتم توی
اتاق از مادرم پرسيدم:
- حاجی آقا كجا رفته؟
- نمیدونم ننه كله سحر رفت! عموت میگفت میخاد بره قم.
و چايی كه میخورديم برای هر دوی ما گفت كه ديشب كفترهای اصغرآقا را كروپی
دزد برده. كه ای داد و بيداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته
بود سفر و ديگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتام تلخ
بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند میآمد. لانهها همه خالی بود و
هيچ صدايی از بام همسايه بلند نمیشد و فضلهی كفترها گله به گله سفيدی
میزد.
مجلهی اپیزود ، شمارهی
هفتادوسه
هفتم آذرماه 1388
خورشیدی
Home
|