|


ظهر كه از دیوار بالا رفت
ساعت كه پا روی پا انداخت
با خودم گفتم
مرگ میتواند منتظر باشد
تا حرفهای ناگفته تمام شود
ما این همه منتظر فردا شدیم
تا شب از موهایمان پرید
حالا برف میبارد
و مرگ باید منتظر شود
صبح
صورتام را از آینه كندم
رد سرمه
و آتشی بر لبان عاشق آینه جا ماند
در راه
كنار كوچههای معطل
از بچههای بیتوپ پرسیدم
چند شهریور میان ماست
میدانم
روزی دستان حاصلخیز تو میآید
و مثل گلكاری همین میدان میشوم
و دیگر هیچ
جز حرفهای نیمهكارهی باد
تا به اداره برسم
به مدرسه
به مغازه
به جایی كه هیچ كجا نیست
به خانهای بی پلاك
هزار بار گم شدن را جیغ میكشم
تو این جا را نمیشناسی
كوچه سهم پسرهاست
سهم ما در ادامهی صفهای خستهگی
كوچه را به انتها میرساند
به جایی كه كلاغهای حاشیهی عصر
با تردید به شباهت دخترهای مدرسه
نگاه میكنند
خبر شدی؟
ماهیان بی گذرنامه هم رفتند و دریایی شور به جا ماند
وآسمان كفاف این همه تنهایی را نمیدهد
شب كه بیاید
این نامه هم تمام میشود
و من به عكس كودكیام كه روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم كرد
و به یاد خواهم آورد
كه هیچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پای رهگذران را از یاد میبرد
وآسمان كفاف این همه تنهایی را نمیدهد
كاش به ما كسی گفته بود كه ماه
پشت درهای بسته میمیرد
مرگ میآید
و فردا دنبالهی خواب دیشب است
حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه میآیم
و بودنات بوتهای است
كه به زندهگی سنجاقك اضافه میشود
تا مرگ روی زندهگی ناچیز شبپره نیفتاده
بیا
تا كنار این همه گیاه وزمین و آدم
تنها نمانم
این جا
اگرچه انتظار را با آهی كه پشت پنجره هاست
میكشیم و تمام
میشویم
بیا
مثل آسمانی كه یك عمر روی بام ایستاده
آخرین حرفام
نشستن كنار توست.


در پیش چشم تشنه من برگشود
دریا كتاب سبزخیال
بیگانه ماند بر سر امواج
افسانهی زوال
آشفته از سكون گران زیر پای من
لرزیده صخره در غم شطها و رودها
آزرده از فریب زمین گم شدم ز خویش
در من شكفت شوق وصال كبودها
ای مژده اطاعت دستان و زانوان
ای انتظارهای دراز غریزهها
با زیور رضایت آرایشام دهید
ای بركشیده در تن من التهابها
با كام دختران كف آرامشام دهید
ای جامهای پُرگل و مست جزیرهها
آن دورها چه میگذرد
در ذهن روشن كفها؟
كفها به عشوه مینگرند اما
در تیره عمقها تب رنگین آب را
رقصان به روی شانهی هر موج
دربركشیده كودك مست حباب را
خورشید ریخت بر سر دریا
نیش هزار دستهی زنبور
و آنگاه در فضا
پر زد هزار زورق موسیقی
افشاند زلف پیكر دریا به روی نور
در جشن آبها
شعر سپید كفها رقصید
بیاعتنا به ساحل
وز ساحل
ای روشنان كف
ای جذبهتان چو واژهی نازای بخت
كش نام درگشود بهشت فریب را
كش جلوه جان ز شوق تب آلود میكند
لب تشنه میكشاندم از جادههای خشك
آوارهام ز چشمهی مقصود میكند
ای دلرُبای پیكركان سپید تن
من با شما نشسته به رویا
سودای خاك زین پس بر من دریغ باد
سرشار باد خاطرم از نازهای آب
چون ذهن من ز عقده نا باز
تن خسته ز التهاب روان ها زمین
تنها تر از من مانده ست
در من نمیدود نفس كام
شطها و روزها همه بیاعتنا
بی رحمها رواناند از پیش چشم من
ای جذبهها سپیدتنان كف
برف روان اندام بیقرارتان
با مژده اطاعت دستانام
پیوند آب و آتش دارد
یك لحظه با كلید درد من
با خط موج ها بگشایید
بر آبها ترانهی شبهای شاد را
لختی برای من بسرایید
ای دختران كف
معبود دیریاب هوسزاد را
پیغامهای دور من اما به اشتیاق
چون بر فراز روشن دریا گریختند
دوشیزهگان كف تن عریان خویش را
در بازوان تشنه گرداب ریختند
ساحل خموش مانده و برروی سایهام
مردی گشاده دست تمنا
بر پهنه های دور
با او كتاب آبی دریا
نقش هزار جذبهی رنگین
ای مژده اطاعت دستان و زانوان
ای دختران كف
باد از كران دور
از آبها غبار برافشاند
جنجال مرغها تن دریای رام را
در تار و پود مبهوم صدها صدا كشاند


پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی میسوخت
دیدنی داشت ولی سوختن باهمشان
گفتی از خستهترین حنجرهها میآمد
بغضشان، شیونشان، ضجهی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی
ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان
زخمها خیرهتر از چشم تو را میجستند
تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپارههای دنیای مناند
لیك با این همه از بهر تو میخواهمشان
گر ندارد زبانی كه تو را شاد كنند
بیصدا با دگر زمزمهی مبهمشان
شكر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود
كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
مجلهی اپیزود
، شمارهی هفتادودو
سیام آبان ماه 1388 خورشیدی
Home
|