مرگ نابه‌هنگام «مسعود رسام» برای من یعنی یادآوری اوایل دهه‌ی هفتاد شمسی که تازه ملت داشت زنده‌گی را تجربه می‌کرد و تازه داشت غبار جنگی هشت‌ساله را از خاطر می‌شست و می‌خواست شب‌ها کنار جعبه‌ی جادویی بنشیند و خسته‌گی را با قصه‌ای از سریالی به‌در کند. هنوز می‌شد گاهی سریال‌هایی دید که با وجود محدودیت‌ها تازه بودند و هنوز هم پس از غبار چندین ساله حرف‌ها با آدم می‌زنند.

سریال‌ها با فیلم‌نامه‌های قرص و محکم‌شان بودند هر چند به نسبت سریال‌های آب‌گوشتی امروز که صرفن دغدغه‌ی نشاندن مخاطب عاشق بیست‌و‌چهار ساعته‌های ماهواره‌ای را پای تلویزیون دارند که به زور هر ترفندی شده هر آشغالی را به بیننده غالب کنند!

آن روزها نه از ماهواره به‌مانند امروز خبری بود و نه مردم سیاست‌زده چون امروز بودند! سازنده‌گان و تهیه‌کننده‌گان هم هنوز کمی وجدان داشتند تا هر برنامه‌ای را به ملت غالب نکنند. در این بین زوجی ظهور کرده بودند که همیشه کارشان تازه بود و حرف‌ها با جماعت ایرانی داشت. هر چند شکل کارشان برداشتی از نمونه‌های خارجی بود اما ایرانیزه کرده بودند. «مسعود رسام» همراه با یار غارش «بیژن بیرنگ» سال‌های سال بود که هم را می‌شناختند و طرح‌ها و قصه‌هاشان برای مردمی حکایت می‌شد که دیگر آپارتمان‌نشین شده بودند و شکل غصه و مشکلات‌شان با مدرنیته رقم می‌خورد.

سریال «هم‌سران» یک نمونه از قصه‌هایی بود که دو زوج را در هم‌سایه‌گی هم روایت می‌کرد. یکی از زوج‌ها جوان و دیگری میان‌سال بودند. برخورد این دو هم‌سایه بیش‌تر برای حل کردن مشکلات زنده‌گی شهری بود. خاصه مشکلاتی که برای زوج جوان قصه پیش می‌آمد. «مسعود رسام» در روایت قصه و تکنیک‌های تلویزیونی برای بیننده آن‌روزهای سیما کم نگذاشت. در واقع قصه می‌طلبید که چنین کند.

متاسفانه من کم دیدم یا بهتر بگویم کسی را ندیدم که دو خط از «مسعود رسام» بنویسد یا بگوید! این فاجعه است! بعد از تجربه‌ی موفق «هم‌سران» به «خانه‌ی سبز» رسیدند که بازیگری داشت به اسم «خسرو شکیبایی»! پیش از این «خسرو» در سریال «روزی روزگاری» در نقش «مراد بیگ» درخشیده بود و حالا حضور او در این سریال و با تیپی متفاوت و امروزی نشان از آگاهی و درایت «مسعود رسام» داشت.

«رضا» شخصیت خانه‌ی سبز یک وکیل بود و خلاصه خودش گاهی درگیر ماجراهایی می‌شد که در خانواده‌اش اتفاق می‌افتاد. رضا در کنار پسر و عروس‌اش همراه با همسرش روزگار می‌گذراند. رضا نمونه‌ی مردی بود که عاشق خانه و خانواده هستند و این عاشقیت را به دیگران هم منتقل می‌کنند. شخصیت «رضا» جای شخصیت «کمال» در سریال هم‌سران بود. اما مردی بود با تیپ و دنیایی متفاوت! مردی عاشق و شیفته‌ی زنده‌گی! چرا که چارچوب خانه و خانواده برای‌اش بیش از هر چیزی حتا پرونده‌های کاری‌اش اهمیتی دو چندان داشت! او خانه‌اش را با حضور گرم خود سبز می‌کرد. او زنده‌گی را با کلام و مهرش به دیگران عرضه می‌داشت.

رضا، ما و بسیارانی را عاشق کرد. رضا خوش‌قلب و مهربان بود. هیچ یادم نمی‌رود ترانه‌ای در پایان هر قسمت این سریال پخش می‌شد که می‌گفت: سبز سبزم ریشه دارم/ در زمستان هم بهارم. در جایی ملودی عوض می‌شد و می‌گفت: سبد سبد ترانه از آسمون می‌باره/تو قلب پاک گل‌دون بهار لونه داره... امیدوارم آن‌چه از حافظه نقل کردم درست باشد.

حالا همه‌ی این زیبایی‌ها و این‌همه رنگ و حضور را یک نفر کارگردانی می‌کرد که دیگر در بین ما نیست. خواندم در مجله‌ی «چلچراغ» که خانم «الهام پاوه‌نژاد» بازی‌گر سریال هم‌سران که اولین حضور تلویزیونی‌اش را مدیون زوج «بیرنگ-رسام» است، گفته بود از فردا حتمن در پکیج‌هایی محصولات رسام به بازار می‌آید به‌مانند همه‌ی آن‌چه این سال‌ها شاهد بوده‌ایم که با درگذشت کسی همه‌ی کارنامه و آثارش برای خواندن یا دیدن یا شنیدن به مردم عرضه می‌شود و عده‌ای سود می‌برند. کاش کسی برمی‌داشت از آن‌سوی «رسام» و از پشت پرده‌ی حضورش می‌نوشت. کاش «خسرو شکیبایی» هنوز حضور داشت و با آن صدای همیشه مانده‌گارش، با آن خش زیبای‌اش از «مسعود رسام» می‌گفت. کاش اینان زود نمی‌رفتند... کاش...

چیزی که همیشه با شنیدن یا خواندن نام‌اش در ذهن و جان‌ام زنده می‌شود مردی است با صورتی ستبر و سبیل‌هایی تابانده تا بناگوش و سری طاس و عینکی گرد و بزرگ بر صورت. و خاطره‌ای گم‌شده در نوجوانی که خیز برداشته بودم کتابی بخرم که نام مبارک او به عنوان مترجم بر آن نقش بسته بود و تا دیده بودم کتاب چند جلد است و کتاب‌فروش چوب حراج بر آن زده، گفته بودم آقا بیاور خریدارم. اما دریغ و افسوس که بخشی از جلدهای آن کتاب قطور را موریانه خورده بود. «در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته» به تعبیر خود «مهدی سحابی» از آن دست کتاب‌هایی بود که کتاب‌خوانان یا آن را خوانده‌اند یا نه! به همین سبب شاید از ترس کتاب را گزیده کرده بود و بر آن مقدمه‌ای اضافه تا هر کس بتواند به تعبیری «نصف‌العیش» کند.

کتاب «گزیده‌هایی از در جست‌و‌جوی...» به همت او بیرون آمد تا همه‌گان چه آنان که توان مالی خرید چندین جلد آن را ندارند و چه آنان که فرصت و زمان خواندن چنین اثری را دیگر ندارند بتوانند حظی از این اثر بزرگ "مارسل پروست" ببرند. شاید همین اثر گزیده وسوسه‌شان کرد بروند سراغ اصل جنس! 

حالا این مترجم و نقاش که حاصل زحمات و عرق‌ریزان روح‌اش چندین تابلو و چند ترجمه‌ی خوب از آثار بزرگ جهان است، دیگر در بین ما نیست. کار ما هم در چنین بزنگاهی طبق معمول نوشتن و افسوس از این است که فغان رفت آن شیرآهن‌کوه مرد بیشه‌زاران ادب!! اگر همه‌ی این مرگ‌ها و زوال‌ها که البته در آثار این بزرگان راهی ندارد، نتیجه‌اش این باشد که به همین بهانه به سمت میراث هنری‌شان برای لحظاتی خیز برداریم، باز هم مبارک است! آنان که چون نگارنده آن اثر سترگ «در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته» را در کتاب‌خانه‌شان دارند و چه آنان که ندارند، اگر بهانه‌شان وقت و زمان و... است، بروند یک جلد گزینه‌ی این اثر سترگ را تهیه کنند و صفا کنند. برای یاد «سحابی» و ترجمه‌ی گران‌سنگ‌اش از این اثر بزرگ «مارسل پروست» این گزینه‌ی من از همان گزینه‌ی مورد اشاره:

« گاهی گفته می‌شود که از وجود یک آدم مُرده اگر هنرمندی باشد و اندکی از خویشتن را در آثارش نهفته باشد، هم‌چنان چیزکی باقی می‌ماند. شاید همین‌گونه باشد که جوانه مانندی برداشته شده از یک کس و پیوندزده بر دل دیگری، هم‌چنان پس از مرگ آن کس به زنده‌گی ادامه می‌دهد.»*

حالا بانوی بیوه‌ی فرانسوی و یار غار ِ«مهدی سحابی» که مطمئنن در فهماندن اثر سترگ مارسل پروست او را یار بوده، چه دردی از فراغ مردش دارد، کس چه می‌داند؟! اما به گمان من بیوه‌ی فرانسوی «مهدی سحابی» در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته نیست! چرا که هنوز هم با آثار مردش و تابلوهای او زنده‌گی و عیشی مُدام دارد. روح‌اش شاد!

 

* از کتاب گزینه‌ی "در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته" مارسل پروست- نشر مرکز-مهدی سحابی – ص 47

 

 محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادویک

 بیست‌وسوم آبان ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved