سرشکسته‌وار در بالش کشيده،
نه هوايی ياری‌اش داده،
آفتابی نه دمی با بوسه‌ی ِ گرم‌اش به سوی ِ او دويده،
تيزپروازی به سنگين خواب ِ روزان‌اش زمستانی
خواب می‌بيند جهان ِ زنده‌گانی را،
در جهانی بين ِ مرگ و زنده‌گانی.
 

هم‌چنان با شربت ِ نوش‌اش
زنده‌گی در زهرهای ِ ناگوارایش.
خواب می‌بيند فرو بسته‌ست زرّين بال و پرهايش
از بر ِ او شورها برپاست.
می‌پرند از پيش ِروی ِاو
دل‌به‌دو‌جايان ِ ناهم‌رنگ،
و‌آفرين ِخلق بر آن‌هاست.

خواب می‌بيند ( چه خواب ِ دل‌گزای او را )
که به‌نوک‌آلوده مرغی زشت،
جوش ِآن دارد که برگيرد ز جای او را
و اوست مانده با تن ِلخت و پر ِمفلوک و پای ِسرد.

پوست می‌خواهد بدرّاند به تن بی‌تاب
خاطر ِاو تيره‌گی می‌گيرد از اين خواب
در غبارانگيزی از اين‌گونه با ايّام
چه بسا جاندار کاو ناکام
چه بسا هوش و لياقت‌ها نهان مانده
رفته با بسيارها روی ِنشان، بسيارها چه بی‌نشان مانده
آتشی را روی پوشيده به خاکستر
چه بسا خاکستر او را گشته بستر

هيچ کس پايان ِاين روزان نمی‌داند.
برد ِپرواز ِکدامين بال تا سوی ِکجا باشد.
کس نمی‌بيند.
ناگهان هولی برانگيزد
نابه‌جايی گرم برخيزد
هوش‌مندی سرد بنشيند،

ليک با طبع ِخموش ِاوست
چشم‌باش ِ زنده‌گانی‌ها
سردی‌آرای ِدرون ِگرم ِاو با بال‌هايش ناروان رمزی است
از زمان‌های ِروانی‌ها.
سرگرانی نيست‌اش با خواب ِسنگين ِزمستانی
از پس ِسردیّ ِ روزان ِزمستان است روزان ِبهارانی.

او جهان‌بينی‌ست نيروی ِجهان با او
زير ِمينای ِدو چشم ِبی‌فروغ و سرد ِاو، تو سرد منگر
رهگذار! ای رهگذار
دل‌گشا آينده روزی است پيدا بی‌گمان با او.

او شعاع ِگرم از دستی به دستی کرده بر پيشانی ِروز و شب ِ دل‌سرد می‌بندد
مُرده را ماند به خواب ِخود فرو رفته‌ست امّا
بر رخ ِ بيداروار ِاين گروه ِخفته می‌خندد.

زنده‌گی از او نشسته دست
زنده است او، زنده‌ی ِبيدار.
گر کسی او را بجويد، گر نجويد کس،
ورچه با او نه رگی هشيار.

سر شکسته‌وار در بالش کشيده،
نه هوايی ياريش داده،
آفتابی نه دمی با خنده‌اش دل‌گرم سوی ِاو رسيده
تيزپروازی به سنگين خواب ِروزان‌اش زمستانی
خواب می‌بيند جهان ِزنده‌گانی را
در جهانی بين ِمرگ و زنده‌گانی.

پنجم خرداد 1320

 

پای‌آبله ز راه ِبيابان رسيده‌ام
بشمرده دانه دانه کلوخ ِخراب ِاو
-------------------برده به‌سر به بيخ ِگياهان و آب ِتلخ

در بر رخ‌ام مبند، که غم بسته بر درم
دل‌خسته‌ام به زحمت ِشب‌زنده‌داری‌ام
-------------------ويرانه‌ام ز هيبت آباد ِخواب ِتلخ

عيب‌ام مبين، که زشت و نکو ديده‌ام بسی
ديده گناه‌کردن ِشيرين ِديگران
-------------------وز بی‌گناه دل‌شدگانی ثواب ِتلخ

در موسمی که خسته‌گی‌ام می‌بَرَد زجای
با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف
-------------------امّا در آن نه ذرّه عتاب و خطاب ِتلخ

چون اين شنيد، بر سر ِبالين ِمن گريست
گفتا: کنون چه چاره؟ بگفتم: اگر رسد
-------------------با روزگار ِهجر و صبوری، شراب ِتلخ !

دوازدهم آبان 1327

 


همه شب زن ِهرجايی
به سراغ‌ام می‌آمد.

به سراغ ِمن ِخسته چو می‌آمد او
بود بر سر ِ پنجره‌ام
ياسمين ِکبود فقط
هم‌چنان او که می‌آيد به سراغ‌ام، پيچان.

در يکی از شب‌ها
يک شب ِ وحشت‌زا
که در آن هر تلخی
بود پابرجا،
وآن زن ِهرجايی
کرده بود از من ديدار ؛
گيسوان ِدرازش - هم‌چو خزه که بر آب -
دور زد به سرم
فکنيد مرا
به زبونی و در تک‌و‌تاب.

هم از آن شب‌ام آمد هرچه به چشم
هم‌چنان سخنان‌ام از او
هم‌چنان شمع که می‌سوزد با من به وثاق‌ام، پيچان.

سال 1331
 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادویک

بیست‌وسوم آبان ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved