|
ناصر صبوری از آوازخوانان قدیمی موسیقی پاپ است. منظور از قدیمی همان اواخر دههی چهل و سالهای اولیهی دههی پنجاه خورشیدی است که با اجرای ترانههایی چون ترانههایی چون «دختر همسایه»، «تو دروغاتام قشنگه» و «فقط عشقه که میمونه» بسیار معروف شد، ترانههایی که جزو صفحات پرفروش آن دوران بود. اما باوجود این موفقیت، او به کار در رادیو و تلویزیون ادامه نداد. ناصر بهطور کلی حدود پنجاه ترانه خواند و در مورد دلیل کمکاریاش میگوید که« نمیخواستم حرفهام این باشد.» ناصر غرق در موفقیت بود که به یکباره از کار موسیقی خود را کنار کشید. خودش دلیل کنارهگیری از کار موسیقی را اینگونه توضیح میدهد: «حس کردم دارد مسیر من منحرف میشود فقط به طرف برنامههای شاد و من اینرا زیاد دوست نداشتم. دوست داشتم در یک سطح سنگینتر و در یک لِول دیگری برنامه اجرا کنم. بیشتر به اپرا گرایش داشتم و به همین خاطر هنرستان عالی موسیقی را ادامه دادم و بعد هم راهی ایتالیا شدم و چند سالی که در ایتالیا بودم به دانشکدههای مختلف میرفتم بهاضافهی کنسرواتور موسیقی ایتالیا. بعد از چند سال به امریکا آمدم و وقتی تحصیلاتام تمام شد دیگر انقلاب شده بود و من همینجا ماندم.» مینو صابری در بارهی زندهگی«ناصر» نوشته است: «ناصر» از دوران نوجوانی به موسیقی علاقهمند شد، او در کنار تحصیل در دبیرستان، به آموختن موسیقی در «هنرستان عالی موسیقی» نیز مشغول شد و خیلی زود عضو «تالار رودکی» و به استخدام ادارهی «فرهنگ و هنر» آن زمان درآمد. ناصر در شانزده سالهگی در مسابقات هنری دبیرستانها شرکت کرد و جایزهی نخست را به خود اختصاص داد و همین باعث شد به رادیو ایران راه پیدا کند که در آغاز با برنامههای «جوانان» شروع به کار کرد. ناصر در گفتوگویی تلفنی با رادیو«زمانه» در بارهی فعالیتهای هنری آن دوراناش، چنین توضیح داد: همان زمانی که در برنامهی جوانان رادیو فعالیت داشتم، صبح به دبیرستان و عصرها هم به هنرستان عالی موسیقی میرفتم، چون دوست داشتم فن موسیقی را بهطور کلی یاد بگیرم؛ سُلفژ، تئوری موسیقی و آواز اپرا را. همان زمان با آقای «منوچهر سخایی» در رادیو آشنا شدم و ایشان از من دعوت کردند به همراه زنده یاد افشین، داریوش، کیوان، آسیس، نلی، آلیس و گاهی هم زندهیاد اونیک، با اینها برنامههای شاد اجرا میکردیم که خیلی مورد توجه مردم واقع شد چون تازهگی داشت و جوانان هیچوقت چنین برنامههایی نداشتند.
من زیاد تمایلی نشان نمیدادم و این برای مردمی که برنامه را میدیدند کاملن مشهود بود که کناری میایستم و به قول معروف با آن گروه زیاد عجین نیستم. من راهام را از آنها جدا کردم و همان رادیو را ادامه دادم و از برنامهی جوانان دعوت شدم به برنامههای بزرگتر رادیو - برنامههای ارکسترهای پاپ - و خوانندهی رسمی رادیو شدم. زیاد دوست نداشتم چهرهام مطرح باشد، دوست داشتم صدایام مطرح باشد، دوست داشتم اشعاری که شاعران میسرودند به گوش مردم برسد، نه اینکه فقط «شو» مطرح باشد. ناصر که گاهی در شوهای تلویزیونی«فریدون فرخزاد» حضور داشت، در مورد خاطراتاش با «فرخزاد» میگوید: اولین باری که با فریدون فرخزاد آشنا شدم در رادیو بود. تازه به ایران آمده و سردبیر رادیویی بود. خانم «پوران فرخزاد» - که من از قبل افتخار آشنایی با ایشانرا داشتم - خیلی به من محبت داشتند و پیشنهاد کردند که هر وقت فریدون از آلمان بیاید و شوی تلویزیونی اجرا کند حتمن پیشنهاد میکنم از تو دعوت کند تا در برنامهاش شرکت کنی. یک روز من رادیو بودم که خانم پوران «فرخزاد» زنگ زدند و گفتند که بیا فریدون هم اینجاست؛ در حیاط رادیو قرار گذاشتیم، آنجا با فریدون آشنا شدم و خانم پوران گفت فری، ناصر که گفتم همین است و صداش خیلی قشنگ است؛ حتمن در شوی تلویزیونی دعوتاش کن. فریدون گفت من تا نشنوم که نمیتوانم، باید حتمن صداش را بشنوم. خانم فرخزاد گفت برویم در یکی از استودیوها تا ناصر بخواند. رفتیم به یکی از استودیوها که مخصوص خبرگزاری بود و فقط یک میکروفن ساده داشت که مخصوص گویندهگان خبر بود. به من گفتند برو پشت یکی از این میکروفنها و بخوان. من کمی مردد بودم چون اگر پشت میکروفن اخبار میخواندم نه اکو داشت و نه صدا آنطور که باید باشد پخش میشد، کیفیت خوبی هم نداشت با اینحال گفتند بخوان، من شروع به خواندن کردم:
آسمان، آسمان
وقتی شروع به خواندن کردم همان بیت اول یا دوم بود که فریدون از اتاق
فرمان به من اشاره کرد بیا بیرون.
رادیو زمانه پرسشی را با ناصر مطرح کرد به این شکل: به یاد دارم آنزمان اسم «ناصر» با ترانهی «دختر همسایه» روی زبانها افتاد و صفحهاش هم خیلی خوب فروش کرد، بعد از چندین سال «کورس» این ترانه را دوباره خوانی کرد، میخوام بدانم، هم از نظر حقوقی و هم از از نظر عرف، دوباره خوانی یک ترانه چه شرایطی دارد؟ آیا «کورس» از شما یا آهنگساز و ترانهسرای این ترانه اجازه گرفت؟ و ناصر پاسخ داد: از نظر قانونی میشد تعقیباش کرد به این دلیل که این ترانه در کمپانی صفحهزنی ِ آنزمان در ایران به ثبت رسیده بود و بنابر این مدرک بزرگی بود که نشان میداد این ترانه حاصل کار یک آهنگساز و ترانهسرا و خواننده است که اجرا شده و به ثبت رسیده، صفحه شده و صفحهاش هم بیش از صدهزار نسخه فروش رفته. بعد از آن یک خوانندهای بیاید - فرق نمیکند در کجای دنیا باشد - و اینرا به اسم خودش مطرح کند، قابل پیگیری است اما من نه وقتاش را داشتم و نه حوصلهاش را. باآقای کورس در امریکا - که برای بزرگداشت «آندرانیک» رفته بودیم - آشنا شدم و آقای کورس دید که من در امریکا هستم و زندهگی میکنم، خیلی راحت میتوانست از من بخواهد و بگوید که میشود اینکار را بکنم یا نه؟ اما این ترانه را بدون اطلاع من خواندند و بعد از آن کار بدی که کردند ترانهی «تو دروغاتام قشنگه» را هم دوبارهخوانی کردند؛ بدون اطلاع من. بعد شنیدم که میخواهند برای سومین بار این عمل را مرتکب شوند و ترانهی سوم من را بدون اجازه بخوانند. این ترانهها مثل بچههای من است، هر خوانندهای در مورد ترانههایش همین حس را دارد و من دوست نداشتم این ترانهها اینگونه اجرا شود، خصوصن با اجرای خیلی مبتذل با آن دخترهایی که در آن «شو» برای خواندن استفاده کرده بود کار درستی نبود. در یک مصاحبهی تلفنی که خانم «مولود زهتاب» مجری رادیویی در لُسانجلس با من داشتند، همانجا پیغام دادم و گفتم از آقای کورس خواهش میکنم آهنگ سوم منرا نخوانند و گویا خوشبختانه موثر واقع شد و ترانهی سوم را اجرا نکردند.
ناصر صبوری که اکنون در کالیفرنیا زندهگی میکند، بهتازهگی ترانهای به یاد زندهیاد «ندا آقا سلطان» اجرا کرده و میگوید قرار است برای سهراب نیز «سهرابها» بخوانم. ناصر در بارهی شعر و آهنگ این ترانه میگوید: شعر این ترانه ابتدا تقریبن یک نثر بود که توسط ایمیلی از ایران دریافت کرده بودم. با یکی از شاعران اینجا، آقای «مسعود سپند» آنرا مرور کردیم و از ایشان کمی کمک گرفتم؛ خودم هم با سلیقهی خودم آنرا به صورت ترانه درآوردم. سپس با کمک آقای دکتر «فرزان روحپرور» که اینجا استاد دانشگاه و از شخصیتهای مهم ایرانی هستند - از آن جهت میگویم مهم که سه مدرک دکترا دارند - ، به موسیقی هم خیلی علاقه داشته و «تار» هم خیلی خوب مینوازند، این آهنگ را برای «ندا» ساختند و من با کمک ایشان با همان شعری که ابتدا بهصورت نثر بود اجرا کردیم.در نظر دارم ترانهای هم به یاد «سهراب» و سهرابها اجرا کنم؛ برای گلهایی که پرپر شدند و رفتند.
درست است که ما خیلی از ایران دور هستیم ولی شاید خیلی نزدیکتر از خویشاوندان اینها باشیم، به این دلیل میگویم نزدیک که این اتفاقات خیلی ما را در اینجا متاثر کرد. فاصله و دوری ِ راه باعث نمیشود که نزدیکی قلبی از بین برود، ما قلبمان آنجا است و با این جوانهایی که پرپر شدند و پرپر میشوند. امید داریم که بهزودی از این گرفتاری بیرون بیایند. مثل اینکه در ایران مسئلهی «جان» هیچ ارزشی ندارد، انسانها هیچ ارزشی ندارند. وقتی که یک جان ِ عزیزی به سادهگی در خیابان با یک گلوله گرفته میشود که هنوز هم معلوم نیست - ندا - قاتلاش کیست واقعن باعث تاسف است!
منبع: گفتوگوی تلفنی رادیو زمانه با ناصر - مینو صابری
آنسه امیری - مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادویک بیستوسوم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |