«خاطره پروانه» آوازخوان صاحب‌نام موسیقی سنتی ایران، در سال 1308 خورشیدی(1929 میلادی) در تهران و در خانواده‌اى با ذوق هنری، به دنیا آمد. مادر او با نام «پروانه»، خود هنرمند بود و آوازخوان صاحب نام نخستین سال‌های سال 1300 خورشیدی که به«خانم موچول» معروف بود.  خانم«پروانه» علاوه بر داشتن صداى خوش غمناک، ساز نیز می‌نواخت.

او ويولن را از «حسين خان اسماعيل زاده» و سه‌تار را از «رضاقلى خان نوروزى» آموخت و با سنتور نیز توسط «حبیب سماعی» آشنا شد و فنون نواختن این ساز را آموخت.خانم «پروانه»، در جوانى به بيمارى سل مبتلا شد و بر اثر همین بیماری درگذشت درحالی که دخترش «خاطره» دو سه ساله بود.

«خاطره» مى‌گويد برای نخستين بار،از طريق صفحات آواز مادش، با موسیقی آشنا شده و سپس این کار را دنبال کرده و به آموختن موسیقی پرداخته است.. الهه خوش‌نام در وب‌سایت دویچه‌وله، در باره‌ی «خاطره پروانه» می‌نویسد:

از میان بانوان آواز‌خوان، «خاطره پروانه» را به عنوان نخستین زن آوازخوان در تلویزیون «ثابت پاسال» برگزیدند. صدای نزدیک به آلتو، چهره‌ی زیبا و برازنده‌گی ظاهر و باطن، همه در این انتخاب موثر بود. او اما پیش از کار در اداره‌ی هنرهای زیبا، در مدرسه‌ی «جهان‌تربیت» به کار آموزگاری مشغول بود. «ابوالحسن صبا»، ویول‌ نواز برجسته‌ی ما نیز در همان مدرسه تدریس می‌کرد. خاطره برای بچه‌ها مثنوی می‌خواند که صبا، خواسته و ناخواسته، صدای او را شنید. صبا می‌دانست که خاطره صدای خوب را از مادر خود«پروانه» به ارث برده است. هم او بود که سبب معرفی خاطره به هنرهای زیبا شد که بعدها وزارت فرهنگ و هنر نام گرفت.

الهه خوش‌نام در ادامه می‌نویسد: برای دیدار فامیل به تهران رفته بودم. هیچ نمی‌دانستم که موفق به دیدار«خاطره‌پروانه» هم خواهم شد. اما فروردین ماه سال هشتاد بود و هنوز«خاتمی» بر سر کار. ترس‌ها کمی ریخته و جنب و جوشی در میان هنرمندان به‌وجود آمده بود. شنیده بودم که خاطره هم کنسرت‌هایی را درحضور زنان برگزار کرده است.

از درد پا و کمر رنج می‌برد. اما هم‌چنان زیبا و صمیمی و یک‌رنگ. با دستگاه ضبط صوت پیزوری که از دوستان قرض کرده بودم، روبه‌روی خاطره نشستم. نیازی به پرسش نبود. من دهان‌ام باز نشده، او درد دل‌هایش را آغاز‌کرد:

«بیست سال سکوت بود. در حقیقت بیست سال فکر کردم من دیگر مُرده‌ام. خیلی افسرده بودم. ما را همان اوایل انقلاب به اوین احضار کردند. به ما گفتند که شما رقاص و مطرب دربار بودید. توراخدا ببینید من اصلن در عمرم نرقصیده‌ام.

بازجو به من گفت:

«معلمی چه عیبی داشت که رفتی پول اون اراذل را گرفتی؟»

 می‌خواستم کار مادرم را بکنم.

 «اه.. اون پروانه چلاقه که سوار چرخ‌اش می‌کردن...»

 مادر من چلاق نبود. مادرم توی جوانی سل گرفت و مرد.

 «حالا چرا بهت برمی‌خوره. به اسب شاه گفتن یابو!»

 به «پریسا» گفت:

 «حالا کارت به این جا کشیده که سر قبر مُرده‌ها آواز می‌خونی؟»

 من کی سر قبر مُرده آواز خوندم؟

 «سر قبر فردوسی رفتی. مُرده‌ها هم از دست شما خلاصی ندارن.»

 بعد رو کرد به «سیما بینا» و گفت:

 «ببینم مگه تو معلم نقاشی نبودی؟ چرا رفتی رادیو؟ رادیو چه‌قدر بهت پول می‌داد؟»

 سیما هم با نهایت ساده‌گی گفت: هفت‌صد تومن.

 «برای هفت‌صد تومن گفتی، آی بانو بانو بانو، بنشین روی این زانو؟»

 «کورس سرهنگ زاده»ی بیچاره را که له کردند. واقعن خُرد شدیم.

 وقتی که به ما اجازه دادند که برویم، بازجو رو کرد به من و گفت:

 «یکی از اون کارهای مادرت رو که خوندی برای من ضبط کن بیار.»

 از آن‌وقت تا حالا که شما می‌گویید من کار بدی کردم!

 «من کارهای خوب رو دوست دارم.»

 

زنده‌گی عجیبی را گذراندیم ما. قسمت ما این بوده دیگر. توی این بیست و دو سال چه فراز و نشیبی داشتیم به خدا. این آقا جزو فدائیان اسلام بود. چهار روز بعد از مصاحبه با ما هم ترور شد.

از اوین که آمدم بیرون، می‌خواستم خودم را توی رودخانه بیاندازم و غرق کنم. از آن به‌بعد، همه‌اش به قرآن و دعا و ثنا رو آوردم. فکر می‌کردم من بزرگ‌ترین خطای روی زمین را مرتکب شده‌ام. باید توبه کنم.

آن‌قدر افسرده بودم که جز به مرگ فکر نمی‌کردم. توی همان جلسات قرآن، دوستی به من گفت: حیف‌ات نمیاد که بگذاری صدای‌ات از بین برود؟ خداوند عالم به تو یک نعمتی داده، که به همه کس نداده. تو باید بخوانی. تو باید زنده بمانی.

یک بار هم خانم «اطرایی» به من گفت، چرا شاگرد نمی‌گیری؟ این باعث شد که من امید دیگری پیدا کنم. شاگردهای جوان من هم می‌دانند که امکان خواندن ندارند. اما وقتی ازشان می‌پرسم برای چه آواز می‌خوانید، می‌گویند برای خودمان. برای آینده. بالاخره یک روزی استفاده می‌کنیم. من هم برای دل خودم می‌خوانم. انتظار هم نداشتم که بیایم روی صحنه. خودشان دنبال ما فرستادند. وقتی توی سالن کنسرت می‌بینم که از دختر هجده ساله تا زن هشتاد ساله، صدای من را که می‌شنوند، اشک می‌ریزند، این به من امید میده.

«خاطره‌پروانه» در پاسخ به این سوال که آیا این بیست سال آیا پیشرفتی هم در زمینه‌ی آهنگ‌سازی و ترانه‌سرایی داشته‌ایم؟ گفت:

اصلن توی این بیست سال موسیقی ترقی نکرده. ارکستر صدوبیست نفره‌ای هم که درست کردند، هیچ چیز تازه‌ای ارایه نمی‌دهد. همه‌ی تصنیف‌ها قدیمی است. هیچ‌کس ترانه‌‌ی نو نمی‌سازد. آقای خوش‌دل، ترانه‌هایی را که برای ما ساخته بود، داده به «افتخاری». حالا دیگر هیچ چیزی نیست. فقط می‌گویند سرود بخوان. ما همیشه فکر می‌کردیم سرود فقط  برای جنگ ساخته می‌شود. ترانه ممنوعه، چون از عشق می‌گوید، از سر زلف یار می‌گوید و بیش‌تر روی عشق است.

خاطره پروانه تاکید می‌کرد که در در طی بیست سال از سوی حکومت کنترل می‌شده، حتا در زنده‌گی خصوصی و رفت و آمدها. او گفت:  از بقال سر کوچه گرفته، تا بقیه، ما همیشه زیر نظر بودیم. به همین دلیل هم اگر از زنده‌گی زناشویی‌مان هم ناراحتی داشتیم، هیچ‌وقت به روی خودمان نمی‌آوردیم. وگرنه نام‌مان خراب می‌شد. به همین دلیل هم هست که حالا از ما خواسته‌اند روی صحنه برویم. اگر سابقه‌ی بد از نظر این‌ها داشتیم، هیچ وقت چنین اجازه‌ای را به ما نمی‌دادند. ما نشستیم و زنده‌گی کردیم که حرمت زنده‌گی و شان خانواده را نگاه‌داریم.

در زمینه‌ی موسیقی «خاطره‌پروانه» یادآوری کرد که  آقای «پایور» برای‌اش یک خداست. او گفت: من هرچه ترقی کردم. همه‌ی دنیا را که گشتم، با آقای «پایور» بودم و هم با آقای «دهلوی». من توی همه‌ی کنسرت‌هایم از آهنگ‌های آقای «پایور» می‌خوانم. وقتی هم که به عیادت‌اش می‌روم، به من می‌گوید بخوان.. و آن‌وقت من این چند بیت را برای‌اش می‌خوانم.

بهر پرسیدن‌ام ای مایه‌ی ناز آمده‌ای

بنده‌ام من چه عجب بنده نواز آمده‌ای

چه به جا، از من غارت‌زده ماندست، که تو

 برده‌ای دین و دل‌ام، هر دو و باز آمده‌ای

و بعد اضافه می‌کند: چرا همه‌ی هنرمندان ما این‌طور شدند؟ چه‌قدر پوست کلفت‌ام من! این تنها امیده که من را نگاه داشته. من همیشه گفتم، وقتی مُردم، همان «فاخته»ی آقای پایور را برای من بزنید. نه ملا می‌خواهم و نه قرآن!

خاطره‌پروانه بر این باور بود که آینده‌ای برای آواز ایرانی وجود ندارد. او گفت: تک خوانی زن در قانون اسلام ممنوع است. شما آینده‌ای از من نخواهید. ببینیم خداوند عالم چه تقدیری برای ما در نظر گرفته است.

اگر واقعن تقدیری در کار باشد، خاطره سرانجام‌اش را دید. هم‌چنان آرزوی خواندن در میان زن و مرد بر دل‌اش ماند و خاطرات دوران طلایی آواز خوانی را با خود به گور برد:

«وقتی توی سن هستم، اصلن به هیچ چیز دیگری توجه ندارم. مثل یک شمع آب می‌شوم. من فقط عاشق‌ام. مرحوم مادرم هم وقتی از سینه‌اش خون می‌آمد، یخ می‌خورد و می‌آمد روی صحنه.»

خاطره‌پروانه که یک سال به دلیل شکسته‌گی استخوان پا، در بستر بیماری به سر می‌برد ، پس از تحمل هشت ماه بیماری ، ساعت چهاروسی دقیقه‌ی بامداد روز چهارشنبه پانزدهم آبان ماه 1387 در سن هفتادونُه ساله‌گی در منزل خود بر اثر ایست قلبی درگذشت. مثنوی، مناجات و الهی‌نامه، از جمله قطعاتی است که از او به یادگار مانده است.

روح‌اش شاد و یادش همواره گرامی‌باد

 منابع:

دانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا

وب‌سایت دویچه‌وله

 

 آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی هفتادویک

 بیست‌وسوم آبان ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved