|
در اواخر دههی پنجاه میلادی و در شرایطی که دولت وقت فرانسه به رهبری ژنرال دُگول، خود را در منجلاب جنگ الجزیره گرفتار میدید، گروهی از جوانان فرانسه به دنبال دستیابی به شرایط جدید و رهایی از قید و بندهای اجتماعی موجود، رفته رفته میرفتند تا صدای خود را به گوش برسانند. دامنهی این اعتراضات که پایهی اصلی انقلاب ماه می سال 1968 فرانسه را شکل داد، بهتدریج در اکثر نهادهای فرهنگی، ورزشی، اجتماعی و سیاسی فرانسه رخنه کرد و درهر کجا به شکل خاصی نمود پیدا کرد.ا در این حال و هوا گروهی از منتقدان جوان مجلهی کایهدو سینما به سرکردهگی «آندره بازن» بزرگ بنای نوعی از سینما را گذاشتند که امروزه از آن به عنوان موج نوی سینمای فرانسه یاد میشود. فرانسوا تروفو، ژان لوک گدار، آلن رنه، اریک رومر، ژاک ریوت به اتفاق کلود شابرول از جمله نامهایی بودند که پیش از آنکه به نگارش نقد فیلم برای کایهدو سینما دست بزنند، روزهای بسیاری را در سینماتک فرانسه به بررسی نما به نمای آثار مهم سینمای جهان گذرانده بودند منتقدان جوان کایهدو با ستایش فیلمسازانی چون ژان رنوار، ساشا گیتری، ماکس اوفلوس و آلفرد هیچکاک به عنوان فیلمسازانی مولف و همچنین نوشتن نقدهای تند و کوبنده بر آثار کارگردانانی چون «رنه کلر» و یا «کلود اوتان لارا» خواستار بیان حرف و اندیشهی تازهای در باب سینما شدند. سینمایی متکی بر نگرهی کارگردان که بدون کوچکترین وابستهگی به عناصر صحنه مانند نور و میزانسن بتواند بیانی ساده و نوآر را از مضامین اجتماعی ارایه کند. آنها مونتاژ را به سود عامل دیگری که میزانسن باشد، یعنی شیوهای که در نماهای مجرد بازیگران و اشیا در رابطه با یکدیگر کادربندی میشوند، نادیده گرفتند و بدین ترتیب مضمون فیلمنامه از شیوهای که کارگردان برای بیان آن اتخاذ میکرد، کماهمیتتر میشد. نوشتههای تند و گاه زنندهی تروفو، گدار، ریوت، رومر و دیگران، مسایل مهمی را هر چند بهصورت غیرسیستماتیک دربارهی مقام و موقعیت کارگردانان و همچنین نقد متناسب به فیلم به منزلهی یک فرم هنری که در آن تقسیمات غیرسیستماتیک پیوسته راجع به هنر به عمل میآید، مطرح نمود. بر اساس این نظریه که فرانسوا تروفو برای نخستین بار در سال 1954 و تحت مقالهای که بعدها به عنوان «نگرهی مولف» شناخته شد، مطرح نمود، کارگردان مسئول نهایی فیلم است و باید بتوان با تحلیل یک اثر سینمایی خط ذهنی و اندیشهی خالق آنرا تشخیص داد. نتیجه این کندوکاوهای تکنیکی و فلسفی نه تنها تبدیل به مجموعهای ارزشمند از نقدهای صریح و رو راست برای علاقهمندان سینما شد، بلکه در ادامهی راه، منجر به ساخته شدن فیلمهایی کم هزینه، مستقل از تکنیک کلاسیک تدوین، نورپردازی، قاببندی و تراولینگ سینما گردید. آثار درخشانی که مولف آنها، بیش از هرچیز به بیان مشاهدات شخصیاش از محیط پیرامون پرداخته بود.
«تروفو» به عنوان خالق نخستین اثر متعلق به موج نو، در مجموعهی آثارش سعی کرد تا با تعریف یک شخصیت محوری به نام «آنتوان دوانل» به تهیهی فیلمهای شرححالگونهای بپردازد که زمانی بیش از بیست سال را دربرمیگیرد و همچنین به هیچ فیلم دیگری در سینما نیز شباهت ندارد. چهارصد ضربه آغازگر این مسیر و آفریدگار«آنتوان دوانل»، اثری بود که با اتکای کامل به مانیفست موج نوییها به تحلیل یک شخصیت در قالب یک فرد دست زد و امکان همذاتپنداری عینی با شخصیت محوری داستان را در اختیار مخاطباش قرار داد. «آنتوان دوانل» در ادامهی تکوین تدریجی خود در ذهن تروفو، به آنتوان و کولت، بوسه های دزدیده شده، ماوای زناشویی و عشق در گریز رسید. آثاری که شخصیت اصلی آنها علارغم آگاهی از پیچ و خمهای زندهگی و همچنین ابهام آینده، همواره عقل و روحیه و شادابی خود را حفظ میکند. «آنتوان دوانل» نمونهای از ترکیب اتوبیوگرافیک دوگانهای است که آمیزهای از شخصیت مولف و بازیگر را ارایه میدهد. این پرسوناژ چنان ارتباط عمیق و درعین حال مبهمی با تماشاگر برقرار میکند که «تروفو» هرگز نمیتوانست برای آن حد و مرزی قایل شود. پس از«تروفو»، ژان لوک گدار با «از نفس افتاده» به شکل دیگری تمامی قواعد روایی و تکنیکی کلاسیک سینما را زیر پا گذاشت. آثار«گدار» از فیلم «از نفس افتاده» تا آثار سیاسی دههی هفتادش مانند «باد شرقی» و «ولادمیر و روزا» به مثابهی پژوهشی بر پیچ و خمهای زندهگی است که برای یافتن یک فرم روایی که هستهی سیاسی دارد و درعین حال از فرهنگی پویا سرچشمه میگیرد، انجام شده است. لحن تند و تیز و استهزاآمیز «از نفس افتاده»، صمیمیت بیپیرایهاش، شیوهی داستانگویی و سبک تدوین غیرقراردادیاش «گدار» را به عنوان تندروترین فیلمساز موج نو معرفی کرد. دیدگاه نقادانهی «گدار» از سینما به عنوان یک شکل هنری مرکب در استفادهای که به مانند یک کُلاژ از انواع تکنیکهای سینمایی، از درآمیختن عنصر کُمیک با تراژدی و یا رئالیسم با ملودرام به عمل میآورد و همچنین در ارجاعاتی که به فیلمسازان و شخصیتهای شناخته شدهی سینمای گنگستری میدهد، همه و همه در«از نفس افتاده» تجلی می یابد. اما دیگر سینماگر نوگرای فرانسه، اریک رومر، منتقدی که از آثار«هیچکاک» و «نیکلاس ری» سرسختانه دفاع میکرد، مجموعهای از کمدیهای هوشمندانه، زیبا و درعین حال فلسفی را چون شب من نزد مو، زانوی کلر، پولن در ساحل و غیره را ارایه داد که تا به آن روز هرگز کسی نتوانسته بود کمدیهای تا به این اندازه پُرکشش را با موضوع زندهگی انسانی بسازد. درونمایهی فیلمهای «رومر» بیش از هر فیلمساز دیگری به آثار«تروفو» پهلو میزد. پرداختن به مضامینی چون عشق زناشویی و پیچیدهگی احساسات از جمله تشابهاتی است که میان آثار این دو فیلمساز برجسته است. به گفتهی«تروفو»، رومر منطقیترین و قاطعترین فیلمساز موج نو است که نقش مهمی را در تثبیت شیوهی تعلیق دیالوگ در سینما داشت. پاریس از آن ماست، محصول 1960، فیلمی از «ژاک ریوت» بود که بار دیگر بر توانایی موج نو در خلق آثار ارزشمند سینمایی صحه گذاشت. فیلمی که شخصیتهایش بیش از هر چیز به عروسکهای تراژیکی میمانند که به دلیل بیزاری از دنیای واقعی، در جهانی رویایی زندهگی میکنند، زیراکه قادر به بازسازی جهان حقیقی نیستند. «ریوت» در پاریس از آن ماست با لحنی انتزاعی و کمابیش غنایی، جهانی را ترسیم میکند که سرشار از آشفتهگی و اضطراب است و بدین طریق به اوضاع اجتماعی جامعهی آن زمان فرانسه، کنایهی معنیداری میزند. کلود شابرول با دو فیلم «سرژ زیبا» و«پسرعموها» گامی دیگر در جهت تببین خواستههای موج نوییها از سینما برداشت که در مورد دوم، به موفقیت تجاری قابل توجهی نیز دست یافت و «آلن رنه» با هیروشیما، عشق من به بیان متمایزی از اصول موج نو دست زد.
اما در بررسی فیلمسازان شناخته شدهی موج نو، بیتردید نمیتوان از کنار نام «آنیس واردا» به سادهگی گذشت. «واردا» در سال 1955 و در حدود چهارسال پیش از ساخته شدن چهارصد ضربه با فیلمی تحت عنوان پوئنت کورت به نوعی نخستین اثر متعلق به جنبش موج نو را خلق کرد. پوئنت کورت تلاشی است در جهت برقراری ارتباط میان انسان و اشیا و به نوعی بهکارگیری سمبلیسم در استفاده از اشیا به جای انسان. «پوئنت کورت» با توجهی که به رابطهی میان جهان بیرونی اشیا و دنیای درونی احساسات و اندیشهها نشان داد، موضوعی را منعکس کرد که بعدها ذهن بسیاری از فیلمسازان دههی شصت را به خود مشغول ساخت. فیلمسازان موج نو، افزون بر خلق یک سینمای خاص و تا به آن زمان منحصربه فرد، نه تنها موجب دگرگونی و تحول سینمای فرانسه شدند بلکه در سالهای بعد تاثیر بسیاری بر سینمای سایر کشورها نیز گذاشتند. در آلمان فیلمسازانی چون راینر وارنر فاسبیندر، ویم وندرس و ورنر هرتسوگ تحت تاثیر موج نو، شکل نوینی از سینما را در این کشور پایهگذاری کردند. در امریکا افرادی چون استیون اسپیلبرگ، فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی آثار درخشانی را با الهام از موج نو پدید آوردند.
در ایتالیا که به تازهگی تجربهی نئورئالیسم را پشتسر گذاشته بود، کارگردانانی چون جوزف لوزی، برادران تاویانی و جیلیو پونته کورو تحت تاثیر موج نو قرار گرفتند. در سالهای بعد دامنه موج نو به آمریکای لاتین، آسیای جنوب شرق و حتا ایران نیز سرایت کرد. در ایران تنی چند از فیلمسازان مانند سهراب شهیدثالث، پرویز کیمیاوی، عباس کیارستمی و بهرام بیضایی مانیفست موج نو را سرلوحهی کار خویش قرار دادند. اکنون میتوان پس از گذشت پنجاه سال از شکلگیری این جنبش، تاثیر آنرا همچنان بر آثار سینماگران شاخص جهان مشاهده کرد. بیگمان همانگونه که موج نو خط بطلانی بر سنتهای رایج سینمای کلاسیک کشید و قوانین آنرا زیر پا نهاد، خود نیز روزی گرفتار این قاعده خواهد شد زیراکه همواره قوانین وضع شدهاند تا روزی زیر پا گذاشته شوند. روزی که شاید فرا رسیده باشد کما اینکه ظهور جنبشهایی چون «دگما 95» به رهبری لارس فونتریه شاهدی بر این مدعا است. برشهای بلند - پایگاه تحلیلی خبری سینما
بیستوسوم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |