|
سیزده مارس 2005 بود که زنگ زد از تهران و گفت: سیاسی نمیخوام که برام بنویسی! گفتم: اما من که، میدونی کار دیگهای ازم برنمیآد. گفت: میدونم؛ اما اگه ازت یه عاشقانه بخوام چی؟ گفتم: تا چه جوری حساش کنم. گفت: پس لطفن چند بار این ملودیُ گوش کن و خوب به خاطر بسپارش و با خودت تکرارش کن تا تو یادت بمونه! بعد، صدای پیانو و زمزمهی خودش بود که در گوشام مینشست و من را هم با زمزمههایش با خود میبرد. درام رم رم درام رام رام ددم دم دم ددم دم دم دد ای دای دای ددای دای دای ........................................ من با او خواندم و تند برای خودم نوشتم: تو رو مثل تو میدونم ببین از تو چه میخونم که مثل ِ بغض ِ پنهونی تو شبهای ِ پریشونام! پانزده مارس2005 زنگ زدم و گفتام: عبدی جان! کار را نوشتام. و چند بار شنید و بعد گفت: لطفن فکساش کن!
با هم «به تکرار غم نیما» را با صدای «داریوش» کار کرده بودیم. باعث این کار «همایون خسروی» بود؛ دوستی که هنوز هم دوستاش دارم! ویلونیست و سلونوازی که در کارش استاد است، بیادعا و محجوب که جان و روزگار بر سر همین صدای حزن گذاشته است و هنوز به گمانام بر سر آن است که حزن درونی خودش و مردماش را از همین ساز ملموستر کند! عبدی یمینی را دو بار دیدم در استکهلم و همین کافی بود تا بعدها که به ایران برگشته بود و در آنجا زندهگی میکرد به یادش مانده باشد که از من یادی بکند و به من بگوید: کارهای اینجا چنگی به دلام نمیزند، اگر میتوانی کاری بنویس که در اینجا بشود درش آورد! و من چه میتوانستم بگویم اگر که نمیگفتم: عبدی جان! از من همین برمیآید که از من میدانی. من اهل تن دادن به غیر ِآنچه که از من و با من است برنمیآیم حتا اگر که شخصی و عاطفی وعاشقانه باشد! آنقدر منش و شخصیت و وقار داشت که تن به آلودهگی ندهد حتا اگر چه هیچگاه کاری نکند! اینکه کاری کرده است و یا میخواست بکند نمیدانم، اما میدانم که باید بگویم به نقل از حافظ شاید: گفتم: که نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا: که مگر مصلحت وقت در این بود.
به پاس یادش و ارجمندی حضورش ترانهای را که برایاش ساخته بودم و او ملودیاش را ساخته بود واحتمالن باید در کارهای بهجا ماندهاش باشد در اینجا میآورم. تا حسی را که در من القا کرده بود و خود به دریافت ِ حس مشترک از آنچه که او میخواست و آنچه که من نوشته بودم رسیده بود، ارج گذاشته باشم و گفته باشم: اگر چه بسی توانمند بود، اما بیادعا بود و همین اصالت او بود به مثابهی یک هنرمند! تو رو مثل تومیدونم ببین از توچه میخونم که مثل بغض پنهونی تو شبهای پریشونم
تو رو مثل تو میدونم تو هر شعری که میخونم که مثل بوی بارونی ـ که از وصف تو حیرونم
تو مثل حس پروازی صدای ِ خوب یک سازی برای ِ این من ِ خسته رهاییی ِ یه آوازی
تو ای پیچیده در شبهام چو بوی ِ عطر ِ هر رؤیام کجای ِ قصه میخواهی ـ که بنویسم: تویی دنیام
بذار تا عکسی از چشمات و یا یک تکه از شبهات بگیرم تو هوای ِ شعر بسازم پیشکش ِ رؤیات!
ببین چشمات چه جذابه زلال ِ برکهی آبه که تو تاریکی شبهام حضور ِ محض ِ مهتابه .
تو مثل حس پروازی صدای خوب یک سازی برای این من خسته رهاییی ِ یه آوازی! شهریار دادور ـ استکهلم هفدهم جولای 2009
مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتادویک بیستوسوم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |