|
بخش نخست صادق هدایت به گفتهی دوستاناش خوشبرخورد، بذلهگو و مهربان بود و خود را - گرچه دیر- میتوانست در دل دیگران جا کند. قامت متوسط، اندام باریک، حالت خونسرد، قیافهای تودار و ظاهر لاابالی داشت. عینک میزد و همیشه سیگاری لای انگشتاناش دیده میشد. دوستاناش در چهرهی او نوعی گیرندهگی و زیبایی میدیدند.ا زمانی «پرویز محمود» موسیقیدان ایرانی، با الهام از داستان کوتاه«لاله» قطعهای ساخت و به هدایت پیشکش کرد. هدایت، از اندیشه و طرح قطعهی «محمود» خوشاش آمد و قرار شد«پرویز محمود» آنرا در تالار ادارهی موسیقی کشور اجرا کند و در ضمن، نامی از هدایت به میان نیاورد. ولی آهنگساز به هنگام اجرای قطعهی موسیقی، اعلام کرد که آنرا با الهام از داستان«لاله»ی هدایت ساخته است. هنگامیکه «محمود» نام او را به میان آورد، هدایت رنگاش سفید شد، دستهایش لرزید و بهشدت تسبیحی را که در دست داشت، از هم گسیخت ولی هیچ نگفت و پس از پایان مجلس، بدون آنکه محمود را ببیند، تالار را ترک گفت و تا مدتها از روبهرو شدن با وی خودداری میکرد.(1)ا صادق هدایت در دستخطی به تاریخ آذرماه 1324 دربارهی خود مینویسد: «من همان قدر از شرححال خودم رم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکاییمآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد، گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کردهام اما پیشبینی آنها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهی خوانندهگانست باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد، چون اگر خودم پیشدستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهی زندهگیام قدر و قیمتی قایل شده باشم، بهعلاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچهی چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهی خود آنها مناسبتر خواهد بود. مثلن اندازهی اندامام را خیاطی که برایام لباس دوخته بهتر میداند و پینهدوز سرگذر هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان میاندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوباش نقل میکنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهی برجستهای دربر ندارد، نه پیشآمد قابل توجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشتهام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام، بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و روسایم از من دلخونی داشتهاند، بهطوریکه هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شدهاست. روی هم رفته، موجود وازدهی بیمصرفی قضاوت محیط دربارهی من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.» اما حقیقت این است که «صادق هدایت» در بیستوهشتم بهمنماه 1281 (هفدهم فوریهی 1903) در تهران و در خانوادهای اصلونسب دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضادالملک) و مادرش نیرالملوک (نوهی مخبرالسلطنهی هدایت) نوه عموی اعتضادالملک بود. جدّ اعلای صادق، «رضاقلیخان هدایت» از رجال معروف عصر ناصری و از بازماندهگان «كمال خجندی»، صاحب کتابهایی چون مجمعالفصحا و اجملالتواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت. او تحصیلات ابتدایی را در مدرسهی علمیهی تهران گذارند. در سال 1293 به مدرسهی دارالفنون رفت ولی در سال 1295 به خاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در 1296 در مدرسهی «سنلویی» که مدرسهی فرانسویها بود به تحصیل پرداخت. به گفتهی خودش، اولین آشناییاش با ادبیات جهان در همین مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیات جهان آشنا میکرد. در همین دوران صادق گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستهگاناش توجهی نمیکرد و تا پایان عمر هم گیاهخوار باقی ماند. در سال 1303 درحالی که هنوز مشغول تحصیل در دبیرستان بود، دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانها و فواید گیاهخواری بود و کتاب دوم، تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمهای مفصل. در سال 1304 صادق هدايت از دبیرستان فارغالتحصیل شد و یک سال بعد، همراه تعدادی از ديگر دانشجويان ايرانی برای ادامهی تحصيل به بلژيك اعزام شد. او در بلژيك در رشتهی مهندسی به تحصيل پرداخت. هدایت از وضع آب و هوا و رشتهی تحصیلیاش راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در 1927 به پاریس منتقل شد.ا صادق هدايت در سال 1307 (1928) برای نخستین بار دست به خودكشی زد و در«ساموا» حوالی پاريس تصمیم گرفت خود را در رودخانهی مارن غرق كند ولی قايقی از راه رسید و او را نجات دادند. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانهگی کردم به خیر گذشت.»
نخستین نمونههای داستانهای کوتاه هدایت، در همان سال خودکشیاش صورت گرفت. نمایشنامهی «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشتهاست. پس از خودکشی نیز داستان معروف «زنده به گور» و «اسیر فرانسوی» و رسالهی طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت. «م.ف.فرزانه» در بارهی صادق هدایت مینویسد: ا«هدایت کتاب میخوانده، به سینما میرفت، نمایشگاه نقاشی تماشا میکرد، سفر میکرد، عاشق شده و برخلاف بسیاری از همدورههایش که چشم و گوش بسته به اروپا میآمدند و از فرنگ یک دیپلم و احیانن طرز تانگو و فوکستروت رقصیدن را با خود به ارمغان میآوردند، او با ولع عجیبی، وقتاش را به مشاهدهی زندهگی دنیای متمدن میگذرانده و درس خواندن به معنی مکتبی برایاش بهانهای جز اقامت در فرنگستان نبوده است.»(2)ا سرانجام هدایت تحصیلات خود را به پایان نبرد و در سال 1309 که اوج قدرت رضاشاه بود، به تهران بازگشت. از قرار معلوم، خانوادهاش از این حیث ناراضی بوده و اصرار داشتهاند که او دوباره به اروپا برگردد و در رشتهی طب یا مهندسی و یا هر رشتهی دیگری که مایل است، تحصیل کند، اما او نه تنها به رفتن اروپا و ادامهی تحصیل حاضر نشد، بلکه از اقامت و کارکردن در تهران هم گریزان بود و میل داشت ماموریتی - هرچه باشد- در یکی از شهرستانها دست و پا کند.(3)ا هدایت در تهران ماند و شغل محقری(حسابداری جزء با ماهی بیست تومان حقوق) در بانک ملی مرکز برعهده گرفت و تا شهریور سال 1311 در آن بانک کار کرد و از ششم شهریور آن سال تا شانزدهم دیماه 1313 در ادارهی کل تجارت و از آن به بعد تا سیام اسفند 1314 در وزارت امور خارجه مشغول کار شد و بعد وارد شرکت سهامی کل ساختمان گردید.(4)ا هدایت از شغلاش راضی نبود و در نامهای که به دوستاش تقی رضوی در پاریس نوشت، از حال و روز خود شکایت میکرد. در همین سال مجموعه داستان «زندهبهگور» و نمایشنامهی«پروین دختر ساسان» در تهران منتشر شد و هدایت با «مسعود فرزاد»، «بزرگ علوی» و «مجتبا مینوی» آشنا شد و میان آنها حلقهی دوستیای ایجاد شد که ناماش را «گروه ربعه» گذاشتند. در آن دوران گروهی از ادیبان کهنهکار بودند که با آنها «ادبای سبعه» میگفتند و به گفتهی مجتبا مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد از آثار قلم آنها خالی نبود.» این هفت تن شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیعالزمان فروزانفر و محمد قزوینی بود. «گروه ربعه» این نام را برای دهنکجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنهپرست بودند) انتخاب کردند. گفتوگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافههای تهران بود. بعدها نیز افراد دیگری چون «پرویز ناتل خانلری»، «عبدالحسین نوشین»، ا«غلامحسین مینباشیان» و «نیمایوشیج» به این گروه اضافه شدند. این گروه به فعالیتهای ادبی و فرهنگی پرداختند و با همکاری یکدیگر، چند اثر در این سالها منتشر کردند.
ا«مجتبامینوی» در بارهی این دوران میگوید: «ما با تعصب جنگ میکردیم و برای تحصیل آزادی میکوشیدیم و مرکز دایرهی ما صادق هدایت بود.» سالهای 1310 تا 1314 برای هدایت دورانی پُربار محسوب میشود که آثار تحقیقی و داستانی بسیاری را منتشر کرد. پرویز ناتل خانلری که از همراهان هدایت در گروه ربعه بود، در بارهی او مینویسد:ا هدایت قدرت بیانی داشت که منحصر به خود او بود. او وقتی شروع به صحبت میکرد با اصطلاحات خاص خودش، با لطیفهها، بذلهگوییها ومتلکهایی که مارک هدایت روی آنها خورده بود، چنان حاضران را مجذوب میکرد که همهی گفتههای دیگران در برابر آن رنگ میباخت.ا هدایت از یک خانوادهی شناخته شدهی صاحب اسم و رسم برخاسته بود و نسبت به این طبقه نمیتوانست بیاعتنا باشد، هرچند که در ظاهر امر، گاه سعی میکرد که خود را مجزا و مستقل از خانوادهاش قلمداد کند، اما خواه و ناخواه تحت تاثیر افتخارات خانوادهگی قرار داشت. زمان رشد و کمال هدایت، زمان نامناسبی بود که این افتخارات حفظ شود.ا باید گفت که دگرگونی نظام اجتماعی، پیدایش نهضت رضاشاهی، تزلزلی در روش اجتماعی آن روز بهوجود آورد و بنای کهنهای را که به زحمت سرپا ایستاده بود، بهکلی درهم ریخت. دو قرن حکومت قاجاریه، با رژیم واحدی که این سلسله به وجود آورده بودند، طبعن سبب ایجاد یک طبقهی ممتاز شده و فواصل طبقات اجتماعی به طرز عجیبی زیاد شده بود.ا نهضت رضاشاهی، طبقهی حاکمهی آن روز را که تنبل و جامد بود، تکان داد و یکباره اساس اجتماع را دگرگون ساخت. یکی از اقدامات اولیهی رضاشاه، لغو القاب و عناوین بود و همین امر به تزلزل طبقهای که فقط با لقب «دوله» و «سلطنه» زندهگی میکردند و فخر میفروختند، کمک عجیبی کرد. در خانوادهای که لقب دوله و سلطنه، از پدر به پسر میرسید، ناگهان هدایت، خود را با از دست دادن همین عنوان هم روبهرو دید.ا بعدها او به طنز و شوخی، دلاش میخواست این گمشدن عنوان را به نحوی جبران کند، بهطوری که برای کسانیکه تقریبن در همان طبقه بودند، عناوینی گذاشته بود، از جمله به من(پرویز ناتلخانلری) خانلرخان سوم میگفت. آیا تصور نمیکنید که او در کُنه ذهناش، بی آنکه خود آگاه باشد، آرزو میکرد که مخبرالدولهی سوم و یا چهارم باشد؟ و نظام تازهی اجتماعی، این آرزوی ساده و بیآزار را از دست او گرفته بود؟ هدایت در هر حال، هوشیارانه یا ناهشیارانه به واژگون شدن این ارزشها توجه داشت و نوعی افسوس را برای این سیادت از دست رفته در کارهایاش نشان میداد. در ضمن گفتوگوهایش نیز گاهگاه اشاراتی به این نکته میکرد.ا طبقهای که هدایت به آن تعلق داشت، طبقهی راکد و بیتحرکی بود که محکوم بود در برابر جنبش طبقات پایینتر تسلیم شود و یا روش و رفتار خود را عوض کند. این طبقه به علت رفاه بیش از اندازه، سیر تکاملی خود را تمام کرده بود و رو به انحطاط میرفت. به همین جهت تمام خواص نسلی که در حال انقراض است، در وجود هدایت تجلی کرده بود. او که آشکارا لغو عناوین سلطنهها و دولهها را میدید و خانوادههای کهنه را محکوم به بیشکل شدن و بیرنگ شدن در طبقات تازهی اجتماعی مییافت، چون قدرت مقابله با این تحول جبری را نداشت، گرفتار یک نوع حجب و کمرویی و بیدست و پایی خاص شده بود. به یک نوع قناعت ناشی از تسلیم و رضا رو آورده بود، در مقابل به همهی کسانی که از طبقهی پایین فعالیت میکردند تا زندهگی بهتری را فراهم کنند، نفرت داشت. برای آنها اصطلاح خاصی وضع کرده بود. به این طبقه «پاچهورمالیده» میگفت.ا همینکه میشنید فلانکس در فلان شرایط اجتماعی، فلان پُست یا قلان مقام را به دست آورده، اولین عکسالعملاش این بود که بگوید: «دورهی پاچهورمالیدههاست و حقّن پاچهورمالیدهها باید به جایی برسند.». هدایت بارها در ضمن صحبتهایش به این نکته اشاره میکرد که تنبلی، یکی از نشانههای نجابت و آقایی و اصالت خانوادهگی است و آدم اصیل نباید کفشاش را به پا کند و به این طرف و آن طرف بدود تا صنار بیشتر بهدست بیاورد. شاید این امر ناشی از یک نوع ظرافت جسمانی و ضعف جثهی او بود که به وی امکان فعالیت زیاد بدنی را نمیداد و همین موجب حساسیت غیرعادی او شده بود.ا
صادق هدایت یک میرزاقلمدون به تمام معنا بود. میرزاقلمدونها معمولن محجوب و کمرو و مودب بودند، با اندک سخن نادرستی سرخ میشدند و بردباری و ادب مخصوصی از خود نشان میدادند. همچنین در همه چیز و همه کار ظرافتی داشتند که هیچ طبقهای در آن زمان، این ظرافت را به کار نمیبست. در نخستین نگاه و با اولین برخورد، ظاهر قیافهی صادق هدایت نشان میداد که مردی است از اهل قلم و از خانوادهی قلمبهدستها.ا هدایت حتا در نشستن ساده بر روی صندلی و برخاستن معمولی در پیش جمع، همهی احتیاطهای لازم را برای اینکه حرکاتاش طبیعی و سالم جلو کند، به کار میبست. از هر گونه حرکت زیادی خودداری میکرد. هنگام حرفزدن بهندرت با دستاش حرف میزد، درحالیکه ما ایرانیها معمولن عادت به این داریم که موقع صحبت کردن با دست و سر و صورت، منظورمان را به طرف میفهمانیم. شاید از این جهت صادق هدایت متاثر از یک تربیت اصیل سنگین خانوادهگی بود. شاید هم اقامت اولیهاش در اروپا، بهخصوص در فرانسه، این مایهی تامل و صبر را در حرکت، به او آموخته بود. معمولن خیلی کم صحبت میکرد و در صحبت کردناش نوعی آرامش و حوصله وجود داشت و کلماتاش اغلب طوری انتخاب میشد که یک نوع اصالت بیان گوینده را میرسانید و از همین جا بود که آدم در برخورد و نشست و برخاست با صادق هدایت به یک کلیّت میرسید و آن کلیّت این بود که صادق هدایت روی هم رفته، مرد نجیبی است.ا این نجابت نباید به مفهوم امروزی آن مورد توجه شما قرار بگیرد بلکه از کلمهی نجابت، من مفهوم مصطلح در ادبیات قرن هفدهم و هجدهم فرانسه را اراده میکنم، یعنی میخواهم اینرا بگویم که نجابت صادق هدایت، یک نوع نجابت اشرافمنشانه و بسیار اصیل بود.(5)اا ادامه دارد... پینوشت:ا شمارهی 1 - نقد آثار صادق هدایت. ص17 شمارهی 2 - آشنایی با صادق هدایت، م.ف.فرزانه شمارهی 3 - از نیما تا روزگار ما شمارهی 4 - جلال آلاحمد شمارهی 5 - پرویز ناتل خانلری، هفتاد سخن، جلد سوم کتاب مجموعه آثار صادق هدایت، جلد چهارم، داود علیبابایی وبلاگ «وطن کجاست؟»ا
آنسه امیری - مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتاد شانزدهم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |