|
هنگامیکه آقای نیلسن نامآور در شهر لندن، پنجرهی اتاق رختکناش را در کامپدنهیل گشود، احساسی عجیب و شیرین در ته ِگلویاش و خلایی زیر دندهی چپاش تجربه کرد. وقتی پنجره را میبست متوجه شد که درخت کوچکی در اسکویرگاردنز شکوفه کرده، دماسنج f 60 رانشان میداد. اندیشید: «صبحی عالی، سرانجام بهار رسید.» باز از سر گرفتن تفکر در بارهی قیمت Tintos، آینهی دستیکاری عاجشدهای را برداشت و چهرهاش را با وسواس بررسی کرد. گونههای محکم و گلگون، سبیل قهوهای مرتب و چشمان گرد و کاملن باز خاکستری روشن، نشانی اطمینانبخش از سلامتی کامل بود. کُت سیاه رسمیاش را پوشید و به طبقهی پایین رفت. در اتاق غذاخوری، روزنامهی صبحاش روی میز کناری گذاشته شده بود. آقای نیلسن تازه آنرا برداشته بود که متوجهی آن حس عجیب شد. علاقهمند به سوی در ایوان رفت و با پایین رفتن از پلههای آهنی پیچدار، به هوای تازه قدم گذاشت. ساعت دیواری هشت را اعلام کرد. اندیشید: «نیم ساعت مانده به صبحانه، گشتی در باغ بزنم.» باغ در اختیار خودش بود و درحالیکه روزنامهاش را پشتاش گرفته بود، در راه دورانی قدم زد. گرچه هنوز دو دور نزده بود که احساس کرد به جای اینکه آن حس عجیب در هوای تازه از بین برود، زیاد هم شده بود. چند نفس عمیق کشید، پزشک همسرش تنفس عمیق را توصیه کرده بود، اما آن کار، به جای اینکه احساس را کاهش دهد، افزایش داد، گویی مایعی شیرین دروناش هست با حس درد در بالای قلباش. با مرور آنچه شب پیش خورده بود چیز غیرعادی را به یاد نیاورد و به نظرش رسید احتمال دارد بویی بر او تاثیر گذاشته باشد. اما او به چیزی جز بوی اندکی شیرین با عطر لیمو پی نبرد که رضایتبخش بود و مطمئنن از بوتههیا نوشکفته در زیر تابش آفتاب نشات گرفته بود. میخواست دوباره گردش را از سر بگیرد که توکای سیاهی در همان نزدیکی ناگهان شروع به آواز کرد و هنگامیکه آقای نیلسن به بالا نگریست، در بیستوپنج متری خود درخت کوچکی دید که پرنده در قلب شاخههای آن نشسته بود. او با کنجکاوی به درخت خیره شد و دریافت همان است که از پنجرهی اتاقاش دیده بود. درخت پوشیده از شکوفههای نورستهای بود به رنگ سفید و صورتی، و برگهای کوچک به رنگ سبز روشن داشت که هم گرد و هم نوکتیز بودند و بر تمامی این شکوفهها و برگها آفتاب میدرخشید. آقای نیلسن لبخندی زد، درخت کوچک چه زنده و چه زیبا بود، و به جای عبور از آن، همانجا ایستاد و با لبخند به درخت نگریست. اندیشید: « صبحی اینچنین! و من تنها فردی هستم که در این باغ حضور دارد!» اما تازه این فکر به ذهناش خطور کرده بود که مردی را پشتسرش و تقریبن نزدیک به خود مشاهده کرد که او نیز با لبخندی بر لب، به درخت کوچک خیره شده بود. کمی یکه خورد و لبخندش محو شد و زیر چشم به غریبه نگاه کرد. او همسایهی دیواربه دیوارش آقای تاندرام بود که در لندن شهرت بسیار داشت و پنج سالی میشد که در همسایهگی وی زندهگی میکرد. آقای نیلسن فوری به موقعیت ناراحتکنندهاش پی برد، زیرا با آنکه هر دو متاهل بودند، ولی هنوز حتا فرصتی که با هم صحبتی کنند، پیش نیامده بود. مردد نسبت به انجام رفتار درست، سرانجام تصمیم گرفت زیر لب زمزمه کند که: - صبح خوبی است! و داشت عبور میکرد که آقای تاندرام پاسخ داد: - زیبا، برای این وقت سال! چون اندکی اضطراب در صدای همسایهاش احساس کرد، جرات کرد آشکارا او را بنگرد. تقریبن همقد خود آقای نیلسن بود، با گونههای محکم و گلگون، سبیل مرتب قهوهای، چشمان گرد و کاملن باز خاکستری روشن و کُت سیاه رسمی به تن داشت. آقای نیلسن متوجه شد که وی روزنامهاش را پشتسر و در دستاناش دارد و به درخت کوچک مینگرد و با این حس که فردی او را از کاری بازداشته است، ناگهان گفت: - اِم، آیا میتوانید اسم آن درخت را به من بگویید؟ آقای تاندرام پاسخ داد: - من میخواستم این سوال را از شما بپرسم. و به سوی آن قدمی برداشت، آقای نیلسن نیز به طرف آن رفت. او گفت: فکر میکنم مطمئنن اسماش روی درخت هست. نخست آقای تاندرام برچسب کوچک را دید که نزدیک به محل نشستن توکای سیاه بود. آنرا بلند خواند: «گل به ژاپنی!» آقای نیلسن گفت: آه، فکر میکردم گلهای زودهنگام. آقای تاندرام تاکید و اضافه کرد: بله خیلی، امروز حس عجیبی در هوا موج میزند. آقای نیلسن با سر تایید کرد. گت: توکای سیاهی میخواند. آقای تاندرام پاسخ داد: - توکای سیاه، من شخصن آنرا به باسترکها ترجیح میدهم. و با نگاهی تقریبن دوستانه به آقای نیلسن نگریست. آقای نیلسن زمزمه کرد: تقریبن، این درختان کمیاب، میوه بار نمیدهند و شکوفههای زیبا! و دوباره به شکوفهها نگریست و اندیشید: »مردخوبی است، تقریبن از او خوشام آمده است.» آقای ناندرام نیز به شکوفهها خیره شد و درخت کوچک، گویی برای سپاسگزاری از توجه آنها لرزید و درخشید. از فاصلهای توکای سیاه فریادی بلند و رسا سر داد. آقای نیلسن به پایین نگریست. ناگهان به فکرش رسید که آقای تاندرام کمی احمق به نظر میرسد و مثل اینکه خود را دیده باشد، گفت: - باید بروم، روز بهخیر! سایهای بر چهرهی آقای تاندرام گذشت، گویی او نیز ناگهان متوجهی چیزی در بارهی آقای نیلسن شده بود. پاسخ داد: روز خوش. و هر دو با روزنامهها در پشتشان از هم جدا شدند. آقای نیلسن از همان راه به سوی در ِرو به باغ بازگشت، به آرامی گام برمیداشت تا از همزمان رسیدن با همسایهاش اجتناب کند. هنگامیکه آقای تاندرام را درحال بالا رفتن از پلههای آهنی پیچدار دید، او نیز از پلههای خود بالا رفت. روی پلهی بالایی مکثی کرد. با لرزش و نقوذ پرتوهای مایل آفتاب بهاری، گل به ژاپنی زندهتر از یک درخت به نظر میرسید. توکای سیاه روی آن بازگشته بود و از ته دل میخواند. آقای نیلسن آهی کشید، دوباره آن حس عجیب، آن حس خفهکننده در گلو به سراغاش آمد. صدای سرفه یا آهی توجهاش را جلب کرد. آقای تاندرام نیز در سایهی در ِرو به ایوان، رو به باغ به سوی درخت کوچک مینگریست. آقای نیلسن با ناراحتی بیدلیلی به خانه بازگشت و روزنامهی صبحاش را باز کرد.
مجلهی اپیزود ، شمارهی هفتاد شانزدهم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |